فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, September 30, 2011

شمال / جنوب

یکی بود، یکی نبود...

1. از همان حدود چهل سال پیش که با مهدی فخری‌زاده آشنا و بعد رفیق شدم، یادم هست که دو آرزو در سر داشت؛ یکی کارخانه‌دار شدن، یکی هم انتشار کتاب‌های فرهنگ و مرجع. ربط این دو موضوع را نمی‌دانم. اگر هم آن موقع بابت جمع شدن این دو آرزوی ناهمگون در ذهن یک آدم تعجب می‌کردم، حالا سال‌هاست که دیگر تعجب نمی‌کنم، چون به این نتیجه و کشف بزرگ رسیده‌ام که بشر موجود پیچیده‌ای‌ست! زمانی را به یاد می‌آورم که جلد اول «دائره‌المعارف مصاحب» درآمده بود. آن را با تحسین و حسرت ورق می‌زد و همان آرزوی قدیمی و ماندگارش را - بار دیگر - بر زبان می‌آورد حتمأ نقشه‌هایی در این زمینه در سر می‌پروراند. آن موقع شاید فخری‌زاده انتشارات روزنه‌کار را هم (که احتمالأ هنوز این اسم رویش نبود) تأسیس کرده بود؛ و هرچند فقط کارش چاپ تقویم و سررسید سالانه بود، اما قابلیت آن را داشت که با یک تغییر یا تعریض کوچک مسیر، راه را برای تحقق یکی از آرزوهایش فراهم کند.
فخری‌زاده به هر دو آرزویش رسید، هرچند که یکی از آن‌ها ناتمام ماند. ده‌پانزده‌بیست سال پیش (واقعأ زمان تقریبی‌اش هم یادم نیست و از خودش هم نپرسیدم)، در حالی که «روزنه‌کار» را هم داشت، کارخانه‌دارنیز شد؛ یک کارخانه پمپ‌های صنعتی. اما معلوم شد که این‌کاره نیست و - باز نمی‌دانم پس از چند سال، اما به هر حال در مدت کوتاهی - ورشکست شد و راحت! کارخانه واگذار یا تعطیل شد و فخری‌زاده هم گویا دیگر به فکر تحقق مجدد این یکی رؤیایش نیفتاد. ولی آرزوی دوم با وجود تشکیلات روزنه‌کار، دست یافتنی‌تر به نظر می‌رسید، هرچند که از راه دور هم چشم‌انداز آینده‌اش را بتوان ورشکستگی ارزیابی کرد.
ارائه دست‌نویس‌های حسین گیتی به عنوان نمونه و پیش‌درآمد یک «فرهنگ فیلم» به فخری‌زاده برای تحقق آرزوی دومش، پس از چندی تغییراتی کرد و منجر شد به معرفی بهروز دانشفر به او برای عملی کردن چنین طرحی. وعده دیدار سه‌نفری در رستورانی توی خیابان انقلاب، بین فردوسی و چهارراه کالج. اواخر دهه 1360. حاصل آن ملاقات قرارداد «فرهنگ جهانی فیلم» بود . یک One Man Show به سبک دانشفر با استفاده از امکانات مکتوب موجود در دوران پیش از اینترنت، حاوی مشخصات اصلی و خلاصه داستان‌های خیلی کوتاه فیلم‌ها. آن قدر در طول چند سال تدارک این فرهنگ در پاسخ به سؤال‌های خوانندگان ماهنامه فیلم وعده به انتشار این کتاب موعود داده بودیم که از قبل، پرسندگان و کنجکاوان بی‌صبرانه منتظر چنین کتابی بودند و همین یکی از پایه‌های موفقیتش شد. با وجود اختلاف‌های دانشفر و فخری‌زاده در جریان تدارک جلد اول (و چه‌قدر سخت است واسطه و حَکـَم بودن در قرارداد دو دوست ناسازگار)، جلد دوم هم با همکاری این دو منتشر شد، اما بعد همکاری‌شان ادامه پیدا نکرد. دانشفر خودش یا با همکاری ناشران دیگر جلدهای بعدی را منتشر کرد و فخری‌زاده که هم‌چنان پیگیر آرزوی دیرینش بود، در سال 1375 قراردادی برای تدارک و تدوین یک «راهنمای فیلم» مفصل‌تر و گروهی با جمشید ارجمند بست اما استاد کهنه‎کار، چند ماه بعد اعلام انصراف داد تا این که روزی بهزاد رحیمیان را بردم دفتر فخری‌زاده و این دو را با هم آشنا کردم، و بعد هم عده‌ای دیگر از دوستان دعوت شدند برای همکاری با بهزاد، در حالی که نگران بودم بار دیگر در وسط اختلاف‌های دو دوست عزیز قرار بگیرم. تصور می‌کردم نظم دقیق و کمال‌گرایی بهزاد با شیوه فی‌البداهه و رهای مهدی ناسازگار است و من باید مدام شنونده گلایه‌های آن‌ها و رفع‌ورجوع دلخوری‌های‌شان باشم اما خوش‌بختانه و در کمال تعجب چنین اتفاقی نیفتاد. کمال‌گرایی بهزاد در کارش به بلندپروازی‌های مهدی جواب داد و فی‌البداهه بودن مهدی هم بستری برای تحقق کمال‌گرایی‌های بهزاد شد.
