عاشقنمایی بیفایده استماهنامه 24: دیر یا زود برای بخش گفتوگو با منتقد باید به سراغ هوشنگ گلمکانی میرفتیم. گلمکانی به دلیل حضور مستمرش در کادر مدیریتی مجلهی فیلم نسبت به منتقدان و نویسندگان همسنوسالش تجربهی بسیار بیشتری در شناخت آسیبهای نقد فیلم در ایران دارد و میتواند با نگاهی تیزبینانه نظرات تأملبرانگیزش را با ما و شما در میان بگذارد. خوشبختانه گلمکانی در کنار نثر و نگاه جذابش، همیشه حرفهای جدیدی هم برای گفتن دارد و در گفتوگوهایش با نشریات مختلف جملات تکراری و کلیشهای نصیب حوانندگانش نمیکند. بحثمان با گلمکانی به عنوان یکی از منتقدان باسابقهی سینمای ایران و نویسنده کتابهای آقای بازیگر، کتابِ تنگنا و از کوچه سام و مترجم فیلمنامههای سینماپارادیزو و شب با تلقی او از نقدنویسی شروع شد و به شرح دلبستگیهایش در عالم سینما رسید. قضاوت در مورد هوشنگ گلمکانی بر اساس سردبیریاش در مجلهی فیلم بزرگترین جفایی است که میشود در حق او روا کرد. گلمکانی فراتر از مسئولیتش در آن مجله، یک سینمادوست احساساتی است که طبع نوستالژیکی دارد و اگر فرصتش پیش بیاید بسیار پرشورتر از نویسندگان جوان دربارهی فیلمهای محبوبش مینویسد؛ اما همانطور که در این گفتوگو هم اشاره کرده، به حدومرزهایش پشتپا نمیزند و به زیرپا گذاشتن معیارهای انتقادیاش رضایت نمیدهد.* بعد از حدود 30 سال نقدنویسی، شما را باید جزو منتقدان ماندگار سینمای ایران به حساب آورد. یک منتقد در فضای مطبوعاتی ایران برای ماندگاری بیش از هر چیز به چه عاملی نیاز دارد: همهفنحریف بودن یا رفیقبازی؟ممنون از لطف و نگاه خطاپوش شما. این دو شیوهی شوخطبعانهی پیشنهادی شما البته ممکن است به طور موقت منتقدی را موفق و عمر فعالیتش را کمی طولانیتر کند، اما خوشبختانه خیلی زود لو میرود. منتقدی ماندگار میشود که در مطالبش آنقدر عمق و استدلال و صداقت و عشق و آگاهی به سینما و موضوع بحثش داشته باشد که بر خواننده، سینماگران و فضای نقدنویسی معاصرش تأثیر بگذارد، و امضای قابل تشخیص داشته باشد (در نثر و لحن و نوع نگاه). عشق منتقد به سینما و نوشتن از لابهلای نوشته بیرون میزند و عاشقنمایی بیفایده است؛ مثل فیلمسازانی که با «سوزوبریز» حرفی را در فیلمشان میزنند که پیداست اعتقادی به آن ندارند.
* هنوز هم مثل گذشته معتقدید همهی فیلمها را نمیتوان با یک معیار ارزیابی کرد؟ نمیترسید با این روش فیلمهای بد را به بهانههای غیرسینمایی واجد ارزش تلقی کنید؟بله هنوز هم معتقدم هر فیلم اصول خودش را بنا میکند و به فراخور این اصول درونی باید با آن برخورد کرد. در اینجور مواقع، آدم بیشتر نگاه خودش را توضیح میدهد. با این حال هیچ وقت سعی نمیکنم به بهانههای غیرسینمایی برای فیلمی ارزش خلق کنم. اگر ارزشی به نظرم میرسد، باید از درون خود فیلم استخراج شود نه خارج از آن.
* در سالهای جوانی برای تربیت قلم خود و یادگیری اصول نویسندگی از چه شیوههایی استفاده میکردید: مطالعهی آثار ادبی یا رجوع به کتابچههای آموزش نویسندگی؟فقط خواندن آثار ادبی، آن هم نه به قصد آموختن و تربیت قلم. خواندن بیاداواصول در آدم رسوب میکند و اگر کسی ذوق ذاتی هم داشته باشد، اندوختهی آن خواندههای رسوبکرده، بدون جلوهگری، در نوشتههایش آشکار میشود. کتابچههای آموزش نویسندگی، اصلأ.
