فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, September 23, 2011

بچه‌پرروهای عصر سايبرنيتيک

نوید غضنفری: موقعيت اين گپ‌وگفت دوست‌داشتنی و خودمانی در منزل هوشنگ گلمكانی بود. وقتی رسيدم دی‌وی‌دی «هرگز رهايم نكن» رومانک روي ميزش بود و در نوبت تماشا لابد. جالب بود چون من هم برای او يک سی‌دی موسيقی برده بودم كه اتفاقا آلبوم موسيقي ‌متن مسحوركننده اين فيلم هم در آن بود. مصاحبه را كه شروع كرديم، نخستين سوال را- به دلايلی موجه- بد مطرح كردم؛ مي‌خواستم از لذت‌های انتشار نخستين كتابش بگويد، باتوجه به اينكه او پيش‌تر روزنامه‌نگاری حرفه‌ای بوده كه گويا پرسيده بودم: «... لذت تماشای نخستين مطلب چاپ‌شده‌تان...» كه جواب داد: «از بدو تولدم كه روزنامه‌نگار نبودم، نخستين مطلبم كه چاپ شد، شدم روزنامه‌نگار». بعد درستش كرديم- بازهم به دلايلی موجه- و صحبت‌ها ادامه پيدا كرد. اما حالا كه فكر می‌كنم و شما هم كه اين گفت‌وگو را بخوانيد، خيلی بی‌راه نيست اگر او را از بدو تولدش روزنامه‌نگار بپنداريم.

* از لذت تماشای نخستين كتاب چاپ‌شده‌تان بگوييد. البته با توجه به اينكه روزنامه‌نگاريد و پيش‌تر به‌‌گونه‌‌ای اين لذت را چشيده بوديد.
نخستين كتاب چاپ‌شده‌ام ترجمه بود، پاريس تگزاس. سال 1368 درآمد. نشر...
* نشر نی؟
نه، قبل از اينكه همين ترجمه در نشر نی دربيايد، ابتدا جاي ديگري چاپ شده بود. (نشر نجوا، 1369) ابراهيم نبوی انتشاراتی همراه چند نفر ديگر درست كرده بودند به اسم نشر نجوا. دفترش هم نزديک ميدان تختی بود. البته قبل از اينكه اصلأ معلوم شود قرار است چاپ شود، شروع كردم به ترجمه. عشقم كشيد اين فيلم‌نامه‌ را ترجمه كنم چون فيلم را دوست داشتم و فيلم‌نامه‌اش هم دستم رسيد و شروع كردم به ترجمه و اصلأ به اين فكر نبودم كه كتاب بشود يا اصلأ ترديد داشتم كه می‌توانم تمامش كنم يا نه. چون هيچ تجربه ترجمه كتاب نداشتم و فقط چيزهای پراكنده‌ای تا آن موقع ترجمه كرده بودم. كلأ از ترجمه خوشم می‌آمد و هنوز هم خيلی دوست دارم. اگر وقت داشته باشم و متن‌هايی باشد كه اذيتم نكند و زياد سخت نباشد، دوست دارم يک مترجم تمام‌وقت بشوم. بدون اين‌كه تجربه‌ ترجمه‌ فيلم‌نامه و به‌ويژه ديالوگ داشته باشم، كار ترجمه را شروع كردم. اولش با يک‌ مقدار فقدان اعتماد‌به‌نفس جلو رفتم ولی وقتی قدری از آن را به دوستانی نشان دادم كه در اين زمينه تجربه داشتند، گفتند همين‌طوری خوب است، ادامه بده. ترجمه‌ كه تمام شد تازه به فكر افتادم كه منتشرش كنم. حالا يادم نمی‌آيد كه نبوی و آن انتشاراتی چه‌طور پيدا شدند كه قرار شد چاپش كنند، اما سال 1368 بود، زمان هشتمين جشنواره فجر بود كه كتاب از چاپ درآمد و طبق معمول كه كتاب‌های من هميشه پخش بدی داشته‌اند، كتاب را اصلأ نديدم در كتاب‌فروشی‌ها، كه حس خيلی بدی هم دارد. شيرينی خاص قضيه اين است كه وقتی می‌روی كتاب‌فروشی كتاب خودت را در قفسه‌ها می‌بینی. من اين كتاب را هيچ‌جا نديدم. كتاب‌های ديگرم را هم به‌ندرت توی كتاب‌فروشی‌ها می‌بينم. هميشه كتاب‌هايم پخش بدی داشته‌اند. فقط رفتم چند نسخه از ناشر گرفتم و به چند نفر از دوستان دادم.
