فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, May 22, 2012

پنج پرده

همين روزها، همين اطراف

1) در ميان چيزهايی كه در يكی‌دو سال اخير به اسم تئاتر بر صحنه ديده‌ام، و البته تک‌وتوكی كارهای خوب هم لابه‌لای آن‌ها بوده (مثل خشک‌سالی و دروغ، زمستان 66، ايوانف، دو ليتر در دو ليتر صلح و...)، فروردين امسال نمايشی ديدم گرم و كوچک كه در كافه‌تريای تئاتر چهارسو اجرا شد؛ فارغ از جنگولك‌بازی‌ها، فيل هواكردن‌ها، مغلق‌گويی‌ها، مبهم‌گويی‌ها، و انتزاع‌های كشدار و كسالت‌باری كه انگار مشخصه نمايش‌های روشنفكرنمايانه شده است. و انگار برای تئاتر شدن بايد اين جوری باشند؛ طولانی و بی‌معنی و سردردآور. «چهارسو. سايه» اتفاقاً نخستين اجرای يک هنرمند جوان بود به نام پوريا كاكاوند. يک نمايش سرراست و دل‌پذير كه هم حرفش فهميدنی و معلوم است و هم فرم و اجرايش دل‌پذير و متناسب با مضمون و محتوا.
«چهارسو. سايه»، همچنان كه در عنوانش هم اشاره‌‌ای هست، دو نمايش همراه و تقريباً موازی است كه در چند مقطع هم‌ديگر را قطع می‌كنند بدون اين‌كه داستان متقاطعی داشته باشند. كارگردان جوان نمايش كه دوستدار سينما و سازنده فيلم كوتاه هم هست، وارياسيون ديگری از فرم آشنای «داستان‌های متقاطع» را كه در سينمای دنيا (و ايران) رايج شده، در نمايش‌اش ارائه داده است. نمايش به طور مشخص برای همان تريا طراحی شده؛ جايی كه به ورودی دو سالن «چهارسو» و «سايه» تئاتر شهر در دو سوی تريا راه دارد. در «چهارسو» نمايشي روی صحنه اجرا می‌شود كه كارگردانش به دليل درگيری قبلی با حراست تالار اجازه ورود به آن و رهبری گروهش در اجرای نور و پخش موسيقی و ساير امور مربوط به كارگردانی و مديريت نمايش را ندارد. و در «سايه» قرار است ساعتی ديگر نمايشی اجرا شود كه گروه مشغول تدارک و آماده شدن هستند. از نشانه‌ها چنين پيداست كه اولی نمايشی جدی است و دومی كمدی. كارگردان چهارسو چهار موبايل همراه دارد كه از آن‌ها گاهی با يكی از اعضای گروهش و گاهی هم‌زمان با چهار نفرشان ارتباط دارد تا آن‌ها را درباره جزييات كارشان راهنمايی كند؛ كاری كه هميشه حضوری انجام می‌داده. تازه فقط هم راهنمايی بابت «رفتن» نور و موسيقی و نكته‌ای درباره صحنه نيست؛ اين وسط بايد با يكی از بازيگران نمايش كه رويش زياد شده و طاقچه‌بالا گذاشته هم سروكله بزند و حتی گاهی با كسی خارج از تالار نيز كلنجار برود. اين طرف‌تر، كمدين نمايش تالار سايه در حال بحثی با همكار سابق و دوست و باجناق فعلی‌اش است كه مثل خود او زمانی بازيگر تئاتر بوده و حالا تئاتر را رها كرده و بوتيک‌دار شده و آمده دوست بازيگرش را نصيحت كند كه دست از اين كار بی‌خيروعاقبت بردارد و برود با زنش كه به دليل همين شغل از او قهر كرده آشتی كند.
هر دو داستان، روايت زندگی هنرمند در روزگار و جامعه ما است. يكی در عرصه حرفه‌ای و اجتماعی، و ديگری در زندگی خصوصی. هر دو پر از رنج و كشمكش و قدر ناديدن. دو روی يک سكه. هر دو هم پر از نشانه‌ها و مايه‌هايی برای اين نوع تفسير. نه گل‌درشت و نه شعاری. با بازی و حضور دل‌پذير بازيگر نقش دلقک نمايش «سايه». دو داستانی كه تقريباً هم‌زمان در آن‌جا جريان دارند برخلاف داستان‌های متقاطع سينمايی و تئاتری، كاری به كار همديگر ندارند. آدم‌ها گاهی از كنار هم می‌گذراند اما روايت‌شان تقاطعی با هم ندارد. با اين حال در عمق و معنايشان هر دو يک چيز را می‌گويند؛ تراژدی زندگی هنرمندی كه كارش را جدی می‌گيرد، در جامعه و خلوت.
«چهارسو. سايه» برايم يادآور نمايش‌های جمع‌وجور «كارگاه نمايش» در دهه ‌1350 بود. در عين حال به‌روز، تروتازه، پر از شور و انرژی، خالی از ادا و اصول به‌‌اصطلاح تئاتری اين سال‌ها. شما هم اسم اين جوان، پوريا كاكاوند را جايی گوشه ذهن‌تان بسپاريد.

