فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, July 15, 2011

اول روزنامه‌نگارم، بعد منتقد

محسن آزرم: هوشنگ گلمکانی سردبیر مجله‌ی «فیلم» است و هر گفت‌وگویی با او، چه درباره‌ی روزمّرگی خودش باشد و چه درباره‌ی شیوه‌ی نقدنویسی و نگاهش به سینما، به مجله‌ای می‌رسد که قدیمی‌ترین (و مشهورترین) نشریه‌ی سینمایی پس از انقلاب است و در روزهای نخستین هر ماه روی دکه‌ی روزنامه‌فروشی‌ها می‌آید. گلمکانی از مجله‌ی «فیلم» جدا نیست. سال‌هاست که از بام تا شام در اتاق نه‌چندان بزرگش، به خواندن و آماده کردن مطالب مجله‌ای مشغول است که به‌قول خودش باید همیشه در روزی که وعده داده منتشر شود. سردبیر (به‌قول خودش وسواسی و سخت‌گیر) منتقد مشهوری‌ست که نوشته‌هایش در همه‌ی این سال‌ها موافقان و مخالفان بسیاری داشته، چه آن‌ها که فکر می‌کنند نقدهای او را باید مانیفست مجله‌ی «فیلم» دانست و چه آن‌ها که چشم‌به‌راه پیشنهادهای او برای فیلم دیدن هستند. گستره‌ی علایق گلمکانی آن‌قدر گسترده است که گفت‌وگو را از کتابِ تازه‌اش به مستندهایی بکشاند که صرفأ به‌خاطر علاقه‌ی شخصی می‌سازدشان.

از كوچه‌ی سام
* از کتابِ تازه‌تان شروع کنیم؛ «از کوچه‌ی سام» که مجموعه‌ای‌ست از نقدهایی که درباره‌ی فیلم‌های ایرانی نوشته‌اید. اصراری بود که همه‌ی نقدها را در یک کتاب منتشر کنید؟
نه، همه‌ی نقدها نیست.
* تقریباً همه‌ی نقدهایی‌ست که در این سال‌ها از شما خوانده‌ایم.
نه، تقریباً یک‌سوّمِ نقدهایی‌ست که درباره‌ی فیلم‌های ایرانی نوشته‌ام. فهرستِ آخرِ کتاب را که نگاه کنید، مطالبِ چاپ‌نشده آن‌جا هست.
* یعنی این مجموعه‌ی نقدهایی‌ست که خودتان بعد از این‌همه سال به‌عنوانِ‌نقد قبول‌شان دارید؟
حجم نوشته‌های من خيلی زياد است و ناچار بودم برای رعايت حال خودم و خواننده و ناشر، دست به انتخاب بزنم. توصیه‌ی مصطفی مستور بانی انتشار اين مجموعه (که توصیه‌ی خوبي هم بود) این بود که نقدهایی را انتخاب کن که خواننده، بعد از این‌همه سال که از ساخت و نمایشِ آن فیلم‌ها گذشته، هنوز کنجکاوشان باشد. این بود که، طبعاً، رفتیم به‌سمتِ نقدِ فیلم‌های فیلم‌سازهای مطرح و مشهور. در کنارِ این‌ها، البته، تعدادی از نقدهایی را هم که، به‌دلیلی، برای خودم خاطره‌انگیز بود و به‌نظرم نکته‌ای در آن‌ها وجود داشت، انتخاب کردم؛ مثلاً نقدی با عنوان «این چی بود هم‌ولایتی؟» معیارِ انتخاب، عمدتاً، مطرح بودن و شهرتِ فیلم‌ها یا فیلم‌سازها بود.
* در جلدهای بعدی نقدِ ایرانیِ دیگری چاپ نمی‌شود؟
نه دیگر؛ به‌نظرم کارِ لوسی‌ست. ضمن اين‌كه جلدهاي بعدی عنوان‌ها و موضوع‌های ديگری دارند. اگر این نوشته‌ها خواننده‌ای داشته باشند نقدهای همين کتاب را كه بخوانند، کافی‌ست. البته شاید حالا که قرار است سایتم راه بیفتد، نقدهایی را که در این کتاب نیامده، آن‌جا منتشر کنم.
* حجمِ کتاب، البته، کمی زیاد است؛ یعنی پُرورق‌تر از کتاب‌های نقدِ فیلمی‌ست که در این سال‌ها درآمده. درعین‌حال، نقدها و ریویوهای اوّلیه‌ی شما هم در این کتاب منتشر شده. فکر نمی‌کنید سیاه‌مشق‌های نقد نویسی، کتاب را دوپاره کرده؟
بله، کتاب را دوپاره کرده؛ چون کارنامه‌ی خودم دوپاره است.
* خب، چه نیازی هست خواننده‌ای که نقد‌های شما را سال به سال خوانده، سیاه‌مشق‌های نقدنویسیِ شما را هم بخواند؟
شايد نيازی نباشد؛ بخشی از این‌ها وسوسه‌های شخصی‌ست و معیارِ دقیقی نمی‌شود تعیین کرد که همه را مُجاب کند. من از اوّل در برابرِ وسوسه‌ی انتشار مجدد نوشته‌هايم مقاومت می‌کردم. در مقدّمه‌ی کتاب هم این‌را نوشته‌ام. عدّه‌ی زیادی به من می‌گفتند بیا نقدهایت را منتشر کن و من در جواب‌شان می‌گفتم به‌دردِ کسی نمی‌خورند و کسی نمی‌خواندشان. در بازچاپِ نقدها یک‌نوع خودخواهی و از طرفی اعتمادبه‌نفسی می‌دیدم كه فاقد هر دو بودم و با توجّه به تجربه‌هایی که دوستانم کرده بودند، فکر کردم آدم با چاپِ چنین کتابی سنگِ روی یخ می‌شود؛ یعنی کتاب منتشر می‌شود، ولی هیچ‌کس آن را نمی‌بیند و نمی‌خرد و نمی‌خواند و هیچ اثری هم نخواهد گذاشت. احتمالاً تنها دلخوشی آدم این می‌شود که کتاب را توی کتاب‌خانه‌ی خودش بگذارد، یا هدیه بدهد به دیگران. در پاسخ به پيشنهاد و اصرارِ آقای مصطفی مستور بود که مطالب را برای چاپ در کتاب جمع کردم. بعد کم‌کم فکر کردم به‌جای این‌که به مثلاً نیازِ بیرون از خودم پاسخ ‌بدهم و مجموعه‌ای از نوشته‌هایم را منتشر کنم، به نیازِ درونی خودم پاسخ بدهم. به‌هرحال، من صاحبِ کارنامه‌ای هستم و این‌کاره بوده‌ام و سال‌ها بعد، مثلاً، می‌توانم این‌ها را به نوه‌ام نشان بدهم و بگویم ببین، این‌ها را من نوشته‌ام! اگر کس دیگري قرار بود مجموعه‌ای از نوشته‌هایم را براي انتشار مجدد انتخاب کند خب این انتخابِ دیگری می‌شود. ممکن است هفتاد درصدش با انتخاب‌های من یکی باشد، سی درصدش فرق داشته باشد. يا اگر ده‌سالِ پیش قرار بود این کار را بکنم، حتماً نتیجه‌اش با این کتاب فرق داشت. ده‌سالِ دیگر هم اگر عمری باشد و بخواهم دوباره این کار را بکنم، نتیجه‌اش باز هم فرق خواهد داشت. آن «یادگارِ عمر»ی که روی جلد می‌بینید، بعداً اضافه شد و در واقع حاصل به قول علما «تطوّر» ايدة اوليه بود. فقط اضافه شدن يك عنوان نبود.
* فکر نمی‌کنید خواننده‌ای که این «یادگارِ عمر» را روی جلدِ کتاب می‌بیند، فکر می‌کند قرار است خودتان را از نقدِ فیلم بازنشسته کنید؟
ممکن است چنین تصوّری هم به وجود بیاورد، ولی به‌قولِ مفسّران بی‌مايه «این سئوالی‌ست که آینده به آن پاسخ می‌دهد!» من دارم کار می‌کنم. اگر به دلیلی این کار را کنار بگذارم، یا مجبور شوم این کار را کنار بگذارم، این حرف درست است، ولی فعلاً که دارم کار می‌کنم. هنوز احساس جوانی می‌كنم و خيال بازنشستگی ندارم.

