فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Wednesday, March 07, 2012

سزار در خانه است

ظهور سیاره میمون‌ها
کارگردان: روپرت وایات
فیلم‌نامه: ریک جافا، آماندا سیلور (با تأثیر از رمان "سیاره میمون‌ها" اثر پیر بول)
مدیر فیلم‌برداری: اندرو لزنی
موسیقی: پاتریک دویل
تدوین: کنراد باف چهارم، مارک گلدبلت
بازیگران: جیمز فرانکو (ویل رادمن)، فریدا پینتو (کارولاین آرانا)، جان لایتگو (چارلز رادمن)، برایان کاکس (جان لندن)، تام فلتن (داج لندن)
محصول 2010 آمریکا
105 دقیقه

ویل رادمن، دانشمندی است در شرکت داروسازی«جنسیز» در سان فرانسیسکو که می‌کوشد از طریق آزمایش‌های ژن‌درمانی روی دوازده شمپانزه به درمانی برای آلزایمر دست پیدا کند. دارو با برانگیختن جهش ژنتیکی در شمپانزه‌ها، آن‌ها را بسیار باهوش می‌کند. شمپانزه ماده‌ای به نام «برایت آیز»(روشن‌چشم) که بهترین واکنش‌ها را نشان داده، پس از احساس خطر در مورد نوزادش شورش می‌کند. به دستور استیون جیکوبز که رییس ویل است همه شمپانزه‌ها را می‌کشند. مراقب شمپانزه‌ها، رابرت فرانکلین، دلش نمی‌آید نوزاد «برایت آیز» را بکشد و در عوض، او را به ویل می‌دهد. چارلز، پدر ویل که دچار آلزایمر است، اسم این شمپانزه را سزار می‌گذارد و در خانه‌اش او را بزرگ می‌کند. سزار که هوش سرشار مادرش را به ارث برده، خیلی سریع همه چیز را یاد می‌گیرد. سه سال بعد، محققی به نام کارولاین که در باغ‌وحش سان فرانسیسکو کار می‌کند، به‌شدت مجذوب شیوه ارتباط ویل با سزار از طریق زبان اشاره‌ها و نشانه‌ها می‌شود. پنج سال بعد، در حالی که ویل و کارولاین دوستان نزدیکی شده‌اند، سزار ابهام‌های زیادی در مورد هویتش دارد. بنابراین ویل همه چیز را به سزار درباره مادرش و دلایل هوش غیرعادی او می‌گوید. یک روز یکی از همسایه‌ها بر سر موضوعی با چارلز، پدر ویل، جروبحث می‌کند. سزار که شاهد ماجراست به همسایه حمله می‌کند. در نتیجه، سزار را از ویل جدا می‌کنند و به محلی مخصوص می‌برند که فردی به نام جان لندن آن را اداره می‌کند و پسر جان، داج، که سرنگهبان آن‌جاست رفتار بی‌رحمانه‌ای با میمون‌ها دارد. در آن‌جا سزار با تلخی تمام درمی‌یابد که نه به جمع انسان‌ها تعلق دارد و نه میمون‌ها به خاطر تفاوت‌هایش پذیرای او هستند. با این حال سزار مصمم است به هر ترتیبی بر سایر میمون‌ها تسلط پیدا کند. او نه تنها موفق به این کار می‌شود بلکه در نهایت با استفاده از این تسلط و با گرد آوردن میمون‌هایی دیگر پیرامون خودش، شورش تمام‌عیاری را علیه انسان‌ها ترتیب می‌دهد. میمون‌های شورشی که حالا به واسطه استفاده از داروی خاص و جدیدی همگی هوشی سرشار پیدا کرده‌اند، به رهبری سزار که حالا به چنان میزانی از هوش دست پیدا کرده که حتی قادر به برقراری ارتباط کلامی است به شهر هجوم می‌برند؛ در حالی که تلاش‌های ویل برای آرام کردن اوضاع و برگرداندن سزار به خانه ناکام می‌ماند. سزار حالا خانه واقعی‌ش را در کنار سایر هم‌نوعان میمونی‌اش پیدا کرده است.


