فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, April 27, 2012

اسب حیوان نجیبی است

War Horse/اسب جنگی
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
فیلم نامه: لی هال، ریچارد کورتیس (بر اساس کتاب اسب جنگی نوشته مایکل مورپرگو)
مدیر فیلم برداری: یانوش کامینسکی
موسیقی: جان ویلیامز
بازیگران: جرمی اروین، پیتر مولان، امیلی واتسن، دیوید تیولیس
محصول 2011 آمریکا
146 دقیقه

داستان فیلم روایت رابطه دوستانه بین پسری به نام آلبرت واسب او «جویی» است. پدر آلبرت در گرماگرم جنگ جهانی اول ناچار می‌شود جويی را به ارتش بفروشد تا برای خدمت به سواره‌نظام در جنگ، به فرانسه اعزام شود. اسب به سفری دور و دراز و پرماجرا می‌رود. در ارتش انگلستان و آلمان خدمت می‌كند و سرانجام در منطقه مورد مناقشه دو طرف تنها رها می‌شود. آلبرت برای يافتن او به ارتش می‌پيوندد.


«جنگ بزرگ» (عنوانی که حداقل تا وقوع جنگ جهانی دوم، به جنگ جهانی اول می‌دادند)، نقطه عطفی در تاریخ جنگ‌های بزرگ هم بود. جنگی بود که پس از سرعت گرفتن پیشرفت‌های صنعتی رخ داد و تحولی در تکنولوژی و کاربرد جنگ‌افزارها بود اما هم‌چنان ابزار و عناصر جنگ‌های دوران پیش از آن نیز در این جنگ به کار می‌رفت که مهم‌ترین‌شان سواره‌نظام بود. اسب در آن جنگ‌ها یکی از اصلی‌ترین وسیله‌های حمل‌ونقل، هم برای جنگاوران بود، هم برای جابه‌جایی آذوقه و مهمات و ابزار جنگی و به‌خصوص توپ‌های سنگین. تعیین‌کننده در شکست و پیروزی. بر اساس اطلاعات موجود در دائره‌المعارف ویکیپدیا، در جنگ جهانی اول ده میلیون اسب کشته شد که یک میلیونش در انگلستان بود. اسب جنگی در متن این زمینه تاریخی معنا پیدا می‌کند و در کارنامه اسپیلبرگ هم تجربه‌ای تازه است. «اسبی‌ترین» فیلم اسپیلبرگ، تا پیش از این ایندیانا جونز بود که قهرمان ماجراجویش سوار بر آن می‌تاخت، اما به قول خود اسپیلبرگ، فرقش این است که آن‌جا همه تمرکز بر «ایندی» بود و این‌جا بر اسب است.
اسب جنگی بر اساس کتابی به همین نام از نویسنده انگلیسی، مایکل مورپرگو (1982) ساخته شده که تخصص‌اش در حیطه ادبیات کودکان است؛ یک رجوع دیگر اسپیلبرگ به دنیای کودکان و نوجوانان، در همین سالی که ماجراهای تن‌تن را هم ساخته است. جویی، اسب اصیل و بی‌قرار انگلیسی را از دست صاحب نوجوانش آلبرت درمی‌آورند که به جنگ بفرستند. اسب در دو جبهه متخاصم به کار گرفته می‌شود و از همه مهلکه‌ها جان سالم به در می‌برد و در مسیری دایره‌وار و تقدیری، بار دیگر به نزد آلبرت برمی‌گردد. این از آن داستان‌هایی است که توصیف «سفر ادیسه‌وار» برازنده‌اش است. رفتن به مکان‌های مختلف، آشنایی با آدم‌های گوناگون و از سر گذراندن تجربه‌های بسیار و گاه سخت و مرگ‌بار. مشکل این است که همه چیز قابل‌پیش‌بینی و چیده‌شده و افسانه‌وار است. مثل داستان‌های کودکانه. داستان پسری که اسبش را گم می‌کند و بعد به آن می‌رسد. مهم نیست که فیلم بر اساس یک کتاب ساخته شده. خود اسپیلبرگ توقع ما را بالا برده و حالا باید به این توقع پاسخ بدهد. مثلاً نگاه کنید به سکانس شخم زدن شبانه زیر باران که آلبرت تلاش می‌کند برای حفظ جویی، کارایی او را برای استفاده در کشاورزی به پدرش ثابت کند تا پدر از فروختن او منصرف شود. رویکرد و اجرا و مقدمه و مؤخره، بیش‌تر به درد یک کارتون می‌خورد تا فیلمی از استیون اسپیلبرگ. دست به دست شدن‌های جویی در همه ایستگاه‌های مسیر داستان، کم‌وبیش همین جور است. تنها نقطه عطف فیلم، سکانس تاخت‌وتاز جویی در آن جنگ شبانه و گیر افتادنش در میان سیم‌های خاردار است که دو سرباز از دو جبهه برای نجات حیوان به سراغ اسب می‌روند و با کمک همدیگر آزادش می‌کنند و طی بحثی، در متن یک جنگ مرگ‌بار، با مسالمت بر سر جابه‌جایی و تصاحب اسب به توافق می‌رسند. استعاره‌ای از وضعیت انسان‌های دو جبهه نسبت به یکدیگر، در متن جنگ قدرت‌ها. این سکانس کلیدی که اوج فیلم هم هست، چه از حیث داستان‌پردازی و چه از حیث رویکرد و اجرا و مقدمه و متن و نتیجه، از آن سکانس‌هایی است که از اسپیلبرگ انتظار داریم. یک سکانس اسپیلبرگی تمام‌عیار. در حالی که صحنه رسیدن آلبرت به جویی در اواخر فیلم، در حالی که چشمان آلبرت بسته است، با این که می‌تواند مو بر تن بیننده سیخ کند و به قلبش چنگ بزند، ملودرامی رقیق است که حتی به فیلم هندی پهلو می‌زند.