* سالها پیش گفته بودید همهی منتقدان هنگام نوشتن نقد در حال ساختن فیلمهای ذهنیشان هستند. مهمترین انگیزهی شما را برای نقدنویسی باید همین نکته بدانیم یا بهتر است دنبال بهانههای جاهطلبانهتری بگردیم؟آن مواردی که آدم موقع نوشتن نقد دارد فیلم ذهنی خودش را با مواد و مصالح دیگران میسازد، موقعی است که فیلم تا حدودی به سلیقه منتقد نزدیک است و حالا منتقد دارد پرداختش میکند، سوهانش میکشد و جزییاتش را به شکل مورد علاقهاش درمیآورد. در مورد فیلمهای بدی که منتقد علاقهای به آنها ندارد بعید میدانم او چنین انگیزهای داشته باشد. این که آیا منتقد هنگام نوشتن نقد دنبال انگیزههای جاهطلبانه است یا نه، چیزی است که در حوزه روانشناسی میگنجد و من اطلاعات چندانی دربارهاش ندارم. اگر آدم از نوشتن نقد همان انگیزهی سادهی اولیه (اعلام نظر، احیانأ بهجاآوردن سفارشی برای پُر کردن ستون و صفحهای و گرفتن شندرغاز حقالتحریر) را نداشته باشد، هر جور انگیزه روانی میتوان برای چنین عملی تصور کرد. مثلأ نوعی مکالمه با اثر (که خالصترین نوعش است)، دل بهدست آوردن، فیلمنامهنویس یا دستیار کارگردان شدن، پیشرفت در مطبوعات و سینما،... زمانی گفته میشد که منتقدان، فیلمسازان ناکام و ورشکستهاند. با این تعریف و استدلال، کار منتقد هم میشود عقدهگشایی و پشتپاانداختن به کسانی که موفق شدهاند.
* همچنان فکر میکنید اگر نویسندهای در ابتدای مطلبش از نقل قول استفاده کند از شگردی خودنمایانه استفاده کرده است؟همیشه این طور نیست. بستگی دارد به کل مطلب و کارنامهی آن نویسنده.
* خودتان هرگز مرتکب این شگرد نشدهاید؟درست یادم نیست. اگر هم باشد تعدادش کمتر از انگشتان یک دست است. یکی از مواردی که یادم هست اتفاقأ نوعی شوخی با این شگرد، آن هم نه در یک نقد، بلکه در مطلبی طولانی به مناسبت بیستمین سال انتشار ماهنامهی
فیلم بود که در بالای مطلب این «مِعر» را گذاشته بودم: «
هر که دارد امانتی موجود/
بسپارد به بنده وقت ورود...
نسپارد اگر شود مفقود/
بنده مسئول آن نخواهم بود»!
* چند سال پیش بعد از به راه افتادن موج توهین به بهرام بیضایی به بهانهی وقتی همه خوابیم
در یکی از مطالب خود از اینکه زمینهساز شهرت برخی نویسندگان سینمایی شدهاید اظهار پشیمانی کردید. پشیمانیتان در این سالها فروکش کرده یا شدت گرفته؟بنده ادعا نکردم که زمینهساز شهرت آنها شدهام. اظهار پشیمانی هم نکردم. نوشتم که چون اینها در همان مجلهای که من هم نقشی در انتشارش دارم کارشان را شروع کردهاند و به شهرت رسیدهاند، حالا عدهای از خوانندگان، نوشتهی آنها را به حساب من هم میگذارند و تصور میکنند که من نقشی در این نوشتهها دارم. نوشته بودم که آنها آدمهای مستقلی هستند و خوب و بد کارشان مربوط به خودشان است. حالا اضافه میکنم که اگر خوبیهایی در نوشتههای آنهاست از استعداد خودشان است و اگر عیبهایی در آنها هست که من مقصرم بابتشان شرمندهام و مدام سعی میکنم خودم را اصلاح کنم.
* بعد از آن ماجرا چه تغییری در شیوهی کارتان اعمال کردید تا در آینده باز هم مجبور نشوید ندامتنامهی جدیدی بنویسید؟ادامهی همان شیوه همیشگی با احتیاط بیشتر.
* این روزها وقتی به نقدی با امضای گمنام در نشریات سینمایی برمیخورید اولین معیارتان برای تشخیص کیفیت آن چیست: تیتر مطلب یا فیلمی که در آن نوشته نقد شده؟خود آن امضای ناشناس یک انگیزه است برای خواندن. بعد تیتر مطلب و بعد خواندن پاراگراف اول. اگر قلابش به ذهن خواننده بند شود، آدم را میکشاند تا جایی که احساس کنی در تشخیص خواندنیبودن نوشته اشتباه نکردهای. هرجا احساس کنی اشتباه کردهای، خواندنش را رها میکنی.