ظهور سیاره میمون‌ها عنوان غلط‌اندازی است که تماشاگر را به یاد سیاره میمون‌های فرانکلین جی. شافنر (1967) و تیم برتن (2001) می‌اندازد و در ابتدا به نظر می‌رسد اقتباس دیگری از رمان 1963 پیر بول (94 - 1912) یا دست‌کم دنباله‌ای بر آن باشد. اما این طور نیست. گرچه ربطی به این پیشینه ندارد ولی بی‌ربط هم نیست. می‌شود گفت برداشتی از آن آثار است و می‌توان به تعبیری این فیلم را پیش‌درآمدی بر شکل‌گیری سیاره میمون‌ها تلقی کرد. البته فیلم‌ساز حتی به‌عمد تلاش کرده رشته‌های پیوند با سیاره میمون‌ها را کم‌رنگ کند. تصویر تکان‌دهنده پایان آن فیلم که نشان می‌داد این سیاره در واقع کره زمین است و در فاصله میان آغاز سفر نوری فضانوردان و سفینه‌شان تا آن زمان، تمدن انسانی در زمین نابود شده و میمون‌ها بر آن حاکم شده‌اند، بقایای مجسمه آزادی نیویورک بود. هر فیلم‌سازی دچار این وسوسه می‌شد که نیویورک را به عنوان بستر رویدادهای ظهور سیاره میمون‌ها انتخاب کند و با استفاده از مجسمه آزادی، پیوندی میان این فیلم و سیاره میمون‌ها به وجود بیاورد؛ به‌خصوص که ابرشهر نیویورک به عنوان مظهر آمریکا و نماد تمدن مدرن بشری، به طرز معناداری محل وقوع رویدادهای بسیاری از فیلم‌های سینمای فاجعه بوده است. اما روپرت وایات در برابر این وسوسه مقاومت کرده و داستان فیلمش را به سان فرانسیسکو برده است. البته انتخاب این شهر برای این داستان هم ربطی به خیابان‌های پرشیب شهر ندارد. دو نماد مهمی که فیلم‌ساز از آن‌ها استفاده کرده، یکی پل غول‌آسای گلدن گیت است و مهم‌تر از آن، جنگل عظیم «رد وودز» در حاشیه شهر؛ همان لوکیشن معروف سرگیجه هیچکاک با آن درختان بسیار قطور و بسیار بلند و واقعأ سربه‌فلک کشیده که انگار متعلق به میلیون‌ها سال پیش و زمان سلطه میمون‌ها هستند. می‌توان پل گلدن گیت را هم‌چون نمادی صنعتی از تمدن انسانی، مسیر عبور میمون‌ها به خاستگاه‌شان تعبیر کرد که جنگل رد وودز جلوه‌گاه آن است.