«آقای بازيگر» و «كتاب تنگنا»
* چاپِ تازه‌ی «آقای بازیگر» بعد از سیزده‌سال منتشر شده است. کتاب به‌روز شده و افزوده‌ها هم نشان می‌دهد که واقعاً با ویراستِ تازه‌ای از کتاب طرفیم. احتمالاً کارِ دوباره‌ی کتابی که سال‌ها پیش یکی از پروژه‌های ذهنیِ شما بوده سخت نبود؟ قاعدتاً، با توجّه به این‌که جای فیلمی مثلِ «راهِ آبیِ ابریشم» در این کتاب خالی‌ست، باید چشم‌به‌راهِ ویراست‌های بعدی‌هم باشیم؟
سخت بود كه سيزده سال فاصله افتاد. دربارة علت سختی‌اش اشاره مختصری در مقدمه چاپ دوم كرده‌ام اما توضيحش مفصل‌تر از اين حرف‌هاست. كار تحويل ويراست دوم به ناشر زمانی انجام شد (در تابستان 89) كه هنوز «راه آبی ابريشم» آماده نمايش نشده بود و به خاطر يک فيلم هم نمی‌خواستم پروژه را معلق نگه دارم و تا زمان جشنواره صبر كنم. احتمال ويراست‌های بعدی كتاب هم بستگی به فيلم‌هايی دارد كه آقای انتظامی در سال‌های آينده بازی خواهد كرد.
* ممکن است در آینده این شیوه‌ی تک‌نگاریِ مصاحبه‌ی تحلیلی را درباره‌ی بازیگر یا کارگردان‌های دیگر هم ادامه بدهید؟
هيچ بعيد نيست! اما همه چيز بستگی به فرصت‌هايی دارد كه كم‌تر پيدا می‌كنم.
* تک‌نگاریِ «تنگنا» هم یکی از کتاب‌های مهمِ کارنامه‌ی شماست. کتابی که سال‌های سال خواننده‌های مجلّه‌ی فیلم چشم‌به‌راهش بودند تا بدانند نتیجه‌ی کارتان درباره‌ی یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های زندگی‌تان (اگر نگوییم محبوب‌ترین) چگونه از آب درآمده است. امّا چه ایرادی داشت اگر «تنگنا» فقط کتابِ خودِ شما می‌بود و نوشته‌های دیگران را در آن نمی‌خواندیم؟
اين اصراری بود كه خودم داشتم و همين كار را هم كرده‌ام. آن نوشته‌های پرويز دوايی و اسماعيل جمشيدی جزو واقعه‌نگاری و تاريخچه‌ی فيلم هستند - چيزي در ادامه فصل «گزارش تنگنا» و شرح آن‌چه بر اين فيلم گذشت - و نه گردآوری نوشته‌های ديگران. اگر می‌خواستم اين كار را بكنم خيلی‌ها بودند كه می‌شد از آن‌ها مطالب تازه‌ای درباره «تنگنا» گرفت. اتفاقاً دوسه نفر هم كه در جريان تدارک كتاب قرار گرفته بودند خودشان پيشنهاد نوشتن مطلب دادند يا اسم‌هايی را برای نوشتن پيشنهاد دادند كه مقاومت كردم. آن قدر اصرار داشتم اين فقط كتاب خودم باشد كه صفحه‌بندی و طراحی جلد را هم خودم كردم.

كوتاه‌نويسی و مجموعه‌ی جامپ‌كات
* در این سال‌ها میلِ به کوتاه‌نویسی داشته‌اید. علّتِ خاصّی داشته؟
من همیشه همه‌جور مطلب و نقدی نوشته‌ام؛ کوتاه و بلند هم بین‌شان بوده.
* «جامپ کات»‌هایی که در مجلّه‌ی «فیلم» می‌نوشتید، از این نظر مثال‌زدنی‌ست و خودتان هم می‌دانید که در آن دوره واقعاً نوشته‌های محبوبی بود. آن نوشته‌ها را واقعاً نمی‌شد بلندتر و مفصّل‌تر نوشت؟ اصلاً چرا «جامپ کات»‌ها را ادامه ندادید؟
در «جامپ کات»‌ها بنايم بر این بود درباره‌ی یک نکته‌ی ساختاری یا روایتی که به‌نظرم در فيلمی تازه می‌رسيد بنویسم. بعد از دیدنِ هر فیلمی آدم می‌تواند یادداشتی بنویسد، ولی منطقِ «جامپ کات» همین بود که گفتم. این‌که چرا نوشتنِ «جامپ کات»‌ها را ادامه ندادم، دلیلش بود که بعد از مدّتی دیگر نکته‌ی ساختاری یا روایتیِ جدیدی در فیلم‌ها پیدا نکردم. البته ممکن بود، مثلاً، هر دو سه‌ماه یک‌بار فیلمی ببینم که یکی از آن نکته‌های «جامپ کات»ی در آن باشد، ولی آن‌قدر نبود که بتواند دوصفحه را در هر شماره‌ی مجله‌ی «فیلم» پُر کند. البته «جامپ کات»‌ها حاصلِ ظهورِ دی‌وی‌دی هم بود که، برای خودِ من تولّدِ تازه‌ای محسوب می‌شد. حالا که دارم جلدِ دوّم کتاب را آماده می‌کنم و نقدِ فیلم‌های خارجی را دوباره می‌خوانم، می‌بینم که در طولِ دوره‌ی وی‌اچ‌اس فقط یک نقد فيلم خارجی نوشته‌ام؛ تازه آن هم یادداشتی‌ست درباره‌ی فیلم «برش‌های کوتاه/ راه‌های میان‌بر» (رابرت آلتمن) نه حتی يک نقد بلند. یعنی در موردِ هیچ فیلمِ خارجیِ وی‌اچ‌اسی چیزی ننوشته‌ام. نمی‌توانستم با آن فیلم‌ها ارتباط برقرار کنم؛ چه به دلیلِ کیفیت، چه به دلیلِ زبان.
* «پاریس تگزاس» (ویم وندرس) چه‌طور؟
درباره‌ی «پاریس تگزاس» هم فقط در حدّ مقدّمه‌ی کتاب نوشتم؛ ضمن آن‌كه آن فيلم‌نامه را ترجمه كرده بودم و از حيث درک ديالوگ‌ها مشكلی نداشتم، ولی قرار بود كتاب را سريع بدهم برای چاپ و فرصت و موقعيتی براي يک نقد مفصل پيش نيامد. زبان واقعاً چیزِ مهمی‌ست و خب،‌ در دوره‌ی وی‌اچ‌اس، عملاً، ارتباطِ خيلي از ما با فیلم‌ها قطع شده بود و زبان‌شان را نمی‌فهمیدیم. این بود که دیدم در آن دوره نقدِ فیلم‌های خارجی را ننوشته‌ام؛ مگر فیلم‌هایی که در تلویزیون نمایش داده می‌شد و دوبله بود. از این نظر می‌شود گفت «جامپ کات»‌ها حاصلِ ذوق‌زدگیِ ناشی از كشف دی‌وی‌دی هم بود. یعنی پدیده‌ای از راه رسید که اجازه می‌داد آدم نگاهِ دقیق‌تری به فیلم‌ها بیندازد.
* برگردیم به کوتاه‌نویسی. پس به‌خاطرِ منطقِ «جامپ کات»‌ها بود که آن یادداشت‌های کوتاه را می‌نوشتید؟
بله. من در تمامِ این سال‌ها همه‌جور چیزی نوشته‌ام؛ کوتاه، بلند. شايد چون آن «جامپ‌كات»ها بيش‌تر در ذهن‌تان مانده خيال می‌كنيد كه فقط يادداشت‌های كوتاه می‌نوشته‌ام.