* آيا شده حين ترجمه، نكته‌ای يا اشاره به سكانسی از دل‌مشغولی‌های خودتان را به متن اصلی اضافه كنيد؟
آن قسمت از كتاب كه يک متن مشخص است و سروته معلومی دارد و مال نويسنده است، ترجمه است و متعلق به كتاب اصلی. اما كتابی كه به نام «نقشی از رؤيا» منتشر شده پيوست‌هايی دارد كه من اضافه كردم و جدا شده از متن اصلی است. اگر نكته‌ای توی متن اصلی هست؛ اشاره به سكانس خاصی يا آدم خاصی، اين‌ها همه مال خودِ كتاب اصلی است.
* متعلق به كتاب اورجينال است اما با نثر شما. يک ويژگی نثر شما اين است كه اثر را هر چه‌ كه باشد مال خود می‌كنيد. مثلأ اين اتفاق در تازه‌ترين مطلب‌تان، نقدی كه در مجله فيلم برای جدايی نادر از سيمين هم نوشته‌ايد افتاده؛ اين‌كه حتی اگر كسی آن فيلم را دوست هم نداشته باشد، مطلب شما را به عنوان يک اثر مجزا و مستقل خواهد خواند.
اين هم نظر لطف شما است، اما به‌‎طور كلی درباره فيلم‌هايی كه خيلی دوست‌شان دارم، اين اتفاق می‌افتد. درباره فيلمی كه دوست ندارم فكر می‌كنم نمی‌شود. يعنی يک‌جوری به‌قول لات‌ها، آدم بايد دل‌ به‌‌كار بدهد. وقتی اثری اين انگيزه را در آدم به وجود بياورد، به‌نظرم اين اتفاق می‌افتد. به‌هرحال كتاب «نقشی از رؤيا» كتابی گزارشی است، يک‌جور واقعه‌نگاری است. نه كتابی است كه ارزش ادبی داشته باشد و نه اين‌كه درباره مفاهيم عميقی حرف می‌زند و نه تحليل ساختاری و محتوايی و فلسفی است كه ‌آدم بخواهد خيلی به نثر و نوع استدلالش وفادار باشد. الان هم درست يادم نيست، شايد يک جاهايی از متن، حس خودم را به اصل جمله داده باشم، نه اين‌كه متن را عوض كرده باشم، البته شايد همان مفهوم را با جمله خودم نوشته باشم. اگرچه دلم می‌‌خواهد حتی در متنی غيرادبی و غيرتاليفی، مثلأ متنی گزارشی هم به جمله و ساختار نوشتاری نويسنده وفادار باشم. اصلأ اين وسوسه را دارم كه ببينم آيا می‌شود اين‌كار را كرد يا نه. چون اگر نويسنده می‌خواست اين مفهوم را به شكل ديگری بگويد، خب زبانش اين امكان را به او می‌داده كه جور ديگری بگويد، لابد او خواسته كه اين‌طوری بگويد. من هم اگر اسم او را می‌گذارم روی جلد به عنوان نويسنده و خودم مترجم او هستم، اين الزام را مي‌بينم تا جايي‌كه ممكن است عين او بنويسم. زمانی ممكن است نويسنده مفهومی را در يک جمله گفته و می‌بينم كه جمله خيلی طولانی است و در فارسی خوب درنمی‌آيد يا من بلد نيستم اين‌ را در يک جمله بياورم و پيچيده می‌شود، ممكن است تبديلش كنم به دو يا سه جمله. اگر امكان‌پذير باشد سعی می‌كنم همان ساختمان اصلی را حفظ كنم. البته چيزهايی كه داريم درباره‌شان حرف می‌زنيم، وسوسه‌های شخصی ما، همين گروه كم‌شمار است و برای خيلی از خواننده‌ها اين نكته‌ها و وسواس‌ها اصلأ مهم نيست و به چشم نمی‌آيد. برای آن‌ها، همين كه يک متن مفهوم باشد و مبهم نباشد كافی است. خودمان يک فيلم را دوست داريم، حواشی‌اش را هم دوست داريم و شما هم كه عنايتی به مطالب من داريد درباره‌شان كمی خيال‌بافی هم می‌كنيد. همين‌ها خوب است، دل‌خوشی ما همين چيزهاست ديگر!