2) نمايشگاه عكس‌های مجيد برزگر در گالری هنر خاورميانه با عنوان «باران‌های خيال: هلند؛ يک نگاه» كه اوايل ارديبهشت برگزار شد، جلوه‌ای ديگر از توانايی‌های سينماگر جوانی بود كه چند سال است اجازه داده نمی‌شود او يک سينماگر باشد. يكی‌دو سال پيش نمايشگاهی از عكس‌هايی كه در سفرش به جمهوری چک گرفته بود برگزار كرد و اين يكی رهاورد سفر پارسالش به هلند است. اگر از قبل در جريان چندوچون آثار نمايشگاه نباشی، در بدو ورود به نظر می‌رسد پا به يک گالری نقاشی گذاشته‌ای. البته نقاشی به مفهوم آشنايش جزو تخصص‌ها يا حتی دلمشغولی‌ها و استعدادهای فرعی برزگر نيست اما در زمانه‌ ما، ذوق هنرمندانه مرزی نمی‌شناسد و گاهی هنرمند در عرصه‌ای ناشناخته ممكن است موفق شود. «تابلوها»ی عكس - نقاشی برزگر در اين نمايشگاه حاصل فرآيند شيميايی پس از چاپ عكس‌ها روی بوم است. با افزوده شدن موادی شيميايی به قسمت‌های مختلف عكس بر بوم، تغييراتی در شكل‌ها و رنگ‌ها از طريق شيب دادن به بوم يا كمک گرفتن از قلم‌مو و كاردک و در مواردی افزودن اندكی رنگ به تابلوها، و البته مقدار قابل توجهی خلاقيت، اتفاق‌هايی افتاده كه حاصلش فقط شبحی از عكس اوليه را دارد و بيش‌تر شبيه نقاشی با رنگ‌های اكريليک است.
نكته مهم در اين آثار جلوه‌ای ديگر از نسبی بودن زيبايی است. كاری كه برزگر كرده در عمل «تخريب» است؛ عكس‌هايش را مخدوش كرده و تناسب و نظم واقعی آن‌ها را به‌هم ريخته اما حاصل كار منجر به خلق زيبايی تازه‌ای از دل اين ويرانگری شده است. انگار تابلوی آبرنگی را زير باران گرفته باشی؛ كه عنوان نمايشگاه نيز بر اساس همين مفهوم شكل گرفته است (به طرز گريزناپذيری ياد اينسرت شسته شدن نامه وداع ايلزا به ريک در ايستگاه فيلم «كازابلانكا» هم افتادم). اين ‌بارانی شدن خيال هنرمند كه به خلق چنين تصويرهای زيبايی انجاميده، از سوی ديگر خبر از يک ذهن پرتلاطم و آشوب‌زده هم دارد. اين آثار از يک ذهن خلاق اما ناآسوده و معترض بيرون زده است؛ سينماگری كه نخستين فيلمش «فصل باران‌های موسمی» تحسين شد اما اجازه نمايش ندارد و خودش هم هنوز نتوانسته فيلم تازه‌ای بسازد. از اين منظر، حالا «باران‌های خيال» برزگر را از زاويه تازه‌ای می‌توان تماشا كرد.