روزنامه‌نگاری و نقدنويسی
* کوتاه‌نویسی، یا فشرده‌نویسی، یکی از چیزهایی‌ست که بینِ منتقدانِ ایرانی طرفدارانِ کمی دارد. بیش‌ترِ منتقدان ترجیح می‌دهند نقدهای مفصّل و بلندبالاتری بنویسند.
بله. اغلب فكر می‌كنند مطالب مفصل‌تر مهم‌ترند. در مجموع، مطالب كوتاه‌تر بيش‌تر خوانده می‌شوند و ضمناً ژورناليسم اقتضاهايی دارد كه خودش را به آدم تحميل می‌كند. به نویسنده می‌گویند مطلبی بنويس در یک صفحه و اخيراً می‌گويند در فلان قدر كلمه. از این نظر فکر می‌کنم قبل از این‌که منتقد باشم، روزنامه‌نگارم و باید خودم را با هر شرایطی تطبیق بدهم. ضمن این‌که «جامپ کات» که نمونه‌ای از کوتاه‌نویسیِ من است، دقیقاً، با همان منطقی که گفتم نوشته شد، نه این‌که بخواهم نقدها و يادداشت‌های کوتاه درباره‌ی هر فیلمی كه می‌بينم بنویسم.
* روزنامه‌نگاربودن را به باقیِ منتقدانِ سینما هم توصیه می‌کنید؟
نه. این یک انتخاب شخصی‌ست. هرکسی انتخاب خودش را دارد. خیلی‌ها با نقد شروع می‌کنند و نمی‌خواهند کاری غیر از نوشتنِ نقد انجام بدهند. این است که اگر كسی با نوشتن نقد فيلم می‌خواهد همكاری با مجله را شروع كند می‌گويیم مطلب‌تان را بدهید، اگر به دردمان بخورد و با استانداردهای ما جور دربيايد، حتماً چاپش می‌کنیم. ممکن است به بعضی از دوستانی كه همکاری مستمری در زمينه نقد فيلم با ما دارند پيشنهاد كنيم برای مجلّه با فلان سينماگر مصاحبه کنند و آن‌ها نپذيرند و بگويند مصاحبه ازشان برنمی‌آيد و فقط قصدِ نقدنویسی دارند. به هر حال اصرار و توصیه‌ای در کار نیست. ما همكارانی داريم كه ارزش نوشته‌های‌شان به خاطر روزنامه‌نگار نبودن‌شان است. عيب بعضی از نوشته‌ها هم اين است كه جاذبه‌های ژورناليستی در نوشته‌شان نيست.
* یادم هست در مصاحبه‌ای که با آقای مجید اسلامی کرده بودیم، گفته بودند چرا سردبیرِ مجلّه باید منتقدی را که تازه کارش را شروع کرده و هنوز در نوشتن تثبیت نشده، برای مصاحبه با یک کارگردان بفرستد؟
روزنامه‌نگاری عرصه‌ی آزمون و خطاست؛ شخصاً ادّعا ندارم همه‌ی کارهایم درست هستند. ارزیابی‌ای از توانایی و روحیه‌ی همکارم دارم و براساس همین ارزیابی پیشنهادهایی می‌کنم و ممکن است همکارم هم اشتباه کند و پیشنهادِ غلطِ من را بپذیرد و بعد این پیشنهاد منجر به یک اتّفاقِ غلط شود. خب، تصحیحش می‌کنیم. اغلبِ کسانی که می‌خواهند همکاری با مجلّه را شروع کنند و - فكر می‌كنند - ذوقِ نوشتن دارند، ترجیح می‌دهند با نقدِ فیلم شروع کنند؛ درحالی‌که فکر می‌‌‌کنم نقدِ فیلم مرحله‌ی آخرِ کار در یک مجلّه‌ی سینمایی‌ست. چون نوشتنِ نقدِ فیلم، دشوارترین و جدّی‌ترین کار است. درست است که خیلی‌ها به نوشتنِ نقد علاقه دارند، امّا اگر تواناییِ نقدنویسی را ندارند، ممکن است استعدادش را داشته باشند که بعد از مدّتی‌کار در زمينه‌‌های دیگر آماده‌ی نقدنویسی شوند. به‌هرحال، در بخشِ نقدِ مجلّه رقابت وجود دارد و طبیعی‌ست که نمی‌توانیم هر نقدی را که به دست‌مان می‌رسد چاپ کنیم. ممکن است مثلاً پنج منتقد متقاضیِ نوشتن درباره‌ی یک فیلم باشند، یا اصلاً پنج نقد به دستِ ما برسد، درحالي‌كه قرار است درباره‌ی آن فیلم، مثلاً، یک یا دو نقد چاپ کنیم. و ناچاریم انتخاب کنیم.

