فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, June 01, 2012

کتاب عمر

یک روستایی در لاله‌زار
(پنجاه سال خاطرات سینمایی)

ایوب شهبازی
نشر روزنه‌کار
چاپ اول، بهار 1391
مصور، قطع وزیری (شومیز)، 360 صفحه، 2200 نسخه
95000 ریال


این آقای ایوب شهبازی را به احتمال زیاد نمی‌شناسید. اما از من بپذیرید که یک آقایِ کمیابِ به‌تمام‌معنا است. یادم نیست حدود بیست سال پیش چه جوری با او آشنا شدم اما هرچه می‌گذرد چیزهای بیش‌تری از خصلت‌های نیک و کمیاب او برایم آشکار می‌شود. عاشق دوبله است و احتمالأ بهانه شروع آشنایی‌مان فیلم‌های دوبله قدیمی بوده. اگر او را نمی‌شناسید، بختِ داشتنِ دوست خوب و بی‌ریا و بی‌توقع و مهربان و فداکاری چون او را از دست داده‌اید. با توجه به این که معمولأ در مورد زندگی آدم‌ها زیاد کنجکاوی نمی‌کنم، دوسه چیزی را که در مورد او می‌دانم به‌تدریج یاد گرفتم. این که زندگی کودکی‌اش در روستا پرمشقت بوده، در همان کودکی پدرش را از دست داده، در نوجوانی با مادرش به تهران آمده، و خودش پس از مدتی پرسه زدن در خیابان ارباب‌جمشید – به عشق سینما – بالاخره کار در دفترهای فیلم‌سازی را شروع کرده و در استودیوهای دوبله و لابراتوارها ادامه داده و تکنیسین شده... چند سال است بازنشسته شده و حالا با خاطراتش زندگی می‌کند.
هر وقت همدیگر را می‌بینیم از خاطراتش می‌گوید؛ تلخ و شیرین. فروتنی و واقع‌نگری و بی‌ادعایی در شرح این خاطرات، ویژگی بارزی است. لاف نمی‌زند، اغراق نمی‌کند و در مورد خودش دروغ در هم نمی‌بافد. شاهد و دلیل این برداشت و استنباطم این است که بد و خوب را می‌گوید. از این که بگوید وضعیت خانوادگی‌اش چه بوده و خودش زمانی پادویی دفترهای فیلم‌سازی و استودیوها را می‌کرده ابایی ندارد. البته مظلوم‌نمایی هم نمی‌کند و افتخار ناگفته‌اش این است که از چنان وضعیتی خودش را بالا کشیده؛ و می‌گوید همه این‌ها را از جادوی سینما و عشق به این جادو دارد. نکته بسیار مهم در منش و روحیه او این است که مثل رویکرد رایج این سال‌ها – و شاید همیشه – ادعا نمی‌کند می‌توانسته به مدارج بالاتر و موفقیت‌های بیش‌تری برسد اما حقش را خورده‌اند. احساس طلب‌کاری ندارد. میل به پیشرفت در عین قناعت. تلاش در عین واقع‌بینی. اندازه‌های خودش را می‌دانسته و می‌داند. به همین دلیل است که مثل خیل حاشیه‌نشینان و سیاهی‌لشکر فیلمفارسی مستقر در خیابان ارباب‌جمشید، سودای هنرپیشه شدن نداشته که نهایت موفقیتش پس از سال‌ها حضور در پس‌زمینه قاب‌ها، بشود بازیگر یک نقش فرعی در سکانسی از فیلمی که کسی نامش را هم به یاد نیاورد. رفته در جایگاه مناسب خودش قرار گرفته، تکنیسین قابلی شده و در کنار عشقش – سینما – باقی مانده است. به همین دلیل از سینما سرخورده نشده و ناله سر نمی‌دهد که «به هنرمندان قدیمی توجهی نمی‌شود!»
