فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Sunday, July 22, 2012

تابستان چهارده سالگی

حالا كه مدام دنبال تأثير و رد و نشان تعيين‌كننده هر حادثه ظاهراً كوچک و درواقع مهمی در زندگی‌ام هستم، می‌بينم كه اتفاقاً بعضی از آن‌ها چنين نقش و تأثيری داشته‌اند. چند ماه پيش در مطلبی در شرح خاطره‌های دوره سربازی كه از اين تأثيرها می‌نوشتم می‌شد چنين نتيجه گرفت كه خب سربازی اتفاق مهمی در زندگی هر كسی است و زمانش هم نسبتاً طولانی (هرچند كه در همين زمان نسبتاً طولانی هم هر اتفاق كوچكی می‌تواند مهم و تأثيرگذار باشد)، اما در مطلب ديگری كه به بهانه خاطرات و ملاحظاتی درباره حمام‌های عمومی می‌نوشتم باز به همين تأثيرگذاری رسيدم. بعد داشتم فكر می‌كردم 35 سال پيش اگر در محل كارم، توی آن سالن نسبتاً بزرگ ساختمان روزنامه، ميز كارم به جای كنج شمال شرقی در يک گوشه ديگر بود، زاويه نگاهم فرق می‌كرد و نگاهم در نگاهی نمی‌افتاد تا گرفتار شوم. به همين سادگی. يا سالی ديگر اگر يک ساعت زودتر از محل كارم بيرون آمده بودم گوشی تلفن را من برنمی‌داشتم و اتفاق‌های بعدی‌اش نمی‌افتاد. حالا در موضوع تابستان، می‌گردم تا از درون داستان‌های تابستانی هم يكی از آن حادثه‌های مهم و تأثيرگذار را پيدا كنم. و پيدا می‌كنم.

از همان سال‌های اول كه پدر مأمور خدمت در پادگان گرگان شده بود اما اميدش اين بود كه به ولايتش مشهد منتقل شود، فكر آينده را هم كرده بود. گويا هنوز من به مدرسه نمی‌رفتم كه پدر يک خانه در مشهد خريد به قيمت ده‌هزار تومان. آن را اجاره می‌داد اما يک اتاقش را نگه داشته بود برای ما كه هر تابستان، يک هفته پس از تعطيل شدن مدرسه‌ها از گرگان به مشهد می‌رفتيم، مدت كوتاهی در آن خانه بوديم، بعد ما را به گلمكان می‌بردند كه زادگاه پدر و مادر بود. بيش‌تر تابستان را آن‌جا بوديم و اواسط شهريور به مشهد برمی‌گشتيم، يک هفته‌ای آن‌جا بوديم و چند روز پيش از پايان تابستان و باز شدن مدرسه‌ها می‌آمديم به گرگان. اين كم‌وبيش برنامه هر تابستان‌مان بود. برای پدر و مادر، اين وسيله‌ای بود برای پيوند با زادگاه و ريشه‌ها، و قوت‌قلبی به اميد بازگشت. توجيه‌شان برای ما هم اين بود كه هوای آن‌جا خوب است، باغ‌ها پر از ميوه، و رودخانه پرآب. راست می‌گفتند. همه هم يا رايگان بود يا بسيار ارزان. هزينه زندگی در روستا خيلی كم بود. هوای گرگان در تابستان‌ها بسيار گرم و مرطوب بود؛ به‌خصوص در مرداد و شهريور، معروف به موسم انجيرپزان كه گاهی سوزن‌های گرما انگار از منفذهای پوست وارد بدن می‌شد و می‌سوزاند. البته ما كه در بچگی اين چيزها حالی‌مان نبود. توی آن گرما، حتی وسط روز و زير آفتابی كه عمود بر زمين می‌تابيد از خواب نيمروزی می‌گريختيم و فوتبال يا بازی‌های ديگر می‌كرديم. نه گرما سرمان می‌شد، نه رطوبت، نه سوزن‌های انجيرپزان. اين‌ها حرف‌های بزرگ‌ترها بود و البته خنكای سايه‌سارهای روستا كنار رودخانه‌ای كه انگار منبع آبش به ابديت متصل است، با آن درختان توت و زردآلو و سيب و گلابی و گيلاس و آلبالو و بوته‌های انگور