معيارها
* انتخاب‌ها شخصی‌ست یا براساسِ ملاک و معیار؟
نه، انتخاب‌های ما براساسِ یک، کیفیت نوشته و دو، سابقه و اعتبار نويسنده است. خب، سابقه یک عامل زمانی‌ست. اعتبار و کیفیت هم چیزهایی نسبی هستند و ما به‌عنوانِ تصمیم‌گیرندگان باید با معيارها و سليقة خودمان تصمیم بگیریم که نوشته‌ها صاحبِ کیفیت هستند یا نه. این قضیه همیشه بحث‌انگیز است. کاری هم نمی‌شود کرد. این دعوایی‌ست که همیشه داریم. عده‌ای دل‌خور می‌شوند از دست‌مان، عده‌ای هم می‌گذارند می‌روند. چاره‌ای نيست. نمی‌توانيم همه را راضی كنيم.
* یعنی یک دلیلِ ریزشِ منتقدانِ مجلّه‌ی «فیلم» (اگر تعبیرِ درستی باشد) همین است؟
چاره‌ای غیر از این نداریم. ببینید؛ بین نویسنده‌های جوان‌آدم‌های باذوق زیاد هستند، ولی هنوز تجربه‌ی کافی را به دست نیاورده‌اند و ما هم ظرفیت‌مان محدود است. نمی‌توانیم جواب‌گوی همه‌ی این جوان‌های باذوق باشیم. تقریباً هر هفته داوطلبی پیدا می‌شود که می‌گوید مطلبی نوشته و از من می‌خواهد آن را بخوانم و بعد اگر می‌شود با ما همکاری کند. خب، به این جوان‌ها چه جوابی باید بدهم؟ تازه، خواننده‌های مجلّه، که بعضی از این داوطلبان هم جزءشان هستند، گلایه می‌کنند که این همه اسم‌های جدید چرا واردِ مجلّه شده‌اند و کو بابک احمدی و صفی یزدانیان و مجید اسلامی؟ گرفتار اين تناقض هم هستيم: هم می‌گويند چرا به استعدادهای جوان ميدان نمی‌دهيد و هم می‌گويند اين همه نام‌های ناآشنا چیست؟‌

كارگاه نقد فيلم يا سايت مجله
* هیچ‌وقت به این فکر نکرده‌اید برای این علاقه‌مندانِ نقدنویسی یک کارگاه عملی راه بیندازید؟ یعنی فقط نقدهای‌شان را برای چاپ نفرستند؛ کارگاهی باشد که اصولِ نقدنویسی را یاد بگیرند.
نه. به کارگاه که هیچ‌وقت فکر نکرده‌ايم، ولی شاید سایت مجلّه‌ی «فیلم» را در اين زمينه فعّال کنیم و مسئولی هم برایش در نظر بگیریم. علاقه‌مندانِ نقدنویسی نقدهای‌شان را برای سایت بفرستند و بعد از گزینش و احتمالاً صحبتی با نویسنده‌ها، در سایت منتشرشان کنیم. همكارمان تهماسب صلح‌جو البته سال‌هاست بخشِ «نقدِ خوانندگان» مجله را اداره می‌کند و با منتقدانِ جوانی که نقدهای‌شان را می‌فرستند در تماس است. این بخش تأثیرِ خوبی داشته، ولی راه‌انداختنِ کارگاهِ نقدِ فیلم واقعاً وقت‌گیر است. همین الان برای کارهای مجلّه وقت کم می‌آوریم. شاید اگر سایت فعّال شود و آن نقدها در سایت منتشر شوند، بشود به کارگاهِ‌نقدِ فیلم هم فکر کرد. البته این‌را هم می‌دانم که خیلی‌ها دوست دارند چیزی که می‌نویسند در مجلّه چاپ شود، ولی باید سعی کنیم سایتِ مجلّه آن‌قدر اعتبار پیدا کند که در حدّ خودِ مجلّه اهميت داشته باشد. از این ظرفیت باید استفاده کنیم. همیشه یکی از چیزهایی که خوشحالم می‌کند این است که مجلّه‌های دیگری هم منتشر می‌شوند. وقتی مجلّه‌ی «فیلم» تنها مجلّه‌ی سینمایی بود، واقعاً تحتِ فشار بودیم؛ چون همه‌ی خواننده‌ها و همه‌ی علاقه‌مندها از این مجلّه توقّع داشتند. ولی وقتی مجلّه‌های دیگر منتشر شدند، فکر کردم چه خواننده‌ها و چه نویسنده‌ها سلیقه‌های مختلف و متفاوتی دارند و حالا راحت‌تر به جایگاهِ خودشان نزدیک می‌شوند و جایی که بیش‌تر دوست دارند می‌نویسند و خواننده‌ها هم مجلّه‌ای را که بیش‌تر دوست دارند می‌خوانند.
* دقیقاً چه چیزهایی در نوشته‌های نویسندگانِ جوان هست که برای‌تان جذّاب‌است؟
جوان‌های بااستعداد خیلی زیادند. حرف‌های تازه‌ای دارند و نوشته‌های‌شان قالب‌های ابتکاریِ تازه‌ای دارد. لحن و نگاه شان تازه است. تيزبين‌‌اند. بعضی‌های‌شان خيلی بيش‌تر از سن‌شان هستند.
* اشکالی هم در کارشان می‌بینید؟
اشکالی هم اگر هست، بیش‌تر به کم‌تجربگی‌شان برمی‌گردد و البته نثرشان. خیلی‌های‌شان فکر می‌کنند اگر قلمبه‌سلمبه بنویسند، مطلب‌شان عمیق‌تر و فاضلانه‌تر به‌نظر می‌رسد. به همه‌ی این منتقدهای جوان توصیه می‌کنم که ساده‌تر بنویسید. توصيه می‌كنم كه به نثر و قالب نوشته‌های‌شان هم فكر كنند. فقط حرف تازه‌ای داشتن كافی نيست. بايد آن حرف را رسا و گويا و شيرين و جذاب زد. بدون قلنبه‌گويی و فاضل‌مآبی و جلوه‌گری.
* این چیزها را رودررو می‌گویید یا تلفنی؟
هرجوری که امکان‌پذیر باشد؛ بستگی به نوع تماسِ آن‌ها دارد. اغلب در تماس‌های تلفنی و ديدارهای حضوری به آن‌ها می‌گويم.
* یعنی برای خواندنِ نقدِ جوان‌ها وقت می‌گذارید.
باور کنید مقدارِ زیادی از وقتم صرفِ همین جور کارها می‌شود. مطالبی که از آن‌ها مدتی روی میزم می‌ماند و فرصت نمی‌كنم بخوانم، خيلی آزارم می‌دهند. گاهی با خودم فکر می‌کنم واقعاً جواب‌دادن به همه‌ی این جوان‌ها وظیفه‌ی من هست یا نه؟ به‌قدرِ کافی هم تعدادِ آدم‌هایی که از من یا مجلّه دل‌خور هستند زیادند و خب، نگرانم که به این لیست اسمِ دیگر اضافه نشود. جوان‌ترها که نمی‌دانند وضعِ من چه‌جور است. آن‌ها توقع دارند. با ذوق و شوق نقدی را که نوشته‌اند می‌فرستند و امیدوارند من هم با ذوق و شوق آن را با دقت بخوانم و جواب‌شان را بدهم. می‌گویند این را بخوان و نظرت را بگو. من که می‌دانم تهِ این نظرخواهی چه چیزی هست؛ این‌که می‌خواهیم با مجلّه همکاری کنیم. خب، من خوشبختانه، یا متأسّفانه، خیلی رُک هستم و نظرم را هرچه باشد می‌گویم. اولش می‌گویم که طاقتِ صراحتم را داشته باشید و بی‌رودربايستی حرفم را می‌زنم. صريح، شايد كمی تلخ، البته با مقداری طنز برای تعديل و تلطيف فضا! ولی به‌هرحال به‌تنهایی از پسِ این کار برنمی‌آیم. باید از طریقِ سایت این کار را کرد. واقعاً خیلی خوشحالم که با گسترش سایت‌ها و وبلاگ‌ها جوان‌هایی که حرفی برای گفتن دارند، لااقل جایی برای نوشتنِ حرف‌های‌شان دارند. امّا همیشه این‌جوری نیست که آدم‌ها فقط دنبالِ جایی برای حرف‌زدن یا نظردادن باشند، گاهی جاه‌طلبی‌هایی هم دارند و مثلاً می‌خواهند نوشته‌شان در یک مجلّه‌ی به‌خصوص منتشر شود و آن مجلّه‌ی به‌خصوص هم صاحبِ اعتبار است و آن‌ها هم می‌خواهند به این اعتبار برسند. خب، ما خیلی نمی‌توانیم در این زمینه کاری بکنیم و به همه‌ی انتظارها جواب مثبت بدهيم. هروقت هم که از جوان‌ترها نوشته‌ای کار می‌کنیم، صدای خواننده‌های قدیمیِ مجلّه و گاهی برخی از همكاران درمی‌آید که چرا از این نام‌های ناآشنا اين همه مطلب چاپ می‌کنید. مقدار «همه»اش هم مشخص نيست و از نظر هر كسی، هر شماره مجله ميزان خاصی ظرفيت برای نام‌های جديد دارد.

