فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, September 16, 2011

تیراندازی با کمان

ری برادبری: «ذِن در هنر نویسندگی» یا صنعت زندگی

هیچ وقت تصور نمی‌کردم موقع خواندن کتابی درباره فن نوشتن (یا هنر نویسندگی) بغض کنم و بی‌تاب شوم. این همان اتفاقی بود که چند بار موقع خواندن کتاب «ذِن در هنر نویسندگی» (ری برادبری) افتاد. زیادی احساساتی و نازک‌نارنجی هستم؟ شاید. اما تا شما هم این کتاب را نخوانید شاید درک نکنید این چه جور کتابی درباره نویسندگی است که آدم موقع خواندنش ممکن است چنین حالی شود.
اولین بار که نام پرویز دوایی را به عنوان مترجم نوشته‌ای از ری برادبری در مجله «نگاه نو» دیدم حیرت کردم. نام برادبری تا سال‌ها فقط به عنوان نویسنده کتاب «فارنهایت 451» در ذهنم مانده بود. کتابی که پیش از آن که ترجمه و منتشر شود (سال 1363 با ترجمه دکتر علاءالدين بهشتی، انتشارات آشتیانی) اقتباس سینمایی فرانسوا تروفو (1966) از آن در ایران به نمایش درآمد و من هم مثل بقیه، استنباطی متناسب با فضای روشنفکری وقت از آن کردم. سانسور و اختناق و توقیف کتاب و کتاب‌سوزان و خمیر کردن کتاب‌های توقیفی و ساواک و بگیروببند نویسندگان، یک به‌اصطلاح «افسانه علمی» درباره سرزمینی بی‌نام‌ونشان در آینده‌ای نامعلوم و فضایی کابوس‌وار که نوشتن و نگهداری کتاب ممنوع است و فقط تصویر مجاز است. آن موقع از آن تعبیرهای سیاسی می‌کردیم. حالا با خواندن کتاب «ذِن در هنر نویسندگی» به نظرم می‌رسد که این کتاب بیش از هر چیز نشان از عشق عمیق برادبری به کتاب و کتاب‌خانه دارد. در فصل «رمان دوپولی» شرح می‌دهد که زمانی نوشتن در خانه به دلیل حضور افراد خانواده کند پیش می‌رفته و او باید محلی برای کار پیدا می‌کرده؛ دفتری که پول اجاره‌اش را نداشته است. سرانجام جای مناسبی پیدا می‌کند: تالار مخصوص تایپ در زیرزمین کتاب‌خانه دانشگاه کالیفرنیا در لس‌آنجلس که می‌شد با پرداخت ده سنت برای نیم‌ساعت، از یکی از ده دستگاه تایپ آن‌جا استفاده کرد. «گاهی به طبقه بالای کتاب‌خانه می رفتم و همچون عاشقی سرگشته از این راهرو به آن راهرو، بین قفسه‌های کتاب ول می‌گشتم. به کتاب‌ها دست می‌زدم، بعضی را از ردیف‌شان درمی‌آوردم، ورق می‌زدم، دوباره سر جای‌شان می‌گذاشتم. در وسط برکتی که جوهر کتاب‌خانه است غوطه می‌خوردم...» و جالب این است که این همان جایی است که برادبری «فارنهایت 451» را نوشته است: «قبول کنید که کتاب‌خانه جای بی‌مانندی است برای نوشتن کتابی درباره کتاب‌سوزان در اعصار آینده!» و چند سطر پایین‌تر ادامه داده: «[از آن پس] عشقم به کتاب‌خانه بسیط‌تر و عمیق‌تر شده است.»
فصلی در پایان داستان که آدم/ کتاب‌هایی در جنگلی دورافتاده جمع شده‌اند و هر کس کتابی را در سر و جان حفظ کرده تا از گزند آتش در امان بماند، بازتاب کابوسی است که نویسنده از احتمال نابودی عشق بزرگ زندگی‌اش داشته است. در همین فصل از فیلم تروفو، پسرکی را به یاد می‌آورم که کنار پیرمردی در بستر مرگ نشسته بود و داشت متن کتابی را از او می‌آموخت تا از مرگ آن کتاب جلوگیری کند. حالا در چهره مشتاق پسرک، ری برادبری را در دوران کودکی می‌بینم؛ زمانی که تازه کتاب‌ها را کشف کرده بود و آن‌ها را عاشقانه و با تمام وجود می‌بلعید. در «ذِن در هنر نویسندگی» می‌نویسد: «من مظهر مجسم جنون هستم؛ مجنون کتاب‌ها، نویسنده‌ها و ذخایر و سیلوهای عظیمی که حاصل اندیشه‌های آنان درشان انبار شده است.»[ص 36].