و نخود سبز و آن همه نعمت‌های ديگر هم قابل درک بود. ولی ما در لحظه زندگی می‌كرديم. حسابگری بزرگ‌ترها در كارمان نبود. حساب ارزانی روستا و گرانی شهر را نمی‌كرديم. فكر نمی‌كرديم گرما ممكن است باعث بيماری شود و بيماری يعنی بازماندن از مدرسه و هزينه درمان و احياناً عوارض بعدی، هر چه كه بود. در لحظه زندگی می‌كرديم و گمان‌مان اين بود كه اين لحظه‌ها مثل آب آن رودخانه تا ابديت ادامه دارد. چند سال پيش كه پس از غيبتی بسيار طولانی به گلمكان رفتم، سال قحطی و خشكی بود. غم‌انگيز بود. آبی به قطر يك طناب وسط آن رودخانه هميشه خروشان (در ذهن ما) جاری بود و جاهايی گودال‌های كوچكی كنده بودند كه آب اندک در آن جمع می‌شد؛ برخی موتوری تعبيه كرده بودند كه همان آب مختصر را می‌برد به باغ و باغچه‌ای. در آن سال‌های سبز تابستانی، وقتی كه توی باغ‌ها و كوچه‌باغ‌های روستا راه می‌رفتيم، در سكوت نيمروز، صدای بادی كه در برگ‌های درختان می‌پيچيد، و صدای هوهوی آب افكت اصلی زمينه تصويرها بود. خروش رودخانه و زمزمه جويبارها. اما در اين ديدار اخير، صدای مسلط آن پرسه زنی نيمروزی در روستا، صدای اره‌های برقی بود. درخت‌ها خشک شده بودند و داشتند آن‌ها را قطع می‌كردند. نشانه‌ای بر بطلان آن تصور كودكانه ما از جاودانگی لحظه‌ها... اين ديدار آخر هم، دو سال پيش، كه بهانه‌اش مرگ يكی از بستگان بود، برای اولين بار گلمكان را در زمستان ديدم، با درخت‌های خشک، يک‌سر به رنگ خاک، با ساختمان‌های بی‌هويتی كه ظاهراً نوسازی شده‌اند اما در واقع ويران‌شان کرده‌اند و نشانی از تصور آشنای ديرين ما ندارند. حالا آن‌جا اسمش شهر است؛ شهرداری دارد اما در واقع نه شهر است و نه روستا. عين محله‌های بی‌مجوزِ حاشيه شهرها كه چندی بعد بولدوزرهای شهرداری می‌آيد و خراب‌شان می‌كند. از چنارهای كهن هر محله خبری نيست و فقط چهارپنج متر از انتهای تنه يكی از آن‌ها تبديل به يک «مانيومنت» شده. تک‌وتوک ساختمان‌های قديمی هم ويرانه‌ای نامسكون هستند، لانه مور و احياناً مار و مارمولک...
باری... اما اين برنامه هرساله تابستانی خانواده باب طبع من نبود. به يک دليل ساده: سينما. از همان موقع عاشق سينما بودم و روستای پدری طبيعی است كه سينما نداشت. اما مشهد نُه تا سينما داشت و من در سايه‌سار روستا، پا در آن رود زلال و خروشان، تشنه سينما، له‌له می‌زدم. خريدن هفتگی مجله‌های سينمايی هم مكافاتی بود كه آن هم داستان‌های خودش را دارد. با اين‌كه گلمكان تا مشهد چهل كيلومتر فاصله دارد و حالا می‌شود نيم‌ساعته اين فاصله را پيمود، اما چهل‌پنجاه سال پيش هنوز از اين خبرها نبود. جاده‌ای خاكی و هفت‌هشت كيلومتری جاده اصلی مشهد-قوچان را به روستا در دامنه كوه‌های بينالود می‌بُرد. دو اتوبوس صبح و بعدازظهر، مسافران را بين شهر و روستا جابه‌جا می‌كردند. اتوبوس كه وارد روستا می‌شد چند بوق می‌زد كه صدايش در همه روستا می‌پيچيد و معنی و مفهوم آن اين بود كه: ای كسانی كه می‌خواهيد به مشهد برويد، من آمدم؛ آماده باشيد كه وقتی بار و مسافرهايم را پياده كردم جا نمانيد.
