فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, November 04, 2011

چه‌طوری آقا رضا؟

حمید جبلی/ رضا: خواب سفید

نقش‌های برگزیده دهه هشتاد – 1

حمید جبلی را همیشه بر زمینه کمدی می‌شناختیم و هنوز می‌شناسیم، اما خواب سفید (1380)، دومین تجربه کارگردانی او پس از پسر مریم (1378)، با وجود مایه‌هایی از طنز ظریف، درون‌مایه‌ای تلخ و فرجامی تراژیک دارد. شخصیت اصلی و اصلأ محور فیلم، جوانی شیرین‌عقل به نام رضا – شاگرد یک خیاط‌خانه لباس عروس – است که خود جبلی نقش او را بازی می‌کند. از آن نقش‌هایی‌ست انگ جبلی، که خودش نوشته و خودش کارگردانی کرده و حتمأ هم از اول برای خودش این نقش را نوشته. ضمن این که واقعأ بازیگر دیگری را هم به جای او نمی‌توان تصور کرد. مثل همیشه صدای جبلی آمیخته با میمیک‌هایش، بلاهتی شیرین خلق می‌کند که متناسب با این رضای خیال‌باف رؤیایی است.
رضا، با این که معصومه – دختر جوان متولی گورستان – نظر لطفی به او دارد، اما چشمش به افق‌های دور است؛ با آرزوهایی دور و دراز و بسیار بلندتر از اندازه‌های خودش. ابتدا خیال‌هایش را در قامت یکی از مانکن‌های توی خیاط‌خانه می‌ریزد و با او نجوا می‌کند. اما وقتی که دست تصادف شرایطی مهیا می کند که او تصور می‌کند می‌تواند رؤیایش را محقق کند، مصیبت بر زندگی رضا فرود می‌آید. خانم خیاط شیک‌وپیکی که صاحب «مزون»ی خانگی و یکی از همکاران صاحب خیاط‌خانه محل کار رضا است از نگاه رضا می‌شود شازده‌خانم رؤیاهایش و به قول نویسنده وبلاگ «پرده شیشه‌ای» رضا هم می‌شود شاهزاده‌ای که دوچرخه قراضه‌اش قرار است همان اسب سپید قصه‌ها باشد که عاشق با آن محبوبش را پس از ربودن به کاخ سپیدش می‌برد. و طبیعی است که این راکب و مرکوب متناسب، چنان عاقبتی داشته باشند.
رضا تا حدودی مثل مجید سوته‌دلان، حالتی بهلول‌وار دارد که گاهی جمله‌های پُرمغزی می‌گوید، گاهی با خودش و گاهی با اشیا حرف می‌زند. تکیه‌کلام او هنگام برخورد با همه، خیلی ساده، این است: «سلام... حالت خوبه؟» و این را با لحنی می‌گوید که انگار منتظر پاسخی هم نیست. رابطه او با پدر بامزه‌اش بیش‌تر تأمین‌کننده وجه کمیک فیلم، رابطه‌اش با معصومه سازنده وجه اجتماعی آن است و رابطه‌اش با زن صاحب مزون – که محور اصلی فیلم است – وجه رمانتیک/ فانتزی داستان را می‌سازد که هم‌چنان که اشاره شد، سرانجامی تراژیک پیدا می‌کند. سکانس خواستگاری رضا – با گل و شیرینی – از زن صاحب مزون، در حالی که شوهرش هم حضور دارد، ابتدا یک کمدی موقعیت می‌سازد اما وقتی که رضا با مخ بر آسفالت سرد و سخت واقعیت فرود می‌آید، لحن فیلم هم تغییر می‌کند و به‌شدت تلخ و غم‌انگیز می‌شود.
حمید جبلی با آن عینک بزرگ و قطور، نگاه پرسان و سرگردان و جوینده، لبخند کم‌رنگی که اغلب بر چهره رضا دیده می‌شود، صدایی محزون و آرام، شخصیتی را می‌سازد که همتاهای چندانی در سینمای ایران ندارد. او در مقام کارگردان هم موفق می‌شود لحن تراژی/ کمیک فیلم را حفظ کند؛ چیزی شبیه همان کاری که در مستند بلند تی‌من (1388) با انتخاب شخصیتی رؤیاپرداز اما واقع‌گرا – احمد یاوری، از متصدیان تدارکات در سینمای ایران – انجام داد. خواب سفید البته و متأسفانه فیلم موفقی در گیشه نبود، اما عجیب است که جبلی با وجود موفقیتی که به عنوان کارگردان داشت به این وجه از کارنامه‌اش ادامه نداد و خواب سفید تا کنون آخرین تجربه کارگردانی او در سینمای داستانی باقی مانده و حالا هم که می‌گویند متأسفانه مدتی‌ست انزوا را انتخاب کرده است.

