فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, June 15, 2012

سیمای باشکوه آقای ایستوود

جی. ادگار / J. Edgar
کارگردان و آهنگ‌ساز: کلینت ایستوود
فیلم‌نامه: داستین لنس بلک
مدیر فیلم‌برداری: تام استرن
تدوین: جویل کاکس، گری دی. روچ
بازیگران: لئوناردو دی‌کاپریو (جی. ادگار هوور)، آرمی همر (کلاید تولسن)، نیامی واتس (هلن گندی)، جودی دنچ (آنامری هوور: مادر ادگار)، جاش لوکاس (چارلز لیندبرگ)، اد وست‌ویک (اسمیت: زندگینامه‌نویس هوور)، کریستوفر شایر (ریچارد نیکسن)
محصول 2011 آمریکا
137 دقیقه

جی. ادگار هوور (رییس مقتدر اف‌بی‌آی به مدت حدود پنج دهه)، تنها و پیر در دفترش نشسته که نویسنده‌ای به نام اسمیت می‌آید تا او ماجرای بنیان گذاشتن اف‌بی‌آی را برای آگاهی مردم، تقریر کند. هوور توضیح می‌دهد که ماجرا از سال 1919 آغاز شده که او در تشکیلات قوه قضاییه در وزارت دادگستری کار می‌کرد: پس از سوءقصدی ناکام به جان میچل پالمر دادستان که رییس هوور است، او با مشاهده شیوه‌های ناکارآمدی که در صحنه وقوع جرم به کار گرفته شده، ضرورت و اهمیت کاربرد و ارتقای علوم جرم‌شناسی را به‌شدت احساس می‌کند. او تدوین فهرستی از همه افراد مظنون به اعمال رادیکال را شروع می‌کند و معتقد است یافتن مجرمان آسان خواهد شد اگر هر شهروند به آسانی کتابی در کتابخانه قابل شناسایی باشد. او به منشی‌اش هلن گندی پیشنهاد ازدواج می‌دهد که آن را رد می‌کند. هوور زندگی و اعمال افراد رادیکال خارجی را به‌شدت زیر نظر می‌گیرد و پس از این که استون جای پالمر را به عنوان دادستان می‌گیرد هوور به سمت ریاست اداره بازرسی و تحقیقات وزارت دادگستری منصوب و با کلاید تولسن، وکیل تازه فارغ‌التحصیل‌شده، آشنا می‌شود و استخدامش می‌کند؛ کسی که در نهایت به نزدیکترین یار و همراه هوور تا آخر عمر تبدیل می‌شود. در این میان، اداره بازرسی مشغول پیگیری جرایم گنگسترها است و یکی از مهم‌ترین اهداف آن‌ها کسی نیست جز جان دیلینجر، گنگستر معروف. پس از ماجرای ربوده شدن فرزند لیندبرگ معروف، رییس‌جمهور نیکسن از اداره تحت امر هوور می‌خواهد تا رسیدگی به این قضیه را در دست بگیرد. هوور در این مسیر، تکنیک‌ها و شیوه‌های تازه‌ای را به کار می‌گیرد و همین شیوه‌ها به پیدایش آزمایشگاه جنایی اف‌بی‌آی منجر می‌شود...