روستا سه محله اصلی داشت و هر كدام ميدانگاهی در مركزش. اتوبوس در هر ميدان می‌ايستاد برای پياده كردن بار و مسافر. اما چه ايستادنی! تخليه سريع بود و بارگيری طولانی. در ايستگاه سوم مسافرهای مشهد سوار می‌شدند و بارها روی باربند می‌رفت و بسته می‌شد. بعد ايستگاه وسطی و آخرش هم آن يكی. ورود اتوبوس به هر ايستگاه هم با چند بوق به اطلاع همه می‌رسيد. بارگيری و مسافرگيری و حركت از روستا به سوی شهر چنان كُند و فرساينده بود كه برای آن‌ها كه عجله داشتند حكم كشيده شدن اره‌ای زنگ‌زده بر روح و اعصاب را داشت. اما چاره‌ای نبود. راننده لفتش می‌داد تا مسافر بيش‌تری سوار كند. جاده‌ فرعی كه روستا را جاده اصلی وصل می‌كرد، اغلب پردست‌انداز بود و گاهی بر اثر سيل بسته می‌شد و راننده ناچار بود از مسير طولانی فرعی‌تری برود يا اصلاً سر به بيابان بگذارد. گاهی - در سال‌هايی كه بيماری‌های واگيردار در مملكت فراوان می‌شد - نزديک مشهد پست قرنطينه می‌گذاشتند برای واكسن زدن به مسافرانی كه عازم شهر بودند. اما اين تمهيد پيشگيرانه، به خاطر معطلی‌اش نه به مذاق راننده‌ها خوش می‌آمد و نه حتی مسافران. آن را تشريفات لوكس بيهوده‌ای تصور می‌كردند. به همين دليل گاهی برخی راننده‌ها نرسيده به پست قرنطينه، راه‌شان را كج می‌كردند و به بيابان و جاده‌های فرعی می‌زدند تا قرنطينه را دور بزنند. اين مواردِ گاه‌گاهی هم كه نبود، بقيه اوضاع هميشه برقرار بود و جاده ‌اصلی قوچان- مشهد تازه از طوس به بعد آسفالت بود... اين جوری بود كه رفتن به مشهد كه حالا نيم‌ساعته امكان‌پذير است، آن زمان راحت نصف روز وقت آدم را می‌گرفت. ‌
...اما عشق و التهاب سينما دست‌بردار نبود. در تابستان‌های دوازده‌سيزده سالگی چند بار از روستا گريز زدم به شهر برای سينما رفتن و مجله خريدن. طبعاً مخفيانه و بدون خبر دادن به مادر يا مادربزرگ. قطعاً اگر می‌خواستم مؤدبانه اجازه بگيرم، اجازه نمی‌دادند. هر بار بابت بی‌خبری نگران و سراسيمه شدند و در بازگشت كلی شماتتم كردند. اين بود كه سال بعد، در آخرين تابستانی كه در گرگان بوديم، مادرم گفت حاضر نيست مرا با خود به سفر تابستانی هر سال ببرد. به پدرم گفت كه نمی‌تواند مرا كنترل كند. گفت اين تابستان، او را پيش خودت نگه‌دار. پدرم با اكراه پذيرفت و من با اشتياق. يک تابستان، تنها با پدر، خيلی می‌چسبيد. يكی‌دو سال قبلش برادر كوچک‌ترم تابستان را با پدر تنها مانده بود و خاطرات خوبی از اين تنهايی داشت. مهم‌ترينش سينما رفتن با پدر بود كه بسيار به‌ندرت اتفاق می‌افتاد؛ آن هم سينمای روباز تابستانی كه هنوز صدای دل‌پذير شن‌های كف سينما در گوشم است. پدر به سينما علاقه‌ای نداشت و بدون اين‌كه آدم خشک و عبوس و متعصب و عصاقورت‌داده‌ای باشد (بسيار اهل شوخی و طنز بود) سينما رفتن را عملی بيهوده می‌دانست. بليت سينمای ارتشی عصر جمعه را برای ما می‌خريد و همه اهل خانه را روانه ‌سينما می‌كرد ولی خودش نمی‌آمد.