زندگی و کارنامه ایوب شهبازی به طرز گریزناپذیری مرا به یاد گاوینو لدّا می‌اندازد؛ چوپان‌زاده ساردنیایی که از وضعیتی مشقت‌بار و بدوی خودش را تا حد مقامی علمی و به عنوان یک زبان‌شناس ارتقا داد. البته شهبازی به مدارج علمی نرسید؛ نه قصدش را داشت و نه ابزار و بلندپروازی‌اش را. شباهت این دو داستان در همت و پشتکار دو شخصیت اصلی‌اش برای بریدن از شرایطی دشوار و میل به ارتقا است. پدر و پدرسالاری در حکایت لدّا هم که البته بیش‌تر یک استعاره است. وگرنه توصیف شهبازی از پدرش، برخلاف آن‌چه در پدرسالار آمده، توصیفی مثبت است و اتفاقأ دشواری‌های او و مادرش با مرگ پدر بود که شدت گرفت. شرح روزهایی که ایوب نوجوان، با پدر یا تنها گله را به دشت برای چرا می‌برده، و سر به دنبال مارها گذاشتن، این شباهت را در ذهنم تشدید می‌کند و یاد سکانس معروف پدرسالار برادران تاویانی می‌افتم. حتی عزم شهبازی برای کندن از روستا و آمدن به شهر، شبیه طغیان گاوینو لدّا برای تغییر شرایط زندگی‌اش است. شهبازی این وضعیت را تغییر داد، هرچند با آهنگی دیگر و در مسیری دیگر. و باز نکته مهم در مورد او این است که برخلاف روحیه رایج، از زندگی‌اش راضی است؛ از خانواده‌اش، همسر و فرزندانش، کارش (او بازنشسته صداوسیما است. در لابراتوارش کار می‌کرد و اینک در یک شرکت خصوصی کار می‌کند) و از حاصل عمرش. این احساس رضایت (که همه را نتیجه عشق به سینما می‌داند) هرچند شاید از نگاهی نشانه کوتاه بودن سقف آرزوهای آدمی تلقی شود، اما سقف مطلوب و استانداردی وجود ندارد و همه این‌ها بسته به دنیای هر آدمی متفاوت است. مهم این است که همه در طول زندگی در جست‌وجوی این احساس رضایت می‌گردند و شهبازی باید آدم خوش‌بختی باشد که چنین احساسی دارد.
در همه این سال‌هایی که ایوب شهبازی را می‌شناسم، همیشه تحسین‌کننده خصلت‌های یک‌سر مثبت او بوده‌ام. نه طبع عیب‌جویی دارم و نه ایرادی در او دیده‌ام. با این که آدم پولداری نیست اما روحیه‌ای سخاوتمند دارد که حاکی از بی‌نیازی روحی اوست. ده‌پانزده سال پیش کارهایی برایم انجام داد (در چندین نوبت) که تصور می‌کردم در چارچوب وظایفش در شرکتی که طرف حساب من بود انجام می‌هد. من هم مدام به او سفارش‌هایی می‌دادم. بعدها بود که خیلی اتفاقی فهمیدم او این کارها را از سر لطف می‌کند و ربطی به کارش ندارد. خیلی شرمنده‌اش شدم و البته با این تجربه، بیش‌تر شناختمش. از این جور محبت‌ها خیلی در حق من کرده است. تنها عیبی که در او دیده‌ام این است که کاغذ و مقوا را خیلی کج‌وکوله می‌بُرد!