البته با وجود روح حساس نویسنده که از «ذِن در هنر نویسندگی» استنباط می‌شود و به‌جز آن نوع داستان‌های لطیف و پراحساس رئالیستی که پرویز دوایی از او ترجمه کرده و نشر پنجره سال 1388 با عنوان «ماشین کلیمانجارو» منتشر کرده، برادبری داستان‌های کابوس‌وار و فانتزی با فضاهای خوفناک و دستگاه‌ها و موجودات عجیب‌وغریب هم که داستان‌هایش گاه در کرات دیگر می‌گذرد زیاد دارد. بشر پیچیده است دیگر. دوایی در مقدمه «ماشین کلیمانجارو» معتقد است که این گونه داستان‌های برادبری «آشکارا صورت نمادین و تمثیلی دارند؛ هشداری برای بشر امروز تا در استفاده از تکنولوژی افراط نکند و ریشه‌هایش را با طبیعت محفوظ بدارد.» البته به نوشته همان مقدمه، خود برادبری تأکید دارد که این دسته از نوشته‌های او بیش از آن‌که جنبه یا ارزش علمی داشته باشند بر «فانتزی» متکی هستند؛ با این تعریف که «افسانه علمی چیزی است که امکان و احتمال تحقق دارد، ولی فانتزی تحقق‌پذیر نیست...»
به نوشته دوایی، «خاطره غرق شدن دختربچه‌ای که با هم در کودکی در کنار دریا آشنا شده بودند... و نیز مرگ پیش‌هنگام یک برادر خردسالش، همراه با یاد دو فیلم هراس‌انگیزی که در دوران کودکی دید (شبح اپرا و گوژپشت نتردام) سبب شد که خوف و کابوس مرگ جزو رگه‌های عمده آثار او دربیاید. ایجاد خلجان در خواننده را نوعی درمان خلجان و مقابله با وحشت و مرگ می‌داند.» اما نوشته‌های محبوب دوایی از میان آثار برادبری همان‌هایی هستند که شباهت بسیار به نوشته‌های خودش دارند. بار اول که نام دوایی را به عنوان مترجم قصه‌ای از برادبری در «نگاه نو» دیدم، پس از حیرت اولیه، وقتی قصه را خواندم فکر کردم اشتباهی رخ داده و نام نویسنده به عنوان مترجم چاپ شده و بر اثر یک اشتباه تایپی/ کامپیوتری/ صفحه‌بندی، نام برادبری هم از بالای مطلبی دیگر پریده به آن صفحه. نهایت تعبیر دیگر این بود که این یک شوخی است و دوایی قصه‌ای با شخصیت‌های غیرایرانی نوشته است. اما می‌دانستم که او اهل این‌جور شوخی‌ها نیست. صحبتی با خودش باعث شد از اشتباه دربیایم و با خواندن قصه‌های دیگر برادبری موضوع دستگیرم شد و دریافتم برداشت چندین‌ساله‌ام از این نویسنده بر اساس همان یک اثرش (فارنهایت 451) چه‌قدر اشتباه یا دست‌کم ناقص بوده است.
برادبری/ دوایی
حالا برادبری با کتاب «ذِن در هنر نویسندگی» همه چیز را توضیح می‌دهد (کتاب بیست‌سی سال پیش نوشته شده) و البته از سویی باز همان حیرت عارض می‌شود، چون هنگام خواندن بخش‌هایی از کتاب، گویی این پرویز دوایی است که دارد دنیای خودش را توضیح می‌دهد. همان حال‌وهوای نوستالژیک، همان پیوند با گذشته‌ها و خاطرات، همان زنده و چموش بودن کودک درون و میدان دادن به آن، همان پیوند با طبیعت، همان ذهن سیال و نثر روان و بی‌تکلف، همان دل‌بستگی بی‌ادا به چیزهای معمولی دنیای سرگرمی که اصلأ روشنفکرانه نیستند و اعلام بی‌محابا و مغرورانه آن‌ها، همان حضور عشق و احساس در اظهار همه این‌‌ها. دل‌بستگی دوایی به تارزان و شزم و زورو و فلاش گوردون و سابو و علی‌بابا و سایر قهرمان‌های سینمای فانتزی را که می‌دانید. حالا ببینید ری برادبری چه نوشته است:
- «هرچه در زندگی بوده‌ام حاصل آن چیزی است که در دوازده‌سیزده سالگی بودم... در نهایت، پیرمردی هستم که هنوز و هم‌چنان کودکی را در درون خودش دارد!... البته که هنوز غم و حسرت (نوستالژی) بچگی‌هایم را دارم!»[ص 12].
