داستانی نه تازه1389 یک سال استثنایی برای مهدی هاشمی بود. او در پُرکارترین سالهای کارنامهاش هم بیش از دو فیلم بازی نکرده بود، اما در این سال چهار فیلم به فهرست فیلمهایش اضافه شد:
مصایب چارلی (علیرضا سعادتنیا)،
آقایوسف (علی رفیعی)،
آلزایمر (احمدرضا معتمدی) و
خانه پدری (کیانوش عیاری). و به فاصله بیست سال که برای
دو فیلم با یک بلیت سیمرغ بلورین جشنواره فجر را گرفته بود، بار دیگر و این بار برای
آقایوسف و
آلزایمر همین جایزه را گرفت.
خانه پدری که اصلأ امکان نمایش در جشنواره را پیدا نکرد و دچار مشکل ممیزی شد که اما به نظر میرسد مشکلش قابل حل باشد. عیاری هم از این فرصت استفاده کرد و بعضی از صحنههای فیلم را که برای رساندن به جشنواره با شتاب گرفته بود، دوباره فیلمبرداری کرد. به این ترتیب روزهایی از ماه آخر سال را هاشمی همچنان جلوی دوربین گذراند. مهدی هاشمی در
خانه پدری نقش کوتاهی دارد ولی میگوید این هم مانند همکاری قبلیاش با عیاری در سریال بهیادماندنی
روزگار قریب و سریال قبلترش (
هزاران چشم) تجربهای دلپذیر بوده است.
این سال پُرکار در حالی در کارنامه هاشمی رقم خورد که پس از فیلم
روز کارنامه (مسعود کرامتی، 1381) او تقریبأ هشت سال به دلیل بازی در همان سریالهای عیاری در سینمای ایران غایب بود. تازه بخت با او و همسرش یار نبود که گلاب آدینه نخستین فیلم سینماییاش
پری دریایی را با بازی مهدی هاشمی و دخترش نورا همراه با شهاب حسینی و رؤیا نونهالی و جمشید هاشمپور بسازد؛ وگرنه کارنامه یکساله هاشمی شکل دیگری پیدا میکرد و این اتفاق شاید به هر حال در یکیدو سال آینده بیفتد. هاشمی در بهار 1389 در کردستان عراق
مصایب چارلی را بازی کرد. از آنجا که برگشت به فاصله دو روز جلوی دوربین علی رفیعی رفت. بعد
آلزایمر و زمستان هم
خانه پدری. هر فصل یک فیلم. این همه فعالیت و تحرک، در 64سالگی، ناخودآگاه همان بازیگر پُرجنبوجوش و بیقرار «گروه تئاتر پیاده» را در آغاز دهه 1350 به یاد میآورد که از جمله به همین دلیل در مرکز توجه اهل تئاتر و تماشاگران قرار گرفته بود. در نمایش
آدم آدم است (برتولت برشت، به کارگردانی داریوش فرهنگ) روی صحنه گرد تالار مولوی (با الهام از تعزیه) بالانس زد و روی دستهایش صحنه را چرخید و در یاد تماشاگرانش ماند. ورجهوورجهها و تحرک بازیگوشانه او همراه با چهرهای که در حالت عادی هم انگار لبخندی زیر پوستش خفته و آماده ظاهرشدن است، طنزی متمایزکننده به بازی او بخشید که از آن پس مشخصه حضور او بر صحنه شد. گاهی به همین دلیل از او دعوت به کار میشد و گاهی صحنه در برابر این ویژگیاش تاب مقاومت نداشت و همه چیز تحت تأثیر قرار میگرفت. مهدی هاشمی در
داستانی نه تازه نوشته خود او به کارگردانی داریوش فرهنگ، در همان تالار بار دیگر همه را به وجد آورد. بعد هم پرویز پورحسینی برای بازی در نقش پُرتحرک دیگری در نمایش
نظاره مرگ (اوژن یونسکو) در انجمن فرهنگی ایران و آمریکا دعوتش کرد. دعوت دکتر علی رفیعی برای بازی در نقش شاه قاجار در نمایش بزرگ
خاطرات و کابوسهای یک جامهدار از زندگی و قتل میرزا تقیخان فراهانی نقطه عطفی در کارنامه مهدی هاشمی بود. تصویر تضاد شلنگوتخته انداختن هاشمی با آن اندام ریزهمیزهاش روی صندلی استیل بسیار بزرگی که حکم تخت شاهی را داشت، میتواند بخشی از فرسکی فرضی، یا کلیپی خیالی از لحظههای برجسته تاریخ تئاتر ایران باشد. از این ویژگی هاشمی در سینما هم استفاده شد؛ از جمله در
زرد قناری (رخشان بنیاعتماد، 1367) و همان
دو فیلم با یک بلیت به کارگردانی یار دیرین تئاتریاش که این ویژگی او را بیش از همه و زودتر از همه شناخته بود.