منتقدانی كه نمی‌نويسند
* راهی سراغ ندارید برای این‌که خواننده‌های قدیمی را راضی کنيد؟ فکر می‌کنید می‌شود راهی پیدا کرد هم نام‌های معتبر در مجلّه حاضر باشند هم جوان‌ترها؟
الان تقریباً همین‌جور است؛ یعنی ترکیبی داریم از نویسنده‌های قدیمی‌تر، نسل میانه و جدید. منتها اسم‌‌هایی مثلِ بابک احمدی و صفی یزدانیان و مجید اسلامی که بارها تکرار می‌شوند، به‌هرحال، شخصیت‌هایی هستند صاحبِ یک نگاه و بینش و سلیقه، و طبیعی‌ست که در زندگی و حرفه‌‌شان هم به یک تصمیم رسیده‌اند. ممکن است جاهایی هم اشتباه‌های ما باعثِ دلخوری‌شان شده باشد ولي اين دلخوری‌ها كه قرار نيست تا ابد ادامه داشته باشد و ندارد، ولی فارغ از این قضیه برای زندگی‌شان دست به انتخاب‌هایی زده‌اند و در جاهای ديگر هم درباره‌ی سينما نمی‌نويسند. بابک احمدی ترجیح داده در حوزه‌ی فلسفه کار کند. گاه و بی‌گاه هم به مناسبت‌هایی مطالبی برای «فیلم» می‌نویسد؛ منتها می‌گوید دنیای من فلسفه است و چون دنیای من عوض شده نوشتن درباره‌ی سینما به این سادگی ‌نیست. صفی یزدانیان هم که همیشه در همین حدّ گاه و بی‌گاه می‌نوشته و هیچ‌وقت نویسنده‌ی پُرکاری نبوده. الان هم اگر فیلمی سرِ ذوقش بیاورد، حتماً می‌نویسد. مجید اسلامی با دل‌خوری از مجلّه رفت، ولی دوست باقی ماندیم. حالا سرگرم اداره كتاب‌های سينمايی يک انتشاراتی است. مگر در مجلّه‌ی دیگری می‌نویسد كه در مجله‌ی «فيلم» نمی‌نويسد؟ نه. وبلاگی دارد و فقط گاه و بی‌گاه آن‌جا می‌نویسد. زمان که می‌گذرد، سنّ‌وسالی که از آدم‌ها می‌گذرد، خلق‌وخو و روحیه‌شان عوض می‌شود. یکی مثلاً می‌گذارد می‌رود خارج. یکی می‌رود خارج از شهر زندگی می‌کند. یکی در خانه‌اش منزوی می‌شود. يكی برای مطلب نوشتن توقع دارد بارها با او تماس بگيرم و تقاضا كنم و شايد التماس كنم. يا از نظر روحی و روانی انتظارهايی دارد كه نمی‌توانم آن انتظارها را برآورده كنم. هرکسی به یک انتخاب می‌رسد. این‌ها به خیلی چیزها بستگی دارد؛ نه فقط اشتباه‌های من در مجلّه‌ی «فیلم» يا عبوس بودن و خبيث بودنم؛ به اوضاعِ زمانه هم بستگی دارد. چیزهایی هم هست که خیلی خیلی شخصی‌ست. اما اغلب قضايا طوری مطرح می‌شود كه انگار همه گل هستند و بی‌عيب، و من مدام در حال اشتباه كردنم. همه در حال نصيحت كردنم هستند. به هر حال نمی‌شود سی سال اين همه نويسنده با سليقه‌های متفاوت را در يک مجله حفظ كرد. گاهی فكر می‌كنم ما طاقتی از پولاد داشته‌ايم و ضمناً چون در مقام تصميم‌گيرنده بوده‌ايم، هميشه كسانی از اين تصميم‌ها دل‌خور شده‌اند. اين را هم در نظر بگيريد كه از اين ميان، جدا از عوض شدن مسير فكری و روحی آدم‌ها، مسير حرفه‌ای‌شان هم عوض می‌شود. قرار نيست آن‌ها هميشه نويسنده يک مجله باقی بمانند. در مجله‌ی «فيلم» رشد می‌كنند و شناخته می‌شوند، بعد می‌روند دبير صفحه و سردبير می‌شوند، می‌روند مجله خودشان را درمی‌آورند، سايت باز می‌كنند، برنامه تلويزيونی می‌گيرند، فيلم می‌سازند و فيلم‌نامه می‌نويسند. در كجای دنيا نويسنده‌های مجله‌ای سی سال در آن ماندگار شده‌اند؟ تازه به فهرست همكاران مجله كه نگاه كنيد می‌بينيد نويسندگانی از دهه 1360 هستند كه هنوز در مجله‌ی «فيلم» می‌نويسند.