مهدی فخری‌زاده تا جایی که من شناختم نه دنبال پول‌اندوزی بوده و نه در کارش خست به خرج می‌داده. می‌داند که از این کار پولی درنمی‌آید (حالا اگر عمر کارخانه‌اش به دنیا بود، باز یک چیزی)؛ سهل است که هرچه از چاپ تقویم و سررسید درآورد، در این سال‌ها بیش‌ترش را ریخته توی پروژه «راهنمای فیلم» و سایر کتاب‌هایی که بهزاد رحیمیان مدیریت کرده؛ و البته چند کتاب دیگری که در این سال‌ها منتشر کرده است. از هر چیزی شیک‌ترین و گران‌ترین را انتخاب می‌کند. اهل صرفه‌جویی‌های حقیرانه نیست. حتی اگر صندوقش موجودی نداشته باشد قرض می‌گیرد تا ناچار نباشد به کار و جنس درجه دو قناعت کند. کیفیت کتاب‌های بهزاد هم این روحیه را نشان می‌دهد. تا حالا که چهار کتابم را او منتشر کرده (جاده، نقشی ازرؤیا، آقای بازیگر و کتاب تنگنا) به دلیل اعتماد متقابل حتی یک خط قرارداد نداشته‌ایم و به هیچ مشکلی هم برنخورده‌ایم.
حالا بجز تکمیل پنج جلد «راهنمای فیلم» (که یک بار هم بدون عکس در یک جلد منتشر شد و هم‌چنین سه سال به شکل فشرده به عنوان «راهنمای فیلم روزنه‌کار» در سال‌های 2008 و 2009 و 2010 در قطع جیب پالتویی)، یک جلد آهنگ‌سازها، دو جلد بازیگران و اخیرأ هم فرهنگ کارگردان‌ها، حاصل کار بهزاد و گروهش با انتشارات روزنه‌کار است. یک مجموعه نفیس و جدی و کارشده. حالا آرزوی فخری‌زاده برای انتشار کتاب‌های دائره‌المعارفی برآورده شده؟... البته، چون او در همه این سال‌ها سرگرم کار دیگری هم بود که به دغدغه شخصی‌اش نزدیک‌تر باشد، با کیفیتی مؤلفانه و نه فقط نقشی در حد سرمایه‌گذاری و مدیریت. او به دنبال هویت فرهنگی هم می‌گشت.