با این که کم‌تر پیش آمده در فیلم‌های اسپیلبرگ شخصیت‌های عمیق و چندلایه ببینیم، اما اسب جنگی از این حیث یکی از تخت‌ترین و یک‌نواخت‌ترین فیلم‌هایش است. به دلیل طرح کلی فیلم، داستان بر آدم‌ها متمرکز نیست و فرصت نزدیک شدن به آن‌ها و شخصیت‌پردازی را ندارد. پررنگ‌ترین شخصیت انسانی فیلم همین آلبرت نوجوان است که چون هنوز به سنی نرسیده که ارتش او را برای رفتن به جنگ بپذیرد، ناچار از اسب محبوبش دور می‌افتد. او هم در همین حدی که فیلم‌ساز به آن پرداخته، شخصیتی یک‌بعدی و یکی از «بچه‌مثبت»های آشنای اسپیلبرگی است. شخصیت اصلی فیلم طبعاً همین اسب است و سینما به دلیل ابزار روایتش اصولاً سخت می‌تواند به دنیای درون حیوانات نزدیک شود. بنده کتاب اسب جنگی را نخوانده‌ام اما منابع موجود می‌گویند داستانش از زاویه نگاه اسب روایت شده است. از این کتاب یک اقتباس رادیویی وجود دارد و یک اقتباس صحنه‌ای که سال 2007 اجرا شد. در این اقتباس تئاتری زاویه روایت عوض شده و آلبرت راوی داستان است؛ تقریباً همان کاری که اسپیلبرگ کرده و در چند جای فیلم نریشن آلبرت بار پیش بردن داستان را به دوش می‌کشد. با این حال در غیبت آلبرت و در هنگامه جنگ، بیننده بیش‌تر با اسب همراه است و راوی، دانای کل. ادبیات می‌تواند دنیای حیوانات را به‌دقت توصیف کند اما سینما در موفق‌ترین فیلم‌هایش (حتی در نمونه درخشانی مثل خرس ژان‌ژاک آنو) نتوانسته از این حیث به گرد پای آثاری هم‌چون آوای وحش جک لندن برسد که مثلاً طعم خون شکار در زیر دندان‌های یک گرگ گرسنه را چنان توصیف می‌کند که خواننده آب دهانش را قورت می‌دهد. از این رو، صحنه‌هایی در اسب جنگی که با این هدف ساخته شده‌اند، باسمه‌ای و مصنوعی به نظر می‌رسند. مثل صحنه‌ای که جویی می‌خواهد برای خلاص کردن اسب مجروح و ناتوان همراهش، فداکاری کند و جای او را در میان اسب‌هایی بگیرد که به عراده توپ سنگینی بسته شده‌اند تا آن را به سوی مقصد بکشند.
با این حال فیلم از حیث انتقادی در آمریکا موفق بود. اسب جنگی در فهرست نامزدهای جوایز مختلفی بود که البته از آن فهرست بلند فقط فیلم‌بردارش یانوش کامینسکی بزرگ دوتا از جایزه‌ها را گرفته است. سایت راتن تومیتوز با بررسی 195 نقدی که بر فیلم نوشته شده، 76 درصد آن‌ها را مثبت ارزیابی کرده است. ریچارد کورلیس منتقد مجله تایم اسب جنگی را در فهرست ده فیلم برتر سال انتخاب کرده و آن را فیلمی «پراحساس و تاًثیرگذار» خوانده که «فقط سنگی‌ترین دل‌ها را نمی‌لرزاند»! و راجر ایبرت 5/3 ستاره از 4 ستاره به فیلم داده و اسب جنگی را حاوی چندتا از بهترین صحنه‌های کارنامه اسپیلبرگ می‌داند.
جدا از روایت و داستان، بخشی از نو بودن این تجربه برای اسپیلبرگ، کار با اسب‌ها بود. به نوشته ویکیپدیا در اقتباس تئاتری کتاب از اسبی عروسکی برای نمایش جویی استفاده شده بود اما اسپیلبرگ از ترکیب اسب واقعی و گرافیک کامپیوتری استفاده کرده که بخش عمده مهم‌ترین صحنه فیلم (تاخت‌وتاز شبانه جویی در جبهه و گیر افتادنش لای سیم‌های خاردار) گرافیک کامپیوتری است. اسپیلبرگ در یکی از صحنه‌ها از 280 اسب استفاده کرده است. چهارده اسب بازیگر نقش جویی بوده‌اند که دوتای‌شان برای زمانی که کره‌اسب بوده استفاده شده، چهارتا برای دوره نوجوانی و هشت اسب برای دوره بزرگ‌سالی. یک تیم مجهز برای رسیدگی به اسب‌ها و آماده کردن آن‌ها در همه زمینه‌ها در گروه بوده که چندتا از آن‌ها فقط بر اسب اصلی تمرکز داشته‌اند. در طول فیلم‌برداری نماینده‌ای از یک انجمن انسان‌دوستانه (و در واقع حیوان‌دوستانه) هم مدام سر صحنه حاضر بوده برای نظارت بر نحوه به‌کارگیری اسب‌ها در فیلم. این انجمن در پایان کار، ارزیابی خود را از حیث نحوه رفتار گروه با حیوانات، «فوق‌العاده» توصیف کرده است. این همان زاویه مغفول برای ما و سینمای‌مان است که یادداشت همکارمان شهزاد رحمتی در شماره 437 ماهنامه فیلم را به یاد می‌آورد.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©