فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, August 31, 2012

بوی کتاب کهنه در کتابفروشی رحمانی

به انتهای ارگ که می‌رسیدم، روبه‌روی «چهارطبقه»، سرازیر می‌شدم توی خیابان خسروی. درواقع ساختمان چهارطبقه‌ای در کار نبود. روزگاری اولین ساختمان چهارطبقه در مشهد، آن‌جا ساخته شده بود و این محل را مردم با این نام می‌شناختند و حتی بعدها که آن ساختمان تخریب شد، این عنوان بر آن محل باقی ماند. از خیابان خسروی که می‌پیچیدم به سمت چپ، به‌طرف «باغ نادری»، همان اوایل خیابان شاهرضا، «کتابفروشی رحمانی» از چند متر مانده به دهانه مغازه صدایم می‌زد. مغازه نسبتأ کوچکی بود؛ شاید چهارمتر در شش‌متر. 24 متر. شاید هم کوچک‌تر بود. به مقیاس‌های یادمانده از کودکی و نوجوانی زیاد نمی‌شود اعتماد کرد. آن وقت‌ها آدم همه چیز را بزرگ‌تر از ابعاد واقعی‌اش می‌بیند و به یاد می‌آورد. بعد، سال‌ها بعد، که به سراغش می‌رویم می‌بینیم برخلاف تصورمان چقدر کوچک بوده. باری... به هر حال یک مغازه معمولی بود. نه بزرگ و نه کوچک. درهای چوبی کهنه‌ای داشت با قاب‌های شیشه‌ای. لت‌های چوبی. یک تکه هم داشت که کنار درگاه می‌گذاشتند... اصلأ بگذارید راحت‌تان کنم: این چیزهایی که در توصیف کتابفروشی آقای رحمانی می‌نویسم (که نام خودش بر کتابفروشی‌اش هم بود) بعضی‌هایش قطعیت ندارند. حاصل خاطرات آمیخته با تخیل است. یعنی اگر قرار باشد الان فیلمی بسازم که یک سکانس‌اش در این کتابفروشی می‌گذرد، همچو مشخصاتی را به طراح صحنه سفارش می‌دهم؛ جزییات دیگرش را خود امیر اثباتی بلد است. خلاصه این‌جوری بود...
کتابفروشی رحمانی پر از کتاب و مجله قدیمی و دست‌دوم بود. کتاب و مجله نو نداشت. نه فقط قفسه‌های کنار دیوارها تا سقف پر از کتاب بود بلکه هر جا که می‌شد کتاب و مجله چید، می‌چید. روی زمین مجله‌ها در ستون‌ها و دیواره‌های منظم تا ارتفاع حدود یک‌متر. فقط لابه‌لای آن‌ها، آقای رحمانی راهروهایی در نظر گرفته بود برای این که امکان دسترسی به این ستون‌ها و دیوارهای کاغذی وجود داشته باشد و به میز کارش که در انتهای مغازه بود و روی آن و اطرافش هم همه پر از کتاب و مجله. یادم نیست که کف مغازه آجرفرش بود یا موزاییک. شاید هم هیچ‌کدام، که رویش مقواهایی پهن کرده بود و بساط را بر آن می‌چید. چنین جایی در شهر زادگاهم گرگان نبود. مشهد شهر بزرگ‌تری بود.