- «اگر در 12 سالگی کتاب‌های تارزان را از من می‌گرفتند، می‌مُردم! خیلی‌ها می‌کوشند که روح آدم را بکشند (تو تارزان می‌خوانی و باک راجرز جمع می‌کنی؟ ای بدبخت عقب‌مانده بی‌سواد!)... می‌شود هم برنارد شا خواند و هم جیمزباند. چرا باید از خواندن جیمزباند خجالت کشید؟ آن کتاب‌های اولیه اگر هم – به‌زعم کسانی – ادبیات «جدی» نبودند، برانگیزاننده عشق و تخیل بودند که از مهم‌ترین انگیزه‌هاست.»[ص 12].
- پرسه زدن‌های دوایی در طبیعت – و نوشته‌هایی از او را که شرح این پرسه‌هاست – یادتان هست؟ فصل آخر «بازگشت یکه‌سوار» را به یاد دارید؟ حالا این توصیه برادبری را بخوانید: «باید شب‌ها گرداگرد شهر یا شهرک محل زندگی‌تان و روزها در طبیعت گسترده به گردش‌های طولانی بروید.»[ص 84].
- «... از 24 تا 36 سالگی روزی سپری نشد که در آن من بر یادهای چمن خانه پدربزرگم... مدتی ول نگشتم؛ به دنبال ته‌مانده سوخته یک فشفشه آتش‌بازی، بازیچه‌ای زنگ‌زده، یا تکه‌پاره‌ای از یک نامه که در جوانی به خودم نوشته بودم، به امید آن که روزی با خودِ مسن‌ترم روبه‌رو گردم و به او، گذشته‌اش، زندگی‌اش، آدم‌های این زندگی و شادی‌ها و اندوه‌های فراگیر هستی‌اش را یادآور شوم.»
- و این‌جا هم در صفحه‌های آخر کتاب یکی از جاهایی بود که بغضی ترکید: «شهرک زادگاه من که در تمامی این سال‌ها مرتب به آن رجوع کرده‌ام، از سایر شهرک‌های مشابه خودش در غرب میانی آمریکا زیباتر و پذیراتر نیست. شهرکی است بسیار سرسبز که درخت‌هایش در دوسوی خیابان‌ها واقعأ سر به‌هم آورده‌اند. خیابان جلوی خانه قدیمی ما هم‌چنان با آجرهای سرخ فرش شده است... پس این شهرک از چه لحاظ با شهرک‌های دیگر فرق دارد؟ جوابش ساده است: من در آن به دنیا آمدم، هستی من بود و من آن‌چنان که شایسته می‌دیدم درباره‌اش می‌نوشتم.»[ص 106].
- و استدلال‌های ملامت‌گران نوستالژی را هم زیاد شنیده‌اید؛ که مگر آن وقت‌ها چه تحفه‌ای بوده که حسرتش را می‌خورید: «برایم مایه مقداری تفریح و تعجب بود وقتی که دیدم منتقدی چند سال قبل در تحلیل داستان «شراب قاصدک» نوشت که چه‌طور ممکن است کسی در شهرک وُکه‌گان (که من در آن کتاب اسمش را گرین‌تاون گذاشتم) بزرگ شده و متوجه نشده باشد که بندرگاه این شهرک چه‌قدر کثیف بود و لنگرگاه حمل‌ونقل ذغال‌سنگ و محوطه ایستگاه چه دل‌گیر. البته که این چیزها را متوجه شده بودم و زیبایی‌شان، افسون‌ساز فطری‌ای را که من هستم مسحور کرده بود. قطارها و واگن‌های قطار باری و بوی ذغال‌سنگ و منظره آتش نزد بچه‌ها زشتی نیست. زشتی تصوری است که ما بعدها با آن روبه‌رو می‌شویم و درباره‌اش نوعی آگاهی حاصل می‌کنیم. شمردن تک‌تک واگن‌های قطار باری در گذر، یکی از مهم‌ترین مشغله‌های پسربچه‌هاست. بزرگ‌ترها به قطارهایی که سر راه‌شان تأخیر ایجاد می‌کنند بدوبیراه می‌گویند، ولی پسربچه‌ها واگن‌هایی را که از مقصدهای دوردست آمده‌اند با شادی می‌شمرند و نام‌شان را به فریاد اعلام می‌کنند.»[ص 105].