جایی از فیلم، هنگام یورش ناگهانی جان ادگار هوور و افرادش برای دستگیری کارپیس – سرکرده یکی از دارودسته‌های تبهکاران – ناگهان اسب سفیدی با سوارکارش در خیابان ظاهر می‌شود که توی آن هیاهو و هیرویر، آرام و بی‌خیال در خیابان پیش می‌رود و از جلوی هوور می‌گذرد. هوور لختی حیران به این اسب و سوار – که انگار از توی یکی از فیلم‌های فلینی پریده‌اند وسط خیابانی در آمریکای دهه 1930، آن هم در فیلمی از کلینت ایستوود – نگاه می‌کند و بعد به خود می‌آید و می‌دود به آن سوی خیابان تا زودتر از همکارانش هفت‌تیر را به سوی کارپیس نشانه برود و آمرانه فریاد بزند: «تو دستگیر شدی آقای کارپیس!» تا این موفقیت را به اسم خودش تمام کند. سال‌ها بعد، در اواخر فیلم، کلاید تولسن همکار هوور در یادآوری دروغ‌های او می‌گوید یادداشت‌هایش را خوانده و بر خلاف آن‌چه هوور نوشته، کارپیس را او دستگیر نکرده، دارودسته‌ای آن روز در صحنه حاضر نبوده و از اسب سفیدی در خیابان هم خبری نبوده (این اسب و سوار بی‌خیال، از طرفی یادآور کابوی بی‌نام‌ونشان خاموش و خونسردی است که خود ایستوود در وسترن‌هایش آن را تبدیل به یکی از شمایل‌های سینمای وسترن کرد). درفیلم دیده‌ایم که هوور شرح حال خود و سازمانش را به کسی تقریر می‌کرده و منظور تولسن از دست‌نوشته‌ها، همین تقریرهاست. اما در طول فیلم، هیچ‌جا ندیده‌ایم که او به طور مستقیم این ماجرا را برای نویسنده شرح حالش بازگو کند. با این حال می‌دانیم که فیلم از منظر هوور روایت می‌شود و کلینت ایستوود به عنوان دانای کل، حتی جایگاه خودش را به شخصیت اصلی فیلمش به عنوان راوی تفویض می‌کند. به این ترتیب، آن‌چه در صحنه‌ای از فیلم به عنوان روایت فیلم‌ساز دیده بودیم، در پایان مورد تردید قرار می‌گیرد و درمی‌یابیم که این روایت هوور بوده و نه ایستوود. و می‌فهمیم که این تصویر شاعرانه و عجیب که در هیچ جای فیلم هم دیگر مشابهش تکرار نمی‌شود، حاصل ذهن خیال‌پرداز و جاه‌طلب هوور بوده است.
در مواجهه با فیلمی مثل جی. ادگار که بر اساس زندگی شخصیتی مشهور و واقعی و معاصر ساخته شده، معمولأ نخستین پرسش و واکنش این است که فیلم تا چه حد با «واقعیت» تطبیق دارد و بیش‌تر ناظران و ناقدان دنبال تفاوت‌ها می‌گردند. این بحثی است که در خود آمریکا هم پیرامون میزان انطباق فیلم کلینت ایستوود با زندگی واقعی جان ادگار هوور درگرفته است؛ بحثی که معمولأ به نتیجه‌ای هم نمی‌رسد. حالا وقتی که ما در مورد فیلم‌ها و سریال‌های زندگینامه‌ای ایرانی هم در میان خودمان نمی‌توانیم مثل همه جای دنیا به نتیجه‌ای برسیم، پیرامون فیلمی در مورد یک شخصیت بحث‌انگیز و جنجالی آمریکایی چه می‌توانیم بگوییم؟ آن هم شخصیتی که بنا به طبیعت امنیتی کارش، بخش عمده‌ای از زندگی‌اش پنهان بوده و فیلم‌ساز، حتی درصورت تلاش و التزامش به هر چه واقعی‌تر کردن فیلم، باید به قول‌های متفاوت و گاه متضاد، و شواهد و نشانه‌ها متوسل شود. بنابراین بهتر است لااقل ما – تماشاگران ایرانی – از این مقایسه و تطبیق دست بکشیم و جی. ادگار را به عنوان فیلمی که «بر اساس» زندگی بنیان‌گذار و رییس سازمان اف‌بی‌آی طی چند دهه آغاز حیات سازمانش ساخته شده نگاه کنیم. چون حتی در اواخر خود فیلم هم که بحث «واقعیت» پیش می‌آید، کلاید تولسن همکار و پارتنر هوور به یادش می‌آورد که ماجرای دستگیری برونو همپتن قاتل فرزند چارلز لیندبرگ و کشتن جان دیلینجر و چند رویداد دیگر، جوری که هوور طی همه سال‌ها وانمود کرده تا خودش را قهرمان این ماجراها نشان دهد نبوده. تازه این‌ها هم روایت تولسن است و روایت‌های دیگران شاید برخی دیگر از «واقعیت»ها را زیر سؤال ببرد. برای فیلمی مثل جی. ادگار که راوی‌اش خود هوور است و بسیاری از ماجراها در قالب تقریر خاطراتش نقل می‌شود، و اف‌بی‌آی هم سازمانی تحقیقاتی برای رسیدن به «واقعیت» است، اصلأ این موضوع را می‌توان چالش مرکزی فیلم درباره لرزان بودن و ابهام و غیرقابل‌اتکا بودن واقعیت تعبیر کرد.
