فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, June 22, 2012

شاید آخرالزمان

روزهای زندگی
نویسنده و کارگردان: پرویز شیخ‌طادی
مدیر فیلم‌برداری: امیر کریمی (با همکاری هاشم مرادی)
صدابردار: رضا تهرانی
طراح صحنه و لباس: علی نصیرنیا
طراح چهره‌پردازی: عباس صالحی
موسیقی: محمدرضا علیقلی
تدوین: واروژ کریم‌مسیحی، مهدی سعدی
بازیگران: حمید فرخ‌نژاد، هنگامه قاضیانی، کورش سلیمانی، کریم اکبری‌مبارکه، آرینه سوکیاسیان
تهیه‌کننده: سعید سعدی
87 دقیقه

سال 1367، آخرین روزهای جنگ تحمیلی. در یک بیمارستان صحرایی نزدیک خط مقدم جبهه، دکتر امیرعلی علوی (حمید فرخ‌نژاد) که سرپرستی بیمارستان را به عهده دارد با تمام تخصص و علاقه و توانش به مداوای مجروحان جنگ مشغول است و همسرش لیلا (هنگامه قاضیانی) نیز که پرستار و دستیارش است با او کار می‌کند. دکتر جوانی به نام سامان امینی (کورش سلیمانی) از مرکز برای خدمت در این بیمارستان اعزام می‌شود اما او که آدمی ترسو و بی‌اعتقاد است و به‌اجبار به این مأموریت آمده، از همان ابتدا با دکتر علوی و همسرش و سیما (آرینه سوکیاسیان) پرستار وظیفه‌شناس بیمارستان درگیری دارد. با این حال مدت زیادی نمی‌گذرد که با پذیرفته شدن قطع‌نامه 598 به نظر می‌رسد جنگ به پایان رسیده اما ساعتی پس از اعلام پذیرش قطع‌نامه عراقی‌ها با بمب‌افکن و هلی‌کوپتر و تانک و نیروی پیاده حمله سخت و مرگ‌باری را آغاز می‌کنند و این بیمارستان نیز در سر راه آن‌هاست. بسیاری از مجروحان و کارکنان بیمارستان همراه با رزمندگان به شهادت می‌رسند و دکتر علوی با کمک بقیه همکارانش، مجروحانی را که هنوز زنده مانده‌اند به پناهگاهی مخفی که به شکل راهرویی در زیر بیمارستان ساخته شده منتقل می‌کند. در جریان انفجاری عصب‌های بینایی دکتر علوی آسیب می‌بیند و در همان حال نابینایی، او تلاش می‌کند به مجروحان کمک کند اما با توجه به در دسترس نبودن امکانات پزشکی و حضور تهدیدآمیز دشمن در بالای سرشان، این کار مدام دشوارتر می‌شود. در این میان آن‌ها یک سرباز عراقی را که وارد پناهگاه شده اسیر می‌کنند و یک بار هم لیلا ناچار می‌شود با به خطر انداختن خود از پناهگاه به محل سابق بیمارستان که حالا ویران شده برود و ابزار و امکاناتی بیاورد. دکتر سامان امینی که در همان آغاز حمله از آن‌جا گریخته، اسیر می‌شود و عراقی‌ها او را به محل بیمارستان برمی‌گردانند که اطلاعاتی از او بگیرند و مخفیگاه بقیه را پیدا کنند. سیما با مسلسلی از مخفیگاه بیرون می‌آید تا سامان را نجات دهد و در تیراندازی طرفین، خودش و سامان به همراه سه عراقی همراه او کشته می‌شوند. لیلا که برای یافتن آذوقه از پناهگاه بیرون آمده هدف گلوله عراقی‌ها قرار می‌گیرد و زخمی می‌شود. شب، دکتر علوی به رزمنده پیری که هنوز توان حرکت دارد پیشنهاد می‌کند که وسیله‌ای پیدا کند تا مجروحان را – پیش از آن که بقیه‌شان هم در این اوضاع جان بدهند – از آن محل خارج کنند. رزمنده پیر (کریم اکبری‌مبارکه) تانکی را پیدا می‌کند و با آن به دیواره پناهگاه می‌زند تا از آن‌جا مجروحان را سوار کند اما جز اسیر عراقی کسی حاضر به ترک دکتر و همسرش نمی‌شود و او با همان یک مسافر می‌رود. دکتر علوی در همان حال که چشمش نمی‌بیند با بلوک‌های سیمانی دیواری در برابر پناهگاه می‌کشد و ساعاتی بعد، صدای درگیری‌ها و نور انفجارها که از لای روزن‌های دیوار می‌آید حاکی از این است که نیروهای ایرانی سر رسیده‌اند و دشمن را به عقب می‌رانند.