Labels: , ,



[ / ]





Tuesday, November 01, 2011

30 سال چرخاندن آپارات تاريخ سينمای ايران

بهمن هدایتی: مسعود مهرابي و هوشنگ گلمکانی سی سال است که فيلم را کارگردانی می‌کنند، به‌دور از آن حاشيه‌های مرسوم و مذموم حسادت‌ها و زيرآب زنی‌ها و انشعابات و...هنرمندانه و البته کمی روشنفکرانه، آپارات فيلم را سرپا نگه داشته‌اند، اين اتفاق کمی در مطبوعات نيست.
مجله فيلم عين خود سينماست، سينما که می‌گويم، نه بازی - شادی - تماشای چشم رنگی‌های امروز(!)، آن سينمای مردمی و دوست داشتنی سال‌های نه چندان دور، سينمايی که انگار عضوی از خانواده خودمان بود که «خانوادگی» پنج‌شنبه، جمعه‌ها بهش سرمی‌زديم، می‌خنداند و می‌گرياند و همه ما تکه‌ای از خودمان يا رؤيای‌مان را در آن پيدا می‌کرديم.
فيلم مثل سينما، با شکوه و با وقار، مغرور و قديمی است، صفحه اول فيلم را که باز می‌کنی، انگار چراغ‌ها را خاموش می‌کنند، غرق می‌شوی در صفحاتش و سطرها را می‌خوانی و می‌خوری! مثل آن بهت شيرين و فراموش‌نشدنی فرورفتن در صندلی‌های سالن سينما و انتظار شروع يک فيلم خوب.
فيلم و خوانندگانش به جايی هم رسيده‌اند که فيلم چه عکس چهره پُرچين‌وچروک اما مهربان حميده خيرآبادی را روی جلد بزند چه عکس آلاگارسونی لئوناردو دی‌کاپريو، حرف هم را می‌فهمند و با هم کنار می‌آيند و به هم اعتماد دارند و اين در مطبوعات ايران چيز کمی نيست.
هرشماره از فيلم، تکه‌ای از تاريخ می‌شود، تاريخ سينمای ايران؛ چرخاندن اين آپارات اصلأ اتفاق کمی نيست.

مأخذ: روزنامه تهران امروز، شماره 748، یکشنبه 8 آبان 1390

مثلث «فیلم»