آقای رحمانی پیرمرد محترم و کم‌حرفی بود با موی جوگندمی مرتب و ته‌ریش. نه خوش‌اخلاق بود و نه بداخلاق. نه اخم و نه لبخند. ویژگی بارزش کم‌حرفی بود و شمایلش و شغلش با این ویژگی بارز، چاره‌ای جز احترام به او باقی نمی‌گذاشت. آن‌قدر جدی و محترم بود که آدم نمی‌توانست با او چانه بزند. قیمت را که می‌گفت یا می‌پذیرفتم یا می‌رفتم. اما آدم خوش‌انصافی بود. مثلأ یک مجله دست‌دوم 15 ریالی را پنج ریال می‌فروخت. کلأ منطق دست‌دوم‌فروشی را داشت نه عتیقه‌فروشی. یک کتاب مایک هامر و جواد فاضل و ژول ورن نو که توی کتابفروشی دو تومان بود او به کم‌‎تر از یک تومان می‌فروخت. آقای رحمانی کتاب و مجله هم کرایه می‌داد شبی یک ریال. اما من اهل کرایه کردن نبودم. می‌خریدم. راه دور بود و کرایه کردن فقط برای اهالی آن منطقه عاقلانه بود. چندبار هم کتاب‌های درسی و غیردرسی سال قبلم را آوردم به آقای رحمانی فروختم و به جایش کتاب داستان و مجله قدیمی خریدم. کتاب‌های جواد فاضل، ژول ورن، ارونقی کرمانی، میکی اسپیلین، حسینقلی مستعان، قاضی‌سعید و از این‌جور کتاب‌ها... و مجله جوانان، ستاره‌سینما، سپیدوسیاه، فیلم وهنر، تهران‌مصور، ماه‌نو فیلم و... آقای رحمانی چون خوش‌انصاف بود، قیمت‌های خریدش هم عادلانه بود. هیچ‌وقت، چه موقع فروش و چه هنگام خرید، احساس مغبون‌شدن و اجحاف نداشتم.
برادرم جمشید هم این خاطره را از کتابفروشی رحمانی [که او البته رحمانیان به یادش می‌آورد] برایم تعریف کرد: «اولین کتابی که از او خواندم زمانی بود که دبیر نازنین مشقش این بود که یک کتاب داستان بخوانید و خلاصه‌اش را بنویسید. این اولین بار بود که می‌رفتم کتاب بخرم. کلاس هفتم بودم. وضع بد مالی‌مان این شانس را به من داد تا به کتابفروشی آقای رحمانیان برسیم. از مشق مدرسه برایش گفتم و او هم کتاب «مرد پیر و دریا» را به دستم داد. تجربه گوارایی بود. چقدر زیبا بود که کتاب‌ها را بدون وثیقه به مردم می‌داد و مطمئن بود که مردم آن را برمی‌گردانند تا دیگران هم بعدأ بتوانند آن را بخوانند. روزهای پرتلاطم شروع مدرسه‌ها را یادم نمی‌رود؛ بچه‌ها کتاب‌های سال قبل‌شان را دوروبر کتابفروشی او بساط می‌کردند تا بفروشند و با پولش برای سال جدید کتاب درسی بخرند. آن‌هایی که صبح زودتر می‌آمدند زیر سایه درخت بزرگ و پیر اقاقیای روبه‌روی کتابفروشی جا می‌گرفتند. او همه مشتری‌هایش را دوست داشت. برای مردم علاقه‌مند به کتابخوانی و دانستن و نیز کم‌پول، این آقا یک بانک بزرگ بود.»
کتابفروشی آقای رحمانی از خانه ما دور بود اما کم‌وبیش به فاصله هر یکی‌دو هفته گذارم به آن‌جا می‌افتاد؛ روزهایی که مجله سینمایی با قطار به دفتر نمایندگی‌اش می‌رسید. از خانه راه می‌افتادم توی احمدآباد و سر راه به همه دکه‌ها و میزهای روزنامه‌فروشی سر می‌زدم تا ببینم مجله آمده یا نه. فلکه تقی‌آباد، دکه خیابان دانشگاه روبه‌روی کفایی جلوی یکی از درهای بیمارستان شاهرضا، بقالی بزرگ نبش مقابل سینما دیاموند که مجله هم می‌فروخت، بعد از خیابان گلستان سرازیر می‌شدم و از ورودی شمالی باغ ملی وارد باغ ملی می‌شدم تا به ارگ برسم که پر از دکه و میز مطبوعاتی بود. همان جلوی ورودی جنوبی باغ ملی دو تا دکه بزرگ بود، یکی آن‌طرف خیابان پایین قنادی مینا، یکی