فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, May 11, 2012

زمزمه آواز بی‌بی

بی‌بی راحت شد، بس که عذاب کشید. راحت شد بس که از یاد برد و از جا تکان نخورد. سکون و خاموشی آفتی بود برای بی‌بیِ بی‌قرار. مثل بی‌بی بنفشه که سال‌های آخر زمین‌گیر بود. اما بی‌بی پروین‌دخت این شانس را داشت که فرزندانش اهل و دوست‌دارش بودند. مثل بی‌بی بنفشه این سال‌های آخر بین بچه‌هایش پاسکاری نشد تا در زیرزمین خانه یکی از آن‌ها جان بدهد. راحت شود. خلاص شود.
چه خوب شد که بی‌بی را این سال‌های آخر ندیدم تا همان تصویر آشنایش در یادم بماند. یک بی‌بی قبراق و سرحال که آرام و قرار نداشت. خانه‌اش و چهره‌اش و همه چیزش مثل پیرزن آشنا و مادربزرگ شیرین و دل‌پذیر قصه‌هایی که می‌گفت. با صورت نرم و پرچروک و آن پرزهای نرم و ریز. با دست‌های لاغری که رگ‌هایش بیرون زده بود و کف آن‌ها از زحمت‌های هزارساله ترک برداشته و مثل سمباده شده بود. آغوشش گرم و مهربان و نفسش به خوش‌بویی نفس یک نوزاد.
بی‌بی را همان جور به یاد داشته باشیم و سال‌های زمین‌گیری‌اش را از ذهن برانیم. بی‌بی را با همان نگاه‌های مهربان و گاه شماتت‌بار از بالای عینکش به یاد بیاوریم در حالی که دست‌هایش بند چیزی بود. او را به یاد بیاوریم با آن لباس و چارقد گل‌دار که زیر گلو سنجاق کرده بود. با آن چادر سفید گل‌ریز که در شهر ما پوشش زنان در خانه و محله‌شان بود اما وقتی 35 سال پیش برای اولین بار به اصفهان رفتم از فراوانی این چادرها بر سر زنان در خیابان و بازار حیرت کردم (که اما حالا دیگر خبری از این منظره نیست). بی‌بی را به یاد داشته باشیم با همان مهر و اعتراض‌هایش. با نگرانی‌ها و دل‌سوزی‌ها و نصیحت‌هایش. با همان حرکت‌های آرام و موقر. با خنده‌ها و اشک‌هایش. با لحن کلامش که به دلیل نداشتن دندان حالت خاصی پیدا می کرد و گاهی لابه‌لای حرف‌هایش سوت می زد.
بی‌بی را با زمزمه آوازش به یاد داشته باشیم که نمی‌دانیم چه می‌خواند. یا لالایی بود یا ترانه‌ای محلی. با کلمه‌های نامفهوم و آهنگی که هرچند حزین بود، اما وقتی بی‌بی می‌خواند می‌فهمیدیم اوضاع روبه‌راه است و بی‌بی حالش خوب است.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©