* فكر می‌كنيد چرا مردم كم‌تر از قبل كتاب می‌خرند؟ به‌هرحال كم‌وبيش و جسته‌وگريخته می‌شنويم كه خطر تعطيلی بعضی كتاب‌فروشی‌ها و انتشاراتی‌ها هست. فكر می‌كنيد اين به قدرت خريد مردم يا مثلأ دخالت اينترنت و رواج كتاب‌های الكترونيک/ ای‌بوک ربط دارد؟
نه، به‌نظرم هيچ ربطی به قدرت خريد مردم ندارد. همه‌جای دنيا داريم می‌بينيم كه با وجود گسترش اينترنت و اين‌كه اين‌همه ای‌بوك وجود دارد و نشريات روی سايت‌های‌شان هم هست، كتاب و مطبوعات رونق خودش را دارد و مانع هم‌ديگر نشده‌اند. از آن‌طرف مردم ما دو نفری می‌روند توی يک چلوكبابی كاملأ معمولی، 30 هزار تومان صورت‌حساب‌شان می‌شود و به نظرشان خيلی هم عادی می‌آيد، اما پشت‌جلد يک كتاب را نگاه می‌كنند كه مثلأ قيمتش 5400 تومان است ، دست‌ودل‌شان نمی‌رود آن را بخرند و می‌گذارند سر جايش. به‌ نظرم ربطی به روشنفكر و غيرروشنفكر بودن هم ندارد. نمی‌دانم يک عادت يا روحيه ملی است شايد، واقعا نمی‌دانم. شايد با وجود اطلاعات نيم‌بندی كه با ناخنک زدن به اينترنت و ماهواره به دست می‌آورند و وقتی كه اين وسايل ارتباطی از آن‌ها می‌گيرد، ديگر نيازی به كتاب خواندن و وقتی برای آن پيدا نمی‌كنند. البته وقت هم اگر داشته باشند، انگار حيف‌شان می‌آيد صرف خواندن كنند. توی اتوبوس و مترو می‌بينی كه بيش‌تر آدم‌ها بی‌كار می‌نشينند و به نقطه نامعلومی خيره می‌شوند اما حاضر نيستند چيزی بخوانند. اين را مقايسه كنيد با متروهای اروپا و ژاپن كه حتی ايستاده‌ها هم مشغول خواندن چيزی هستند. به گمانم اين‌ها خصلت‌های ملی و قومی است.
* به گمانم گفت‌وگوی‌مان به‌جای خوبی رسيد؛ اينترنت و تاثيرهای آن بر حوزه نشر يا مطبوعات. باتوجه به اين‌كه می‌‌دانم نظر‌مثبتی به اينترنت داريد يا درست‌تر بگويم؛ با آن پيش می‌‌رويد و كارتان را با آن تطبيق می‌‌دهيد. وبلاگ داريد و می‌‌دانم داريد وب‌سايتی راه می‌‌اندازيد و از شبكه‌های اجتماعی هم استفاده می‌‌كنيد. به‌نظرتان می‌‌شود گفت كه با در دسترس بودن اينترنت، وبلاگ‌ها و وب‌سايت‌ها و اين‌كه در اين روزگار همه علاقه‌مندان به نويسندگی يک‌‌جور سردبير خودشان شده‌اند يا حالا كه شبكه‌های اجتماعی بيش‌تر شده‌، همه به‌نوعی حتی خبرنگاری می‌‌كنند، يک‌‌جور خبرنگار پنهان، آن لذت و هيجان مواجهه با چاپ نخستين مطلب‌ها كه مصاحبه‌مان را با آن آغاز كرديم، به‌ويژه در مطبوعات رفته‌رفته كاهش پيدا كرده و می‌‌كند؟ يک‌جوری چاپ مطالب در مطبوعات نيز انگار دست‌يافتنی‌‌تر شده.
