فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Monday, June 18, 2012

به همين سادگی

حمام‌هايی كه زندگی ما را دگرگون كرد!

سال‌هاست كه حمام عمومی برايم شده است يک مثال در زمينه دگرگونی‌های اجتماعی. زمانی مردم در خانه‌های‌شان حمام نداشتند و هر محله يک حمام عمومی داشت برای نظافتِ – اغلب هفتگی – مردم. به‌تدريج، شايد از چهل‌پنجاه سال پيش به اين سو، كم‌كم وجود حمام يكی از ملزومات هر خانه تازه‌سازی شد. با تخريب خانه‌های قديمی و ساخته شدن خانه‌های تازه به جای آن‌ها، به‌تدريج خانه‌ها حمام‌دار شدند و حمام‌های عمومی كم‌رونق و سپس بی‌رونق شدند. در همين دهه‌ها، وجود حمام در خانه‌ها چنان تبديل به امری بديهی شد كه حتی صاحبان برخی از خانه‌های بی‌حمام قديمی هم اگر وسعت و ساختمان خانه اجازه می‌داد، گوشه‌ای را تبديل به حمام كردند... و حمام‌های عمومی يک‌به‌يک تعطيل شدند.
حالا سال‌هاست كه حمام عمومی نديده‌ام، از جلوی حمامی عمومی نگذشته‌ام و تابلوی حمامی عمومی به چشمم نخورده است. آخرين باری كه خودم به يک حمام عمومی رفتم 21 سال پيش بود - در خيابان فلسطين، نرسيده به بولوار – كه می‌دانم چندين سال است تعطيل شده. حمام‌های عمومی ديگری هم كه می‌شناسم همه تعطيل شده‌اند. اين قضيه شبيه از بين رفتن بسياری از حرفه‌های ديگر در طول تاريخ است. يا مثل از بين رفتن گونه‌های گياهی و برخی از جانوران به دليل تغيير اقليم‌ها. در همين حرفه ما، حروفچينی و مؤسسه‌های تايپ هم كم‌وبيش چنين وضعيتی دارند. البته وجود كسانی كه بسيار به‌ندرت نياز به اين خدمات پيدا می‌كنند باعث شده كه هنوز تک‌وتوک چنين مؤسساتی باقی بمانند، اما وضع با بيست يا سی سال پيش فرق كرده. حالا هر كس در خانه كامپيوتری دارد و در حد نيازش تبديل به يک تايپيست شده. شركت‌ها هم چنين امكاناتی را در اختيار دارند و ديگر نيازی به مؤسسات حروفچينی و تايپ نيست.
من كه قصد بازگويی تاريخچه حمام‌های عمومی را ندارم. حتماً يكی در همين مجموعه خواهد گفت كه احياناً برخلاف همه جای دنيا، بيش‌ترين آثار باستانی كشور ما حمام‌های عمومی هستند. قصد شرح مفصل خاطرات حمام رفتنم را هم ندارم. فقط اين‌كه حمام عمومی اولی كه در شهرمان گرگان به ياد می‌آورم توی كوچه‌ای بود كه به اولين مدرسه زندگی‌ام – ميهن – منتهی می‌شد؛ كوچه‌ای روبه‌روی كوچه ديگری در آن سوی خيابان كه سال‌ها بعد در آن‌جا به دبيرستان رفتم. آن حمام عمومی را ما به اسم صاحبش «غلام‌حمامی» می‌شناختيم كه به دليل جثه‌اش شهره شهر بود. شايد حدود دويست كيلو وزن داشت و هميشه روی صندلی راحتی بزرگی جلوی ورودی حمام می‌نشست. مثالی بود در توضيح چاقی (چه‌قدر می‌خوري.... می‌خواي غلام‌حمامی بشی؟). مدتی بعد در محله تازه‌ساز ما هم يک حمام عمومی باز شد كه از قضا در انتهای خيابان خودمان - دومِ «گروهبان‌محله» - قرار داشت و دالانی در ابتدايش بود. حمام خزينه را فقط چند بار در گلمكان تجربه كردم، زمانی كه هنوز خزينه ممنوع و برچيده نشده بود. دو مخزن آب داشت كه يكی آبش داغ‌تر بود و ديگری ولرم بود و حرارتش مناسب‌تر برای بچه‌ها اما حالا حتی خاطره‌اش هم برايم چندش‌آور است. حمام‌های عمومی را با بخار مطبوع پراكنده در فضای آن و گرمای دل‌پذيرش به ياد می‌آورم. با دلاک‌هايی كه به توصيه پدر پوست‌مان را می‌كندند يا خودش همين كار را می‌كرد و ليف‌های بزرگ پارچه‌ای كه پس از صابون‌مالی در آن فوت می‌كردند كه باد می‌شد و با فشردنش توده كف زيبايی بيرون می‌زد و بهترين قسمت حمام بود و