اما کار هاشمی روی صحنه، فقط ورجهوورجه نبود. او از همان نخستین کارهایش نشان میداد که یک بازیگر معمولی نیست و حسها و حالتهای گوناگون را در موقعیتهای مختلف طوری از کار درمیآورد که در یاد تماشاگر میماند. و بازیگری که حالا در
هیچ و
آقایوسف و
آلزایمر چنین پرده و قاب تصویر را به تسخیر خود درمیآورد، راهی طولانی را تا اینجا پیموده. از 23سالگی در گروه داود رشیدی حضور داشت - سالهای 1348 تا 50 - که سالهای آغاز کار حرفهایاش بود؛ در گروهی که غلامحسین ساعدی برایش مینوشت و فهیمه راستکار و پرویز فنیزاده هم در کنار رشیدی بودند. هاشمی بازی در نقش کوتاهی از نمایش مشهور آن زمان،
دیکته و زاویه نوشته ساعدی به کارگردانی پرویز فنیزاده را پس از چهل سال هنوز شفاف به یاد میآورد و از تأثیری که او و آن گروه در آغاز راهش بر او گذاشت به نیکی یاد میکند. اما میگوید مرحله دوم و اصلی تحول او دو سال کار با آربی آوانسیان در «گروه بازیگران شهر» بود که مفهوم دیگری از بازیگری را به او آموخت. او با همین گروه بازیگر نمایش
باغ آلبالو به کارگردانی آوانسیان بود که تئاتر شهر با آن افتتاح و فصلی تازه در تئاتر ایران آغاز شد. بعد هم از علی رفیعی یاد میکند که فن بیان و زبان اندام و رفتار را به او آموخت.
در دو دهه اخیر هاشمی در زمینه تئاتر کم کار بوده. آخرین حضورش بر صحنه تئاتر دو سال پیش در نمایش موفق
کرگدن (اوژن یونسکو) به کارگردانی فرهاد آییش در سالن اصلی تئاتر شهر بود. حضور دیگرش به ده سال قبلتر از آن برمیگردد که در
کارنامه بندار بیدخش، نوشته و کار بهرام بیضایی بود؛ کسی که دوست دارد اگر قرار باشد بار دیگر روی صحنه تئاتر برود در کاری از او باشد و به همین دلیل با حسرت از غیبت بیضایی یاد میکند.
حالا این مرد ریزاندام، گنجینهای از تجربه است و در فیلمها و نقشهای مناسبش جای چونوچرا باقی نمیگذارد. در سال 89 او
هیچ را بر پرده داشت و در نقشی غریب چنان درخشید که میتوان آن را یکی از بازیهای برگزیده دهه 80 سینمای ایران ارزیابی کرد. لباس نقشهایش در
آقایوسف و
آلزایمر هم گویی از اول بر قامت او دوخته شده و حتی اگر چنین هم نباشد (که گویا ابتدا قرار بوده بازیگران دیگری آن نقشها را بازی کنند)، او با هنرش آنها را چنان به شکل خودش درمیآورد که دیگر نتوان بازیگر دیگری را در آن نقشها تصور کرد. با این حال میگوید: «بیش از یک سال کار مداوم باعث شده فیلمزده و دوربینزده بشوم. میخواهم تا دو ماه استراحت مطلق کنم و بعد برای کار بعدی تصمیم بگیرم. فعلأ ترجیح میدهم به کار بعدی فکر نکنم.»
Labels: تکنگاری
[
لـيـنـک بـه مـطـلـب /
اظـهـار نـظـر
]