شيوه‌ی نقدنويسی
* از مجلّه‌ی «فیلم» بگذریم و برسیم به نقدهای خودتان. معمولاً شیوه‌ی نقدنویسی‌تان چگونه است؟ با یک‌بار دیدنِ فیلم به نتیجه می‌رسید که می‌خواهید درباره‌اش بنویسید یا نه. با همین یک‌بار دیدن درباره‌ی دوست‌داشتن یا نداشتنِ فیلم تصمیم می‌گیرید؟
فكر مي‌كنم معمولاً بيش‌تر آدم‌ها در همان بار اول تكليف‌شان با فيلمی كه ديده‌اند روشن می‌شود. فيلم‌های معدودی هستند كه ممكن است چنين اتفاقی درباره‌شان نيفتد. آن فیلم‌هایی را که از قبل قرار است نقدشان را بنویسم، حتماً حداقل دوبار می‌بینم؛ به‌خصوص فیلم‌هایی را که جزئیاتِ بیش‌تری دارند، یا فیلم‌های مهم‌تر و بهتری هستند. من بنا به وظیفه‌ام نقدهای زیادی درباره‌ی فیلم‌های معمولی نوشته‌ام. در مورد آن جور فيلم‌هایی كه نوشتن درباره‌شان رفع تكليف است، شده كه نقدها را با یک‌بار دیدنِ فیلم‌ها هم نوشته‌ام و احساس می‌کنم نیازی به دوباره‌دیدنِ فیلم‌ها نبوده؛ چون فیلم به‌نظرم آن‌قدرها ارزش نداشته و نكته‌ها و جزيياتی نداشته‌اند كه نياز به تماشای مجدد باشد. ولی حالا گاهی دی‌وی‌دیِ‌ فیلم‌ها را از فیلم‌سازها می‌گیرم و به‌دقّت نگاه‌شان می‌کنم. وقتی بخواهم درباره فيلمی نقد بنویسم، دفعه‌ی اوّل هیچ یادداشتی برنمی‌دارم و مثلِ یک تماشاگرِ عادّی خودم را به فیلم می‌‌سپارم که ببینم تا کجا می‌بَرَدم. به‌نظرم این تأثیرگذاریِ حسّیِ فیلم بر آدم خیلی مهم است. بعد، دفعه‌ی دوّم، فیلم را می‌بینم که یادداشت بردارم و جزئیاتی را که برای نوشتنِ نقد لازم است یادداشت می‌کنم و برخلافِ روحیه‌ی رایج در این سال‌ها که نقد مترادف با «مخالف‌خوانی» شده،‌شاید به‌دلیلِ حبّ نفس، فیلم‌ها را با این قصد و نیّت می‌بینم که خوشم بیاید. به‌هرحال با خودم دشمنی ندارم فیلم‌هایی را ببینم که آزارم بدهند. این است که همیشه با پیش‌داوریِ مثبت به تماشای فیلم‌ها می‌روم؛ مگر مواردِ خیلی خاصّی که کارنامه‌ی فیلم‌ساز از قبل در ذهنِ من باشد و یادم مانده باشد که فیلم‌هایش خوب نیستند. مثلاً خوب یادم هست که خاطره‌ی خوبی از فیلم‌های دوره‌ی اوّلِ فیلم‌سازیِ بهمن فرمان‌آرا نداشتم. شازده احتجاب و سایه‌های بلندِ باد و البته خانه‌ی قمرخانم در ذهنم بود که هیچ‌کدام‌شان را دوست نداشتم. بنابراین، با این پس‌زمینه‌ی نه‌چندان مثبت فیلمِ بوی کافور، عطرِ یاس را دیدم و ديدم چه فیلمِ خوبی است. و خوش‌حال شدم كه پيش‌داوری‌ام غلط بوده يا حالا غلط شده. فیلم‌های فرمان‌آرا بعد از بوی کافور، عطرِ یاس را هم دوست داشتم؛ منهای خاک‌آشنا.
* در موردِ فیلم‌های غیرِ ایرانی چه‌طور؟ فیلم‌های روز را پی‌گیری می‌کنید؟
فیلم‌های مطرح را که می‌بینم، ولی یکی از کارهایی که خیلی بهش علاقه‌مندم و صفحه‌ی «جامپ کات» هم حاصلِ همین سلیقه و رویکرد بود، کشف‌کردنِ فیلم‌ها و فیلم‌سازهای جدید است. این است که بیش‌تر می‌گردم دنبالِ فیلم‌های غیرِآمریکایی و حتّا غیرِاروپایی. یعنی فیلم‌هایی را که اسمِ کارگردان‌شان برایم ناآشناست، حتماً برای دیدن انتخاب می‌کنم.
* برای همین در جشنواره‌های فیلمِ تاجیکستان و کشورهای آسیایی شرکت می‌کنید؟
بله. چون فضای واقعاً متفاوتی دارند و آدم آن‌جا چیزهایی را می‌بیند که در جشنواره‌های اروپایی، یا جشنواره‌های غیرِ اروپایی‌ای که می‌خواهند ادای اروپایی‌ها را دربیاورند، یا می‌خواهند به‌واسطه‌ی نام‌های مشهور اعتباری برای خودشان به دست بیاورند، نمی‌بیند.

سريال‌هاي محبوب
* ظاهراً سریال‌بینِ حرفه‌ای هم هستید.
نه، متأسّفانه تا حالا فقط سه یا چهار سریال را کامل دیده‌ام.
* همین هم کم نیست.
بله. سریال‌ها را دوست دارم و فکر می‌کنم ساخته‌شدن‌شان تحوّلی‌ست که نباید نادیده یا دست‌کمش گرفت. چند روز پیش با دوستم شهزاد رحمتی صحبت می‌کردم که در دو شماره‌ی پيش مجلّه‌ی «فیلم» مطلبی درباره‌ی سریالِ بافی نوشته که من هیچ قسمتی از این سریال را ندیده‌ام. داشتم می‌گفتم که سریال‌سازی در دنیا متحوّل شده و دیگر نمی‌شود با معیارهای گذشته این سریال‌ها را دید یا درباره‌شان نظر داد و قضاوت کرد، ولی او گفت نه، این از قبل وجود داشته و ما این سریال‌ها را نمی‌دیده‌ایم. نمی‌دانم این حرف تا چه حد درست است. اگر هم این سریال‌ها را ندیده‌ایم، لااقل باید چیزی درباره‌شان می‌شنیدیم که فلان سریال مثلاً بیست‌سالِ پیش در دنیا سروصدایی به پا کرده. به‌هرحال خبرها که به ما می‌رسید. آن موقع سريال محبوب، پرندگان خارزار بود كه يك ملودرام معمولی بود اما حالا حال‌وهوای سريال‌ها به‌كلی عوض شده.
* البته می‌شود به این هم فکر کرد که سریال‌ها، شاید، کلیدهایی هستند برای درکِ بهترِ سینمای امریکا و جاهای خالی‌ای که در فیلم‌های امریکایی می‌بینیم. ظاهراً سریال‌های امریکایی مخاطبان را به دیدنِ فیلم‌ها ترغیب کرده‌اند و بعضی فیلم‌ها، یا کارگردان‌ها از دلِ سریال‌های تلویزیونی بیرون آمده‌اند. این را هم لابد قبول دارید که شیوه‌ی سریال‌دیدنِ ما اصلاً عادّی نیست...
من البته این‌جور که شما نگاه می‌کنید به قضیه نگاه نکرده‌ام، امّا ماجرای ظهورِ کارگردان‌های معتبرِ سینما از دلِ این سریال‌ها سنّتی‌ست که از دهه‌های قبل‌تر هم بوده...
* حتماً همین‌طور است، ولی مثالِ تازه‌اش، شاید، کسی مثلِ «جی. جی. آبرامز» باشد که وقتی مأموریت: غیرممکن 3 را ساخت خیلی‌ها در ایران فکر کردند چرا بعد از «دی‌پالما» و «جان وو» به او رسیده‌اند. ولی وقتی در سال‌های بعد سریالی مثلِ الیاس/ مستعار را دیدیم، تازه معلوم شد چرا سوّمین فیلمِ آن مجموعه را به او سپرده‌اند.
من مطالعه‌ی خیلی دقیقی درباره‌ی این‌که چه اتّفاقی در سريال‌سازي آمريكا افتاده نكرده‌ام و نمی‌دانم این موجِ سریال‌سازی‌ای که این‌قدر دقیق و موشکافانه شده از کِی در امریکا شروع شده. ولی به‌هرحال نتیجه‌ی کار برای من خیلی حیرت‌انگیز است. تصوّری که پیش از این درباره‌ی سریال داشته‌ایم و از چهل، پنجاه سالِ پیش یادم مانده و بعضی از بزرگانِ بعدی سینما در آن‌ها نقش داشته‌اند براساسِ یک تئوریِ حالا زیرِ سئوال‌رفته‌ای‌ست که می‌گفت تماشاگرِ تلویزیون تماشاگرِ کم‌دقّتی‌ست و وقت و حوصله ندارد و بايد ريتم كند باشد و اطلاعات به كندی به تماشاگر داده شود. ساختارِ سریال‌ها تا سال‌ها براساس همین تئوری بود. فیلم‌های راحت‌الحلقومی که جزئیات ندارند و ذهنِ تماشاگری را که نشسته و دارد استراحت می‌کند زياد درگير نمی‌كنند. الان این سریال‌های جدید، يا دست‌کم این چند سریالی که من دیده‌ام، از تماشاگرشان توقّعِ دقّت در جزئیات را حتی بیش از یک تماشاگرِ جدّی سینما دارند. خب، این واقعاً پدیده‌ی حیرت‌انگیزی‌ست و به‌خصوص به‌دلیلِ مناسباتِ اقتصادیِ تلویزیون و جذبِ سرمایه و آگهی واقعاً چیزِ عجیبی‌ست و هنوز نمی‌دانم چه اتّفاقی افتاده. اطلاعاتی که در فیلم‌های سینمایی در ده جمله گفته می‌شود، در این سریال‌ها در سه جمله گفته می‌شود. همه‌چیز در حینِ حرکت است. همكارم فرزاد پورخوشبخت بعد از جشنواره درباره‌ی جدایی نادر از سیمین نوشته بود: من ایرادِ بزرگی به فیلم دارم که چرا فیلم‌ساز نمی‌گذاشت ذرّه‌ای حواسِ من از پرده‌ی سینما پرت شود؛ این بی‌رحمانه است. کمی باید مهلت بدهد. الان سریال‌های خارجی چنين خاصيت و كاركردی دارند. یعنی اگر لحظه‌ای می‌خواهید سرتان را برگردانید، باید دکمه‌ی پاز را بزنید و بعد که قند را از قندان برداشتيد و در دهان گذاشتيد دكمه‌ی پلی را بزنيد.