روزهای زندگی با وجود این عنوان بی‌ربط و خنثایش نمایش یک ضرب‌شست اساسی در سینمای جنگی ایران است؛ فیلمی کمال‌گرا و پاکیزه و درست که استانداردهای این ژانر سینمایی را ارتقا می‌دهد اما نمایشش در جشنواره فجر تحت‌الشعاع دو عامل قرار گرفت. یکی همین عنوان غیرجذاب و پس‌زننده که بیش‌تر به درد یک تله‌فیلم یا سریال ملودراماتیک خانوادگی می‌خورد، و دیگر نمایش عمومی فیلم ماقبل آخر همین فیلم‌ساز، شکارچی شنبه، که فیلم تبلیغاتی و رسمی ناکامی ارزیابی شد و باعث شد خیلی‌ها فیلم تازه او را هم نبینند. آثار گذشته پرویز شیخ طادی – سرزمین پدربزرگ (1377)، دفتری از آسمان (1378)، روایت سه‌گانه (اپیزود اول: یک آرزوی کوچک، 1382)، پشت پرده مه (1383)، سینه‌سرخ، سومین روز پس از مرگ (1385)، دایناسور (1386) و همان شکارچی شنبه که سال 88 ساخته شد و پارسال روی پرده رفت – اغلب آثاری کوچک و تله‌فیلم‌هایی بوده‌اند که یا به نمایش عمومی درنیامده‌اند یا برخی از آن‌ها پخش گذرایی از یکی از شبکه‌های تلویزیونی داشته‌اند؛ بدون هیچ بازتاب قابل توجهی. متأسفانه هیچ‌یک را ندیده‌ام اما خوش‌بختانه این از آن مواردی است که می‌تواند شرایط مناسب برای خیلی از معترضان به نقد فیلم (به‌خصوص خود سینماگران) را فراهم کند تا یک فیلم بدون توجه به پیشینه فیلم‌ساز ارزیابی شود. البته شاید همان سابقه محو و مبهم و به‌خصوص شنیده‌ها در مورد شکارچی شنبه در غافل‌گیری هنگام تماشای روزهای زندگی بی‌تأثیر نباشد، اما واقعأ بدون آن غافل‌گیری، فیلم در بار دوم تماشا نیز همان‌قدر تأثیرگذار است و به‌خصوص جزییاتش در کارگردانی، تدوین، فیلم‌برداری و بازیگری بیش‌تر به چشم می‌آید؛ چیزهایی که بار اول زیر سنگینی فضای کوبنده و آخرالزمانی فیلم ممکن است نادیده بماند.