تقريبأ همين‌طور است. البته هنوز هستند كسانی ‌كه دوست دارند مطالب‌شان چاپ بشود به جای اين‌كه فقط در وبلاگ خودشان منتشرش كنند. چون وقتی مطلب‌شان جايی چاپ می‌‌شود، انگار در يک كنكوری موفق شده‌اند، نه اين‌كه چون من در وبلاگم امكانش را دارم هی شلنگ‌‌تخته بيندازم؛ خب اين‌كه كاری ندارد. ولی چاپ مطلب در مجلات يعنی اين‌كه شخص موجهی و نهادی او و كارش را تأييد كرده. تازه جايگاه نشريات مختلف هم با يكديگر فرق می‌‌كند. شما با تجربه خودتان فهميده‌ايد كه فلان نشريه سخت‌گير است و هر مطلبی را چاپ نمی‌‌كند و اعتبار و سابقه خوبی هم دارد، پس مطمئنأ چاپ ‌شدن مطلب شما در چنين نشريه‌ای برای خودتان هم خيلی فرق می‌‌كند تا يک نشريه الكی كه هر نوع مطلبی را چاپ می‌‌كند. به خاطر همين هم هست كه با وجود گستردگی‌‌ای كه در نشريات و اينترنت وجود دارد، خيلی‌‌ها هنوز علاقه‌مندند مطلب‌شان در مجله فيلم چاپ بشود تا جای ديگر. خيلی از حرف‌وحديث‌هايی هم كه پشت‌سر مجله‌مان هست به اين خاطر است كه جا نداريم همه مطالب خوب را چاپ كنيم، مطالبی را هم كه با معيارهای ما ضعيف‌اند رد می‌‌كنيم و چاره‌ای هم نداريم و عده‌ای كه دل‌شان می‌‌خواهد مطلب‌شان در اين مجله چاپ شود، امكانش را پيدا نمی‌‌كنند. يعنی ما امكانش را نداريم و بايد با سليقه خودمان دست به انتخاب بزنيم. بالاخره يک ماهنامه گنجايش محدودی دارد. با يک‌‌جور تناقض هم سر و كار داريم؛ گلايه می‌‌شنويم كه چرا مطالب آن‌ها را چاپ نمی‌‌كنيم و از طرفی وقتی تعدادی از مطالب همين نويسندگان جوان و ناآشنا را چاپ می‌‌كنيم ديگران اعتراض می‌كنند اين همه اسم‌های جديد توی مجله چه می‌‌‌كنند؟ در ماهنامه فيلم، طی اين سال‌ها خيلی در معرض هجوم بوده‌ايم چون همه از اين يک مجله، همه‌جور توقعی داشته‌اند. وقتی مجله‌های به‌اصطلاح رقيب درآمدند، خيلی خوشحال شدم كه با درآمدن اين مجله‌ها عده‌ای می‌‌روند سراغ آن‌ها اما در عمل اتفاق‌های ديگری افتاد...
* كارها و ايده‌هايی كه با نوع نگاه مجله فيلم جور درنمی‌‌آيد و نمی‌‌شود آن‌جا رفت سراغ‌شان.