چرا بايد سريال ديد؟
* فکر می‌کنید دیدنِ این سریال‌ها برای منتقدی که سینمای امریکا را به‌طور جدّی دنبال می‌کند ضروری‌است؟
بله. حتماً ضروری‌است. درست است که رسانه‌اش فرق می‌کند، ولی این هم سینماست. من به این تقسیم‌بندی‌هایی که سینما و تلویزیون را از هم جدا می‌کنند اعتقاد ندارم.
* البته بعضی از منتقدان ایرانی پیش‌از این گفته بودند که اصلاً حاضر نیستند وقت‌شان را صرفِ دیدنِ سریال‌ها بکنند و دیدن‌شان یک‌جورهایی وقت تلف‌کردن است.
خودِ من هم شاید قبل از این‌که این سه‌چهار سریال را ببینم، چنین احساسی داشتم. حتماً سریال‌ها را ندیده‌اند که این حرف‌ها را می‌زنند. شاید اگر ببینند، نظرشان عوض شود. نمی‌فهمم چه‌طور ممکن است آدم علاقه‌مندِ سینما باشد و بخواهد حزئیاتِ سینما را دنبال کند و همیشه در نقدهایش درباره‌ی این جزئیات بنویسد، ولی به این‌همه جزئیاتی که در سریال‌هایی مثل 24 یا لاست هست بی‌اعتنا بماند. بگذارید این را هم بگویم که رفتن به‌سمتِ سریال واقعاً من را می‌ترساند. در این چند سریالی که دیده‌ام آن‌قدر جذّابیت هست که فکر می‌کنم اگر قلّاب را بند کنم، دیگر رفته‌ام و راه نجات ندارم! بنابراین، منتظرِ فرصت مناسبی هستم تا سريال‌هايي را كه دور خودم جمع كرده‌ام ببینم.
* البته ما هم سریال‌ها را به شیوه‌ی درستی نمی‌بینیم؛ یعنی نباید چهار قسمتی را که در یک‌دی‌‌وی‌دی هست، پشتِ هم دید.
ولي من فکر می‌کنم اگر این دی‌وی‌دی‌ها نبودند و همه‌ی قسمت‌ها دمِ دست نبود، چه‌جوری می‌توانستم طاقت بیاورم و منتظر بمانم؟ اگر واقعاً می‌خواستم مثلِ امریکایی‌ها هفته‌ای یک قسمت از 24 يا لاست را ببینم طاقت نداشتم. اين سریال‌ها را كه شب‌ها می‌دیدم به جایی می‌رسیدم که بی‌هوش می‌شدم و چشم‌هایم دیگر باز نمی‌ماند! من در برابرِ دیدنِ سریال واقعاً مقاومت نمی‌کنم اما البته جسم و جان آدم گاهی طاقت نمی‌آورد. خب، اگر دنبالِ جذّابيت در سینما می‌گردیم، این سریال‌ها واقعاً جذّاب هستند و دليل ندارد چون اسم‌شان سريال است ناديده‌شان بگيريم. البته هرکسی جذّابیت را یک‌جوری تعریف می‌کند. با معیارهای من سریالی مثلِ 24 همه‌ی جذّابیت‌هایی را که باعث می‌شود یک فیلم جذّاب به‌نظر برسد دارد.
* و احتمالاً به این نتیجه نرسیده‌اید که بعضی از این سریال‌ها بارها بهتر از فیلم‌های سینمایی‌ آمریکایی‌ست؟
بله. قطعاً همین‌جور است.
* خیلی قبل از این‌ها قرار بود پرونده‌ای برای لاست در مجلّه‌ی «فیلم» منتشر کنید، ولی خبری از آن پرونده نشد.
خب، ما آدم‌های محتاطی هستیم. همین الان هم نسخه‌ی دوبله‌ی لاست به اسمِ «سریال‌استراتژیک» درآمده و «نشانه‌شناسی»‌اش کرده‌اند! از این‌جور سوءتعبیرها کم نیست. ما هم سعی می‌کنیم خیلی سراغ دوایرِ ملتهب نرویم. ضمن این‌که قرار بود پرونده‌ی آن سریال را بهرام رادان گردآوری کند. خیلی علاقه‌مند بود به این سریال و گفت دلم می‌خواهد پرونده‌ای برایش دربیاورم. ما هم گفتیم خوب است و اسمِ تو هم جاذبه‌دارد برای خواننده‌ها. اما عملاً به دليل گرفتاری‌هايش بدقولی کرد. البته مطالبی هم فرستاد که مطالب خوبی بودند، ولی کامل‌شان نکرد و کم‌کم نشریاتِ دیگر ویژه‌نامه‌ی لاست منتشر کردند. او هم گفت همه‌ی مطالبِ قبلی را کنار بگذارید و دوباره مطالبِ جدیدی را فرستاد که این‌ها هم ناقص ماندند و كامل نشدند. عملاً آن پرونده به جایی نرسید و مشمول مرور زمان شد. منتها دلیلِ عمده‌ای که پرونده‌ای برای لاست کار نکردیم، همان تردیدها و نگرانی‌ها بود. آدم‌های جسورتر جور ما را كشيدند!
* اگر درست یادم مانده باشد، یک‌بار نوشته بودید بعد از دیدنِ بعضی صحنه‌های 24 اشک به چشم‌هایم می‌آید. هنوز فرصتی پیدا نشده که بخواهید درباره‌ی این سریالِ محبوب‌تان بنویسید؟
ببینید؛ فیلمِ محبوب و کارهای ناکرده زياد دارم و نمی‌توانم به همه آن‌ها برسم.
* ولی همه‌ی فیلم‌ها که اشک به چشم‌های‌تان نمی‌آورد.
بله. ولی این کارِ یک‌نفر نیست. سریالِ 24 هفت فصل دارد و هفت‌تا 24 قسمت اصلاً کم نیست. ما هم نمی‌خواهیم پرونده‌ای الکی منتشر کنیم و همه‌اش یادداشت‌های کوتاه باشد. اما اگر منظورتان فقط نوشتن تک‌مطلبی درباره اين سريال است، به‌هرحال این هم یکی از کارهای ناکرده‌ای‌ست که امیدوارم به‌زودی بشود انجامش بدهم. فيلم‌های اشک‌انگيز هم كه چيزي درباره‌شان ننوشته‌ام زياد دوروبرم دارم!