سینمای فاجعه در دهه اخیر و دقیقأ پس از فاجعه یازدهم سپتامبر 2001 وارد مرحله تازه‌ای شده که به طور مشخص متأثر از این رویداد است و آشکارا رنگ‌وبوی سیاسی دارد؛ و با توجه به گسترش ابعاد حادثه‌های تروریستی در دهه‌های اخیر، رویدادهای این فیلم‌ها هم در مقایسه با فیلم‌های مشابه دهه‌های قبل‌تر، عظیم‌تر و حتی وارد موضوع‌های مربوط به تهدیدهای اتمی و میکروبی هم شده است. اما در همین دهه، گرایش تازه‌ای در سینمای فاجعه پیدا شده که نشان از نگرانی پنهان‌تری در جامعه جهانی دارد. این گرایش تازه، حاصل بیماری‌های نوظهور، دگرگونی‌های طبیعی، افزایش جمعیت و – خیلی ساده – نزدیک شدن سال 2012 است که در آستانه‌اش هستیم. در دائره‌المعارف اینترنتی ویکیپدیا نگاهی به فهرست فیلم‌های منتسب به سینمای فاجعه بیندازید و ببینید چه خبر است. شمار فیلم‌های سینمای فاجعه در دهه اخیر افزایش چشم‌گیر و معناداری پیدا کرده که اتفاقأ داستان‌های سیاسی در آن‌ها اکثریت را ندارند. بخش عمده فاجعه در داستان این فیلم‌ها مربوط به تهدید یا حمله «بیگانه»ها، بلاهای طبیعی و بیماری‌های واگیردار است. گرچه در برخی از همین داستان‌ها، خوف یازده سپتامبر هم در پس ذهن‌ها پیداست اما به نظر می‌رسد ظهور ایدز و سارس و سوراخ شدن لایه ازون و ذوب شدن یخ‌های قطبی و سونامی‌های شرق دور و توفان‌های آمریکای مرکزی و آتش‌فشان ایسلند و انواع رویدادهای مشابه دهه اخیر، تأثیر بیش‌تری بر این گرایش‌های سینمای فاجعه گذاشته است. و البته پیش‌بینی نابودی جهان در سال 2012. معتقدید این‌ها خرافات است؟ خب خرافات هم در سینمای فاجعه (و اصلأ کل سینما در طول تاریخش) کم تأثیر نگذاشته است. ضمن این که مردم در همین سال‌های پیش از 2012 آن قدر فاجعه‌های عظیم طبیعی دیده‌اند که حتی ذهن‌های غیرخرافاتی هم می‌توانند آن‌ها را به عنوان مقدمه فاجعه‌های بزرگ‌تری تعبیر کنند. آن همه شواهد علمی که از دگرگونی‌های اقلیمی جهان طی همین چند دهه گذشته در جهت تخریب فزاینده محیط زیست اعلام شده که شوخی و افسانه و خرافه و خیال‌پردازی نیست. و از همه عینی‌تر و قاطع‌تر، افزایش جمعیت جهان به هفت میلیارد نفر است که همین چند هفته پیش اتفاق افتاد. طی میلیون‌ها سال عمر زمین، تا همین صد و اندی سال پیش، جمعیت جهان به حدود دو میلیارد نفر رسیده بود و پس از آن پنج میلیارد به این رقم اضافه شده است. روند تخریب فزاینده زمین نیز نسبت مستقیم با همین روند رشد جمعیت دارد. این هم افسانه و خرافه نیست.
از همین روست که اگر فیلم‌های سینمای فاجعه در دهه‌های قبل در حد سیل و زلزله و توفان در یک شهر و منطقه یا تهدید شدن سرنشینان یک هواپیما یا کشتی بود، حالا در مقیاس یک کشور و گاهی کل زمین گسترش پیدا کرده و ابعاد فاجعه‌ها پیچیده‌تر شده؛ زمین نابود می‌شود (2012، پس‌فردا، مزرعه شبدر،...) و گاهی فاجعه چنان ابعاد توضیح‌ناپذیری پیدا می‌کند که هیچ دانشمندی نمی‌تواند به آن پاسخ بدهد و هیچ قهرمانی نمی‌تواند با آن مقابله کند (مـه، واقعه،...) با عظیم‌تر و پیچیده‌تر شدن فاجعه‌ها، فیلم‌ها هم – با وجود پایان خوش بعضی از آن‌ها – مدام تلخ‌تر و بدبینانه‌تر و نومیدانه‌تر شده‌اند. و در برخی از این فیلم‌ها، به‌درستی خود مردم مسئول ایجاد فاجعه‌ها معرفی می‌شوند و احساس گناه می‌کنند. نکته مهم و عجیب هم این است که موجودات مخرب (منهای قهر طبیعت و موجودات ماشینی) در این فیلم‌ها نیروهای شر نیستند و هم‌دلی بیننده را جلب می‌کنند. از کینگ‌کنگ و گودزیلا گرفته تا همین میمون‌های ظهور سیاره میمون‌ها. این میمون‌ها به طرز گریزناپذیری یادآور پرندگان هیچکاک هستند که رفتار انسان‌ها آن‌ها را به شورش می‌کشاند. اگر در آن فیلم، بدرفتاری آدم‌ها با پرندگان در حد به قفس انداختن آن‌ها بود، این‌جا شاهد رفتار خشن‌تر و ظالمانه‌تری با میمون‌ها هستیم. اگر در پرندگان دنبال فلسفه‌ای می‌گشتیم، در ظهور سیاره میمون‌ها حتی لازم نیست دنبال داروین بگردیم. خود انسان ها با هدف پول درآوردن، هوش و خلاقیت تعدادی میمون را چنان افزایش داده‌اند که می‌توانند پیش‌گامان ظهور سیاره میمون‌ها و در واقع پایه‌گذار تمدن دیگری بر زمین باشند.
