فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Saturday, July 07, 2012

ماشین زمان

مسأله «زمان» در دو نمایش روی صحنه:
خون‌رقصه (رضا صابری)
به مراسم مرگ داداش خوش آمديد (سمانه زندی‌نژاد)


وحدت‌های سه‌گانه‌ای كه ارسطو برای نمايش كلاسيک در «فن شعر»ش قائل شده (وحدت زمان و مكان و موضوع) اينک سال‌هاست در دنيای نمايش و سينما و حتی ادبيات، اعتبارش را از دست داده و در واقع اين اصول تنها برای ارزيابی همان آثار كلاسيک يا آثاری كه بر اساس آموزه‌های كلاسيک خلق می‌شوند اعتبار دارند. وحدت هر يک از اين سه عنصر در سينما و تئاتر و ادبيات طی قرن اخير فراوان ناديده گرفته و منجر به آثار درخشانی شده. از اين ميان، بر هم زدن وحدت عنصر زمان، به‌خصوص در سه دهه اخير به شكل چشم‌گيری افزايش يافته و گويی تبديل به يک دغدغه عمومی هنرمندان اين عرصه‌ها شده است. اين گرايش كه از عصر مدرنيسم آغاز شد، در آثار پست‌مدرن تبديل به يک ويژگی فراگير عمومی شده و حكايت از تداوم وسوسه كهن انسان در دست‌كاری و دخالت در زمان دارد. پيشرفت‌های علمی به انسان اجازه داده كه حتی در خلقت موجودات و برخی از امور طبيعت هم دخالت كند، اما عنصر زمان، هنوز از دسترس او خارج است، نمی‌تواند در سرعت و نوع گردش آن دخالت كند يا مثلاً آن را به عقب برگرداند. در سينما و ادبيات مدرن، بازی با عنصر زمان در روايت يكی از شگردهای هنرمندان اين دو عرصه شد و در هنر پست‌مدرن كه اصلاً جزو ذات آن شده است. بحث زمان در ذات پست‌مدرنيسم است. اگر در هنر مدرن، استفاده نامتعارف از عنصر زمان به‌ سوی نوعی - به تعبير احمد شاملو - «نادرزمانی» (گاه در كنار «بی‌دركجايی») و انتزاع گرايش داشته، در هنر پست‌مدرن، اين استفاده بسيار متنوع‌تر شده است. در سينمای پيشامدرن، بازی با عنصر زمان عموماً در فلاش‌بک و گاهی فلاش‌فوروارد خلاصه می‌شد اما در سينمای دوسه دهه اخير، اين دخالت در «زمان كلاسيک»، علاوه بر تنوع، بسيار پيچيده شده است. در تئاتر كه اين بازی‌ها زودتر هم آغاز شده بود؛ به‌خصوص كه به دليل ماهيت تئاتر و جاری بودن يک وجه آن در زمان حال، اين سياليت و بازی‌ها بيش‌تر بوده است. حتی اگر نخواهيم خيلی عقب برويم، يک وجه از تكنيک موسوم به «فاصله‌گذاری» يا «بيگانه‌سازی» برشت و هم‌چنين نمايش‌های ابسورد، بازی با زمان است. ضمن اين‌كه ضرورت تغيير پرده‌ها و گاهی جريان يافتن رويدادهای هم‌زمان بر صحنه و انواع ضرورت‌های تئاتری و شگردهای نمايشی به اين بازی‌های زمانی راه می‌دهد. در انتظار گودو در فضايی روانی می‌گذرد كه گويی زمان تا بی‌نهايت ادامه دارد و در عين حال احساس می‌شود كه متوقف شده است. انتزاع تئاتر ابسورد، زمان را گنگ و مبهم می‌كند و «تئاتر بی‌چيز»، به تعبير گروتوفسكی، با حذف عناصر صحنه انگار زمان را هم حذف يا كم‌رنگ می‌كند. اين‌ها همان تمايز ميان زمان ذهنی و زمان فيزيكی است كه يونسكو و بكت تبيين كردند و به عنوان يكی از مؤلفه‌های اصلی آثارشان به كار گرفتند.
در سينمای معاصر و به‌خصوص در دو دهه ‌اخير، جدا از آن‌چه امكانات تكنولوژيک در اختيار سينماگران گذاشته، فيلم‌سازان گرايش بسياری پيدا كرده‌اند به شكست وحدت زمان، آن هم نه در حد فلاش‌بک و فلاش‌فوروارد. تنوع اشكال شكست زمان خطی آن‌قدر زياد شده كه خود اين امر گاهی تبديل به مهم‌ترين عنصر در روايت و به تعبيری «ستاره فيلم» شده است. تصور می‌كنيد در روايت فيلم 21 گرم چه نكته‌ای مهم‌تر از شكسته شدن زمان خطی است؟ در خانه ‌كنار درياچه بدون عنصر تفاوت زمانی بين دنيای دو شخصيت اصلی فيلم چه از آن می‌ماند؟ در رمز ناشناخته رفت‌و برگشت‌ها در زمان اصلاً اساس فيلم است. فيلم يک روز روايت زندگی يک زوج طی ده‌پانزده سال، فقط در يک روز از سال (پانزدهم ژوئن) است. هر كدام از ما می‌توانيم با مرور فيلم‌هايی كه فقط در همين 10 سال اخير ديده‌ايم به اين نتيجه برسيم كه چه تنوع شگفت‌انگيز و هيجان‌آوری در اين زمينه در سينمای جهان وجود داشته كه به سينمای خودمان هم كم‌وبيش وارد شده است. چه بسيار داستان‌های كهنه و آشنايی كه فقط به كمک همين بازی با عنصر زمان در آنها، تبديل به داستان‌هايی نو و باطراوت شده‌اند. حتی الگوی بسيار جذاب و پرطرفدار روايت‌های متقاطع كه تبديل به يكی از جاذبه‌های سينمای معاصر شده، عنصر اصلی‌‌اش بازی با زمان است.
در تئاتر ايران هم در اين سال‌ها بازی با عنصر زمان فراوان بوده و بهانه اين نوشته بررسی اين موضوع در دو نمايش خون‌رقصه (نوشته و كار رضا صابری) و به مراسم مرگ داداش خوش آمديد (نوشته سلما رفيعی به كارگردانی سمانه زندی‌نژاد) است كه اتفاقاً هم‌زمان (خرداد و تير امسال) در دو سالن هم‌جوار (چهارسو و سايه) در مجموعه تئاتر شهر روی صحنه بودند. يكی از نسلی كه فعاليت جدی و حرفه‌ای‌اش را در دهه 1350 آغاز كرد و يكی از نسل بيست‌وچندساله‌ها. اگر استفاده از عنصر زمان در خون‌رقصه تا حدودی سرراست می‌نمايد، اما در به مراسم مرگ داداش خوش آمديد بسيار پيچيده است. رضا صابری كه از كهنه‌كاران تئاتر مشهد است و می‌توان او را وابسته به تئاتر سنتی ايران (سنتی به معنای آن‌چه در دهه‌های 40 و 50 در پيكره اصلی تئاتر ايران جريان داشت) دانست، اما با وجود باقی بودن گرايش‌های سنتی در او (مثلاً در مضمون نمايش يا استفاده از موسيقی و نوع و لحن موسيقی ملودراماتيكش) خوش‌بختانه به اين‌گونه نوآوری‌های روايتی هم توجه نشان می‌دهد.
خون‌رقصه درباره دختر جوانی است كه با وجود مخالفت خانواده‌اش زندگی خود را وقف يک جانباز جنگ می‌كند و می‌گويد دل‌باخته اوست. صحنه نمايش با خط‌های فرضی به موازات رديف صندلي‌های تماشاگران و پرده‌های توری بسيار نازكی كه از سقف تا كف كشيده شده به سه قسمت مساوی تقسيم شده كه هر بخش از آن‌ها، منطقی وابسته به زمان دارد و سه لايه از زمان در هر يک از اين بخش‌ها می‌گذرد. با حذف اين تمهيد فرمی از نمايش، خون‌رقصه تبديل به يک ملودرام معمولی تلويزيونی می‌شود. تنها بخشی كه هويت واحدی دارد بخش ميانی صحنه است كه رويدادهای گذشته نزديک در آن می‌گذرد و در واقع با منطق و قرارداد شروع نمايش، حالت فلاش‌بک دارد. رويدادهای بخش عمق صحنه تركيبی از گذشته دور، گذشته نزديک و روياهای دو شخصيت اصلی است. جالب‌ترين بخش اين سلسله لايه‌های زمانی مربوط به جلوی صحنه است كه زمان حال در آن اجرا می‌شود اما اين بخش فقط محل رويدادهای اكنون نيست. در اين‌جا صحنه و پشت‌صحنه در هم می‌آميزد و جايی است برای نگاه به گذشته. شخصيتی كه بهرام ابراهيمی نقشش را بازی می‌كند، در آغاز به عنوان كارگردان نمايش از نسيم ادبی به عنوان يک بازيگر درباره نقشش پرس‌وجو می‌كند اما بعد پرسش‌های او در جايگاه روانكاو، جامعه‌شناس، گاهی حتی بازجو، مصلح و مشاور اجتماعی گسترش می‌يابد و در نهايت حكم وجدان بيدار جامعه را پيدا می‌كند و جلوی صحنه (زمان حال) تبديل به امكانی برای نگاه به گذشته و ارزيابی آن می‌‌شود.
