فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, May 18, 2012

ما بچه‌های عصر گاوآهن

دکمه روشن/ خاموش را که فشار می‌دادی مدتی طول می‌کشید تا تصویر، آرام‌آرام از درون سیاهی ظاهر شود. می‌گفتند لامپش باید گرم شود. همیشه این نگرانی وجود داشت که این انتظار آن‌قدر طولانی شود که انگار تصویر در کار نیست. اما صدا که زودتر می‌آمد آدم خیالش راحت می‌شد که این موجود نمرده. بسته به محل و بلندی آنتن، جغرافیای محل و کیفیت دستگاه، ممکن بود کیفیت تصویر خوب یا بد باشد. وای از وقتی که تصویر ناواضح بود؛ یا کاملاً برفک بود یا برفک داشت. یکی برود آنتن را روی بام بچرخاند: «به چپ... بیش‌تر... بیش‌تر... آهان خوب شد. نع! بچرخان... بچرخان... بازم... یه‌کم دیگه... آهان... نه‌نه... بازم رفت... حالا... بیش‌تر... بازم... خوبه... خوبه... دستش نزن دیگه. دست گلت درد نکنه!» [به این می‌گویند پست‌مدرنیسم. بازسازی قدیم با ادبیات جدید!]
اگر هم کسی نبود که برود پشت‌بام، باید دکمه‌های تنظیم امواج و فرکانس‌ها را می‌پیچاندیم و می‌پیچاندیم تا تصویری از توی برفک‌ها و صدایی از لابه‌لای خش‌خش‌ها بیرون بیاید. البته گاهی توسری زدن به تلویزیون هم بی‌فایده نبود. این پیچاندن‌های گاه بی‌پایان دکمه‌ها در سال‌هایی که هنوز دیجیتال – و حتی شاید آنالوگ – اختراع نشده بود، کابوسی بود که چاره‌ای هم برایش نمی‌شناختیم. باید در انتظار پیشرفت تکنولوژی می‌ماندیم. هرچند که این هم انتظار آگاهانه‌ای نبود؛ سرنوشتی محتوم بود. در همان سال‌های تلویزیون سیاه‌وسفید و پیچاندن بی‌پایان دکمه‌های تنظیم، گاهی خواب می‌دیدم که حین پیچاندن آن دکمه‌ها ناگهان براده‌ها و تراشه‌ها و جرقه‌های رنگی لابه‌لای برفک‌های سیاه‌وسفید ظاهر و محو می‌شوند. به هر حال این خوابی پیش‌گویانه نبود چون در آن زمان تلویزیون رنگی اختراع شده بود و در کشورهای دیگر وجود داشت. این بروز یک آرزو بود. ما از نسلی هستیم که به قول دوستی از عصر گاوآهن شروع کردیم و به دوران دیجیتال رسیدیم. تحول تلویزیون را هم مرحله به مرحله تجربه کردیم و پیش آمدیم. از تلفنکن و آرتی‌آی تا بلر و شاوب لورنس و گروندیگ و بقیه، تا امروزی‌ها...
اوایل، فقط تهران و آبادان فرستنده تلویزیون داشت. چه زمان تلویزیون خصوصی معروف به «تلویزیون ثابت‌پاسال» و چه در سال‌های آغاز «تلویزیون ملی ایران» که شروعش سال 1345 و در واقع تلویزیون دولتی بود. این هم از عجایب سرزمین ماست که این گونه پدیده‌ها معمولاً از دولت شروع می‌شود و بعد با رفع نگرانی اهل دولت و قدرت، به بخش خصوصی اجازه فعالیت داده می‌شود. این بار بر عکس کار را بخش خصوصی آغاز کرد و بعد حکومت احساس نگرانی کرد و آن را در دست گرفت و هنوز هم که دنیا را کانال‌های تلویزیونی برداشته، این‌جا رفع نگرانی نشده است. باری... شهر ما گرگان هم تلویزیون نداشت. در سال‌های میانی دهه 1340 طی چند سفر به تهران چشم‌مان به جمال جعبه جادو روشن شد. به عنوان یک عشق سینما، نفس حضور دستگاهی در خانه که تصویر متحرک نشان بدهد، فیلم و سریال نشان بدهد، یک آرزوی رویایی بود. توی خانه دوست و آشناهای تهرانی از پای تلویزیون برنمی‌خاستیم؛ مگر زمانی که برنامه نداشت. دو کانال موجود آن زمان معمولأ برنامه‌های‌شان را از عصر شروع می‌کردند. قبلش از دقایقی پیش از شروع برنامه‌ها تصویری پخش می‌شد از یک نقشه ایران که فقط محل تهران و آبادان در آن مشخص شده بود و کنار نام این دو شهر یک دکل مخابراتی قرار داشت. تصویر این نقشه حکم پرده بسته سینما را داشت که آرزو می‌کردیم هر چه زودتر باز شود و فیلم بر پرده بیفتد. بعد سرود شاهنشاهی بود و آغاز برنامه‌ها که اغلب تا ساعت 11 و