3) «آب‌انبار» كتاب تازه هوشنگ مرادی‌كرمانی ضمن آن‌كه پيوندی باريک و پنهان با آثار ديگرش دارد اما می‌شود گفت متفاوت‌ترين كتاب اوست؛ حتی متفاوت‌تر از نازبالش و پلوخورش و آن كتاب عجيب ديگرش كه محور ماجراها يک دوربين چشمی در دست مردم يک محله بود و استفاده‌های نامتعارفی كه از آن می‌كردند. تفاوت در نثر و قالب نوشته و زمان و مكان داستان. كتابی است با نثری نزديک به نثر ادبيات كهن ايرانی و با رويكرد اندرزگويانه كه با توجه به پانويس‌هايش كه توضيح بديهيات به نظر می‌رسد پيداست مخاطبش نوجوانان هستند. خود نويسنده هم جايی در همان صفحه‌های آغاز كتاب توضيح داده كه در نوشتن اين كتاب نگاهی به «قابوسنامه» عنصرالمعالی داشته كه آن هم پندهايی در باب آداب زندگی است. زمان داستان دست‌كم دويست سال پيش‌تر از آن است كه در ديگر داستان‌های مرادی‌كرمانی جريان داشت و مكانش شهری كوچک و نامعلوم در سرزمين ما. همان زمان و مكان نامعلومی كه در داستان‌های كهن ما به «قديم» تعبير و توصيف می‌شود (و چه تناسب خوبی دارد طرح روی جلد با مضمون و محتوای كتاب). زمان آب‌انبار و مكتب‌خانه و سقا و حاكم و رعيت. زمانی كه اصلاً مراد از قصه‌گويی، پند و تهذيب و احياناً تنبیه بود. محور داستان يک شيخ مكتب‌خانه‌دار است و ماجراهايی كه برای او در ارتباط با شاگردانش رخ می‌دهد. نويسنده روی هيچ كدام از ماجراها مكث زيادی نمی‌كند، با هر يک تا جايی می‌رود و رهايش می‌كند و آن‌چه در تمام طول خواندن كتاب سنگينی می‌كند همان رويكرد اندرزگويانه است. كتاب‌های مرادی‌كرمانی را دوست دارم. با اين يكی هنوز تكليفم معلوم نيست. بايد زمان بگذرد. حالا فقط می‌توانم بگويم متفاوت‌ترين كارش است...

4) «سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار» رمان تازه مصطفی مستور تجربه‌ای در فرم روایت است. روایت اول‌شخص که زاویه اصلی روایت در کل کتاب است جابه‌جا در طول داستان از یک راوی به راوی دیگر تغییر می‌کند. راویان، خواهر و برادری جوان به نام نوید و نگار هستند. نگار غیبش می‌زند و نوید در پی یافتن اوست. هر کدام در حین روایت خود، گذشته و خاطرات‌شان را هم مرور می‌کنند. کتاب با روایت نوید آغاز می‌شود و چند فصل می‌گذرد تا در ابتدای یکی از فصل‌ها ناگهان درمی‌یابیم که حالا نگار راوی شده و یکی‌دو فصل بعد، دوباره روایت به نوید به‌اصطلاح شیفت می‌شود. فصل آخر هم که از این حیث، نوعی تعلیق است. این بازی فرمی پس از دومین تغییر روایت دغدغه خواننده می‌شود و مدام منتظر است ببیند راوی کی عوض می‌شود؛ تغییری که گاه با کات انجام می‌شود و گاهی با دیزالو. مستور دوستدار سینما هم هست و تاًثیر او از شگردهای روایت در سینمای مدرن، آگاهانه یا ناخودآگاه، انکارناپذیر است. تازه فقط این هم نیست. کتاب یک راوی دیگر هم دارد که پانویس‌ها را نوشته و به این ترتیب «سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار» شبیه به متنی شده که گویی به دست شارح و راوی سومی افتاده و با تحشیه و تفسیر و توضیح‌های گاه‌وبی‌گاهش منظری دیگر به سوی خواننده می‌گشاید. چیزی شبیه روایت‌ها و تفسیرهای یابندگان نسخه‌های خطی قدیمی. اما این‌جا با یک داستان خیلی روز و خیلی معاصر سروکار داریم که حتی انگار این راوی سومش متعلق به زمانی گذشته‌تر از زمان داستان اصلی است. کتاب شرح این روزها و سال‌‎های ما است که به‌خصوص حتمأ خیلی از جوان‌ها با آن همذات‌پنداری می‌کنند. «سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار» از آن کتاب‌هایی است که هربار خواندنش ظرایف بیش‌تری را به خواننده‌اش آشکار می‌کند. خواندن بار اولش را به شما توصیه می‌کنم؛ بارهای بعدی‌اش بستگی به این دارد که خود کتاب بتواند قلابش را به ذهن‌تان بند کند یا نه.

