فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, August 05, 2011

اینستالیشن با شعر دیگران

«آتش» کیارستمی با هیزم مولانا

كسي كه شعر می‌گويد و منتشر می‌كند (يا نمی‌كند)، اسمش شاعر است. كسی كه شعرهای ديگران– تازه بخش‌هايی بريده از آن‌ها – را برمی‌دارد و به اسم خودش چاپ می‌كند، اسمش چيست؟ يعنی قضيه به همين سادگی است؟
وقتی «حافظ» كيارستمی منتشر شد و آن هياهو را برانگيخت، در يادداشتی (شهروند امروز، شماره 47، 29 ارديبهشت 1387)، منشا اين واكنش‌ها را حسادت خواندم. كسانی بر آن نوشته تاختند و مجبور به توضيحی از سر ناچاری شدم (شهروند امروز، شماره 49، 12 خرداد 1387). «ناچاری» از اين بابت كه حسادت حس‌كردنی‌ است و مدركی وجود ندارد كه بشود اثباتش كرد. كسی هم خودش اعلام نمی‌كند كه انتقادم از سر حسادت است. بنابراين عذرخواهی كردم از كساني كه به دليلی غير از حسادت به كيارستمی خرده گرفته‌اند. اما در آن توضيح دوم نقل قول مفصلی آوردم از سهراب سپهری از كتاب «...هنوز در سفرم» (حاوی شعرها و يادداشت‌هايی از سهراب) كه سال 1380 به همت پريدخت سپهری (خواهر شاعر فقيد) توسط انتشارات فرزان‌روز منتشر شده است. شاعر محبوب خيلی از روشنفكران، از خاطره‌ای گفته كه يک روز فروردين‌ماه در آبادان، داشته شعری از والت ويتمن، شاعر آمريكايی را می‌خوانده. بعد اين طور ادامه می‌دهد:
«می‌توانی كتاب را ببندی و به حركت پرنده‌ای از بالای كـُنارها نگاه كنی. ويتمن را می‌شود ناتمام گذاشت. می‌شود به آن افزود يا از آن كاست. شعر ويتمن چارچوب ندارد، رهاست، مثل برشی از باد، تكه‌ای از فصل.
اين درست نيست كه دست به تركيب كار هنری نمی‌توان زد.
موندريان را می‌شود از هر طرف ادامه داد؛ می‌شود ميان خيزران‌های سی يووی (Siu Wei نقاش چينی قرن شانزدهم) لكه‌هايی را سياه‌تر كرد.
می‌شود زين اسبی را در جنگ‌های پائولو چل‌كو به رنگ تازه درآورد.
هارتونگ را بياوريد. من به آن لكه‌هايی می‌افزايم كه هيچ از اعتبار اثر كم نكند؛ با همه خلق‌الساعه بودنش حتی (با احتياط ستايش‌آميزی كه مرا دست‌پاچه می‌كند).
می‌توانم در لباس موناليزا دست ببرم بی‌آنكه لئونارد را نگران كنم. هيچ اثری آن‌قدر تمام نيست كه نتوان در آن دست برد. از بهترين رمان‌های دنيا می‌توان صحنه‌هايی را حذف کرد و فصل‌هايی را كنار گذاشت. در نمايش‌نامه يونسكو مكانيسم زبان را سبک كنيد. لطمه‌ای چندان نزده‌ايد. حيرت تماشای وجود از جاهای ديگر سر خواهد زد. كار هنری در تمام وجود خودش حرف می‌زند. سر ونوس دوميلور را از تن جدا كنيد. تناسب و اعتدال هم‌چنان بر سر پا خواهد ماند. نقطه اوج، تمام پيام يک اثر نيست. اثر هنری تكه‌ای است از يک رگ زنده. خون در همه جای آن هست. اگر از اين خون كم كنی يا به آن بيفزايی، رگ هم‌چنان زنده خواهد ماند. مساله تراكم در ميان است. شعری هست كه اگر تصويرهايی از آن برداری، از تراكم تصويری آن كاسته‌ای. تنها همين.»