اما ماندن با پدر يک شرط داشت. تابستان را نبايد بی‌مصرف هدر می‌كردم. اين ديدگاه پدر در زندگی بود. علافی و وقت تلف كردن و پرداختن به كارهايی را كه از نظر او مفيد نبود نمی‌توانست تحمل كند. خودش هم همين جوری بود. وقت اضافی كه پيدا می‌كرد، آن را به مصرفی می‌رساند كه به درد خانه و خانواده بخورد، تعمير چيزی، بتونه كردن ديواری، ميخ كوبيدن به دری يا پنجره‌ای، رسيدگی به باغچه و گل و گياه و درختی، و خلاصه از اين جور كارها. حتی در همان فاصله كوتاه تعطيلی مدرسه تا رفتن به مشهد در سال‌های گذشته، كاری برايم جور می‌كرد. يک سال در يک خياطی و سالی ديگر در يک تعميرگاه موتورسيكلت. آن سال هم با من شرط كرد حالا كه قرار نيست به سفر هر سال تابستانی بروم، بايد بروم ماشين‌نويسی (يا به زبان امروز، تايپ) ياد بگيرم. چه فكر خوبی! استقبال كردم. از كجا اين فكر به كله پدر – كه خودش حتی در خواندن و نوشتن هم مشكل داشت - زده بود؟ نمی‌دانم. شهر ما فقط يک آموزشگاه ماشين‌نويسی داشت؛ در طبقه دوم پاساژ شيرنگی، كنار سينما امپاير. صاحب و مديرش آقای احمد خانزادی بود. اسم اسحاق خانزادی را در تيتراژ فيلم‌ها ديده بودم و از او پرسيدم نسبتی با شما دارد؟ گفت دارد. نسبتش را هم گفت ولی الان يادم نيست.
دوره آموزش ماشين‌نويسی يک ماه بود. فكر می‌كنم هر روز، روزی يک ساعت در آن‌جا تمرين می‌كردم، همراه چند نفر ديگر. ده‌انگشتی و بدون نگاه به دكمه‌ها. با سرعت كافی. پس از يک ماه ديپلم فارغ‌التحصيلی از آموزشگاه را هم آقای خانزادی به دستم داد، با عكس و مهر و امضا و بند و بساط. هنوز اين ديپلم بايد جايی لابه‌لای كاغذها و پوشه‌های بايگانی عمرم باشد. پس از آن تابستان چهارده سالگی، تا مدتی يادم نمی‌آيد كه امكانی برای ماشين‌نويسی پيش آمده باشد. اما اين جور مهارت‌ها جايی در جسم و جان و حافظه آدم می‌ماند. مثل رانندگی و دوچرخه‌سواری. بعد هر وقت كه لازم باشد و آدم به سراغ آن كار برود، با كمی تمرين، مهارت‌های خفته در لايه‌های زيرين ذهن بالا می‌آيد و همه چيز احيا و تازه می‌شود.
اولين باری كه اين مهارت به طور جدی به كارم آمد، چهار سال بعد و در هجده سالگی بود كه سال 1351 برای كار به تهران آمدم و در مجله‌ «تهران اكونوميست» مستقر شدم. دوستی مرا به مدير مجله معرفی كرده بود. مدير مجله پرسيد: چه كاری بلدی؟ من البته در سال‌های قبل در مورد فيلم‌هايی كه می‌ديدم يادداشت‌هايی می‌نوشتم و دوست داشتم اگر قرار است كار مطبوعاتی بكنم در زمينه ‌نوشتن باشد. اما از طرفی هنوز اعتمادبه‌نفس لازم را نداشتم و از سوی ديگر نوشتن درباره سينما و فيلم‌ها به كار آن مجله كه يک مجله هفتگی خشک و عبوس و به‌اصطلاح جدی اقتصادی بود نمی‌آمد. اين بود كه در پاسخ مدير مجله گفتم: ماشين‌نويسی! می‌دانستم كه قرار نيست ماشين‌نويس بشوم و ماشين‌نويس بمانم، اما همين مهارتْ اعتمادبه‌نفسی به منِ جوانِ كم‌روی شهرستانی می‌داد كه بگويم لااقل يک كاری بلدم و بی‌مصرف و تحميلی و طفيلی نيستم كه به خاطر آشنايی و سفارش يكی از فک‌وفاميل ناچار باشی قبولم كنی. مرا فرستاد به اتاق منشی- تلفنچی كه ماشين تحرير هم روی ميزش بود و گاهی نامه‌ها را هم تايپ می‌كرد. البته می‌دانستم كه در اين اتاق و سر اين كار ماندنی نيستم. طی دوسه روز چند تا نامه و مطلب بدخط ماشين كردم (جا نخوريد؛ معادل تايپ كردن است) و بعدش مدير مجله احضارم كرد و فرستاد به تحريريه و شدم دستيار مصحح، كه بقيه‌اش حكايت ديگری است.