«فرهنگ معادل» که بهار امسال هم‌زمان با کتاب کارگردان‌ها منتشر شد پروژه شخصی فخری‌زاده و تحقق رؤیای بیست‌سی ساله‌اش است که دست‌کم در پانزده سال اخیر، عملأ درگیرش بوده است؛ یعنی از همان سالی که بهزاد رحیمیان، پروژه‌اش را در روزنه‌کار شروع کرد. این «فرهنگ» که - تا جایی که می‌دانم - در زبان فارسی کتابی منحصربه‌فرد است (هرچند در بخشی از فرهنگ‌های موجود بتوان تکه‌هایی از آن را یافت) حاوی برابرها و شرح بیش از 14000 واژه کاربردی خاص در فارسی و سایر زبان‌هاست. مثلأ این که بوعلی سینا یا ابن سینا را در زبان‌های دیگر Avicenna می‌نامند، مولانا را Rumi و دمشق را Damascus و غیره. یا عنوان فلان معاهده جهانی و فلان گیاه جنگلی و معنای عبارت‌های مخفف مثل اوپک و ناتو و آسه‌آن و اصطلاحات مختلف نجوم و کشاورزی و... کلی نام‌‌های اشخاصی که شأن دائره‌المعارفی پیدا کرده‌اند. یک فرهنگ کاربردی و مفید است و خیلی به‌درد اهل فن و کسانی که با زبان‌های بیگانه سروکار دارند می‌خورد.
از سال‌ها پیش گاه‌وبی‌گاه می‌دیدم که فخری‌زاده در دفتر کارش دارد روی این پروژه کار می‌کند اما کنجکاوی نمی‌کردم که ببینم کارش در چه مرحله‌ای است. بهار امسال که «فرهنگ معادل»اش را برایم فرستاد غافل‌گیر شدم و حالا که گاهی نگاهی به آن می‌اندازم، از لابه‌لای بندبند آن لذت و سرخوشی مهدی را می‌بینم که به آرزویش رسیده است. در همه این سال‌ها، کم پیش نیامده که تماس گرفته و گفته چک‌اش در حال برگشت خوردن است. او در واقع از وقتی که شروع به انتشار کتاب کرد به نفس‌تنگی افتاد. پیش از آن، وضعش خوب بود. در این سال‌ها، بارها موجودی اضافه‌برظرفیت انبارش را ناچار شده به ثمن بخس بفروشد تا جا برای انبار کردن کتاب‌های تازه باز شود؛ کتاب‌هایی که چهل‌تا پنجاه‌تا پخش‌کننده‌ها می‌برند و چک شش ماهه می‌دهند، توی نمایشگاه می‌برد و خریداران چانه می‌زنند یا بی‌اعتنا می‌گذرند، و آدم خون‌به‌دل می‌شود که چرا کسی قدر این زحمت‌ها را نمی‌فهمد و تیراژ کتاب‌ها به 1500 و 1000 و 700 نسخه رسیده؛ که جوان‌ها می‌روند توی کافی‌شاپ و صورتحساب دونفری پانزده‌هزار تومانی می‌دهند اما تا می‌بینند قیمت کتابی چهارهزار تومان است دست و دل‌شان می‌لرزد و آن را می‌گذارند سر جایش.
در چنین اوضاعی فخری‌زاده تاب آورد و پا پس نکشید و حالا که هم پروژه کتاب‌های بهزاد به سرانجام رسیده و هم «فرهنگ خودش» درآمده، توی سایه نشسته و دارد خودش را باد می‌زند و عرقش را خشک می‌کند. بفهمی‌نفهمی به نفس‌نفس افتاده. می‌گوید این کتاب‌ها او را دچار ورشکستگی خفیف - چیزی در مایه سکته ملیح - کرده، اما راضی است. آن جوان دانشجوی مدرسه عالی بازرگانی اهل خوزستان که وقتی باهاش آشنا شدم در غرفه عکاسی دراگ‌استور تخت‌جمشید کار می‌کرد و عاشق نوشتن مقاله‌های اقتصادی بود، حالا 62 ساله است. در همه این سال‌ها بلندپرواز و بی‌قرار و اهل خطر بوده. هی ماشینش را فروخته و به زخمی زده، هی خانه‌اش را فروخته و عوض کرده، و هی قرض کرده و پس داده تا پس ننشیند. بسیاری از آرزوهایش حالا جزو حسرت‌هایش هستند اما در عین بلندپروازی آدم قانعی هم بوده و حالا اطمینان دارم که وقتی به ردیف کتاب‌هایش در قفسه توی اتاقش نگاه می‌کند، ناراضی نیست و از حاصل عمرش لذت می‌برد.