هر وقت می‌بینمش، هر چیزی را بهانه می‌کند برای بازگویی خاطراتش. بعضی را هم تکراری می‌گوید که اغلب به آن‌ها هم گوش می‌دهم. چون می‌دانم دوست دارد بگوید و من از احساس رضایت او لذت می‌برم. طبعأ بیش‌تر کنجکاو خاطرات سینمایی او هستم اما گاهی که به سال‌های پیش از آن هم گریز می‌زند و از خاطرات روستایی‌اش می‌گوید، به آن‌ها هم با علاقه گوش می‌دهم، چون می‌دانم که او هم به آن خاطرات علاقه دارد. حتی خاطرات تلخش را هم با لذت (و ته‌مایه‌ای از حسرت) شرح می‌دهد. ایوب شهبازی یکی از نمونه‌های قابل مطالعه و بررسی در زمینه لذت نوستالژی است. نوستالژی در ذاتش مفهوم حسرت و دریغ را دارد که مفاهیم مثبتی نیستند. با این حال حسرت و دریغ نهفته در نوستالژی، از آن مواردی است که مصطفی مستور به‌درستی عنوان «غم‌های دل‌پذیر» را بر آن‌ها گذاشته است. این نقل قول از مارتین اسکورسیزی نمی‌دانم چه‌قدر معتبر است که گفته «گذشت زمان، حتی خاطرات تلخ و بد را هم شیرین می‌کند»، اما به‌تجربه، درستی آن را دریافته‌ام. برخلاف نوستالژی‌های شخصی، نوستالژی ایوب شهبازی نسبت به دوران کودکی و نوجوانی‌اش که در دهه‌های 1330 و 1340 گذشت، شاید بی‌آن که خودش بداند معنایی اجتماعی دارد که قابل تعمیم است. حکایت دل‌تنگی برای شادمانی‌های خرد و گاه حقیری که حالا بسیار دور از دسترس است. برای دورانی که آدم‌ها بدون برخورداری از امکانات و مکنت و «رفاه» امروز، راضی و خوشنود بودند. از یک بلال خوردن سر پل تجریش، از یک بستنی خوردن توی کافه معیلی و از قدم زدن توی پیاده‌رو خیابان. سینما رفتن پرمشقت که لذت خودش را داشت. مشقت و لذت؟ بله این همان هم‌جواری معنادار رنج و سرمستی است در مقیاسی دیگر. همه‌اش هم لازم نیست رنج یک آفرینش، مثلأ یک اثر هنری والا در کار باشد تا به سرمستی متعالی‌ای منجر شود. به قول عزیز (رضا کیانیان) در ماهی‌ها عاشق می‌شوند «زندگی همین لیوان چای است!» و سهراب سپهری هم که از این گونه توصیف‌ها در باب مفهوم زندگی در مقیاس‌های کوچک و اجزای خردش فراوان دارد.
در ملاقات‌هایم با شهبازی، به‌خصوص موقع نقل خاطرات سینمایی‌اش، پیشنهاد و توصیه می‌کردم این‌ها را بنویسد. تصور می‌کردم زاویه نگاه و روایت او باید خیلی متفاوت با دیگران باشد. در عرصه سینما، بیش‌ترِ آن‌چه شنیده‌ایم خاطرات کارگردان‌ها و ستاره‌ها و به هر حال آدم‌های سرشناس و اصلی سینما بوده. به همین دلیل است که گفت‌وگوی رضا کیانیان با احمد یاوری (ماهنامه فیلم، شماره 367، 20 شهریور 1386) آن‌قدر جذاب بود. فکر کردم خاطرات ایوب شهبازی به عنوان کسی که از نوجوانی حاشیه‌نشین خیابان ارباب‌جمشید بوده، در چندین دفتر فیلم‌سازی و استودیوی دوبله و لابراتوار کار کرده، در آن‌ها زندگی کرده و خوابیده، با بسیاری از اهل سینما نزدیک و دم‌خور بوده و حتی در جوار ستاره‌هایی مثل فردین و بیک‌ایمانوردی و بهروز وثوقی حضور داشته باید خیلی خواندنی باشد و تبدیل به یکی از مواد و مصالح بررسی اجتماعی سینمای ایران و پشت‌صحنه‌اش شود؛ به‌خصوص که خاطرات شهبازی قرار است حاوی مشاهدات او از پیرامونش باشد و نه فقط شرح حال خودش (بخشی از خاطرات شهبازی درباره فردین، پس از مرگ این ستاره سینمای دهه 1340 در ماهنامه فیلم، شماره 252، نیمه دوم اردیبهشت 1379 چاپ شد).