بعد آب داغ، جيغ‌مان را درمی‌آورد. حمام عمومی همچنين امكان مقايسه‌ای بود بين اندام نحيف خودم با اندام هم‌سالان، شرمندگی از ترقوه و دنده‌های بيرون‌زده و به‌خصوص گودال جناغ سينه. و طنين دل‌پذير صداها كه آدم صدايش خوب می‌شد و دلش می‌خواست بزند زير آواز. «حمام نمره» هم حكايت ديگری داشت و حالا برجسته‌ترين بخش آن در ذهنم عرق‌ريزان آخر كار موقع لباس پوشيدن است كه دلم می‌خواست زود از آن كوره مرطوب بيرون بزنم. و البته احساس سبكی مطبوع پس از هر حمام و خواب لذت‌بخش شب اول.
اما مدتی‌ست به حادثه‌ها و پديده‌ها اين طور نگاه می‌كنم كه چه تأثيری بر زندگی‌ام گذاشته‌اند و دنبال نشانه‌ها و تأثيرهای تعيين‌كننده‌اش هستم. از قضا اين موضوع حمام عمومی هم چنين تأثيری در زندگی‌ام داشته است. يک روز زمستان، مادر از حمام عمومی محله كه به خانه آمد هنوز موهايش خشک نشده بود كه در حياط نشست پای تشت برای رخت شستن. سرما خورد و سرماخوردگی تبديل شد به آسم. به‌خصوص شب‌ها حساسيتش عود می‌كرد و به‌زحمت نفس می‌كشيد. انگار يک فيلتر هشتاد در صد در گلويش كار گذاشته باشند، با تنفسی پر از خِرخِر نفس می‌كشيد و با همان صدا هوا را بيرون می‌داد. همه می‌نشستيم بالای سرش و نگران تماشا می‌كرديم. به نظر می‌رسيد هر نفسی كه فرو می‌رود ممكن است ديگر بالا نيايد. در سفری به تهران، معلوم شد كه در هوای خشک تهران مشكل تنفس ندارد. همين طور در مشهد. اما به محض اين‌كه به نزديک هوای مرطوب گرگان برمی‌گشت بيماری عود می‌كرد. عجيب بود كه فقط در گرگان اين اتفاق می‌افتاد و نه حتی در هوای مرطوب شهرهای ديگر شمال. گويی يک واكنش روانی شرطی بود. اتوبوس به چند كيلومتری گرگان كه می‌رسيد تنفسش پرصدا می‌شد و از گرگان كه می‌گذشت انگار نه انگار! مادر ناچار شد به تهران برود و پدر برای سروسامان دادن به خانواده دچار مشكل شد. تقاضای انتقالش به مشهد پذيرفته نشد و درخواست بازنشستگی كرد. در بهار 1348 بازنشسته شد، مادر از تهران يک‌راست به مشهد رفت و ما هم از شهر محبوب زادگاهم كوچ كرديم. بازنشستگی با بيست سال خدمت، دريافتی ماهانه پدر را به‌شدت پايين آورد، و وضعيت بد مالی فضای روانی خانواده را بسيار تحت تأثير قرار داد. سال‌هايی بود كه سينما برايم جدی‌تر از گذشته شده بود، هفته‌ای سه مجله سينمايی منتشر می‌شد كه دلم می‌خواست هر سه را بخرم و در مشهد بيش‌تر از گرگان فيلم نمايش داده می‌شد كه دلم می‌خواست بيش‌ترشان را ببينم. پول يک دغدغه دائمی بود و آسم مالی هم كم از آسم تنفسی نبود. آدم به نفس‌تنگی می‌افتاد. فضای خانه اغلب متشنج بود. دو سال و نيم پس از بازنشستگی و شش ماه پس از تولد آخرين فرزند خانواده، پدر در 48 سالگی به سفر ابدی رفت و اوضاع بدتر هم شد؛ آن قدر كه آن سه سالِ مشهديِ پس از گرگان تبديل به بدترين سال‌های زندگی‌ام شد تا اين‌كه از اين شهر بيرون زدم و لااقل خودم را خلاص كردم و حالا به دليل خاطره‌های تلخ آن سه سال، رغبتی حتی برای سفری كوتاه به آن‌جا ندارم.
بازنشستگی زودهنگام پدر، كوچ از گرگان و سپس مرگ پدر بر زندگی همه اهل خانواده تأثير گذاشت. همين جوری كه قدم به قدم به عقب برويم تا به نقطه آغاز آن اوضاع مصيبت‌بار برگرديم، می‌رسيم به همان روزی كه مادر از حمام عمومی به خانه برگشت. اگر در خانه حمام داشتيم، اتفاق‌ها لااقل به اين شكل و با اين كيفيت نمی‌افتاد. به همين سادگی.

مأخذ: هفته‌نامه نگاه پنج‌شنبه، شماره دوازدهم، 25 خرداد 1391

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©