شباهت‌ها بسیار بیش‌تر است و با وجود عنوان غلط‌انداز کتاب که ممکن است برای علاقه‌مندان به مباحث بودیسم و مراقبه و ذهن و روح و روان و فلسفه جذاب باشد اما برای بقیه دافعه داشته باشد، و برخلاف پیچیدگی و انتزاع مباحثی که با «ذِن و...» شروع می‌شود،بحث‌های کتاب بسیار شیرین و جذاب، قالب مطالب ابتکاری و نوآورانه، و نثر هم که معلوم است؛ آن‌قدر که بعید می‌دانم اگر خواندن کتاب را شروع کنید رهای‌تان کند. برادبری در آغاز فصل «ذِن در هنر نویسندگی» که عنوانش را بر جلد گذاشته، نوشته است: «این عنوان را البته مخصوصأ انتخاب کردم که جلب نظر کند... معرکه‌گیرهای قدیم هم برای جمع کردن مشتری ساز و دهل می زدند... مرا ببخشید که اصطلاح ذِن را لااقل در آغاز مطلبم در همین مایه و مصرف به کار می‌برم. آخر کار خواهید دید که اصلأ شوخی نمی‌کنم.» از همه کتاب هم پیداست که برادبری علاقه‌ای به بحث‌های انتزاعی ندارد. حتی می‌گوید از «ذِن بودیسم» تا همین چند سال پیش چیزی نمی‌دانسته. [ص 69]. بعد همین طور که جلو می‌رویم معلوم می‌شود که تکیه او در این مبحث بر ناخودآگاه یا به قولی «حالت انفعالی خردمندانه» است. همه آموزه‌ها و توصیه‌هایش روشن و کاربردی هستند. می‌گوید: «ذِن مثل همه مکاتب دیگر فلسفی حاصل کار کسانی است که به طور غریزی آموختند که چه چیزی برای‌شان خوب است. هر حجار و مجسمه‌سازی که سرش به تن‌اش بیارزد، هر رقاصه بالتی تعلیمات ذِن را به کار می‌برد، بدون آن‌که اسمش را در عمرش شنیده باشد.»[ص 70].
تداوم کودکی و جاذبه غرایب
به‌جز یادداشت کوتاه ناشر (مجید رهبانی) که آن هم به شباهت‌های دنیای نویسنده و مترجم اشاره دارد، و مقدمه مترجم که نیمی از آن هم نقل‌قول‌هایی از نویسنده است، کتاب هشت فصل دارد که در همان فصل اولش «کودک درون من»، هم به نقش و اهمیت دوران کودکی در آثارش می‌پردازد و هم به اهمیت کودک ماندن به وقت لزوم. بعد جابه‌جا به این قضیه رجوع می‌کند و به‌خصوص از علاقه‌اش به چیزهای عجیب و فانتزی‌های گاه خوفناک می‌گوید. ریشه‌اش هم در سینما بود که مادرش هفته‌ای دوسه بار او را برای دیدن فیلم‌ها به سینما می‌کشاند. خودش نقطه آغاز را روزی می‌داند که در سه سالگی، مادرش او را به سینما برد و اولین فیلمی که دید، گوژپشت نتردام (والاس وُرسلی، 1923) با شرکت لان چِینی بود. «در همان لحظه دریافتم که برایم یک هم‌دل و هم‌نوع تیره و کج‌وکوله و خراب وجود دارد. به تماشای مکرر فیلم‌های لان چینی رفتم تا با لذت غرقه در وحشت شوم... عاشق بودم. عاشق هیولاها و اسکلت‌ها و دایناسورها و آخر سر عاشق سیاره مریخ. از این آجرهای بدوی، زندگی و حرفه‌ام را ساختم. همه چیزهای خوب هستی من از پای‌فشاری در عشق به این چیزهای حیرت‌انگیز ناشی شده است.» بعد توضیح می‌دهد که از عشق به سیرک خجالت نمی‌کشید. دیگران وقتی به سن بلوغ می‌رسند عشق‌ها و پسندهای عزیز دیرین‌شان رها می‌شود «تا به مرحله بلوغی برسند که خالی از لطف و لذت، شور و عشق و رنگ و طعم است.[ص 17].