اين آيا همان كاری نيست كه كيارستمی با حافظ، سعدی، نيما و مولانا كرده؟ يا لااقل با همين برداشت و نگاه و رويكرد نيست؟ در همان يادداشت اول اشاره‌ای هم كرده بودم به اين‌كه چطور خوش‌نويسان می‌توانند مصراعی يا بيتی از شاعری را دست‌مايه اثری كنند اما كيارستمی نمی‌تواند؟ و اگر اين‌ها آن مصراع را به «هنر» خوش‌نويسی می‌آرايند، انتخاب‌شان حاوی تأكيد و اشاره‌ای به مضمون و محتوای مصراع و بيت انتخابی‌شان هم هست. خيلی كه هنرمند باشند، می‌توانند به سحر مركب و قلم، تفسير خودشان را هم به نتيجه كار اضافه كنند كه آن وقت نور علی نور است و آن‌قدر اين قضيه – به دليل قدمتش - بديهی است كه نه كسی پرسشی درباره نفس اين كار دارد نه اعتراضی به چندوچونش. اما نوآوری هميشه در سرزمين با مقاومت روبه‌رو شده و دورانی كه نشانه‌های مدرنيته در اين‌جا ظاهر شد، پر از نمونه‌هاست. كيارستمی از همان آغاز چنان به اين واكنش‌ها آگاه بوده و آن‌ها را پيش‌بينی می‌كرده كه برخلاف رويه هميشگی‌اش در پوشيده‌گويی، تاكيدهای گل‌درشتی برای روشن كردن نوع كارش در هر كدام از اين كتاب‌ها كرده تا رفع سوءتفاهم كند. در آغاز كتاب «حافظ» اين جمله صريح از آرتور رمبو را آورده: «بايد مطلقأ مدرن بود.» آوردن چنين جمله‌ای در ابتدای گزين‌‌گويه‌ها از آثار شاعری مطلقأ كلاسيك پيام صريحی دارد و حاصل كار را از زاويه‌ای شايد بتوان پست‌مدرن تفسير كرد. در كتاب‌های بعدی، تكه‌های انتخابی او «به عنوان مقدمه» در آغاز هر كدام‌شان از خود آثار آن شاعران انتخاب شده است. در كتاب «سعدی از دست خويشتن فرياد» اين «مقدمه» اشاره به «اقتضای زمان» دارد و در كتاب «آب» (نيما) به اين‌كه در پس هر قصه نكته‌ای است كه بايد آن را دريافت. حالا در كتاب دوجلدی «آتش [در باد]» مولانا (جزيی از كليات ديوان شمس تبريزی)، كيارستمی «به عنوان مقدمه» از قول شاعر مستقيم به قلب هدف می‌زند:
«طبع چيزی نوبه‌نو خواهد همی
چيز نو نوراه‌رو خواهد همی»
(البته اين شكلِ تقطيع كيارستمی نيست). در پشت جلد اول هم اين بيت را می‌خوانيم:
«نوبت كهنه‌فروشان درگذشت
نوفروشانيم و اين بازار ماست»
و پشت جلد دوم:
«گويی كه خدای عالمی نو
در عالم كهنه آفريده‌ست»
موضوع كاملا روشن است: نگاهی نو به پديده‌های عادت‌شده و قديمی و بديهی و دم چشم و جلو دست. همان كاری كه كيارستمی در فيلم‌ها و به‌خصوص عكس‌هايش هم می‌كند. اما از سوی ديگر، انتشار «آتش» بُعدی ديگر از اين نوع كار كيارستمی را برايم آشكار كرده كه البته شايد فقط يك برداشت شخصی است. اگر در گزينش‌های او از ميان آثار حافظ، سعدی و نيما، فقط نوعی به‌اصطلاح «های‌لايت» كردن استنباط می‌شد كه از اين طريق كيارستمی می‌خواهد اعلام كند كدام بخش از مضمون و محتوا و پيام اثر برايش مهم‌تر است (و از اين طريق ما را به شناخت بيش‌تری از خودش هم رهنمون می‌كند)، حالا در «آتش» جنبه‌ای ديگر از كار او به شكل آشكارتری خود را به نمايش می‌گذارد؛ آن هم به دليل مسيری كه كيارستمی