در طول يک سالی كه آن‌جا كار كردم، هم كار تحريری می‌كردم و هم يک كار اداری (متصدی بخش اشتراک بودم). ماشين تحرير هم آن‌جا بود كه بنا به ضرورت از آن استفاده می‌كردم، از جمله نامه‌هايی كه برای مشتركان نوشته می‌شد يا پر كردن فرم‌های مختلف. مدير مجله دوست داشت تصور كند به جای يک مجله هفتگی يک وزارتخانه را اداره می‌كند. چاپخانه هم داشت و برای هر كاری، فرمی تهيه و طراحی می‌كرد. كاغذ هم توی چاپخانه فت‌وفراوان بود؛ از همه رنگ و با كيفيت‌های مختلف. در همان دوره دو تا جزوه برای خودم تايپ كردم. تپلی (رضا ميرلوحی) و تنگنا (امير نادری) فيلم‌های محبوب آن دوره‌ام بودند. بر اساس حافظه، حاصل چند بار ديدن فيلم‌ها (و در مورد تپلی استفاده از كتاب موش‌ها و آدم‌های جان استين‌بک - يا به قول آن روزها اشتاين‌بک - كه فيلم بر اساس آن ساخته شده بود) داستان‌شان را نوشتم و تايپ كردم. روی كاغذهای ارغوانی و با كمک كاربن در پنج نسخه كه بيش‌ترين تعدادی بود كه در يک بار تايپ می‌شد تكثير كرد و البته كيفيت دو نسخه ‌پايينی چندان مطلوب نبود اما بهتر از هيچ بود. با مقواهای رنگی موجود در چاپخانه جلد هم برای‌شان ساختم و صحاف مهربان آن‌ها را برايم منگنه و صحافی كرد و روی جلدشان را هم خودم يكی‌يكی با لوگوی عنوان فيلم‌ها و عكسی از آن‌ها طراحی كردم و صاحب‌كتاب شدم.
البته از اين ماجرا فقط بخش ماشين‌نويسی‌اش به درد اين داستان ما می‌خورد كه مهارت به‌دست‌آمده در تابستان چهارده سالگی‌ام را احيا و تقويت كرد. در آغاز تابستان 1353 كه پس از شش ماه آموزش نظامی برای ادامه ‌خدمت سربازی (به عنوان سپاهی ترويج و آبادانی) به شهرستان شيروان در شمال خراسان اعزام شدم، همان روز اول معرفی‌ام به اداره، آن‌جا توی اتاقی كه معاون و يكی‌دو كارمند ديگر نشسته بودند، من هم نشسته بودم تا حكم مأموريتم را برای اعزام به يكی از روستاهای حومه شهر بدهند. ديدم روی يكی از ميزها يک ماشين تحرير هست اما كسی پشت ميز نيست. تا ساعتی بعد هم كسی نيامد. در همان اثنا نياز به ماشين شدن نامه كوتاهی پيش آمد. يكی از همان كارمندهای آن اتاق از پشت ميزش بلند شد و رفت پشت ماشين تحرير نشست و شروع كرد به ماشين كردن نامه با يک انگشت و گاهی هم دو انگشت. پرسيدم: ماشين‌نويس نداريد؟ گفتند: نه. گفتم: من ماشين‌نويسی بلدم ها! خاطره خوبی از زندگی در روستا نداشتم؛ به‌خصوص به همان دليل دوری از سينما و مجله و التهابش. دلم می‌خواست در شهر بمانم. اين را هم به همين دليل گفتم اما نيتم را نگفتم. در همان فاصله يک نامه دادند كه ماشين كنم. پسنديدند. اما نه من ديگر چيزی در اين باره گفتم نه آن‌ها. دانه‌ای را پاشيده بودم به اميدی. آن روز من و يک هم‌دوره‌ای را بردند به روستايی در آن اطراف و خانه نوساز بی‌دروپيكری را هم در اختيارمان گذاشتند اما دوسه روز بعد جيپ اداره آمد دنبالم و گفت وسايلت را هم جمع كن و بيا. ديدم كه درست زده‌ام به هدف. در شهر مستقر شدم، با بی‌بی اتاقی اجاره كرديم و من عملاً شدم كارمند اداره تعاون و امور روستاهای شهرستان شيروان، به عنوان ماشين‌نويس. هم مشكل نامه‌نگاری و ماشين‌نويسی آن‌ها حل شد و هم مشكل روستانشينی من. از كارم هم راضی بودند.