فیلم در دو بخش متفاوت روایت می‌شود که وجه مشخصه هر دوره گریم متفاوت دی‌کاپریو بازیگر نقش هوور است که به‌خصوص گریم دوران پیری او با انتقادهایی هم روبه‌رو شده؛ هرچند که ماهرترین گریمورها هم یک بازیگر به‌اصطلاح «بچه‌صورت» را به‌سختی می‌تواند تبدیل به یک پیرمرد کند (و با توجه به ویژگی‌های چهره دی‌کاپریو کار گریمور فیلم، چندان هم بد نیست). مشکل اصلی فیلم برای نگارنده، همین انتخاب بازیگر اصلی‌اش است که به آن خواهیم رسید. اما جی. ادگار به عنوان یک فیلم شخصیت‌محور، شخصیت‌پردازی پرقدرتی دارد که حاصل فیلم‌نامه و اجرایش است. حتی شرح برخی از ماجراهای کارنامه هوور در فیلم (مثل ردیابی پرونده ربوده شدن بچه لیندبرگ که وقت زیادی از فیلم را می‌گیرد و البته ماجرای جنجالی و مهمی در تاریخ اجتماعی آمریکا بوده و نقش زیادی در ارتقای علم جرم‌شناسی داشته) بیش‌تر در خدمت تبیین شخصیت هوور است تا حادثه‌پردازی. به همین جهت بخش زیادی از فیلم به زندگی خصوصی و دنیای درون هوور می‌پردازد؛ حتی زمانی که در دفتر کارش است، ارتباط او با منشی‌اش (ارتباطی نزدیک و در عین حال فاصله‌دار) و همکارانش، و در جریان مأموریت‌ها همه چیز در خدمت قوام دادن شخصیت هوور است.
جان ادگار هوور به روایت کلینت ایستوود یک راست‌گرای افراطی است که معتقد بود کمونیسم بیش از آن که یک گرایش سیاسی باشد، یک بیماری است و اصلأ همین دیدگاه او باعث شد هنگام کار در وزارت دادگستری در کنار دادستان کل – ریچارد پالمر – برای شناسایی و سرکوب کمونیست‌ها و رادیکال‌ها، به فکر ارتقای علم جرم‌شناسی و سازمان‌دهی اطلاعاتی بیفتد تا پلیس در هر لحظه که اراده کرد بتواند به اطلاعات مربوط به هر شهروند یا ساکن آمریکا و حتی به خود او دسترسی داشته باشد. روایت فیلم از سال 1919 آغاز می‌شود؛ زمانی که انقلاب 1917 در روسیه منجر به تأسیس کشور شوراها شده بود و به روایت هوور، بلشویک‌ها می‌خواستند آمریکا را هم تسخیر کنند. مبارزه با کمونیسم و بلشویسم و رادیکال‌ها انگیزه اصلی او بود که پس از جنگ جهانی دوم الهام‌بخش فعالیت‌های ضدکمونیستی موسوم به دوران مک‌کارتیسم شد و موفقیت او در این مبارزه که در دوران جنگ سرد هم ادامه داشت، باعث شد که به قول هوور در صحنه‌ای از فیلم، در دهه 1960 کمونیسم دیگر از یک «خطر داخلی» فقط تبدیل به یک «تهدید خارجی» شده بود. هوور دو کتاب هم در زمینه مبارزه با کمونیسم دارد که در سال های 1958 و 1962 منتشر کرد. بخشی از زندگی او به عنوان مدیر یک نهاد مهم و پرنفوذ امنیتی صرف تنظیم روابطش با قدرتمندان پنج دهه کارنامه‌‎اش شد و مدیریتش در اف‌بی‌آی با شش رییس‌جمهور هم‌زمان بوده است (دو رییس‌جمهور را هم در سال‌های پیش از آن که در وزارت دادگستری کار می‌کرد دید). با این حال بیش‌تر این رویدادهای سیاسی در فیلم، در حد اشاره‌های گذرا برگزار می‌شود. در بسیاری از فیلم‌های زندگینامه‌ای، روایت زندگی یک فرد دست‌مایه و بهانه‌ای می‌شود برای تصویر کردن یک دوران تاریخی. در جی. ادگار ایستوود راه معکوس را می‌پیماید و رویدادهای تاریخی ابزار تبیین یک شخصیت می‌شود و آن دوران در پس‌زمینه قرار می گیرد (بر خلاف پرچم‌های پدران ما). به همین دلیل دقایقی طولانی از فیلم صرف رابطه هوور و مادرش می‌شود که دست‌مایه فراوانی برای روان‌شناسان فراهم می‌آورد. به یاد بیاورید سکانس طولانی خلوت کردن هوور را پس از مرگ مادرش و پوشیدن لباس او و آویختن گردن‌بندش. اشاره‌هایی هم وجود دارد که نشان می‌دهد در افکار عمومی، هوور شخصیت منفوری بوده و در زیر آن فشارهای اقتصادی، مردم بیش‌تر طرف‌دار گنگسترها بوده‌اند تا حافظان نظم و قانون. هنگام نمایش فیلم خبری سخنرانی هوور درباره مبارزه با قانون‌شکنان و خلاف‌کاران در یک سینما، مردم شروع به اعتراض می‌کنند، به طوری که آپاراتچی ناچار می‌شود فیلم خبری را قطع و نمایش آنونسی را شروع کند؛ آنونس فیلم دشمن جامعه با بازی جیمز کاگنی در نقش یکی از همان قانون‌شکنان که تشویق و حمایت تماشاگران را در پی دارد.