همین‌طرف سر نبش خیابان جنت، جلوتر یک میز مطبوعاتی جلوی سینما هما بود و روبه‌روی چهارطبقه، نبش خیابان خسروی جلوی سینما سانترال هم یک دکه عمده بود. توی خیابان خسروی هم دکه بود اما اگر تا آن‌جا آمده بودم و مجله رسیده بود که هیچ؛ وگرنه معلوم بود اصلأ نیامده. اگر مجله رسیده بود که قاعدتأ همان اولین دکه‌های توی ارگ جلوی باغ ملی داشتند؛ می‌خریدم و همان مسیر را برمی‌گشتم. گاهی زودتر می‌رسید و دکه روبه‌روی کفایی می‌شد مقصد نهایی. اگر تا سر خیابان خسروی مجله پیدا نمی‌شد، باید می‌رفتم به دفتر نمایندگی مجله، کتابفروشی غفرانی در آن‌سوی خیابان شاهرضا، نزدیک چهارراهی که آن طرفش «باغ نادری»(آرامگاه نادرشاه افشار) بود. اگر مجله هنوز هم نیامده بود باید انتظار می‌کشیدم و برای این ساعت‌های انتظار، چه جایی بهتر از کتابفروشی رحمانی؟
برمی‌گشتم سر تقاطع خیابان شاهرضا و خسروی. کتابفروشی رحمانی مثل یک معبد قدیمی بود. آقای رحمانی اغلب پیاده‌روی جلوی مغازه‌اش را با آفتابه‌ای آب‌پاشی می‌کرد و – ای وای از این قسمتش! – بوی کتابفروشی‌اش مستم می‌کرد. مخلوطی از بوی خاک نمناک بود و بوی مرکب و رطوبت و کاغذ کاهی کهنه که پرزهایش هم در هوا، توی ستون‌های نور، شناور بود. بوی کتاب، بوی مجله، بوی کاغذ، بوی کهنه، بوی نم، بوی خاک و مقوای مرطوب، بوی قدیمی، بوی گنجه، بوی کاهگل، بوی صندوق، بوی کلمه، بوی داستان، بوی سینما، بوی پاورقی، بوی رؤیا و تخیل... از کتابفروشی رحمانی بیش از هر چیز همین بوی دل‌پذیر و سرمست‌کننده‌اش به یادم مانده. حتی مثل بوی گل‌فروشی بهش عادت هم نمی‌کردم که برایم عادی شود. مثل یک نشئگی مداوم بود. آن‌قدر آن‌جا معطل می‌کردم تا از روی تجربه و سابقه و شاید غریزه به این نتیجه برسم که احتمالأ مجله به کتابفروشی غفرانی رسیده و از کتابفروشی رحمانی بیرون بیایم و به سوی باغ نادری بروم (راستی، آن وقت‌ها برخی از نمایندگان شهرستانی مطبوعات، مُهرشان را هم رو یا پشت جلد مجله‌هایی که نمایندگی‌شان را داشتند می‌زدند. هنوز مجله‌هایی دارم که مُهر کتابفروشی غفرانی مشهد پشت جلد آن‌ها خورده.) چون آن‌قدر رویم زیاد نبود که اگر مجله نیامده باشد دوباره برگردم به کتابفروشی رحمانی. نمی‌خواستم مثل آدم‌های علاف و مزاحم جلوه کنم. اگر مجله آمده بود که یکی می‌خریدم و سریع به سوی خانه برمی‌گشتم. فقط جلوی کتابفروشی رحمانی پا سست می‌کردم، در آن درگاه نفس عمیقی می‌کشیدم تا آن بو را در مشام و جان ذخیره کنم، و می‌گذشتم.
چند روز پیش با دوستان و بستگان مشهدی تماس گرفتم که تحقیقی بکنند در مورد سرنوشت آقای رحمانی و کتابفروشی‌اش. حاصل تحقیق خواهر کوچک این بود که آقای رحمانی سال 1353 درگذشت، کتابفروشی‌اش تعطیل شد و وارثانش چندی بعد آن مغازه را فروختند. با تغییرات فراوان شهرها و آوار مصرف‌گرایی و تجدد بی‌ریشه و مصنوعی که بر سرمان فرود آمده، حتی اگر آن مغازه‌ها را به کلی خراب نکرده باشند و پاساژی جایش ساخته نشده باشد، بعید است حالا با گذر از آن راسته بشود تشخیص داد کدام یکی از مغازه‌ها زمانی کتابفروشی آقای رحمانی بوده است. روحش شاد و یادش گرامی باد.

مأخذ: دوماهنامه اندیشه پویا، شماره 2، تیر و مرداد 1391

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©