در آن سال‌ها قانونی وجود داشت كه برای تشويق سپاهيان، هر سال با معرفی رييسان اداره‌های شهرستان و تأييد اداره‌های كل استان، در پايان خدمت تعدادی از منقضی‌خدمت‌ها به عنوان سپاهی نمونه معرفی می‌شدند و بعد هر سال يک بار كنكوری بين سپاهيان نمونه دو دوره برگزار می‌شد و برنده‌های اين كنكور به دانشگاه می‌رفتند. آقای مصطفی رنجبران رييس اداره ما هم مرا به عنوان يكی از سپاهيان نمونه معرفی كرد. البته در طول يک سال و نيم خدمت در آن‌جا چند بار با هم سر دير رفتن به اداره (بر اثر خواب شيرين صبحگاهی) كدورتی بين‌مان پيش آمده بود و حتی يكی‌دو ماه هم به روستا تبعيدم كرد، اما باز برگشتم و خلاصه در مجموع از كارم راضی بود؛ به‌خصوص كه هيچ كدام از سپاهيانی كه تا آن زمان گذارشان به آن اداره افتاده بود چنين تخصصی نداشتند و در اين مدت بار بزرگی از روی دوش‌شان در اين زمينه برداشته بودم.
خدمت نظام‌وظيفه كه در آبان 1354 تمام شد، يک‌راست برگشتم تهران و سر ادامه كار مطبوعاتی. آن ماجرای سپاهی نمونه هم يادم رفته بود و اصلاً جدی‌اش نگرفته بود. فكر می‌كردم بستگی به شانس دارد و خودم را آدم خوش‌شانسی نمی‌دانم. داشتم كار حرفه‌ای می‌كردم و ديگر از صرافت شركت در كنكور هم افتاده بودم، اما در اوايل شهريور سال بعد پاكت قطوری از وزارت علوم و آموزش عالی به دستم رسيد حاوی يک نامه و مقداری فرم و يک جزوه توضيحات درباره كنكور سپاهيان نمونه. من كه از اين شانس‌ها نداشتم؛ حالا چه شده؟ سر خط را گرفتم و رفتم جلو. كنكورش هم عين يک كنكور واقعی بود، توی دانشگاه تهران. فقط تعداد شركت‌كنندگان، كم‌تر از كنكور سراسری بود. انتخاب اولم رشته سينمای دانشكده هنرهای دراماتيک بود كه در همان رشته‌ هم قبول شدم و بقيه ماجرا...
حالا كه به آن تابستان چهارده سالگی فكر می‌كنم، و به آن تدبيرِ پدرِ مدبر - كه سه سال بعد او را از دست داديم - می‌بينم كه چه‌قدر همان دوره يک‌ماهه ماشين‌نويسی در زندگی و سرنوشتم تأثير داشت. اگر آن سال ماشين‌نويسی ياد نمی‌گرفتم، در شروع اولين كار حرفه‌ای‌ام آن قدر اعتمادبه‌نفس نداشتم، در دوره خدمت بايد می‌رفتم در روستا زندگی می‌كردم و حرص می‌خوردم، سپاهی نمونه نمی‌شدم و نمی‌توانستم به دانشگاه بروم، اگر به دانشگاه نمی‌رفتم (فارغ از اين‌كه چيزی در آن‌جا ياد گرفتم يا نگرفتم؛ كه به هر حال رفتن به از نرفتن است) ليسانس نمی‌گرفتم و نمی‌توانستم بگويم تحصيلات عاليه دارم! و مهم‌تر اين‌كه اين همه دوست خوب پيدا نمی‌كردم كه تا همين حالا هم دوستم باشند. اگر به دانشگاه نمی‌رفتم آن جوری عاشق نمی‌شدم كه شكست بخورم و بعد كلی اتفاق‌های پيامد دانشگاه رفتن كه وقتی همين جوری قدم به قدم مسيرش را به سوی سرچشمه به عقب برمی‌گردم می‌رسم به تابستان چهارده‌سالگی و آن آموزش ماشين‌نويسی، با تدبير پدر. و البته پشتكار خودم!