* اصلأ راحتترین شیوهی شناسایی منتقد تازهکار از منتقد باتجربه را چه میدانید: جسارت افسارگسیخته یا استفادهی بیش از اندازه از ضمیرهای اول شخص؟اگر این نویسندهی تازه کار صاحب استعداد خاصی نباشد که جبرانکنندهی کمبود تجربه شود، علاوه بر دو نکتهای که شما اشاره کردید، ویژگیهای دیگری هم او را لو میدهد: دور خود چرخیدن و هیچی نگفتن، غلطهای انشایی و املایی (بهخصوص در مورد کسانی که زیاد با اینترنت کار میکنند)، شخصی کردن نوشته، خاطره و داستان نوشتن بهجای نقد، تکرار ایدههای دیگران، و بهخصوص فاضلنمایی و قلمبهنویسی و رخنه کردن چیزهایی از آخرین کتابهایی که خواندهاند در نوشتهشان.
* جوانانی که دلبستهی نقدنویسی هستند از چه شیوهای باید استفاده کنند تا در میانسالی و کهنسالی از مرور نوشتههای ایام جوانیشان شرمنده نشوند: محافظهکاری به سبک ایرانی یا تکیه به قواعد و اصول تثبیت شدهی سینمایی؟شتاب در طبیعت ژورنالیسم وجود دارد و منتقدان روزنامهنگار در معرض خطر شرمندگی مزمن – به دلیل طبیعت کارشان – هستند. برای پیشگیری از این عارضه اصول تثبیتشدهای وجود ندارد و هر کس میتواند راه و روش خودش را داشته باشد. اسم گزینهی اول را شما گذاشتهاید محافظهکاری، من میگویم احتیاط، دیگری اسم دیگری در همین مایهها رویش میگذارد. اما معنایش به نظرم دقت و فکر کردن به موضوع و بیگدار به آب نزدن است؛ اسیر احساسات لحظهای نشدن برای این که آدم بتواند حرفش را سنجیده بزند. تازه همهی اینها به این شرط که حرفی برای گفتن باشد و قلمی برای نوشتن. وقتی آدم حرفی نداشته باشد ناچار میشود آسمانریسمان ببافد که این هم ممکن است بعدها باعث شرمندگی بشود.
* به نظرتان چرا بعضی از نویسندگان سینماییمان نقد را با شرح و بسط دلبستگیهای شخصیشان نسبت به یک فیلم اشتباه میگیرند؟ تصور اشتباهی از نقدنویسی دارند یا نمیتوانند در برابر لذت خودافشاگریهای عاشقانه مقاومت کنند؟گسترش این رویه، به نظرم حاصل دوران اینترنت و وبلاگنویسی است. به هر حال آسانترین و سادهترین کار هنگام نوشتن در مورد یک فیلم، اظهارنظر ساده یا ابراز احساسات است. در مطبوعات فیلتری در این زمینه وجود دارد اما در وبلاگ، نه. شاید بعضی از اینها بدانند چیزهایی که مینویسند نقد فیلم نیست، اما به هر حال آسانتر است.
* خود شما چه مواقعی به جای نقدنویسی ترجیح میدهید رابطهی احساسیتان با یک فیلم را توصیف کنید: وقتی فیلمی را خیلی دوست داشته باشید یا وقتی بخواهید از زیر بار نقد و تحلیل آن شانه خالی کنید؟وقتی که خیلی احساساتی بشوم! اما حتی در این موارد هم سعی نمیکنم از زیر بار نقد شانه خالی کنم و مطلبم فقط و فقط بشود اَه و واه و اوه.
* اگر به قلم یک نویسنده غبطه بخورید چه کار میکنید؟ برای همکاری با مجلهی فیلم با او تماس میگیرید یا در اولین فرصت خواندن مطلبش را به نویسندگان ثابتتان در مجله توصیه میکنید؟در مواردی گزینهی اول را انجام دادهام. اما کاربرد گزینهی دوم برایم بیشتر بوده است.
* خوشبختانه برخلاف ظاهر غلطاندازتان آدم احساساتی و نوستالژیکی هستید. این ویژگی در نقدنویسی به کمکتان آمده یا برایتان مشکل تراشیده؟خودم که – به قول لاتها – حال میکنم. دیگران را نمیدانم که این ویژگی را دوست دارند یا از آن حرص میخورند. البته نوستالژی لزومی ندارد که حتمأ وارد نقد شود اما ابراز احساسات به میزان سنجیده و متعادل و با نثری که متکلف و گلدرشت و ادایی نباشد و البته تأثیرگذار و کمک کننده به توضیح فیلم و منتقد باشد، هیچ ایرادی ندارد.