دقت در جزییات را ایستوود در نمایش رابطه هوور با دستیارش کلاید تولسن نیز رعایت می‌کند. مسأله گرایش‌های هم‌جنس‌خواهانه جان ادگار هوور یکی از مناقشه‌برانگیزترین جنبه‌های زندگی اوست که طبعأ همه به شکل شایعه مطرح بوده و ابتدا به نظر می‌رسد که ایستوود هم قصد داشته به شکل تلویحی آن را مطرح کند (در دو سکانس که هوور آرام دست تولسن را می‌گیرد، و هم‌چنین از طریق چند دیالوگ) اما در سکانسی دیگر، سرانجام وضوحی غیرقابل‌درک به آن می‌دهد؛ هنگامی که تولسن پس از شنیدن گرایش هوور به دوروتی مالون ستاره هالیوود و احتمال ازدواجش با او، علیه رییس می‌آشوبد و هوور ناچار به عذرخواهی می‌شود و تا پایان عمر منصرف می‌شود از این که «خانم هوور»ی هم در کار باشد. او یک بار هم پیشنهاد ازدواج به منشی‌اش هلن گندی داده بود که او نپذیرفت اما تا آخر عمر منشی مخصوص هوور باقی ماند. گفته می‌شود که هوور نسبت به قضیه هم‌جنس‌خواهی خیلی حساس بود و کسانی که در این زمینه برایش شایعه‌پراکنی می‌کردند گوش‌مالی می داد. این امر به هر حال در آن زمان مثل حالا خلاف اخلاقیات رایج بود و افشایش می‌توانست مایه بی‌اعتباری شود، کمااین که خود هوور چند بار از آن به عنوان حربه‌ای علیه مخالفانش استفاده کرد؛ از جمله پرونده‌ای که برای الئنور روزولت همسر رییس‌جمهور ساخت. خود هوور، تولسن را فقط همزاد و دوست نزدیکش می‌خواند و رابطه‌شان را «برادرانه» توصیف می‌کرد، با این حال شایعه رابطه آن‌ها قوی بود. پس از مرگ هوور، تولسن به خانه او نقل مکان کرد، مالک املاک او شد و سه سال بعد که مُرد، او را چند متر آن طرف‌تر از گور هوور در گورستان کنگره دفن کردند. با این حال از کلینت ایستوود انتظار می‌رفت این موضوع را در حد همان اشاره‌های تلویحی مطرح کند.