در 9 سالگی با باک راجرز قهرمان قصه‌های مصوری که داستان‌هایش در آینده رخ می‌دهد آشنا شد. «هر روز قسمتی از آن در روزنامه چاپ می‌شد. جمع کردم و دیوانه‌شان شدم. دوستانم مسخره‌ام کردند و من قصه‌های جمع‌آوری شده را پاره‌پاره کردم. در کلاس چهارم ابتدایی یک‌ماهی تهی و گیج پیلی‌پیلی می‌خوردم. یک روز زدم زیر گریه؛ مبهوت که چه بلای هولناکی به سرم آمده؟ جوابش باک راجرز بود. باک راجرز رفته بود و زندگی من دیگر ارزش زیستن نداشت... دوباره شروع کردم به جمع‌آوری قصه‌های باک راجرز، و از آن پس زندگی‌ام با شادمانی همراه بوده است... از آن پس دیگر به حرف هیچ کسی که از سلیقه من در سفرهای فضایی، نمایش معرکه‌گیرهای خیابانی یا گوریل‌ها انتقاد کرده گوش نداده‌ام.»[ص 18].
نقطه‌عطف بعدی سال 1932 در دوازده سالگی نویسنده بود که یک «کارناوال فکسنی دوپولی» به شهرشان آمد و شخصیتی به نام آقای الکتریکو بر صحنه روی صندلی الکتریکی می‌نشست و نمایش می‌داد. ماجرای این هم کمی مفصل است. خلاصه این که یک شب با او حرف می‌زند و آقای الکتریکو حرف‌هایی به پسرک می‌زند که سرمست و گیج‌ومنگ از او جدا می‌شود و چند هفته بعد شروع می‌کند به نوشتن داستان‌های کوتاهی درباره کره مریخ. تا ده‌یازده سال بعد «هر شب قصه‌های غیرمرسوم می‌نوشتم؛ درباره اشباح، مکان‌های جن‌زده، چیزهایی که در جارهای شیشه‌ای در کارناوال‌های آکنده از بوی عرق بدن دیده بودم.»[ص 23]. از 17 تا 32 سالگی هم نیم‌دوجین قصه‌های دایناسوری نوشت. [ص 24]. هر روز حدود هزار کلمه و هفته‌ای یک قصه می‌نوشت. «ته ذهنم این بود که عاقبت روزی فرا خواهد رسید که خودم را از سر راه کنار بکشم و بگذارم که [جوهر واقعی و اصلی] اثر بروز کند... این اتفاق به سال 1942 افتاد؛ روزی که داستان کوتاه «دریاچه» را نوشتم. ده سال بد نوشتن، ناگهان ثمره نیک داده بود... قصه که تمام شد مو بر اندامم ایستاده و اشک از چشمانم سرازیر بود، چون فهمیدم عاقبت اولین قصه واقعأ خوب زندگی‌ام را نوشته‌ام.»[ص 28].
ناخودآگاهی
برادبری ضمیر ناخودآگاه را منبع اصلی آفرینش هنری می‌داند: «در طی زندگی آن قدرها نیندیشیده‌ام، بلکه دست به کارهایی زده و بعدش تازه دریافته‌ام که چه کرده‌ام... آن پسربچه [کودکی‌های خودش/ کودک درونش] داستان‌های مرا برایم نوشته است.» او آدمی‌ست که با داستان‌هایش، و مخلوقات خودش بده‌بستان و مکالمه دارد. صفحات 36 تا 40 کتاب شرح مکالمه او با شخصیت‌های داستان «فارنهایت 451» پس از تماشای نمایشی تلویزیونی بر اساس این کتاب است. و اعتراف می‌کند که «همین اواخر بود که باز نگاهی به رمان «فارنهایت 451» انداختم و ناگهان متوجه شدم که مونتاگ [شخصیت اصلی داستان] اسمش را از عنوان یک شرکت کاغذسازی گرفته و فِی‌بِر هم که البته نام یک شرکت مدادسازی است! دیدم عجب ناجنسی است این ضمیر ناخودآگاه که چنین اسم‌هایی روی قهرمانان من می‌گذارد و به خودم هم هیچ نمی‌گوید.»[ص 41].