آن مهارت بعدها هم به كارم آمد و همين حالا، در همين لحظه تايپ اين مطلب (حالا ماشين‌نويسی شده تايپ) هم دارم ازش استفاده می‌كنم. از حدود بيست سال پيش كه كامپيوتر وارد كار و زندگی ما شد و آمد روی ميزم، استفاده از آن مهارت تابستان چهارده سالگی بسيار به كارم آمده و از آن پس زندگی‌ام عوض شده. جدا از همه استفاده‌هايی كه از كامپيوتر می‌كنم، بيش‌ترين كاربردش برای من، نوشتن مطالبم است. در همه اين سال‌ها، ديگر از قلم و كاغذ برای نوشتن استفاده نمی‌كنم. به دليل همان سابقه موصوف، شايد جزو معدود كسانی بودم در ميان همكارانم كه با آغوش باز و اشتياق به سراغ اين امكان تكنولوژيک رفتم. در طول چهل سال زندگی حرفه‌ای به‌ندرت (كم‌تر از انگشتان دو دست) اتفاق افتاده كه مطلبی را پاک‌نويس كنم. اما به هر حال خط زدن و ابرو باز كردن و نوشتن در حاشيه صفحه و پشت صفحه و كاغذ اضافه كردن و چسب زدن روحيه آدم را خراب می‌كند و مطلب به دل آدم نمی‌نشيند. حالا در اين نزديک به بيست سال، زندگی از اين نظر شيرين‌تر شده. توی ماشين‌نويسی احتياط زيادی لازم بود. غلط‌گيری و كلمه و جمله اضافه كردن در آن سخت بود و متن را زشت می‌كرد. پاراگراف كه اصلاً نمی‌شد اضافه كرد و وضعيت می‌شد مثل فيلم‌هايی كه نويسنده‌ها پشت ماشين تحرير می‌نشستند و نوشتن‌شان كه نمی‌آمد، هی ورق‌های كاغذ را از توی ماشين بيرون می‌كشيدند و پاره می‌كردند يا مچاله می‌كردند و می‌ريختند دوروبرشان كه اين‌ها می‌شد آكسسوار صحنه نمايش درماندگی نويسنده. حالا توی فايل كامپيوتری هر كاری دلت می‌خواهد بكن. مثل جادوگری است. از همان وقت‌ها شروع كردم توصيه به همكارانم كه به جای نوشتن، تايپ كنند. و تقريباً همه مقاومت می‌كردند، با اين استدلال كه: دست‌مان كُند است! و من هم مدام می‌پرسيدم: مگر قبلاً تايپ كرده‌ای و تمرينی داشته‌ای كه انتظار داری دستت تند باشد؟ خب اولش كند است و بعد كمی كه كار و تمرين كنی تند می‌شود. تازه مگر می‌خواهي تايپيست بشوی كه لازم باشد دستت تند بشود؟ همان كندی يا سرعتی كه موقع نوشتن با قلم و كاغذ داری، طمأنينه‌ای است كه موقع تايپ كردن هم برای انتقال يک نكته از ذهن به انگشتان و كی‌برد و مونيتور و فايل لازم است. كسی كه بخواهد تايپيست مطالب ديگران باشد نياز به سرعتی دارد كه توی فيلم‌ها از تايپيست‌ها می‌بيني. نويسنده كه لازم نيست سرعت يک تايپيست تنددست را داشته باشد. شروع كن و خيلی زود «سرعت لازم» را پيدا می‌كنی. آن وقت ببين كه زندگی - از اين حيث - چه‌قدر شيرين می‌شود و نوشتن چه‌قدر دل‌پذير.
حالا بيش‌تر دوستان مطالب‌شان را تايپ می‌كنند و آن چند نفری كه تا حالا مقاومت كرده‌اند قول داده‌اند به‌زودی تسليم شوند! و من هيچ وقت از ياد تابستان چهارده سالگی و تدبير پدر و لطف آقای مصطفی رنجبران - كه نمی‌دانم حالا كجاست - غافل نيستم.

ماًخذ: ماهنامه همشهری داستان، شماره پانزدهم، مرداد 1391

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©