فیلم‌نامه بسیار روشن و سرراست (و به تعبیری کم‌ملات و فاقد جزییات) است. کاربرد پدر آلزایمری ویل رادمن در حد کمک به آزمایش‌های علمی اوست و وارد شدن دختر دام‌پزشکی به نام کارولاین به قصه فقط به درد پر کردن خلأ عاطفی داستان می‌خورد بی‌آن‌که چیزی به قصه اضافه کند. با این حال خط اصلی آن قدر قوی هست که فیلم را سرپا نگه دارد. به‌خصوص تکنیک قوی فیلم در نمایش میمون‌ها و «بازی» حیرت‌انگیز آن‌ها با کمک کامپیوتر و گریم و حرکت‌های دوربین و انواع ترفندهای ممکن، گاهی تکان‌دهنده و بسیار تأثیرگذار است.
بار اول که سزار – میمون هوشمند، با این اسم نمادین – را به جنگل رد وودز می‌برند، او به تشویق ویل از یکی از درخت‌ها بالا می‌رود و تا به شاخه‌های بالایی برسد پنج سال را طی کرده‌ایم. نگاه‌های سزار از آن بالا، آشکارا نشان از افزایش هوش در این مدت دارد. در پایان فیلم، هنگامی که ویل رادمن در پی میمون‌ها خودش را به جنگل رد وودز می‌رساند، سزار را در آغوش می‌گیرد و بابت رفتاری که با او شده عذرخواهی و از او دعوت می‌کند آرام بگیرد و به خانه بیاید. سزار سر در گوش ویل می‌گذارد و می‌گوید: «سزار در خانه است.» از لبخند رضایت‌آمیز ویل چنین برمی‌آید که منظور سزار را نفهمیده و شاید تصور می‌کند که توصیه‌اش را پذیرفته است. اما بعد، سزار مثل پنج سال پیش، از درخت بلندی بالا می‌رود و خودش را به شاخه‌های بالایی می‌رساند و این بار هم نگاهی معنادار به پل گلدن گیت می‌اندازد. اگر ما هم اولش مثل ویل نفهمیده بودیم که منظور سزار چیست (و دوباره هم به ویل برنمی‌گردیم که دریابیم آیا منظور سزار را فهمیده یا نه) حالا می‌فهمیم. منظورش این بود که همین‌جا خانه اوست؛ همین جنگل و همین سیاره. او حالا رهبر قیام هم‌نوعانش علیه بشر ستمگر و ویران‌کننده این سیاره است. پیش‌بینی نابودی جهان در سال 2012 اگر هم خرافه باشد، قیام میمون‌ها را هم می‌توان در لابه‌لای آن بُر زد. با این حال شخصأ منتظر این سال هستم... و امیدوار به آن!

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©