اسم شیوه نوشتنش را «ناغافل‌نویسی» گذاشته و خدا را شکر می‌کند که در جوانی به ماهیت این شیوه پی برد: «قبل از آن، مثل هر نویسنده‌ای در آغاز کار، کار می‌کردم که آدم با کوبیدن بر سر یک «ایده» و له‌ولورده کردنش می‌تواند به آن شکل ببخشد. در حالی که هر ایده درست و حسابی در زیر چنین رفتاری، سر به زیر بال کشیده، چشم‌هایش به سقف می‌افتد و می‌میرد.»[ص 101]. می‌گوید: «نوشتن حکم تیراندازی با کمان را دارد. سال‌های سال باید بگذرد تا انسان امر به‌ظاهر ساده و گاهی خسته‌کننده و اعصاب‌خردکنِ تیر در چله کمان گذاشتن، زه را کشیدن و تیر رها کردن را بیاموزد. آن‌گاه تیر به سوی هدفی رها می‌شود که پیشاپیش نباید آگاهانه به آن اندیشید. زمانی فرا خواهد رسید که شخصیت‌های داستان‌های‌تان خود سرگذشت‌شان را برای‌تان بنویسند.»[ص 69] و البته معتقد است که این نیاز به خودشناسی هم دارد: «می‌گویند هر پدر خردمندی بچه خویش را می‌شناسد. نویسنده خردمند هم کسی است که ضمیر ناخودآگاه خویش را بشناسد. نه تنها بشناسد، که بگذارد این ضمیر از دنیایی سخن بگوید که آن را کاملأ احساس کرده و با حقیقت خاص خویش شکل داده است.»[ص 70].
لذت نوشتن و آموزه‌های روشن
از نوشته‌های برادبری پیداست که از سر عشق نوشته شده‌اند. چه داستان‌هایش و چه همین کتابی که ظاهر آموزشی دارد. پیداست که در ابتدا بیش‌تر برای لذت بخشیدن به خودش می‌نویسد تا خواننده‌ای احتمالی: «هرچه بیش‌تر کار می‌کردم، شوقم به کارکردن بیش‌تر می‌شد. آدم بی‌تاب می‌شد، تب می‌کرد، به اوج لذت و تعالی می‌رسید. شب‌ها آدم خوابش نمی‌بُرد، چون اندیشه‌های آن مخلوقات و حیوانات وحشی می‌خواستند به بیرون بزنند و آدم را در بستر به غلت و واغلت زدن وا می‌داشتند چه زندگی فوق‌العاده‌ای!.»[ص 29]. او معتقد به پُرکاری و زیاد نوشتن است: «پیانیست اگر هر روز تمرین کند خودش نقص کارش را متوجه می‌شود؛ اگر دو روز تمرین نکند منتقدها متوجه می‌شوند و بعد از سه روز شنونده‌هایش هم متوجه می‌شوند.» و «هر نویسنده‌ای باید حداقل روزی هزار کلمه بنویسد تا زهر و آت‌وآشغال از وجودش خارج شود.»[ص 45].