5) کتاب دیگری که این روزها منتشر شده و خواندنش را توصیه می‌کنم، نویسنده مشهوری ندارد. «یک روستایی در لاله‌زار» را ایوب شهبازی نوشته که به تعبیری یک «سینماگر» است اما نه فیلم ساخته و نه بازی کرده و نه تهیه‌کننده بوده و نه هیچ یک از کارهایی را کرده که برای یک سینماگر قائل آید. اما او بیش از 50 سال با سینمای ایران محشور بوده. از پادویی دفترهای فیلم‌سازی در خیابان ارباب‌جمشید شروع کرده و بعد به کار در استودیوهای دوبلاژ و لابراتوراهای فیلم پرداخته و آخرین کارش فعالیت در لابراتوار تلویزیون بوده و آن‌جا بازنشسته شده. سال‌ها کارمند دفتر فیلم‌سازی فردین بوده و از این همه سال معاشرت با اهل سینما، از کوچک و بزرگ و مشهور و گمنام، خاطراتی خواندنی دارد. از شما چه پنهان خودم وسوسه‌اش کردم که خاطراتش را بنویسد. در جریان تلاش چند ساله او برای نوشتن خاطراتش (که کار با کامپیوتر و تایپ را هم در این مدت آموخت) بودم. البته کتابش بیش از آن که فقط تبدیل به خاطرات سینمایی شود، زندگی‌نامه مفصلی شد که خاطرات پیش از سینما را هم دربر می‌گیرد. شاید برای کسی که فقط به دنبال خاطرات سینمایی می‌رود، این قسمت‌های کتاب که حاوی مواد جامعه‌شناسانه غیرسینمایی هم هست زائد به نظر برسد اما پیداست که نویسنده در این تلاش «یک بار برای همیشه»اش خواسته به وسوسه‌های کاملأ شخصی‌اش هم جواب بدهد و برایش اهمیت ندارد که خواننده احتمالی با چه نیتی به سراغ کتاب او آمده. عیبی هم ندارد. اما قسمت‌های سینمایی‌اش – که بخش عمده کتاب است – می‌تواند دست‌مایه بررسی‌های جامعه‌شناسانه در باب سینمای ایران شود، زیرا این روایتی از یک آدم نزدیک به سینماست که تاکنون در منابع سینمایی ایران سابقه نداشته است.
ناگفته نماند که مقدمه کتاب را هم نوشته‌ام و بر اساس همان درک و دریافتم از کار و نیت نویسنده، عنوانش را گذاشته‌ام «کتاب عمر». آن‌جا نوشته‌ام که «زندگی و کارنامه ایوب شهبازی به طرز گریزناپذیری مرا به یاد گاوینو لدا می‌اندازد؛ چوپان‌زاده ساردنیایی که از وضعیتی مشقت‌بار و بدوی خودش را تا حد مقامی علمی و به عنوان یک زبان‌شناس ارتقا داد. البته شهبازی به مدارج علمی نرسید؛ نه قصدش را داشت و نه ابزار بلندپروازی‌اش را. شباهت این دو داستان در همت و پشتکار دو شخصیت اصلی‌اش برای بریدن از شرایطی دشوار و میل به ارتقاست. پدر و پدرسالاری در حکایت لدا [پدرسالار که زنده‌یاد مهدی سحابی آن را با عنوان آب، بابا، ارباب ترجمه کرده] هم که البته بیش‌تر یک استعاره است. وگرنه توصیف شهبازی از پدرش، برخلاف آن‌چه در پدرسالار آمده، توصیفی مثبت است و اتفاقأ دشواری‌های او و مادرش با مرگ پدر بود که شدت گرفت. شرح روزهایی که ایوب نوجوان، با پدر یا تنها، گله را به دشت برای چرا می‌برده، و سر به دنبال مارها گذاشتن، این شباهت را در ذهنم تشدید می‌کند و یاد سکانس معروف پدرسالار برادران تاویانی می‌افتم. حتی عزم شهبازی برای کندن از روستا و آمدن به شهر، شبیه طغیان گاوینو لدا برای تغییر شرایط زندگی‌اش است. شهبازی این وضعیت را تغییر داد، هرچند با آهنگی دیگر و در مسیری دیگر. و باز نکته مهم درباره او این است که برخلاف روحیه رایج، از زندگی‌اش راضی است.» و مثل خیلی از حاشیه‌نشینان سینما مدام نمی‌نالد که «به هنرمندان قدیمی توجهی نمی‌شود!»
«یک روستایی در لاله‌زار» اثری ادبی نیست و حتی به عنوان یک کتاب خاطرات هم ممکن است برخی به نثر و قالبش ایراد بگیرند، اما نکته مهمی که موقع خواندن کتاب، احیانأ هر خواننده‌ای را تحت تأثیر قرار می‌دهد صداقتی است که در آن موج می‌زند. خواننده مطمئن می‌شود که راوی این خاطرات دارد صمیمانه حرف‌هایی ساده اما تجربه‌هایی جذاب و عبرت‌آموز را در قالب روایت برای مخاطبی فرضی، در واقع با خودش، واگویه می‌کند؛ و به همین دلیل صادقانه است. از این زاویه، قطعأ خواننده نه تنها از خواندن این کتاب پشیمان نمی‌شود، بلکه آن را تجربه‌ای دل‌پذیر خواهد یافت.

مأخذ: روزنامه اعتماد، شماره‌های 2398 و 2399، شنبه 30 اردیبهشت و یک‌شنبه 31 اردیبهشت 1391

Labels: , , , ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©