هم‌چنان که اشاره شد، تمامی فیلم از زاویه نگاه هوور روایت می‌شود و بین دو دوره در رفت‌وآمد است. این رفت‌وبرگشت‌ها هم با ظرافت و از طریق عناصر مضمونی، کلامی یا بصری صورت می‌گیرد که زیباترین آن‌ها استفاده از بالکن دفتر هوور است که از آن‌جا شاهد عبور چند رییس‌جمهور آمریکاست. ترفند دیگر فیلم‌ساز و فیلم‌نامه‌نویسانش برای تبدیل جی. ادگار به فیلمی تاریخی، استفاده از یک واقعه‌نگار است که هوور زندگی خود و سرگذشت اف‌بی‌آی را برای او تقریر می‌کند؛ کسی که در واقعیت وجود نداشته و چنین اتوبیوگرافی‌ای از هوور منتشر نشده اما این ترفند برای ایستوود امکانی را فراهم کرده که هوور در جای‌جای فیلم، روایت خودش را از اوضاع روزگار بگوید. چیزی بین نریشن و مونولوگ. در تصویرسازی هم فیلم‌ساز و طراح صحنه و فیلم‌بردارش سنگ‌تمام گذاشته‌اند. هالیوود در صحنه‌پردازی به مدارج شگفت‌انگیزی رسیده و در جی. ادگار هم فضاسازی‌های داخلی و خارجی غبطه‌برانگیز است. اما کار مهم‌تر در فیلم‌برداری اتفاق افتاده که با استفاده از رنگ‌مایه‌های قهوه‌ای، سهم بزرگی از فضاسازی و باورپذیری و القای زمان به عهده فیلم‌برداری گذاشته شده است.
اما معضل اصلی نگارنده با این فیلم واقعأ فاخر، لئوناردو دی‌کاپریو است که اصلأ مناسب بازی در این نقش نیست. این همان مشکلی است که با حضور او در فیلم های اسکورسیزی هم دارم (به‌خصوص هوانورد و جزیره شاتر). ویژگی‌های ظاهری و پرسونای سینمایی دی‌کاپریو باورپذیری‌اش در نقش مردی قدرتمند که چنین سازمان بزرگ و پیچیده‌ای را بنیان گذاشت و چند دهه بر آن ریاست کرد دشوار می‌کند. اگر هدف از انتخاب او برجسته کردن وجه کودکانه شخصیت هوور (وابستگی فراوان به مادرش)، تزلزل شخصیت و هم‌چنین قضیه هم‌جنس‌خواهی بوده که چنین انتخابی با این هدف، زیادی رو و گل‌درشت است که وجه مهم‌تری از باورپذیری فیلم را خدشه‌دار می‌کند. (در نمایی از فیلم می‌بینیم که هوور برای آن که پشت میزش در موضعی بالاتر نسبت به مراجعان قرار بگیرد، دو جلد کتاب قطور زیر پایه‌های میزش قرار داده). مثلأ ادوارد جی. رابینسن یا لی جی. کاب را در این نقش تصور کنید و ببینید قضیه چه‌قدر فرق می‌کرد. از زنده‌ها جک نیکلسن را در این نقش تصور کنید که چه ابهتی به فیلم و نقش می‌داد و بعد آگاه شدن از ضعف‌های هوور در پس این ابهت مهیب تبدیل به چه آواری بر ذهن تماشاگر می‌شد.
جایی از فیلم، جمله‌ای با این مضمون گفته می‌شود که: «ملتی که از گذشته خود بی‌خبر باشد پیشرفت نمی‌کند.» این از آن جمله‌های قصاری است که در فرهنگ‌های دیگر هم به شکل‌های مختلف وجود دارد. کلینت ایستوود در دهه اخیر چند فیلم به قصد تاریخ‌نگاری ساخته که به‌خصوص دوگانه پرچم‌های پدران ما و نامه‌هایی از ایووجیما (2006) بی‌نظیرند. ایستوود کبیر در دو دهه اخیر کارنامه‌‎اش مدام رو به صعود داشته و هرچه سنش بالاتر رفته پخته‌تر شده، استعدادهای نهفته‌اش را رو کرده (حالا می‌دانیم که یک آهنگ‌ساز باذوق هم هست که موسیقی هشت‌تا از فیلم‌های اخیرش از جمله همین جی. ادگار را ساخته)، تقریبأ هر سال یک فیلم (برخی سال‌ها دو فیلم) می‌سازد و هر بار هم سراغ پروژه‌های دشوارتری می‌رود که تناسبی با سن‌وسالش ندارد. او اینک سیمای باشکوه یک سینماگر بزرگ و قابل‌احترام را یافته و گرچه خوش‌بختانه قصد بازنشستگی ندارد اما آدم حسرت می‌خورد که حالا 82 ساله شده و خواه‌ناخواه چند سال دیگر چاره‌ای جز بازنشستگی‌اش نیست؛ که حتی با وجود چنین کارنامه درخشانی، وداعی تلخ خواهد بود.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©