يا ما اصلأ نمی‌‌خواستيم و مطابق سليقه ما نبوده، اشخاص ديگری با سليقه‌هايی ديگر حالا آن كارها را می‌‌كنند و خوانندگانی هم كه آن‌طور چيزها را دوست دارند می‌‌روند، مثلأ اين اتفاق درباره مجله دنيای تصوير افتاد. خب آن مجله يک‌‌جور نگاه ديگری دارد، من بسيار خوشحالم كه اين ماهنامه درآمده و اميدوارم دوام داشته باشد و موفق شود. ما جای هيچ‌كس را تنگ نكرده‌ايم و قصد رقابت با هيچكس را هم نداريم. ما داريم كار خودمان را می‌‌كنيم. حالا درباره گستردگی اينترنت يا استفاده از كتاب الكترونيک، اگر آدم جايگاه هركدام از اين‌ها را بداند، هيچ تقابل و برخوردی با كار مطبوعات و عرصه نشر پيش نمی‌‌آيد. مثلأ شده بعضی از همكارهايم كه مطالب‌شان بارها در مجله‌ای چاپ‌شده، مطلبی يا يادداشتی داده‌اند و به خاطر نوع نثر و لحن آن مطلب خاص به‌ آن‌ها گفته‌ام كه بهتر است بگذاريد در وبلاگ‌تان، چون وبلاگ يك حريم شخصی است، به دفتر خاطرات می‌‌ماند كه توی آن می‌‌توانی با هر لحن و نثری راحت بنويسی اما لزومأ نمی‌‌شود آن‌ها را در يك نشريه عمومي چاپ كرد.
* به ‌نظرتان با تعدد و تكثر وبلاگ‌ها و وب‌سايت‌ها و لمس هرچه بيش‌تر سرعت، بيش از پيش در نوشتن و گردآوری مطالب اغلب اينترنتی، مطالب چاپی نيز از كيفيت و استاندارد قبل، پايين‌تر نيامده‌اند؟ اصلا مطالب گاهی شلخته‌اند.
استاندارد يک چيز شخصی و اعتباری است. پيمانه نيست كه مثلأ بگوييم پر كه شد، يعنی استاندارد. من مثلأ می‌‌گويم مطالبی كه ديدگاهی داشته باشند، اطلاعاتی داشته باشند، توهين‌آميز نباشند و... اين چيزها خيلی كلی است، قالب كه نيست. هر مجله‌ای استانداردهای خاص خودش را دارد و ما سعی مي‌كنيم آن‌ها را رعايت كنيم. اما نكته‌ای اين وسط وجود دارد؛ اينكه حتی اگر مجله‌ای 50 سال هم قدمت داشته باشد و ديگر همه‌چيزش روی روال افتاده باشد و خيلی منظم و مرتب هم باشد، باز هم اشتباه اجتناب‌ناپذير به‌نظر می‌‌رسد، اين‌ را می‌‌خواهم بگويم كه سرعت و اشتباه اصلأ جزو ذات ژورناليسم است. هركاری كه كنی باز اشتباه‌هايی پيش می‌‌آيد كه پيش‌بينی‌‌شان نكرده‌ای. مثلأ اگر بگويم ما در مجله فيلم معيارهايی داريم و استانداردهايی را رعايت می‌‌كنيم و شما بگويی پس فلان مطلب ضعيف چرا چاپ شد، اگر دفاعی نداشته باشم می‌‌گويم كه آن جزو اشتباهاتمان بود. ما هم مثل هر بشر ديگری اشتباه می‌‌كنيم. حالا اين همه حساسيتی كه درباره مجله فيلم نشان داده می‌‌شود، به‌نظرم نشان‌دهنده اعتبار و اهميت اين مجله است، آيا پرايرادتر از مجله فيلم ديگر وجود ندارد؟ اين همه مجله‌ها‌يی كه گاهی آدم رغبت نمی‌‌كند بخواندشان، يعنی مجله فيلم از آن‌ها هم بدتر است؟ نه، معنی‌‌اش آن است كه از مجله فيلم انتظار زياد دارند و توقع زياد است.