سرانجام از چند سال پیش شروع به نوشتن خاطراتش کرد و مدام مرا در جریان پیشرفت کارش می‌گذاشت. به او قول دادم که کتابش را ویرایش کنم اما به‌تدریج متوجه شدم زاویه نگاه ما به ثبت این خاطرات، مقداری تفاوت دارد. برای من، گفتم که ثبت این خاطرات چه معنایی دارد، اما شهبازی بیش‌تر در حال پاسخ گفتن به احساسات نوستالژیکش بود. گریزی از این نیست. به هر حال نوستالژی هم یکی از موضوع‌های مورد علاقه‌ام است. بنابراین خودم را به این موج هم سپردم و در جریان خواندن متن کامل – که پیش از نوروز 89 در اختیارم گذاشت – تلاش کردم با حفظ این جنبه از خاطرات او، بخش‌های ضروری‌تر را تقویت و بخش‌های نالازم را حذف کنم. در بخش‌هایی از خاطرات شهبازی، به‌خصوص قسمت‌های مربوط به خاطرات کودکی‌اش در روستای حسن‌آباد یاسوکند، نوشته او به یک پژوهش اجتماعی در باب اوضاع جغرافیایی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی منطقه تبدیل می‌شد. در بخش‌هایی دیگر، کار به نقد هنری می‌کشید. توصیه کردم از خیر این قسمت‌ها بگذرد، زیرا کسی برای خواندن چنین چیزهایی سراغ این کتاب نمی‌آید. از او خواستم جزییات مربوط به خاطرات سینمایی‌اش را گسترش دهد؛ یعنی همان چیزی که خواننده چنین کتابی انتظارش را دارد. نیمی از کتاب را با دقت و وسواس، با همین نگاه خواندم و ویرایش کردم و آن را به او بازگرداندم که طبق توافقی که کردیم، کتاب را بازنگری کند، حذف و اضافه کند. همین کار را کرد اما نسخه بعدی را زمانی به من داد که اوضاعم برای وقت گذاشتن روی آن، مثل زمان ویرایش نیمه اول نبود. مدام منتظر فرصتی بودم تا با همان دقت و وسواس هفته‌های قبل و بعد از نوروز 89 روی متن کار کنم، چون برایم مهم بود. ولی معلوم نبود که چنین فرصتی کی به دست خواهد آمد. شهبازی هم مدام بی‌تابی می‌کرد و سراغ کتابش را می‌گرفت که من هم مچ آتل‌بسته‌ام را نشانش می‌دادم.
سرانجام نکته مهم دیگری را که طی این چند سال نشانه‌هایش را احساس کرده بودم، صریح‌تر دریافتم: این کتاب برای او حکم نوعی وصیت‌نامه و ثبت حاصل عمر را دارد. مثل گذاشتن بار سنگینی از دوش بر زمین. برایش مهم نیست که من از خاطرات او چه انتظاری دارم یا انتظار دیگران چیست. او دلش می‌خواهد چیزهایی را که دوست دارد بنویسد. از دل‌تنگی‌ها و علایقش بگوید، از سرخوشی‌ها و لذت‌های زندگی‌اش. از دریغ‌ها و حسرت‌هایش. دلش می‌خواهد درباره چیزهایی هم اظهار نظر کند. در واقع می‌خواهد «کتاب عمر»ش را بنویسد. او قصد ندارد مواد و مصالح برای بررسی‌های جامعه‌شناسانه در زمینه سینما یا اجتماع یا اقتصاد روستایی دیگری فراهم کند. می‌خواهد به ندای درون خودش پاسخ بدهد؛ خواه کسی از آن توشه مورد نظرش را بگیرد یا نگیرد. به این خواسته او احترام می‌گذارم. من فرصت نکردم در نوبت دوم، کتاب را ویرایش کنم. هنوز نمی‌دانم او تا حد توصیه‌های مرا به کار بسته یا نبسته. اما این اصلأ اهمیتی ندارد. مهم رضایت خود اوست.
ایوب شهبازی را تجسم می‌کنم در حالی که با احساس رضایت، نسخه چاپ‌شده کتابش را در دست دارد و من هم از این احساس او حال خوبی دارم. حتمأ لازم نیست که آدم‌ها اثر هنری یا علمی یا صنعتی بزرگی خلق کنند که تا در ذهن و قلب دیگران بمانند. کار بزرگ برخی، خودِ زندگی‌شان است؛ در مقیاس‌های کوچک یا بزرگ. ایوب شهبازی برای من چنین آدمی ست و به آشنایی و دوستی با او افتخار می‌کنم. و خوش‌حالم که نقشی هرچند اندک در ایجاد همان احساس رضایت موصوف در او داشته‌ام. امیدوارم عمرش دراز باشد و این کتاب را علاوه بر نوه‌هایش، نتیجه‌ها و نبیره‌هایش هم در زمان حیات خود او بخوانند و از آن درس پشتکار و درس‌های دیگر بگیرند.

Labels: , ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©