تا پیش از این در چند فیلم جنگی ایرانی از ابراهیم حاتمی‌کیا، احمدرضا درویش و معدودی فیلم‌ساز دیگر چنین فضای به‌اصطلاح آپوکالیپتیکی ساخته شده؛ آن هم تنها در فصل‌های کوتاه. از حیث فضاسازی فقط فیلم‌های زنده‌یاد رسول ملاقلی‌پور با روزهای زندگی قابل‌مقایسه‌اند اما در فیلم‌های او هم فقط فصل‌هایی این ویژگی را داشتند در حالی که روزهای زندگی تقریبأ همه‌اش مثل یک آوار می‌ماند؛ فیلمی که بیش از هر چیز حاصل یک کارگردانی دشوار است که در سینمای جنگی ما می‌تواند یک حادثه تلقی شود. البته این یک ارزیابی سینمایی است و بازتاب‌های اجتماعی چنین فیلمی فقط با نمایش عمومی‌اش مشخص می‌شود. خوش‌بختانه فیلم در شرایط خوبی روی پرده رفته، رقیب جدی مهمی در اکران هم‌زمانش ندارد و حمایت کافی هم از آن می‌شود. به این ترتیب روزهای زندگی می‌تواند تا حدودی تکلیف سینمای جنگ را در کشور ما – از حیث رویکرد مردم – روشن کند، زیرا چنان‌چه این گونه فیلم‌ها با استقبال خودجوش مردم مواجه نشوند و تماشاگرانش فقط کسانی باشند که از طریق بلیت مجانی نهادها به سینماها می‌روند، این سینما هرچه هم از ارزش‌ها بگوید، از حیث اجتماعی در حاشیه خواهد ماند. سال‌هاست کسانی اعتراض و گلایه و انتقاد می‌کنند که به «سینمای جنگ و دفاع مقدس» و ارزش‌های نهفته در آن توجه نمی‌شود. کسی از این منتقدان و معترضان نمی‌گوید که این توجه را چه کسانی باید بکنند؟ سینمای جنگ و دفاع مقدس به لحاظ سرمایه و ملزوماتی که نیاز دارد محتاج حمایت کامل دولت و نهادهای رسمی و به‌خصوص نظامی است. از بخش خصوصی نمی‌توان انتظار سرمایه‌گذاری در این زمینه داشت. چنین سرمایه‌ها و امکاناتی در اختیار همان‌هایی است که این گلایه‌ها را می‌کنند. مجوزها و اهرم‌ها و امکانات حمایتی و تبلیغی هم در اختیار همان‌هاست. از میان سینماگران هم کسانی مدعی دل‌بستگی به این موضوع هستند. خوب است این معترضان و منتقدان بگویند واقعأ چه کسانی مانع رشد سینمای جنگ و دفاع مقدس هستند و مشکل چیست؟ روزهای زندگی فیلمی‌ست که از حیث استانداردهای فنی و هنری در حد بالاترین امکانات سینمای ایران است که پیداست چیزی برای ساخت و حمایت و نمایش آن کم گذاشته نشده (فیلم در سی‌امین جشنواره فجر با چهارده مورد رکورددار نامزدی دریافت جایزه‌ها بود و پنج‌تا از مهم‌ترین جایزه‌ها را گرفت). خب آیا برای ساخت چنین فیلم‌هایی مانعی وجود دارد؟ چه کسی ممانعت می‌کند؟ و اگر چنین فیلمی با فروش (و در واقع استقبال) خوب و خودجوش مردم روبه‌رو نشود تکلیف چیست؟ این‌جا دیگر یک بحث اجتماعی/ روانی/ فرهنگی است. فیلم را می‌شود با مهیا کردن سرمایه و نیروی انسانی و امکانات ساخت، اما بازتاب اجتماعی آن قابل پیش‌بینی و کنترل نیست. تدارک نمایش استقبال از فیلم‌ها از طریق فروش انبوه بلیت نیم‌بها (و حتی تمام‌بها) به نهادها به عنوان یک حرکت حمایتی – مثل آن‌چه در مورد دوئل و مُلک سلیمان اتفاق افتاد – یا دادن بلیت رایگان به نهادهایی دیگر برای توزیع میان افراد تحت پوشش به قصد بالا بردن میزان تماشاگران، به‌سرعت معلوم می‌شود و در چنین صورتی این فیلم‌ها همواره نیازمند همین مکانیسم تولید و نمایش خواهند ماند و تأثیر عمیق اجتماعی و فرهنگی هم نخواهند داشت. در چنین وضعیتی، ساخته شدن و نمایش روزهای زندگی، آن هم پس از رویدادهای پیرامون اکران نوروز، اتفاق مهم و تعیین‌کننده‌ای است.