مستندسازی
* در دهه‌ی هفتاد، کنارِ نقدنویسی و فعالیت‌های مطبوعاتی مستندسازی هم کردید. یک مستند ساختید و قرار بود مستندهای دیگری هم بسازید؛ حتّا خبر آن مستندهای بعدی هم چاپ شد. ظاهراً در این سال‌ها دوباره به این کار علاقه‌مند شده‌اید. آشنایی با تدوینِ کامپیوتری در ادامه‌ی همین علاقه است؟
از زمانی که دانشجوی سینما بودم، رشته‌ی موردِ علاقه‌ام تدوین بود. فیلم‌سازی را هم دوست داشتم، ولی در بخشِ فنّی به تدوین خیلی علاقه داشتم. با همان يک تجربه‌ی مستندسازی به این نتیجه رسیدم که فیلم‌ساختن یک کارِ تمام‌وقت است و با کارِ تمام‌وقتِ دیگری که من دارم جور درنمی‌آید. آن فیلم البته کمی هم به‌صورتِ زیرزمینی و چریکی ساخته شد، ولی بعد که می‌خواستم مونتاژش کنم، بین مجلّه و استودیو در رفت‌وآمد بودم. دیدم این‌جوری نمی‌شود. هم به کارِ مجلّه لطمه می‌زند، هم آن فیلم چیزی نمی‌شود که دوست داشته‌ام.
* الان هم نمی‌خواهید دوباره مستندسازی کنید؟
نه، چون هنوز تغییری در وضعیتم به وجود نیامده. یعنی الان به نسبتِ آن دوره آدمِ‌فارغ‌البال‌تری نشده‌ام.
* یک‌بار گفتید که از شیوه‌ي تدوینِ کامپیوتری خیلی خوش‌تان آمده و دارید برای خودتان چیزهایی را تدوین می‌کنید.
بله. خیلی دوست دارم. تدوینِ کامپیوتری چیزی شبیه معجزه است. ولی آن چیزی که سرِ ذوقم آورد تا بروم تدوینِ کامپیوتری را یاد بگیرم، این بود که از سه سالِ پیش، بعد از مدّت‌ها، دوباره به زادگاهم گرگان رفتم. آن‌جا دوستانِ قدیمی را دیدم و دورِ هم جمع شدیم. از آن پس هر شش‌ماه یک‌بار می‌روم گرگان و با دوستان دوران كودكی می‌رویم جايی در طبیعت می‌نشینیم و مرورِ خاطرات می‌کنیم. از این دیدارها، از این سفرها، فیلم می‌گیرم. خیلی دلم می‌خواهد خودم این فیلم‌ها را مونتاژ کنم. اصلاً معلّم گرفتم که تدوین را به من یاد بدهد و آقای سياح خیلی هم محبّت کرد. ولی دیدم مهارت حتی فيزيكی در این کار نیاز به مداومت دارد و با هر شش‌ماه یک‌بار، چند روز نشستن پشتِ کامپیوتر نمی‌شود تدوین‌گرِ خوبی شد و به‌خصوص نمی‌شود فوت‌وفن نرم‌افزار را ياد گرفت. این از آن کارهایی‌ست که اگر به جزييات نرم‌افزار وارد نباشی، آدم را فرسوده می‌کند. دل‌زده می‌کند. حالا با كمک مانی پتگر هر شش‌ماه یک مستند سرهم می‌كنم از این دیدارهای دوستانه و این‌ها دارد خودش به مجموعه‌ای تبدیل می‌شود. یک‌جور خاطراتِ تصویری‌ست، یک‌جور یادداشت‌برداشتنِ تصویری. ایده‌های مستند حتماً دارد، ولی چیزی نیست که بتوانم به‌عنوانِ مستند جایی عرضه‌اش کنم؛ چون فرصت نمی‌كنم به اندازه لازم روی‌شان كار كنم. تدوینش معمولاً فقط سه‌چهار روز در آخرين فرصت‌های پيش از سفرم طول می‌کشد تا در سفرِ بعدی با خودم ببرمش گرگان. بله، در سینما مستندسازی کارِ موردِ علاقه‌ام است.
* از منتقدبودن هم که نمی‌شود جدا شد و برای همین است که منتقدبودن بازنشستگی ندارد.
نقد و روزنامه‌نگاری كه كار اصلی‌ام است. اما اگر فرصتش را پیدا کنم حتماً مستند می‌سازم. ولی دوست ندارم مثلِ بعضی دوستان دوسه پروژه را هم‌زمان پیش ببرم. من همیشه به همّت و جسارت كسانی كه هم‌زمان چند كار را پيش می‌‌برند آفرین می‌گویم. ولی خودم نمی‌توانم این کار را بکنم. من اصلاً نمی‌توانم حتي دو کارِ هم‌زمان را انجام بدهم. تا وقتی مجلّه‌ای وجود داشته باشد و من هم کارم همین باشد، نمی‌توانم کارِ دیگری بکنم. خرده‌کاری شاید بشود انجام داد، ولی کارِ اساسی نه. من بابتِ فیلم‌سازی که نمی‌توانم از خودم مرخصی بگیرم. مجله باید سالی شانزده شماره منتشر شود و با وسواسی كه دارم، کارِ سختی‌ست. این‌جور نیست که بگویم كار را می‌سپارم دستِ دوتا دستیار و می‌روم سراغِ فيلم ساختن. روحیه‌ی من این‌جوری نیست. باید در جریانِ تمامِ‌جزئیات باشم.

مأخذ: ماهنامه تجربه، شماره 2، تیر 1390

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©