جلوهفروشی فروتنانهدرخت زندگی
نویسنده و کارگردان: ترنس مالیک
مدیر فیلمبرداری: امانوئل لوبزکی
موسیقی: الکساندر دسپلات
تدوین: هنک کوروین، جی. ربینوویتس، دانیل ریزند، بیلی وبر، مارک یوشیکاوا
بازیگران: براد پیت (آقای اوبراین)، شان پن (جک)، جسیکا چستین (خانم اوبراین)، هانتر مککریکن (جک خردسال)، لارامی اپلر (آر. ال)، تای شرایدن (استیو)، فیونا شاو (مادربزرگ)
محصول 2011، آمریکا
139 دقیقه
سرگذشت خانوادهای اهل تگزاس در دهه 1950. زندگی پسر ارشد خانواده، جک، را از سالهای معصومانه کودکی تا دوران بزرگسالی تلخاندیشانهاش پی میگیریم، همچنان که جک میکوشد با رابطه همواره پیچیده خویش با پدرش، آقای اوبراین، کنار بیاید. جک بزرگسال در دنیای مدرن امروزی، خود را بیگانه و گمگشته مییابد و در حالی که معنا و موجودیت ایمان را زیر سؤال میبرد، سعی میکند تا برای پرسشهای مختلف و گاه عذابآلودش در باب خاستگاه و معنای زندگی، پاسخهایی بیابد.درخت زندگی فیلمی متظاهرانه و جلوهفروشانه است که به طرز گریزناپذیری نگارنده را به یاد فیلمهای فلسفی و عرفانی سینمای خودمان در دهه 1360 میاندازد. فیلمی از یک فیلمساز اهل فلسفه که با پنهان کردن خودش هم (مصاحبه نکردن، شرکت نکردن در مراسم و آیینهایی که جزو روال جاری کار در سینماست) در واقع جلوهفروشی میکند. البته آدم پیچیدهاند، بعضیها پیچیدهترند و عدهای هم خیلیخیلی پیچیدهترند اما تبدیل کردن تصویرها و خاطراتی از دوران کودکی فیلمساز به جلوههایی از کل خلقت و بشریت و هستی و کائنات و کهکشانها هم نوعی تظاهرات خودنمایانه است که در تناقض اساسی با پنهانگری ظاهرأ فروتنانه فیلمساز است. این تصویرهای بریدهبریده گاه بیربط و گاه آماتوری (یا دست کم در حد مشق فیلمسازی جوانهای بااستعداد تازهکار)، گذاشتن قطعههای موسیقی کلاسیک و شبهکلاسیک روی این تصویرهایی که با دوربین روی دست گرفته شده، فیلم را به کلیپی وارفته تبدیل کرده که بیش از دو ساعت کش میآید و تماشایش واقعأ طاقتسوز است. البته قبول که سینما همه سینماست و هرچه روی پرده حرکت کند سینماست و حتمأ کسانی از چنین فیلمهایی لذت میبرند؛ نگارنده هم حتمأ دارد با این اظهارنظرها سلیقه خودش را توضیح میدهد. هدف مخالفت با فیلمی غیردراماتیک نیست. اما در سینمای داستانی، وقتی فیلمی درام و داستان ندارد، چیزی باید به جایش داشته باشد که
درخت زندگی ندارد. آنچه دارد، تفرعن و جلوهگری فیلسوفمآبانهای است که لای زرورقی پیچیده شده است. تصویرهایی غلطانداز و ساختاری فاقد خلاقیت، و ترفندهای ادااصولی.
دوست منتقد جوانی معتقد است فیلم پر از ارجاعهایی به فرهنگ آمریکای آن دوران و آن منطقه است که بدون آشنایی با آنها نمیتوان
درخت زندگی را درک کرد و از آن لذت برد. حرفی نیست. میتوان به طور کلی پذیرفت که اشراف مخاطب به جزییات فرامتن میتواند باعث درک بیشتر و گاهی لذت بیشتر از اثر شود، اما البته هر اثری باید بتواند بدون اتکا به فرامتن هم ارتباط اولیه را با مخاطب برقرار کند. در سینمای دهه 60 ما ارجاع به حافظ و ملاصدرا و سهروردی بود و گیریم در
درخت زندگی به والت ویتمن و هرمان ملویل یا هر بزرگ دیگری باشد. با این ارجاعها فیلمی اعتبار پیدا میکند؟ ما در سینمای خودمان، درست همین روزها، یک «درخت زندگی» داریم به نام
یه حبه قند که اتفاقأ آن هم متکی به خاطرات کودکی و آن هم حاوی رویکرد فیلمساز به خلقت و دنیا و هستی و پیرامونش است؛ فیلمی فلسفی و عرفانی است اما نه بدون تمهیدهای
درخت زندگی ترنس مالیک. خوشبختانه در سینمای ایران سینماگر فلسفهخوانده هم داریم با مدلهای فیلمسازی مختلف. یکی مثل داریوش مهرجویی که حالا دستکم دو دهه است فلسفه را در دل داستانهای ملموس و آشنا میریزد، و احمدرضا معتمدی را هم داریم که پس از تجربههای «ناب فلسفی!» در دهه 1370 تازه کمکم یاد گرفته – و گویا متقاعد شده – که همین کار را بکند. دوربین روی دست مالیک و چرخیدنش در لابهلای شاخههای درخت و روی چمنها و توی ساحل و آن تصویرها از «آغاز خلقت» و دایناسورها و چیزهای باربط (تماتیک) و بیربط (ساختاری) لااقل برای نگارنده حیرتآور است. ما در سینمای خودمان، 27 سال پیش نمای درخشانی داشتیم در
نار و نی – فیلمی که هنوز دوست ندارم -؛ آنجا که جهانگیر الماسی توی آن راهروی بیمارستان به پیش میرود و بهتدریج راهرو تغییر ماهیت میدهد و تماشاگر را به زمان و دنیای دیگری میبرد. حالا این را مقایسه کنید با قدمزدنهای شخصیتهای
درخت زندگی توی ساحل (آن هم نه یک بار) که یادآور فلینی و
هامون مهرجویی است (تازه همان موقع،
هامون هم یادآور فلینی بود). بعد از خودم میپرسم آیا این ایده خیلی درخشان است؟ آیا فیلمی فلسفی درباره خلقت حتمأ باید تصویرهایی از «بیگبنگ» و کهکشان و دایناسور و این همه تصویر و ترفند گلدرشت داشته باشد؟ با آن موسیقی مرعوبکننده و مثلأ شاعرانه؟ حالا که دیگر نیازی به اثبات ندارد فیلمی ساده درباره زندگی روزمره هم میتواند حاوی مفاهیم فلسفی باشد.
و شاعرانگی
درخت زندگی با این ترفندهای آشنای دمدست، بیشتر یادآور شاعران متکبر و میانمایهای است که فکر میکنند خیلی شاعرند. همه این برداشتهای نگارنده حاصل لحن پُرتکلف و پُرطمطراق فیلم است که از طریق ساختار و عناصر سینمایی حاصل میشود و گاهی فرامتن هم آن را تشدید میکند.
Labels: نقد فیلم خارجی
[
لـيـنـک بـه مـطـلـب /
اظـهـار نـظـر
]