گاهی 12 شب ادامه داشت و البته روزهای تعطیل صبح هم برنامه‌ای پخش می‌شد. سال‌های «روزهای زندگی»، «محله پیتون»(معروف به «پیتون پلیس») و پخش زنده بود؛ سال‌هایی که هنوز وسیله ضبط مغناطیسی تصویر اختراع نشده بود و به جز فیلم و سریال که روی فیلم 16 یا 35 میلی‌متری بود همه چیز مستقیم پخش می‌شد حتی تئاتر. بعد سریال‌های ایرانی آمد؛ «خانه قمرخانم»، «پیوند»، «سرکار استوار»، «اختاپوس»، «مهندس بیلی» و بقیه. این نام‌ها حاصل همان سفرها بود که در یاد ماند، و خواندن مجله‌های سینمایی.
در شهر دوم ما – مشهد – هم هنوز تلویزیون نیامده بود. سال 1350 سال آغاز گسترش تلویزیون در کشور بود. به مناسبت جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی و به عنوان یک حرکت تبلیغاتی، از نیمه آن سال شروع کردند به تجهیز شهرهای بزرگ کشور به تکنولوژی ارسال و دریافت تصویر متحرک. فروشگاه‌های لوازم خانگی پر شدند از تلویزیون، که آن زمان مبله‌اش بیش‌تر تولید می‌شد و مد بود. جلوی این فروشگاه‌ها از غروب که برنامه‌های تلویزیون شروع می‌شد مردم می‌ایستادند به تماشا. موقع نمایش فیلم‌ها و سریال‌های محبوب غلغله می‌شد. می‌گفتند در تهران هم سال‌های قبل، قهوه‌خانه‌هایی که به عنوان یک وسیله جذب مشتری تلویزیون داشتند موقع پخش برنامه‌های پربیننده نرخ را بالا می‌بردند. فروشگاه سر پنج‌راه ابومسلم مشهد یک بلندگو هم بیرون نصب کرده بود که تماشاگران پیاده رو حظ کامل ببرند. پاییز شروع شده بود و هوا رو به سردی می‌رفت و شب‌ها سردتر بود. بعضی‌ها زیرانداز و پتو می‌آوردند و همراه بساط چای و خوراکی، و عملأ توی پیاده‌رو بیتوته می‌کردند. اوضاعی بود خلاصه. چیزی شبیه سینما پارادایز اما از نوع تلویزیونی‌اش.
چند ماه بعد، دایی کوچک‌تر که وضعیت بهتری داشت و مدتی بود در تهران زندگی می‌کرد یک تلویزیون نو خرید و تلویزیون قبلی‌اش را به برادر بزرگ‌تر بخشید که ساکن مشهد بود. همان ماه‌های اول آمدن تلویزیون به مشهد بود. روزها خانه دایی بزرگ بساطی بر پا بود. اهل محله – اغلب بچه‌ها – می‌آمدند و گاهی توی اتاقی که تلویزیون مستقر بود جا برای رد شدن نبود. کفش‌ها و دمپایی‌های جلوی در اتاق هم به شکل دیگری حکایت از وضعیت توی اتاق می‌کرد. بعضی‌ها دل‌شان می‌خواست از سر تا ته برنامه‌ها را ببینند و اگر تماشای برنامه‌ای را از دست می‌دادند انگار چیزی از کیسه‌شان رفته است.
خودمان یکی‌دو سال بعد تلویزیون خریدیم. یک تلویزیون مبله شاوب لورنس با چوب قهوه‌ای روشن که دو در داشت و هر لت آن از وسط تا می‌شد. برنامه‌های تلویزیون از مرکز تازه تأسیس مشهد تقویت و پخش می‌شد. هنوز مرکز مشهد آگهی و تولید محلی نداشت و در دقایقی که مرکز تهران آگهی پخش می‌کرد، تلویزیون مشهد عکس گل‌وبته‌ای پخش می‌کرد با یک موسیقی لوپ‌شده ملایم بر رویش. نمی‌دانستیم این لحظه‌های ساکن چقدر طول می‌کشد. زل می‌زدیم به این عکس‌ها و انتظار برای پایان‌شان طاقت‌سوز بود...

حتی لحظه‌ای آرزو نمی‌کنم به دوران تلفنکن و آرتی‌آی و بلر و شاوب لورنس و گروندیگ برگردم. تلویزیون سیاه‌وسفید حداکثر 21 اینچ و فقط دو کانال و تماشای تصویرهای ساکن و طولانی، کسالت‌بار بود. سال 51 که فیلم فارنهایت 451 را دیدم، هرچند درباره دنیایی خفقان‌آور و بسته بود که نوشته را ممنوع کرده بودند اما یکی از تصویرهای به‌یادماندنی‌اش برایم تلویریون بزرگی بود به اندازه دیوار یک اتاق. ما بچه‌های عصر گاوآهن به این آرزوی‌مان رسیده‌ایم و من خوشحالم. دیجیتال، رنگی، سه‌بُعدی، صدای سراند و عیش کامل.

مأخذ: هفته‌نامه نگاه پنج‌شنبه، شماره ششم، 14 اردیبهشت 1391

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©