2. اما استاد عبدالله تربیت که معادل‌های فارسی پروژه بهزاد رحیمیان کار اوست حکایت دیگری دارد. از او - بجز طول و عرض تقریبی دریای دانشش - بسیار کم می‌دانیم. مثلأ فقط این را می‌دانیم که اهل رشت است و هنگام صدسالگی سینما پنجاه‌ساله شده بود، مهندس شیمی است، تا چند سال پیش در یک کارخانه مواد شوینده کار می‌کرد و حالا بازنشسته شده، مجرد است، عده اندکی نشانی خانه و شماره تلفنش را دارند، تنهایی آسانسور سوار نمی‌شود، سال‌ها پیش یک پیکان صفرکیلومتر در پارکینگ خانه‌اش داشت که مدت‌ها همان جور دست‌نخورده باقی ماند و آخرش هم درست زمانی که صاحب‌خانه جوابش کرده بود و مهلتش به آخر رسیده بود به اصرار جهانبخش نورایی پیکان را فروخت و یک آپارتمان نقلی در خیابان امیرآباد خرید، اسلوموشن توصیف مناسبی برای حرکت‌های استاد است (چند بار به او گفته‌ام که اگر من سواد شما را داشتم، با همه مشغله‌ای که دارم، تا حالا پنجاه تا کتاب ترجمه کرده بودم)، قلبی مهربان و مثل خودم ظاهری نه‌چندان مهربان دارد، یک بار در جوانی مستقیم به برجکم زد و در سی سال اخیر دوسه بار پس از نوازش‌هایی خشونت‌بار با من قهر کرده و هر بار هم خودش در آشتی پیش‌قدم شده (خدا نکند که وقتی حال غیرعادی دارد آدم دم پرش بیاید؛ اما اگر سر کیف باشد، آرام و بی‌صدا می‌نشیند و هر چند وقت یک بار با یک «خُب...» کش‌دار که انگار «خ»اش دو تا نقطه دارد، سرخوشی‌اش را نشان می‌دهد). دو زبان انگلیسی و فرانسه را - بدون رفتن به کلاس - نزد خودش خوب آموخته و اطلاعاتی درباره زبان‌های دیگر دارد، به‌اضافه اطلاعات عمومی غبطه‌انگیزی در زمینه‌های مختلف. عاشق آموختن و کمک به دیگران در این زمینه‌هاست. بعضی وقت‌ها کتاب‌ها و نشریاتی را که نسخه اضافه از آن‌ها دارد برای کتابخانه مجله هدیه می‌آورد. سال‌هایی که به طور معمول هفته‌ای یک روز به دفتر مجله می‌آمد و ساعت‌ها در اتاق کارم می‌نشست، بسیار از او می‌آموختم. گاهی که مشغول ترجمه متنی بودم و بنا به نیاز دست به سوی دیکشنری دراز می‌کردم، می‌پرسید: «ها... دنبال چی می‌گردی؟» و با صراحت توصیه می‌کرد دنبال معنی لغت‌ها توی دیکشنری نگردم و تا وقتی که آن‌جاست، از او بپرسم. چه موهبتی! هم وقت کم‌تر گرفته می‌شد، هم توضیحات جانبی‌اش در هر مورد آموزنده بود؛ توضیحاتی که با یک «به هر حال...» کشیده آغاز می‌شود. مثلأ این توضیح روشنگرش را هیچ‌وقت از یاد نمی‌برم: سال‌ها بود که برای فارسی کردن High Noon فرد زینه‌مان معادل «صلوه ظهر» را می‌گذاشتیم و برای این که فارسی‌ترش کنیم «صلوه» را «صلات» هم می‌نوشتیم. حتی در گزارش‌های دوازدهمین جشنواره فجر که تصویر یک ساعت شماطه‌دار (با عقربه‌هایی نزدیک ساعت دوازده) عنصر اصلی پوسترش بود، عنوان کلی گزارش‌های جشنواره را در مجله شماره پس از جشنواره، گذاشتیم «صلات ظهر» و آن را بالای هر صفحه فرد آن گزارش‌ها و یادداشت‌ها تکرار کردیم. استاد که پس از انتشار آن شماره آمده بود به دفتر مجله، با نگاهی عاقل‌اندرسفیه (اما البته ملایم و مهربان) پرسید: «آقا صلات یعنی نماز. نماز ظهر چه ربطی به فیلم وسترن فرد زینه‌مان دارد؟» دیدم ای دل غافل! راست می‌گوید ها. چه‌طور تا حالا این موضوع به عقل ما نرسیده؟ این همه سال داریم می‌نویسیم «صلات ظهر» و کسی چیزی نمی‌گوید. و بعد گفت که «نیمروز» بهترین معادل برای High Noon است اما پیشنهاد کرد با توجه به نمایش این فیلم در ایران با نام زیبای «ماجرای نیمروز»، با مسامحه بهتر است همین معادل را بگذاریم.