روزهای زندگی طرح خوبی دارد اما فیلم‌نامه‌اش چندان کارشده نیست و در عوض اجرایش درست و حرفه‌ای‌ست. البته جلوه‌های ویژه دیجیتالی‌اش در مقایسه با سینمای روز دنیا کمی مشکل دارد اما نه آن قدر که تماشاگر غیرمتخصص را خیلی آزار بدهد و بشود کل زحمتی را که بابتش کشیده شده نادیده گرفت. میزانسن‌های شلوغ و پرتحرکِ تقریبأ کل فیلم، با این حجم از جمعیت و انفجار و حرکت دوربین و رفت‌وآمد آدم‌ها و تقطیع و دیالوگ و ریزه‌کاری در سینمای جنگی ایران بی‌سابقه است. در دل این همه حادثه و زدوخورد، فیلم‌ساز شخصیت‌پردازی هم می‌کند و از جزییات هم غافل نیست. دکتر امینی ترسو به محض ورود به بیمارستان صحرایی حواسش به صدای هواپیمایی است که می‌گذرد (لیلا: خودی است)، نگران هلی‌کوپتری است که می‌بیند (لیلا: خودی است)، می‌پرسد فاصله این‌جا تا خط مقدم چه‌قدر است؟ (لیلا: پنجاه کیلومتر)، و وقتی که می‌گوید صدای گلوله‌ها نزدیک است (لیلا: تو که می‌دونی چرا می‌پرسی؟) سراغ امن‌ترین جای بیمارستان را می‌گیرد (سیما: روی سر من!). شخصیت‌پردازی و ریزه‌کاری‌ها مربوط به ترسیم وضعیت آدم‌ها در یک بیمارستان صحرایی، محدود به کلیات نمی‌شود. بنده هیچ‌وقت نه در جبهه بوده‌ام و نه در یک بیمارستان صحرایی. تخصصی هم در زمینه مناسبات پزشک و پرستار در اتاق عمل و چنین بیمارستانی ندارم اما هنر فیلم‌ساز این است که توانسته حس زندگی را در همین محدوده جغرافیایی کوچک فیلم وارد کند. از کلیات بگذرد و به جزییات برسد. مثلأ یک نمای دور از والیبال بازی کردن پرستاران در محوطه جلوی بیمارستان. یا کسی که با دو پای مصنوعی در بیمارستان به دیگران چای می‌دهد و گویا رزمنده‌ای بوده که با قطع شدن پاهایش، از جبهه محروم شده اما از آن فضا دل نمی‌کند. یا وقتی که دکتر علوی خونابه درون حلق و دهان رزمنده‌ای را می‌مکد تا راه تنفس او را باز کند، رزمنده‌ای که همان نزدیکی شاهد این صحنه است، به حالت تهوع می‌افتد. تازه بعدش هم که دکتر کارش تمام می‌شود، سر راهش برای شستن دهان، آب و کاسه‌ای از یک مرد پرستار می‌گیرد و دستمال برای پاک کردن دهانش را هم از جیب او برمی‌دارد. این ریزه‌کاری‌ها که تعدادشان در فیلم کم هم نیست، همان چیزهایی است که حس زندگی ر در این مکان و آدم‌ها و روابط‌شان جاری می‌کند. این جزییات در دیالوگ‌ها هم هست. به جای این که ببینیم دکترها و پرستاران فقط مشغول معاینه و مداوا و رسیدگی به مجروحان هستند، هر کدام از این کارهای‌شان نکته‌ای هم دارد. دکتر علوی دارد سر رزمنده‌ای را معاینه می‌کند و رزمنده شوخ زیردستش می‌گوید: «هرچی پیدا کردی نصف‌نصف!» و دکتر جواب می‌دهد: «باز چک بی‌محل کشیدی؟ تو این که چیزی نیست»؛ پاسخی دوپهلو که هم اشاره به نبود ترکش است و هم یک شوخی با این مضمون که مغز در این کله نیست!
