فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, July 27, 2012

مِرا مِحبوبُ آیاهه

روزگاری – در کودکی و نوجوانی – فیلم‌ها برایم به چهار دسته عمومی تقسیم می‌شدند: ایرانی، خارجی، هندی، هرکولی. فیلم‌های خارجی البته زیرمجموعه هم داشتند: جیمزباندی، آرتیستی، سرخ‌پوستی (وسترن)، شمشیربازی و... از این میان، فیلم هندی باب طبع خانواده‌های سنتی بود. سینمای پنج ریالی سانس دو بعدازظهر روزهای جمعه – ویژه خانواده‌های ارتشی – در شهر ما خواستاران بیش‌تری در میان خانواده‌ها داشت. ترکیب جمعیت که از محله ما به سوی سینما روان بود، این را نشان می‌داد. رقص و آواز فیلم هندی تماشاگران را البته تحت تأثیر قرار می‌داد، اما بیش‌ترین جایی که احساسات به طرز بارزی آشکار می‌شد لحظه‌های تراژیک فیلم‌ها بود و هندی‌ها هم خوب بلد بودند از یک وداع ساده، کمی گرسنگی، فراق یار و حتی مقداری فداکاری یک تراژدی اشک‌آور بسازند. هنگام خروج از سینما، به‌خصوص چشمان نمناک و سرخ زنان و دختران تماشاگر، این تأثیر را نشان می‌داد. البته در میان مردان و نوجوانان هم از این گونه تظاهر احساسات کم نبود.
فیلم هندی در دهه‌های 1330 و 1340 از حیث قصه‌گویی و مضمون و محتوا و عناصر تشکیل‌دهنده‌اش با فرهنگ و روحیه تماشاگر سنتی ایرانی جور درمی‌آمد. از حیث زیبایی شناسی نیز این فیلم‌ها، هم در تأیید معیارهای زیبایی‌شناسانه این تماشاگر بودند و هم آن را شکل می‌دادند. این هر دو بحث‌های مفصلی می‌طلبد که جایش این‌جا نیست. 24 سال پیش نمایش عمومی فیلم هندی مشعل (یاش چوپرا، 1984) را بهانه نوشتن مطلب مفصلی کردم در همین زمینه‌ها که در شماره 67 ماهنامه فیلم (شهریور 1367) چاپ شد. این مطلب در آن زمان خیلی مورد توجه قرار گرفت، اما پارسال که آن را برای چاپ در مجموعه نوشته‌هایم (از کوچه سام) بازخوانی کردم تا «نگاه امروز»ی بر آن بنویسم دیدم این نوشته بیش‌تر متکی به شواهد و دانسته‌های دست‌کم یک دهه پیش از تاریخ چاپش است و نشانه‌ها و شواهد از سینمای دهه‌های 1970 و 1980 در آن بسیار اندک است. در دوسه دهه اخیر سینمای هند بسیار تغییر کرده، هرچند البته خیلی از ویژگی‌های یادشده در این نوشته، کم‌وبیش هنوز در فیلم‌های این سرزمین دیده می‌شود.
با این که در کودکی و نوجوانی تماشاگر و دوستدار فیلم‌های هندی بودم و همراه با تماشاگران توصیف‌شده در این مطلب احساساتی شده‌ام، اما در جوانی ترک این عادت و علاقه کردم و منتقد فیلم هندی شدم. در کودکی و نوجوانی نقشه کشیده بودم که وقتی بزرگ شدم با دختری هندی ازدواج کنم! این آرزو ترکیبی از سلیقه زیبایی‌شناسی آن روزگار، احساسات رمانتیک‌ غلیظ در روابط عاشقانه روایت‌شده در فیلم‌ها و نجابت و وفاداری و ایثاری بود که عاشقان در آن داستان‌ها نثار هم می‌کردند. بعدأ این‌ها زیادی رقیق و اغراق‌شده به نظرم آمدند و تماشای فیلم هندی را کنار گذاشتم؛ تا حدود هفت‌هشت سال و نمایش عمومی فیلم شعله که موجی به پا کرد و بعد هم تعدادی فیلم دیگر که از تلویزیون پخش شد. شعله (1975) و قانون (1982، هر دو ساخته رامش سیپی) و همین مشعل البته مصداق‌های ویژگی‌های عمومی موصوف در این نوشته هستند اما این‌ها در همان زمان پخش و نمایش‌شان هم کمی کهنه بودند. سیپی و چوپرا متعلق به نسل گذشته سینمای هند هستند و هر دو در 15 سال گذشته کارگردانی را کنار گذاشته‌اند (چوپرا فقط دو فیلم در این مدت ساخته) و اکنون فقط در زمینه تهیه‌کنندگی فعالیت دارند. این‌ها متعلق به سینمای سنتی هند هستند اما در 20 