* منظورم فقط مجله فيلم نبود. كل فضای مطبوعاتی را گفتم. اين‌كه تعدد وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌ها، با نظارت و ويرايش محدود، نويسندگانی را تربيت نمی‌‌كند كه فردا متوقعند و فكر می‌‌كنند بايد تمام نوشته‌ها و نظرات‌شان، بی‌‌كم‌وكاست- قطعأ منظورم ابتركردن يك ايده نيست بلكه اعمال اصلاحات و ويراستاری است- و واو ننداز در همه مطبوعات چاپ شود؟
آن نويسنده هم بالاخره چندجا سرش به سنگ می‌‌خورد و می‌‌فهمد كه اشتباه می‌‌كند. اصلأ در همين اينترنت كلی غلط املايی وجود دارد. ديده‌ايد گاهی آدم موقع نوشتن يا خواندن مطالب روی املای درست كلمه‌ها شک می‌‌كند، اين‌كه مثلا «رصد» با سين بود يا صاد؟ بعد توی گوگل كه تايپ می‌‌كنی، می‌‌بينی هر دو جورش هست و انواع و اقسام اين اشتباه‌ها. گاهی مطالبی از همين جوان‌هايی كه می‌‌گويی به‌ دستم می‌‌رسد كه غلط‌های املايی مشخص دارد. با نويسنده‌اش كه صحبت می‌‌كنم می‌‌گويد من چون با اينترنت كار می‌‌كنم ديگر عادت كرده‌ام. يعنی هيچ قيد و بندی اين‌جا وجود ندارد؛ مثلأ همان‌طور كه می‌‌شود با شورت نشست پای كامپيوتر در خانه كار كرد، می‌‌شود غلط هم نوشت و ايرادی ندارد. حالا چه غلط‌های دستوری، چه انشايی و املايی. انگار فقط انتقال يک حرف مهم است و بقيه‌اش می‌‌شود مفتعلن مفتعلن مفتعلن كه نسل امروز را كشته و می‌‌خواهد خودش را از قيدوبند آن رها كند.
* دقيقا می‌‌خواستم به همين روند در حال رشد و تكثر برسيم...
الان اولش است و خصوصيت اين دوران است. كاری‌ هم نمی‌‌شود كرد. هميشه درباره جبر زمان و الزامات تاريخی، نه به معنای فلسفه تاريخ، قضيه حمام عمومی يادم می‌‌آيد: روزگاری مردم در خانه‌های‌شان حمام نداشتند و در هر محله‌ای چند حمام عمومی بود. به‌تدريج مردم در خانه‌های‌شان صاحب حمام شخصی شدند و حمام‌های عمومی برچيده شد. خب اين هم از اقتضاهای دوران است ديگر، چه فرقی می‌‌كند؟ وضعيتی هم كه می‌‌گويي جزو مشخصات دوران سايبر است، روزگار تكنولوژی ديجيتال. امروزه ماهيت فيلم ديدن هم عوض شده. مونتورها يک زمانی در مقابل تكنولوژی تدوين كامپيوتری مقاومت می‌‌كردند و بهانه‌هايی هم می‌‌آوردند از جمله اين‌كه بايد سلولوييد را لمس بكنيم و مزخرفاتی از اين قبيل. اما بعد همه‌شان تسليم شدند. آن‌هايی هم كه تسليم نشدند حذف شدند. اين ضرورت زمانه است ديگر. چرا بايد مقاومت كرد؟ به‌نظرم اغلب اين تغييرات مثبت است، تو حالا می‌‌خواهی بچه‌پرروهايی را پيدا كنی توی اين وضع كه از موقعيت سوءاستفاده می‌‌كنند و شلختگی می‌‌كنند. بچه‌پررو قبل از تكنولوژی ديجيتال و اينترنت يک‌جور ديگری ‌پرروگری‌‌اش را نشان می‌‌داد، الان هم اين‌جوری نشان می‌‌دهد. اتفاقأ جنبه مثبت اين ماجرا اين است كه اين‌ها هم می‌‌توانند يک‌‌جوری عقده‌گشايی كنند و حرف‌های‌شان را بزنند و عده‌ای هم مخاطب حرف‌های‌شان باشند و واكنش نشان بدهند. خب اين به‌نظرم خيلی عالی است. به كاربردهای مثبتش هم فكر كن. تاريخ فقط گذشته نيست. تاريخ هم آينده است، هم همين الان. ما همين الان داريم توی تاريخ زندگی می‌‌كنيم. و توجه كنيم كه در مقابل تاريخ تمدن چندهزارساله بشر عمر ما مگر چه‌قدر است؟ تو حالا بگو از شروع فيس‌بوک نه، از شروع اينترنت اصلأ. فوقش 20 سال می‌‌گذرد، 20 سال كه در مقابل تاريخ تمدن چيزی نيست. اين اتفاق‌ها خواهد افتاد و پديده‌های ديگری مرتب جایگزين هم خواهند شد، به‌نظرم اين اتفاق‌ها درست است و اصلأ بايد همين‌جوری باشد. بچه‌پررو هم قبلأ بوده و باز هم خواهد بود. اين‌كه آدم‌ها می‌‌توانند حرف‌شان را بزنند و اين حرف به فراخور گوينده و نوع كلام تعدادی مخاطب هم پيدا می‌‌كند، مگر بد است؟ خيلی هم خوب است.