مشخصه عمومی این گونه فیلم‌ها لحن شعاری‌شان است. روزهای زندگی هم خالی از شعار نیست اما در کم‌ترین میزانش. دکتر علوی و همسرش را فقط در پس‌زمینه محو یک نما می‌بینیم که نماز می‌خوانند. از نگاه رزمنده‌ای که گرفتار موج انفجار شده شمایلی مذهبی را می‌بینیم که یادآور کلیشه عرفانی این گونه فیلم‌ها در دهه 1360 است (دست کشیدن دکتر علوی به علف‌های کنج دیوار پناهگاه هم از این نوع است) اما شاید درشت‌ترین شعارش آن‌جا باشد که پس از پایان پخش متن بیانیه پذیرش قطع‌نامه 598، یکی از رزمندگان هنگام تحویل سلاحش به رزمنده پیر می‌گوید: «ما برای پیروزی آمده بودیم.» و پاسخی می‌شنود که یادآور جمله‌های قصار نقش‌بسته بر بیل‌بردهاست: «چه‌طوری؟ وقتی هنوز بر خودت پیروز نشدی...» بعید به نظر می‌رسد که در واقعیت، در چنین لحظه‌ای رزمندگان چنین واکنشی – تحویل دادن سلاح‌شان – از خود نشان داده باشند. اما این واکنش به عنوان یک تمهید نمایشی در فیلم، پذیرفتنی‌ست. در مقابل این چند شعار رقیق و واکنش نمایشی، فیلم نشانه‌های بسیاری در پرهیز از شعار و نادیده گرفتن کلیشه‌های این نوع فیلم‌ها را دارد. دکتر امینی به عنوان یک انسان ترسو و بی‌اعتقاد به تفکر حاکم بر این جنگ، بر خلاف بسیاری از فیلم‌های جنگی ما متحول نمی‌شود. رزمندگان هم این‌جا همه یک‌دست خوب و مؤمن نیستند. دو رزمنده خودشان را با کلک به بیمارستان رسانده‌اند تا از جبهه فرار کنند. دکتر علوی هم که دست‌شان را خوانده موضوع قطع پای‌شان را مطرح می‌کند و باعث می‌شود آن‌ها بیمارستان را ترک کنند. برخی از شعارهایش هم نرم و ملایم می‌آیند و می‌روند. مثل آن‌جا که یکی از رزمنده‌های مجروح از دکتر می‌پرسد: «اگه بمیرم چی میشه؟» و دکتر علوی جواب می‌دهد: «خودت انتخاب کردی که چی میشه.» یا دکتر به رزمنده‌ای که یک چشمش را از دست داده، می‌گوید: «یک چشمت را داده‌ای، اجرت را ضایع نکن.» و بعد وقتی که خودش کور می‌شود، همین پاسخ را از همسرش تحویل می‌گیرد؛ منتها برای دو چشم. حتی شعار «لبخند بزن بسیجی» که روی یک بلوک سیمانی نقش بسته، در یک نما و در آن هنگامه آتش و خون، درست وسط کادر خودنمایی می‌کند، کارکردی متفاوت با سایر فیلم‌ها دارد اما قرینه لبخند رزمنده‌ای در نمای پایان فیلم می‌شود که چهره تیپیک بسیجی‌های زمان جنگ را دارد و پس از این که یکی از بلوک‌های سیمانی دیوار پناهگاه را برمی‌دارد، به آن‌هایی که توی پناهگاه هستند لبخند می‌زند.