سال گذشته فیلم هندی ضمن حفظ برخی از ویژگی‌های سنتی‌اش بسیار تغییر کرده است. در این سال‌ها فیلم‌های هندی متفاوتی هم دیده‌ام که برخی‌شان حتی رقص و آواز هم نداشته‌اند که این، تفاوت بزرگی است. یا سوزوبریز فیلم‌های سه‌چهار دهه پیش را نداشته‌اند، زیبایی‌شناسی رنگ و تصویرشان کمی – و گاهی خیلی – تغییر کرده، بازیگران با چهره‌های غیرهندی در میان‌شان زیاد شده، صحنه‌های رقص و آوازشان از نوع سینمای سنتی هند فاصله گرفته و به انواع جوانانه‌تر دیسکویی نزدیک شده (همراه با اجراها و پرداخت ویدئوکلیپی غربی)، و روابط آدم تغییر کرده است. البته ساده‌انگارانه است که بخواهیم سینمایی را که سالی هشتصد تا هزار فیلم تولید می‌کند، با تماشای چهارتا و نصفی فیلم از آن میان، تقسیم‌بندی و درباره‌اش قضاوت کنیم. این‌ها فقط برداشت‌هایی است از تعدادی نشانه که حاکی از تغییرات بسیار و تنوع بیش‌تر در سینمای هند در مقایسه با دهه 1960 است که فیلم‌های بیش‌تری از آن کشور می‌دیدم. با این حال فکر می‌کنم هنوز ملودرام ژانر غالب در سینمای هند است.
در دهه اخیر چهار سفر به هند کردم و عاشق آن‌جا شدم و به‌خصوص با جاجیت سینگ غزل‌خوان و آهنگ‌ساز و نوازنده بزرگ هند (2011 - 1940) آشنا شدم که زیر و رویم کرد. حالا با این که هنوز همان نگاه را به فیلم‌های عامه‌پسند هند دارم و چند سال است که به این فیلم‌ها فقط نوک می‌زنم (به‌خصوص که بسیار طولانی هستند) اما صحنه‌های رقص و آوازشان را دوست دارم و بعضی از آن‌ها بسیار به وجدم می‌آورند. فیلم‌های لاگان و نسخه جدید دِوداس را سال‌هاست که دارم و هنوز نتوانسته‌ام یک بار از سر تا ته تماشای‌شان کنم اما صحنه‌های رقص و آوازشان را بارها دیده‌ام. حرکت‌های هماهنگ و موزون‌شان در اجراهای گروهی حیرت‌زده‌ام می‌کند و غنای موسیقی‌شان و وقت و نیرو و سلیقه‌ای که صرف از کار درآوردن بهترین نمونه‌های این نوع صحنه‌ها می‌کنند به نظرم احترام‌برانگیزند. سکانس‌های «رقص با شمع در باران» (دِوداس) و «دعای باران» (لاگان) برایم حیرت‌انگیزند و پر از احساس. در حالی که راج کاپور را در اوج محبوبیتش درک نمی‌کردم (آن موقع بازیگران مورد علاقه‌ام شمی کاپور، راجندرا کمار و آرزو بودند) و آمیتاب بچن (آمیتا باچان سابق!) یک قلتشن بی‌قواره بود، حالا به نظرم حضوری دل‌پذیر دارد و به‌خصوص در میان‌سالگی‌اش بهتر شده و در صحنه‌های رقصش با کم‌ترین حرکت‌ها بیش‌ترین تأثیر را می‌گذارد. قطعأ از آن‌جور سکانس‌های نمونه‌ای لاگان و دِوداس در سینمای هند فراوان است که امکان و فرصت کشف همه آن‌ها را ندارم. حالا علاوه بر کلکسیون صوتی و تصویری جاجیت سینگ نازنین (که پاییز گذشته ناباورانه درگذشت)، مجموعه‌ای از آهنگ‌های قدیمی صوتی و تصویری هندی را دارم که با علاقه می‌بینم و می‌شنوم. هنوز آواز «مِرا مِحبوبُ آیاهه»[محبوبم می‌آید] با صدای محمد رفیع خواننده افسانه‌ای هند (از فیلم سورَج) احساساتی‌ام می‌کند. تصور می‌کنم سینمای عامه‌پسند هند بزرگ‌تر و مهم‌تر از آن است که بشود با یک جمله درباره‌اش قضاوت کرد یا نادیده‌اش گرفت. می‌شود آن را دوست نداشت، اما این سینمایی است با ریشه‌های عمیق فرهنگی و اجتماعی در آن سرزمین، با جنبه‌های قابل مطالعه از حیث زیبایی‌شناسی، فنی، روایت، اجرا،... و به‌خصوص جامعه‌شناسی. در مقیاسی کوچک‌تر مثل سینمای عامه‌پسند ایران، معروف به فیلمفارسی.

ماًخذ: هفته‌نامه نگاه پنجشنبه، شماره هفدهم، پنجم مرداد 1391

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©