مسأله زمان در نمايش به مراسم مرگ داداش خوش آمديد بسيار پيچيده و به نظرم اصلاً مضمون اصلی نمايش است كه فرم نيز بر اساس آن شكل گرفته است. اين تجلی نسبی بودن زمان است و تكرار پرده اول نمايش با تغيير محل وسايل صحنه و بازيگران در يک مدار دايره‌ای، حكم تغيير زمان بر اساس گردش زمين، و به تعبيری رويدادهای هم‌زمان بر اساس مدارها و نصف‌النهارها را دارد. اگر بخواهيم دنبال خطی داستانی در اين نمايش بگرديم، عملاً چيزی پيدا نمی‌كنيم. اين يک گروتسک است كه می‌شود تكه‌تكه‌هايی از آن را تشخيص داد و به‌جا آورد؛ اين‌كه مثلا خانواده‌ای هست متشكل از پدر و مادر و دو دختر و يک پدربزرگ. «داداش»ی هم در كار است كه در خانه نيست و بعد كه می‌آيد، بر اساس شكل و شمايلش و جوری كه هر كس خطابش می‌كند معلوم نيست داداش كيست. اشاره‌هايی هم به فوتبال هست و بر اساس نشانه‌های موجود و سر و ريخت آدم‌ها گاهی ممكن است تصور كنيم با وجود اسم ايرانی‌شان با يک خانواده زيرمتوسط انگليسی سروكار داريم. (نام يكی از دخترها «خاطره» است كه مفهوم آن به موضوع زمان ارتباط دارد). به شيوه نمايش‌های انتزاعی، در واقع داستانی در كار نيست. بعيد می‌دانم كسی بتواند داستانی از اين نمايش تعريف كند. اين روايتی است از زمان. تعبيری است از زمان. جمله‌ها حاوی اطلاعات روايتی نيستند و داستانی را پيش نمی‌برند بلكه ابزار فرمی هستند. حتی آن اسباب‌بازی زمان كودكی پدر كه اسمش را «صفحه نقره» گذاشته‌اند شكل گروتسكی از ساعت (زمان) است. مارپيچ مدور كف صحنه هم دلالت بر همين كاربرد و معنا دارد. نخستين تكرار پرده اول، منهای چرخش چنددرجه‌ای همه‌چيز در روی همان مدار دايره‌وار، تقريباً عين پرده اول است و در تكرارهای بعدی، چيزهايی دستكاری می‌شوند و در اين ميان بيشترين دستكاری‌ها در عنصر زمان انجام می‌شود. فلاش‌بک به كودكی پدر ساده‌ترين آن‌هاست كه خارج از تكرار پرده اول است اما در تكرارهای پرده اول انواع بازی با زمان ديده می‌شود كه برخی از آن‌ها بر اساس تكنيک‌های سينمايی است. حركت تند، حركت آهسته، رو به جلو، رو به عقب، فيكس‌فريم و... و گاهی تركيب همه اين‌ها. حضور يكی از دخترها در فلاش‌بک دوم و پاسخ‌های او به پدربزرگ (به جای پدرش در جواب سوال‌هايی كه از او در كودكی می‌كند) جلوه‌ای ديگر از اين بازی با زمان است.
در پايان فلاش‌بک دوم كودكی پدر كه يكی از دخترها به جای او جواب پرسش‌های پدربزرگ را می‌دهد، با در رفتن فنرها و مختل شدن كار آن ساعت معوج (كه به تعبيری كار «ماشين زمان» را می‌كند) گويی همان نظم معيوب هم به هم می‌ريزد. پايان نمايش يک غافل‌گيری تمام‌عيار است. انگار با آدم‌هايی ديگر سروكار داريم كه فقط شبيه آدم‌های قبلی هستند. همه عينک‌های‌شان را به پدربزرگ داده‌اند و رفتارشان شبيه به كسانی كه از ابتدای نمايش ديده بوديم نيست. «داداش» هم وارد صحنه می‌شود اما اين همان داداشی نيست كه در هر تكرار ديده‌ايم. كاربرد فوتبال و توپ نيز جور ديگری است. انگار ماشين زمان، ما و اين آدم‌ها را به جايی ديگر پرتاب كرده است.
به مراسم مرگ داداش خوش آمديد نمايشی است كه بايد هر كس كليدش را پيدا كند. بدون كليد، به دری بسته می‌ماند و نمايش تبديل به ساعتی كسالت‌بار می‌شود اما اگر پيدا شود تجربه‌ای دل‌پذير است كه می‌تواند منجر به كشف لايه‌های پنهانش هم بشود. برای نگارنده، اين كليد، عنصر زمان بود. به مراسم مرگ داداش خوش آمديد نمايشی است كه «حرف» و «پيام» به شيوه معمول و آشنا ندارد. حرف و پيامش فرم آن است؛ مثل يک قطعه موسيقی.

مأخذ: روزنامه اعتماد، شماره 2435، چهارشنبه 14 تیر 1391

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©