حال‌وهوای عمومی فیلم و به‌خصوص رنگ آن متناسب با مضمون و محتوایش است. تصویری که عنوان‌بندی آغاز و پایان رویش می‌آید در ابتدا هم‌چون یک تابلوی آبستره سیاه‌قلم است و در آخر فیلم رنگ گرمی به آن اضافه می‌شود؛ دیواری که ظاهرأ به عنوان مانع ساخته شده اما روزن‌هایی هم دارد برای تابیدن نور امید. رنگ غالب فیلم، خاکی است؛ رنگی که از محیط وقوع داستان و رنگ لباس رزمندگان می‌آید. اما وجود دو رنگ دیگر نشان می‌دهد که همان رنگ غالب هم انتخاب سنجیده‌ای است که کارکردی درون‌مایه‌ای دارد و عمدأ با تمهیدهای مختلف، چیده و تشدید شده است. این رنگ غالب را رنگ خون و رنگ لباس سبز کارکنان بیمارستان، هاشور می‌زند؛ تاش‌هایی که کل چشم‌انداز بصری فیلم را تبدیل به یک فرسک مذهبی می‌کند که معمولأ ترکیبی از همین رنگ‌هاست. سر و صورت و موهای رزمندگانی که خاک و گِلِ خشکیده پوشانده، چشم‌انداز بصری فیلم را تبدیل به آیینی مذهبی می‌کند که از هر شعار و جمله قصار و نوحه‌خوانی و آدرس‌های ارزشی گل‌درشت فیلم‌های مشابه گیراتر و مؤثرتر است. اوج این پرداخت در سکانس اعلام پذیرش قطع‌نامه 598 از رادیو است. فضای غبارآلود، بادی که می‌وزد، میزانسن، چهره‌های بهت‌زده و حرکت افقی دوربین، باز بدون هیچ شعار گل‌درشتی مفهوم آمیخته با شکست اصطلاح «جام زهر» را القا می‌کند. این‌جا دیگر فضا مثل فیلم‌های جنگی غربی نیست که اعلام «war is over» موج شادی را در پی می‌آورد. این‌جا رزمندگان، نه مثل پیروزشدگان، بلکه خسته و حزین و حیران تفنگ‌های‌شان را تحویل می‌دهند؛ هم‌چون حالتی از تسلیم و شکست. حتی آن رزمنده پیر هم که تفنگ‌ها را جمع می‌کند تا ببرد، گویی از تأثیر ناشی از این جام زهر، پس از چند قدم می‌افتد و تاب حرکت ندارد؛ که او را می‌برند و بستری می‌کنند. یکی دیگر از مجروحان که طغیان می‌کند و می‌خواهد به‌زور از بیمارستان بیرون برود و به جبهه برگردد.
بازی حمید فرخ‌نژاد به‌ویژه پس از کور شدن دکتر علوی یکی از نکته‌های برجسته فیلم است. تا پیش از آن، او تقریبأ همان فرخ‌نژاد همیشگی با همان توانایی‌های آشنایش است؛ شخصیت نزدیک به همان پرسونای سینمایی آشنا. اما از آن پس جلوه دیگری از توانایی‌اش را آشکار می‌کند. دکتر علوی تحت تأثیر موج انفجار نابینا شده و حالا فرخ‌نژاد به عنوان یک تازه‌نابینای ناشی، هم باید ناشیانه از حواس دیگرش – به‌خصوص شنوایی – استفاده کند، و هم شوک روانی ناشی از موج انفجار را در چهره و نگاه مات و میمیک‌هایش بازتاب دهد که چند جا، به‌خصوص با اندکی حرکت به گردنش و تیزتر کردن نگاهش – بدون حرکت چشم و پلک زدن – به‌خوبی این کار را می‌کند. استفاده از صدا نیز در این موارد هوشیارانه است و طنینی دارد که در واقع آن را از گوش یک موج‌گرفته می‌شنویم. مثل کار با صدا در لحظه‌هایی از سکانس آغاز نجات سرباز رایان که صداهای تقلیل‌یافته را همان جوری می‌شنویم که تام هنکس شوک‌زده می‌شنود.
با همه امتیازهایی که روزهای زندگی در کارگردانی، فیلم‌برداری، صحنه‌آرایی، تدوین و بازیگری دارد، نمی‌توان انکار کرد که فیلم نگاه تازه‌ای به جنگ و دفاع هشت‌ساله این سرزمین ندارد. منظور لزومأ فیلمی ضدجنگ نیست که معمولأ حتی اگر در اجرا و پرداخت هم ضعیف‌تر از روزهای زندگی باشد از برخی دیدگاه‌ها باعث اعتبارش می‌شود. روزهای زندگی همان نگاه رسمی آشنا را در قالب داستانی ساده (بدون فیلم‌نامه‌ای پیچیده و چندلایه) در قالبی حرفه‌ای و خوش‌ساخت عرضه می‌کند. فیلم‌های زنده‌یاد ملاقلی‌پور و برخی از فیلم‌های حاتمی‌کیا این نگاه متفاوت را دارند، اما روزهای زندگی با همه پاکیزگی پرداختش از نوع آثاری نیست که بیست‌وچند سال پس از پایان جنگ، آدم پس از تماشایش احساس کند به درک و دریافت و شناخت تازه‌ای از موضوعش رسیده است.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©