* نوستالژیک بودن امر شایعی در میان منتقدان ایرانی است. دلیلش به خلقوخوی ایرانیشان برمیگردد یا نحوهی تلقیشان از فیلمهای سینمایی؟این به نظرم یک ویژگی شخصی است . ربطی به نقدنویسی و ملیت ندارد. ضمن این که موفقیت و محبوبیت برخی از نوشتههای نوستالژیک این شبهه را به وجود آورده که نوستالژی میتواند هر نوشتهای را موفق و محبوب کند. مثل کلیشههای پُرفروش سینمای تجاری.
* شما معمولا با انتشار کتاب دربارهی فیلمهای محبوبتان به آنها ادای دین میکنید. انتشار چه کتابی دربارهی یکی از فیلمهای محبوبتان به یکی از حسرتهای زندگیتان تبدیل شده؟اسمش را حسرت نمیگذارم (هرچه تا حالا حسرت خوردهام بس است). اما دلم میخواهد دربارهی
داییجان ناپلئون،
قصههای مجید،
این گروه خشن، اقتباس ادبی در سینمای ایران و آلخاندرو گونزالس ایناریتو کتاب دربیاورم.
* اگر مدیر یک سالن سینمای فرضی شوید کدامیک از فیلمهای محبوبتان را برای نمایش افتتاحیه انتخاب میکنید؟ اشکها و لبخندها
یا سینما پارادیزو
؟عجب انتخاب سختی. اما اگر ناچار شوم فقط یکی از همین دو فیلم را انتخاب کنم، دومی را برای شب افتتاح ترجیح میدهم.
* فکر میکنید اگر کسی بخواهد با خواندن مطالب شما در مجلهی فیلم در موردتان قضاوت کند، چه تصویری در ذهنش شکل میگیرد: یک منتقد اخمو یا یک سردبیر سختگیر؟راستش دقیق نمیدانم. بستگی دارد که در چه موقعیتی از روزهای کاریام با آدمها برخورد کنم. حدود یک هفته از هر ماه که اوج کار است سگاخلاقم و در سه هفتهی دیگر، قابل تحملتر. در یک جمعبندی کلی، آنهایی که با من کار میکنند سختگیری و بداخلاقی را ویژگی اصلیام میدانند. کسانی که گذرا برخوردی با آنها داشتهام مرا آدمی اخمو و عبوس میدانند و آنهایی که فقط خوانندهی مطالبم هستند نظر بهتری دربارهام دارند. بعضیها شانس میآورند و در موقعیت خوبی با هم برخورد میکنیم و از وجود آن شایعات در مورد اخم و بداخلاقی تعجب میکنند.
* چه نقدهایی را هرگز در مجلهی فیلم چاپ نمیکنید: نقدهای خودنمایانه یا نقدهایی که برای تسویهحسابهای شخصی نوشته شدهاند؟هر دو. بهاضافهی نقدهای خیلی تند و خیلی خشن و اهانتآمیز. بهاضافهی نقدهایی که خط قرمزهای رسمی را (از هر نوع) به شکلی بیمحابا و جلوهگرانه و عسس مرا بگیر رعایت نمیکنند. اگر بتوانیم نیت پشت نوشتهها را بخوانیم، هیچ نقدی که منظورش چیزی غیر از نقد فیلم باشد، جایی در ماهنامهی فیلم ندارد.
* چند سال پیش مسعود کیمیایی در تقدیمنامهی کتاب حسد
خطاب به شما نوشت: «به گلمکانی بعضی وقتا عزیز و بعضی وقتا بهشدت بیمعرفت». اگر شما هم بخواهید کتاب از کوچهی سام
را به او تقدیم کنید از چه تعبیری استفاده میکنید؟راستش یک نسخه از کتاب را برای ایشان فرستادم ولی الان یادم نیست در تقدیمنامهاش چی نوشتم. یا اصلأ چیزی نوشتم یا نه (معمولأ خودم سر خود این کار را نمیکنم مگر این که گیرندهی کتاب – در موارد حضوری – چنین چیزی بخواهد). فیالبداهه، همین الان اگر بخواهم تقدیمنامهای برای او بنویسم، چیزی خواهم نوشت در این مایهها: «تقدیم به مسعود کیمیایی، فیلمساز گرانقدرِ تاریخسازِ دلنازک، که خیلی از لحظههای سینمایی دوران نوجوانی و جوانیام را ساخت، اما واقعبینی و تحمل نقد را به ما نیاموخت». یک همچو چیزی؛ محترمانه و پیامدار و آموزنده!