* اين‌كه می‌‌گوييد آدم‌ها می‌‌توانند حرف‌شان را بزنند از نكات مثبت اين پديده است. می‌‌خواستم به پيامدهای دوری هرچه سريع‌تر بسترهای مجازی شبيه مجله، يک وب‌سايت يا مجله آنلاين مثلأ، از كيفيت‌ها و استانداردهای تقريبأ مطلوب موجود در مطبوعات چاپی برسيم، حالا شما از محتوا و نحوه نگارش بگير تا جلوه‌های زيبايی‌‌شناسی در گرافيک و طرح آن‌ها.
استانداردها را فضای موجود تعيين می‌‌كند. مثلأ در يكی از سايت‌ها يک علامت قرمزرنگی می‌‌گذارند كه الان درست كلمه‌اش خاطرم نيست اما يعنی اين‌كه اين خبر مشكوک است. خب اين علامت بر اساس يک ضرورتی به وجود آمده. به‌نظرم درست يا غلط‌ بودن يا همان رعايت استانداردهايی كه می‌‌گويی، وقتی معلوم می‌‌شود كه بعد از مدتی نهادی به وجود بيايد و قانون بگذارد، مثل خيلی از كشورهای ديگر كه برای فعاليت در فضای مجازی قانون گذاشته‌اند. اين اتفاق‌ها كم‌كم می‌‌افتد. خيلی از اين نگرانی‌‌ها مربوط به فرهنگ عمومی جامعه است و از قديم وجود داشته و يک مقدارش هم متعلق به اين دوره است. بعضی از آن‌ها نيز از قبل وجود داشته و حالا تشديد شده، مثل قضيه حسادت. حسادت يک روحيه بشری است كه هميشه وجود داشته، الان خب بيش‌تر شده. يک چيزی كه خاص اين دوران است، از يک نوع بلبشو و بی‌‌قاعدگی ناشی شده و يک چيزهايی را تشديد كرده. مثل اين مسابقه هرچه زودتر پول‌دار شدن و هرچه سريع‌تر موفق‌شدن و رسيدن به جايگاه‌هايی كه حق‌مان نيست، اين مختص اين دوره است. چون فضای اجتماعی طوری بوده كه آدم‌ها به چيزهايی رسيده‌اند كه حق‌شان نيست بنابراين هركسی فكر می‌‌كند؛ خب من هم كه می‌‌توانم اين‌كار را بكنم. مثلأ با خود می‌‌گويد آن همسايه ما كه الان در فرمانيه خانه خريده، رفته مانيتور نيم‌تخت ساخت فلان‌جا آورده و كارش گرفته، حالا من بروم جوراب شيشه‌ای از بهمان جا بياورم. وقتی هم راهش را پيدا نمی‌‌كند، حسادت می‌‌كند و سعی می‌‌كند پا روی دوش ديگران بگذارد و بالا برود يا اگر باز موفق نشد، سعی می‌‌كند ديگری را از جايگاهی كه هست بياورد پايين‌تر. اين روحيه چند سال اخير ما است. حالا اين حرف‌ها را چرا گفتم؟
* از بحث فضای مجازی و پيامدهای آن برای نشر و مطبوعات رسيديم به اين‌جا!
بله، يعنی يک چيزهايی هست كه اصلأ ربطی به نشر و كلمه و تاثير سايبر و اين‌جور چيزها ندارد. بچه‌پرروها هم هم‌چنان هستند، اصلأ نگران آن‌ها نباشيد. ببين آدم توی اين زمانه از بحث احساس انتشار نخستين كتاب چطوری می‌‌رسد به بحث بچه‌پرروهای دوران سايبرنيتيک!

مأخذ: روزنامه اعتماد، شماره 2257، یکشنبه 20 شهریور 1390

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©