هر وقت در محفل و مجلس و مراسمی، يا در نوشته‌ای توی نشريه‌ای، در اشاره به ماهنامه فيلم اسم من می‌آيد بدون اشاره به دو همكارم عباس ياری و مسعود مهرابی، در خودم مچاله می‌شوم و دلم می‌خواهد بروم زير ميزی، صندلی‌ای، پشت درخت و ديواری، و مدتی آن‌جا بمانم و بعد برگردم. برای كساني كه در موقعيت من قرار نگرفته‌اند، شايد اين احساس عجيبی باشد اما من چون به موقعيت و جايگاه و اندازه خودم واقفم، نمی‌توانم اين را ناديده بگيرم كه جادوی اين تركيب سه‌نفره چه تأثيری در كيفيت و اعتبار و بقای ماهنامه فيلم داشته ولی معمولأ چيزهايی كه توی ويترين است بيش‌تر ديده می‌شود و اسم من هم – چون بيش‌تر نوشته‌ام – بيش‌تر ديده شده و در يادها مانده. همان طور كه مردم، بازيگران را بيش‌تر از كارگردان‌ها و فيلم‌نامه‌نويس‌ها می‌شناسند.
در سرزمينی پر از سوءتفاهم كه برخی جمع‌ها و گروه‌های فرهنگی و غيرفرهنگی گاهی شكل‌نگرفته مضمحل می‌شوند، شخصأ معتقدم فارغ از بحث درباره اعتبار احتمالی و كيفيت ماهنامه فيلم، صرف پابرجا ماندن اين جمع سه‌نفره در طول سی‌سال، و تداوم و نظم انتشار اين مجله حتی از كيفيت و اعتبار و نقش و تأثير آن هم مهم‌تر است. يک پديده است! پديده‌ای بيش‌تر اجتماعی و البته فرهنگی. اين‌ها تيترهای يک بحث «خودتحليل‌گرانه» است كه قصد بازكردن و تفصيلش را ندارم. انگيزه نوشتن اين يادداشت هم يادداشت تحسين‌آميز و همدلانه ديروز آقای بهمن هدايتی در صفحه آخر روزنامه‌ «تهران امروز» به بهانه انتشار شماره اخير ماهنامه فيلم در كنار آن روی جلد زيبا - كار همكار جوان‌مان محمد اسماعيلی - كه يک‌سره تحسين با خود آورد.
در آغاز اين يادداشت اسم من و مسعود مهرابی به عنوان چرخانندگان «آپارات فيلم» آمده بود بدون اشاره به همكار عزيز ديگرمان عباس ياری. اطمينان دارم هيچ غرضی در اين ناديده‌گرفتن نبوده جز همين كه اسم عباس كم‌تر ديده می‌شود؛ بس كه برای خودش در پشت‌صحنه مشغله درست می‌كند. عباس ياری روزنامه‌نگاری را چند سال پيش از ما شروع كرد و طی سال‌هايی در اين زمينه بسيار پُركار و موفق بود. حالا سال‌هاست كه برای نوشتن نياز به نيروی فشار و يادآوری‌های مكرر و قرار دادنش در موقعيت نوشتن دارد. هر وقت هم می‌نويسد حاصل كارش خواندنی می‌شود. اما هر كس روحيه‌ای دارد كه وضعيت خاصی را برای نوشتن می‌طلبد. من توی هياهوی همكارانم كه در اتاقم جمع شده‌اند و در فاصله‌های كوتاه انجام كارهای مختلف اجرايی و خواندن مطالب ديگران، كار خودم را هم می‌كنم و مطلبم را می‌نويسم. عباس برای نوشتن نياز به فراغت و آرامش و فرصت‌های طولانی و پيوسته دارد. در لابه‌لای تماس‌های تلفنی و مراجعات ديگران و انجام كارهای اجرايی نمی‌تواند برای نوشتن تمركز كند. خب هر كس روحيه‌ای دارد و عباس با اين همه مشغله‌ای كه سرش ريخته كم‌تر می‌تواند چنان موقعيت‌هايی برای خودش فراهم كند.
آن‌هايی كه از نزديک با ماهنامه فيلم آشنا هستند و كار ما را فقط با ويترينش - همين مجله‌ای كه منتشر می‌شود - ارزيابی نمی‌كنند، می‌دانند كه عباس ياری چه نقش مهمی (حتی بگويم عظيمی) در مجله دارد. به عنوانی يكی از پايه‌های اين سه‌پايه، با اطمينان می‌گويم كه اگر او نبود ماهنامه فيلم هم در كار نبود. همچنان كه اگر مسعود مهرابی نبود. ...می‌خواستم با فروتنی احمقانه‌ای بگويم «اما اگر من نبودم اتفاقی نمی‌افتاد»، كه ديدم واقع‌بينی بر حماقت غلبه كرد: اگر هر كدام از ما نبوديم يا ماهنامه فيلمی در كار نبود يا می‌گفتند روزی روزگاری يک مجله سينمايی درمی‌آمد كه حالا سال‌هاست تعطيل شده...

مأخذ: روزنامه تهران امروز، شماره 749، دوشنبه 9 آبان 1390

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©