فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, December 02, 2011

داستان کمدی، پرداخت و پایان تراژیک

The Beaver
سگ آبی (بیدستر)
کارگردان: جودی فاستر
فیلم‌نامه: کایل کیلن
مدیر فیلم‌برداری: هیگن باگدانسکی
موسیقی: مارسلو زاروس
تدوین: لینزی کلینگمن
بازیگران: مل گیبسن (والتر بلک)، جودی فاستر (مردیت بلک)، آنتون یلچین (پورتر بلک)، جنیفر لارنس (نورا)، زاکاری بوث (جرد)، رایلی تامس استیوارت (هنری بلک)، شری جونز (معاون)
محصول 2011، آمریکا و امارت متحده عربی
91 دقیقه

والتر بلک، مدیرعامل یک شرکت سازنده اسباب‌بازی است که در آستانه ورشکستگی قرار گرفته و دچار افسردگی شده. همسرش مردیت او را از خود رانده و پسر ارشدش پورتر نیز ظاهرأ از این قضیه خشنود است. والتر به هتلی نقل مکان می‌کند و پس از تلاش‌های نافرجامی برای خودکشی، شخصیت متفاوتی را در کنار شخصیت اصلی‌اش برای خود شکل می‌دهد که عروسک خیمه‌شب‌بازی بیدستری که در میان زباله‌ها پیدایش کرده، آن را نمایندگی می‌کند. از آن پس، این عروسک همیشه و همه جا همراه اوست و به واسطه همین عروسک است که والتر با دیگران ارتباط برقرار می‌کند. این تمهید تا حد زیادی به بهبود حال و احوال او کمک می‌کند، چون قبل از هر چیز به او کمک می‌کند تا رابطه گرم و صمیمانه‌ای را با پسر کوچکش هنری و بعد همسرش برقرار کند، هرچند که هم‌چنان موفق به ایجاد ارتباط با پورتر نشده است. در عین حال، بلک در عرصه کاری‌اش هم موفقیت‌های تازه‌ای را با الهام از همین عروسک تجربه می‌کند. با وجود این نشانه‌های امیدوارکننده اولیه به‌زودی این عروسک نیز برای والتر دردسرهای جدیدی را به بار می‌آورد و این بار مردیت با بچه‌ها خانه را ترک می‌کند چون از عروسک والتر بیزار شده. حالا والتر مانده که بخشی از وجودش مایل به خلاص شدن از شر عروسک و آشتی با مردیت و سروسامان دادن به اوضاع است ولی بخش دیگری از وجودش نمی‌تواند از سگ آبی دل بکند. این تعارض و کشمکش، کار والتر را به جایی می‌کشاند که با عروسک به دعوا و مرافعه می‌پردازد و پس از آن، دستش را قطع می‌کند.


جودی فاستر در چهارمین تجربه کارگردانی‌اش دست به انتخاب خطیری زده و داستانی را برای روایت انتخاب کرده که بیش‌تر مناسب یک کمدی (حداکثر با مایه‌های اجتماعی و روان‌شناسانه) است تا فیلمی جدی که البته با وجود داشتن جنبه‌های روان‌شناسانه، لحنی ملودراماتیک و پایانی تراژیک دارد. نکته مهم باوراندن این نکته اساسی به تماشاگر است که عاقله‌مردی که مدیر یک شرکت سازنده اسباب‌بازی است، با وجود دچار شدن به افسردگی (از جمله به دلیل اعتیاد به الکل و شاید بحران میان‌سالی) به عنوان یک راه‌حل درمانی عروسکی حیوانی را به دستش بکشد و مثل عروسک‌گردان‌های نمایش‌های عروسکی شروع کند با او به حرف زدن و عروسک هم – با تغییر صدای خود بلک – تبدیل بشود به شخصیتی کاملأ مستقل که او را نصیحت و حتی در مواردی با او مبارزه می‌کند. به این ترتیب کار از افسردگی گذشته و به جنون کشیده و آقا را باید در آسایشگاهی روانی به تخت بست. حالا شاید بشود این کار را به عنوان یک روش طنزآمیز و ابداعی تربیت و درمان – آن هم روشی موقت و مثلأ در چند جلسه – پذیرفت، اما کار به درازا می‌کشد و نه تنها خانواده‌اش بلکه همکارانش در شرکت تحت مدیریت او هم پس از تعجب اولیه، این مدیر دیوانه و عروسک ضمیمه‌اش را می‌پذیرند. در ادامه هم باز همه چیز جدی است. نه طنزی در کار است و نه شوخی. البته جودی فاستر هم تأکید دارد که فیلمش کمدی نیست و جدی است. دیگر بدتر. یعنی یک انتخاب از بیخ خطا. خود والتر بلک (با بازی خوب مل گیبسن که بحران زندگی بلک به جنجال خانوادگی گیبسن و اعتیادش به الکل نسبت داده شده) آن قدر قضیه را جدی گرفته که حاضر نیست شب‌ها و در تنهایی هم عروسک را از دست چپش جدا کند. معلوم نیست با آن وضع چه جوری به حمام و دست‌شویی می‌رود و به کارهایی که نیاز به دو دست دارد می‌پردازد. فیلم‌ساز هم از او جدی‌تر (از حق نگذریم که علاوه بر کارگردانی موقرانه فیلم، جودی فاستر به عنوان بازیگر نقش همسر بلک، رفتاری خانمانه دارد). پایان تراژیک والتر بلک فاجعه‌ای برای خود فیلم هم هست. کم‌کم که عروسک شروع می‌کند به مشکل‌آفرینی برای صاحب و خالقش، بلک سرانجام به جای این که مثل بچه آدم و با داشتن درکی غریزی برای بقا (اگر حتی عقل از سرش پریده) عروسک را از دستش دربیاورد و به کناری بیندازد، دستش را زیر اره برقی می‌گذارد و از مچ قطع می‌کند! چنین پایانی بیش‌تر به درد فیلمی وحشت‌آور با شخصیت‌هایی روانی و فرازمینی در قصرهای مخوف گوتیک با پرداختی اکسپرسیونیستی می‌خورد.
از سوی دیگر تقریبأ نیمی از وقت فیلم صرف پورتر پسر جوان بلک می‌شود که با گرفتن پول، برای بچه‌های مدرسه‌اش تز و مشق و متن سخنرانی می‌نویسد. او که چشم دیدن پدر خل‌وضعش را ندارد درگیر رابطه با یکی از هم‌کلاسی‌هایش است که قرار است برای او به عنوان یک دانش‌آموز ممتاز، متن سخنرانی جلسه بزرگداشتش را بنویسد (و معلوم نیست این شاگرد ممتاز چرا خودش متن سخنرانی‌اش را نمی‌نویسد). این داستان پُرحجم که می‌تواند موضوع فیلم مستقل دیگری باشد، هیچ ربطی به بحران مرکزی فیلم ندارد.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©