استاد تربیت همیشه در این زمینه‌ها - و سایر امور- مو را از ماست می‌کشد. گاهی با انتشار شماره‌ای تماس می‌گیرد و نکته‌ای را یادآوری می‌کند. بهزاد رحیمیان هم مثل تربیت، آدم کمال‌گرا و دقیقی است؛ مخالف سرسخت شلختگی و رفع تکلیف. هر وقت مشغول تحقیق و فرهنگ‌نگاری است، حتی در مورد اسم‌های خیلی آشنا و بدیهی هم به منبع مطمئنی مراجعه می‌کند از باب محکم‌کاری؛ گیرم که از هزار مورد آشنا یکی غلطی باشد که او پی ببرد؛ مثل همان نماز ظهر. وقتی پروژه‌اش را در روزنه‌کار شروع کرد، روزی که داشتیم توی ماشین من، در بزرگراهی بحث این را پیش کشید که یک بار برای همیشه باید در این پروژه تکلیف‌مان را با معادل‌ها حل کنیم؛ چه اسم آدم‌ها و چه عنوان فیلم‌ها (البته همه این‌ها را خودش اخیرأ به یادم آورد و گرنه من که با این دقت و جزییات یادم نیست). هر دو به این نتیجه رسیدیم که عبدالله تربیت مناسب‌ترین شخص برای چنین کاری است. و روزی نشستیم با او به مذاکره برای این امر خطیر. بهزاد سفارش نوشتن یک نرم‌افزار را هم به جوانی داد برای ثبت و به نظم درآوردن این معادل‌ها که خودش حکایتی‌ست. هر بار چند صدتا اسم به استاد می‌داد برای معادل یابی، و آقای تربیت در قرارهای هفتگی - شاید هم دوهفتگی یا ماهانه - معادل‌های پیشنهادی‌اش را می‌آورد برای بهزاد و می‌نشستند به مرور آن‌ها و مذاکره درباره بعضی‌شان. در چند تا از این جلسه‌ها هم حاضر بودم و شاهد بحث‌های آن‌ها.
حالا البته در مرور نام‌ها، بعضی‌های‌شان به نظرم زمخت و نامأنوس می‌آیند یا نمی‌شود آن‌ها را به‌جا آورد. استاد دیگرمان دکتر کاوسی چند روز پیش ایرادهایی به برخی نام‌های فرانسوی می‌گرفت، اما مطمئنم - حتی با وجود احتمال اشتباه، که به هر حال بشر جایزالخطاست - عبدالله تربیت برای هر انتخابش استدلالی دارد. نکته شاید این باشد که او فارغ از «سینمایی» کردن عنوان‌ها شاید بیش‌تر در پی یافتن معادل‌های «درست» بوده است (با پذیرش همان احتمال خطاهای بشری). بهزاد هم که آدمی اصول‌گرا و حرفه‌ای است، وقتی با کسی سر موضوعی به توافق می‌رسد به او اعتماد می‌کند و سلیقه‌اش را هم می‌پذیرد؛ حتی اگر در مواردی با سلیقه خودش متفاوت باشد.
به هر حاااااااال... کاری که استاد تربیت در این پروژه کرده، کاری سترگ است که شاید ظاهرش به چشم نیاید، اما کسانی که تجربه چنین کارهایی را دارند، اهمیتش را می‌دانند. و می‌دانند که حاصل بی‌توجهی به آن، چه شلختگی عظیمی است. بهزاد رحیمیان و عبدالله تربیت با شلختگی بیگانه‌اند.
3. بهزاد رحیمیان هم که خودش اصلأ حکایت دیگری‌ست.

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©