در اين كتاب‌ها پيموده و حالا در چهارمی جلوه تجسمی آن بر جنبه ادبی‌اش غالب شده است. حالا می‌توان اين مجموعه را نوعی اينستاليشن مكتوب يا حتی كانسپچوال آرت خواند. به اين ترتيب، انتخاب قطع و كاغذ و طراحی جلد و صفحه‌آرايی و رنگ و حتی فونت هم (كار حسين فيلی‌زاده) بخشی از اين آثار تجسمی، ادبی و مفهومی تلقی می‌شود كه در كتاب آخر با آن غلبه تند قرمزِ خونين/ آتشين جلوه بارز و قاطعی پيدا كرده است. تقطيع شعرها هم كه جای خود دارد و بخشی از همين ساختار است. سوءتفاهم اوليه از آنجا ناشی شده كه كيارستمی برای اينستاليشن‌اش قالب و stand ادبی (كتاب و كتابت) انتخاب كرده و اغلب مخاطبان با رويكرد ادبی با آن مواجه شده‌اند، در حالی كه خودش هم با صراحت اعلام كرده در اين مجموعه كارش، ادعای ادبی ندارد. بنابراين دل‌سوزان ادبيات خيال‌شان راحت باشد و می‌توانند با اين كتاب‌ها همان برخوردی را داشته باشند كه با يک اثر خوشی‌نويسی يا نقاشی خط يا به هر حال اثری تجسمی دارند كه در چنان مواردی ارزيابی ادبی نمی‌كنند.
سير غلبه جنبه تجسمی/ مفهومی اين مجموعه بر جنبه ادبی، از كتاب اول تا چهارم رو به افزايش بوده. كتاب اول (حافظ) ساختاری ساده‌تر از بقيه دارد و از هر غزل در قالبی يک‌سان، فقط يک مصراع انتخاب شده اما در كتاب آخر (آتش)، هر صفحه حاوی يک مصراع تا چهار بيت است. دو كتاب ميانی هم در ميانه اين طيف قرار دارند. حالا وقتی كه در كتاب دوم (سعدی)، مصراع اول يک بيت را با فونت معمول كتاب در بالای صفحه‌ای می‌بينيم و در برخی صفحه‌ها مصراع دومش را وارونه و با حروف كوچک‌تر در پايين صفحه، از اين زاويه معنا پيدا می‌كند يا شيطنت كيارستمی‌وار بردن يكی‌دو قطعه شعر نيما به كتاب مولانا و برعكس! حتی می‌توان به حجم انتخاب‌ها از هر غزل و قصيده و رباعی مولانا و تناوب چيدمان‌‌شان در همين كتاب «آتش» دقت كرد. يک‌بار شستی تورقش كنيد، ببينيد جلوه‌اش چگونه است! و يک‌بار هر چهار كتاب را كنار هم بچينيد و از اين زاويه و با اين نگاه مرورشان كنيد. اين يعنی همان كيارستمی كه با غيركيارستمی فرق دارد.
حالا شايد همه اينها يک جور خيال‌پردازی به نظر برسد؛ اما به هر حال در حاصل كار يك هنرمند، بايد خاصيتی وجود داشته باشد كه خيال را‌ برانگيزد. آن‌هايی هم كه علاقه‌ای به اين دسته از كارهای كيارستمی – يا خودش و كارهای ديگرش – ندارند، می‌توانند خيال‌شان راحت باشد كه حافظ، سعدی، نيما و مولانا، محكم و استوار سر جای‌شان هستند و كيارستمی و هيچ‌كس ديگر نمی‌تواند آن‌ها را از قله‌ای كه بر آن ايستاده‌اند به زير آورد. مهم نگاهی نو است كه بايد به كهنه‌ها انداخت وگرنه... به قول خود آقای مولانا كه كيارستمی هم های‌لايتش كرده، «چيز نو، نوراه‌رو خواهد همی.» حالا اگر كسی هم نخواست، خب نخواسته. زور و اجباری در كار نيست.

مأخذ: روزنامه شرق، شماره 1302، دوشنبه 3 مرداد 1390

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©