* بهترین تیتری که برای یکی از نقدهای خود انتخاب کردهاید چیست: «انجمن عاقلان مرده» یا «این چی بود همولایتی»؟به جز این دو تا، تیترهای خوب زیاد داشتهام! مثل: «
هر فیلم اصول خود را بنا میکند»، «
پاسخ به ندای درون»، «
صندلی روی تپه»، «
غمگین بود و خسته...»، «
پلکان اودسا»، «
م» (میم، نقد
درخت گلابی)، «
مکگافین کیارستمی»، «
فرشتههای سوخته»، «
گنجهای سیاهدره»، «
بشکه باروت»، «
افسانه غمانگیز بچههای چهگوارا» و کلی تیتر دیگر.
* اگر بخواهید چند کتاب را که منتقد فیلم در ایران بدون خواندن آنها نباید دست به قلم یا کیبورد بشود معرفی کنید، روی چه عناوینی دست میگذارید؟خوشبختانه انواع کتابهای تئوریک در زمینهی تحلیل فیلم، در این سالها منتشر شده و اگر منتقدی بخواهد با تئوریهای این عرصه آشنا شود، مشکلی از این بابت ندارد. اما جدا از این کتابها، سه کتاب هست که خواندنش را توصیه میکنم؛ یکی
مصاحبه تروفو با هیچکاک، دومی
فن سناریونویسی (یوجین ویل) که برخلاف عنوانش چندان دربارهی فیلمنامهنویسی نیست و دربارهی کل سینماست. سومین کتاب، سینمایی نیست و ذهن آدم را در زمینههای دیگری باز میکند و از طرفی حس طنز آدم را تقویت میکند (راستی! یکی از جاذبههای هر نوشته و نقدی، طنز ظریف و بهاندازه است). این کتاب سترگ،
تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم در شش جلد اثر زندهیاد جعفر شهری است. مرحوم شهری کتاب
طهران قدیم را هم در پنج جلد دارد که همینقدر خواندنی است؛ بهاضافهی همه نوشتههای دیگرش. ربطی به سینما و نقد فیلم ندارد. نثرش هم در نگاه اول آشفته و ویرایشنشده به نظر میرسد که انگار باید بهکل بازنویسی شود، اما نگاه آدم را تیز میکند؛ چیزی که یک منتقد فیلم هم به آن نیاز دارد.
* در میان منتقدان ایرانی زنان هرگز جایگاه قابلاعتنایی نداشتهاند؟ این به دلیل سردبیران مردسالار بوده یا به خاطر زنان بیاعتمادبهنفس؟البته ما منتقدان خوبی هم در میان خانمهای همکار داریم، اما بله، تعدادشان کم است. بنده که مشتاق نوشتههایشان هستم. از خانم نغمه ثمینی بپرسید که تا به حال چند بار با ایشان تماس گرفتهام و تقاضای مطلبی کردهام. اما ایشان مسیر حرفهای خود را تغییر داده و بر تئاتر تمرکز کردهاند. خانم آنتونیا شرکا هم بیشتر گرفتار آموختن زبان ایتالیایی به جوانان هستند... راستی از خود خانمهای منتقد همین را پرسیدهاید؟
* کسی که در ایران با نقدنویسی به عنوان یک شغل مواجه شود چه بلایی بر سرش میآيد: یک ایدهالیست بیپول میشود یا یک قلمبهدست مزدور؟کمتر کسی صرفأ با درآمد نقدنویسی میتواند در این دوره و زمانهی هدفمندی گذران زندگی کند. بنابراین پیش از این که به این لقبها یا انواع مشابه مفتخر شود، متوجه اوضاع میشود و خودش را با شرایط، سازگار میکند.
* به نظرتان منتقد چه زمانی باید خودش را بازنشسته کند: وقتی مخاطبانش را از دست بدهد یا وقتی از آخرین فیلمی که تماشا کرده چند ماه گذشته باشد؟اگر کاهش سوی چشم یا لرزش دست یا زایلشدن حافظه عملأ مانع بازنشستگی نشود، وقتی که آدم احساس کند نوشتههایش هیچ بازتابی ندارد، موقع بازنشستگی است؛ البته اگر عقل زایل نشده باشد که بتواند چنین تصمیمی بگیرد. در چنین مواقعی تصمیم به بازنشستگی ربطی به سنوسال ندارد.
مأخذ: ماهنامه 24، شماره نوزدهم، شهریور 1390Labels: گفتوگو
[
لـيـنـک بـه مـطـلـب /
اظـهـار نـظـر
]