به‌خصوص در فصل «اندر آداب نگهداری از فرشته الهام» یا همان ضمیر ناخودآگاه، توصیه‌هایی به نویسندگان می‌کند که بسیار روشن و آموزنده هستند. مثلأ: «هر روز خدا از عمرتان را شعر بخوانید. شعر عضلاتی را در ذهن به کار می‌اندازد که آدم معمولأ به کار نمی‌گیرد. شعر حس‌ها را گسترش می‌دهد و در اوج شادابی و بیداری نگاه می‌دارد. شعر انسان را نسبت به بویایی، شنوایی، چشایی و لامسه، بیدارتر، حساس‌تر و آگاه‌تر می کند. بالاتر از همه، شعر پر از استعاره و تشبیه است... آکنده از ایده‌های بسیار است، ولی به‌ندرت دیده‌ام که معلم‌های داستان‌نویسی مرور آن‌ها را به شاگردانش توصیه کند.»[ص 78]. و در مورد این که چه نوع اشعاری بخوانیم، شعرهایی را پیشنهاد می‌کند که «موی را بر بدن انسان راست کند»! بعد هم توصیه می‌کند که «برای درک کامل اشعار زیاد به خودتان فشار نیاورید.» می‌گوید روزی بالاخره خواهید فهمید: «سر راه رسیدن به مرغزارهای دیگر شاید روزی به درک تی. اس. الیوت برسید و حتی از او در بگذرید... می‌گویید دایلان تامس را نمی‌فهمید؟ بله، ولی سلول‌های مغز و اعصابِ ذهن ناخودآگاه و کودک به دنیانیامده درون‌تان می‌فهمد.»[ص 78]. توصیه دیگرش خواندن مجموعه مقالات است و می‌گوید کتاب‌هایی را انتخاب کنید که «حس تشخیص رنگ و ابعاد و اندازه‌های جهان را در شما تقویت کند. چرا دوباره شنیدن و بوییدن را نیاموزیم؟... این همه تأکید بر حواس از چه روست؟ برای آن که خواننده را متقاعد کنید که خودش هم در آن‌جا حضور دارد.»[ص 79].
«داستان کوتاه چی؟ البته!... در این مورد هم اجازه ندهید که ژست‌های متظاهرانه دیگران مانع شود که مثلأ آثار رودیارد کیپلینگ را بخواهید (چرا؟ چون دیگر کسی کارهای او را نمی‌خواند).» و این توصیه گران‌بها: «من یک چیز واحد نیستم. چیزهای متعددی هستم که سرزمینم شاهدش بوده است... هرگز چیزهایی را که زمانی دوست می‌داشتم و از آن‌ها فارغ شده و پشت سر گذاشته‌ام‌شان، حقیر نشمرده‌ام... از تام سویفت و از جرج آرول آموختم. از قصه‌های تارزان (اثر ادگار رایس‌بروز) لذت بردم، هنوز هم به آن لذت دیرین احترام می‌گذارم و کسی نخواهد توانست آن را از مغزم بشوید...» و در نهایت این که: «خوراک رساندن به فرشته الهام... به نظر من یعنی دویدنی مدام به دنبال عشق‌ها... به خاطر پول از تمامی چیزهایی که یک عمر گرد آورده‌اید نگریزد. به خاطر ژست توخالی نشریات روشنفکرانه به آن‌چه واقعأ هستید پشت نکنید...»[ص 81].
در لابه‌لای همه جمله‌هایی که از کتاب نقل شد، کلی چیزهای خواندنی و آموختنی دیگر هم در «ذِن در هنر نویسندگی» هست که واقعأ نمی‌شود همه را در یک مقاله آورد. از روزی که کتاب را خوانده‌ام، به جز هدیه دادن نسخه‌هایی از آن به دیگران، تا گوش شنوا و مشتاقی پیدا می‌کنم، صاحب گوش را می‌نشانم کنارم و شروع می‌کنم به خواندن. نویسنده‌ای که کتابش درباره موضوعی ظاهرأ خشک و آموزشی این‌قدر جذاب و خواندنی است؛ قصه‌هایش دنیایی‌ست، آن هم با ترجمه یک صاحب قلم توانا. بنابراین می‌شود «ذِن در هنر نویسندگی» را گذاشت کنار «ماشین کلیمانجارو» و هر دو را کنار کتاب‌های پرویز دوایی.
اما نکته اصلی و بسیار مهم‌تر را گذاشتم برای آخر کار: «ذِن در هنر نویسندگی» فراتر از یک کتاب آموزش نوشتن، نوعی درس زندگی و نگاه به دنیاست. اگر این جوری با آن روبه‌رو شوید، چیزهای بسیار بیش‌تری گیرتان می‌آید. به هر حال همه که قرار نیست نویسنده بشوند. اما همه می‌خواهند زندگی کنند؛ و خوب زندگی کنند.

مأخذ: هفته‌نامه شهروند امروز، شماره 88، 19 شهریور 1390

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©