فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, May 20, 2011

عالم برزخ

کپی برابر اصل Certified Copy / Copie Conforme
نویسنده و کارگردان: عباس کیارستمی
بر اساس فیلم‌نامه‌ای از معصومه لاهیجی
مدیر فیلم‌برداری: لوکا بیگاتزی
تدوین: بهمن کیارستمی
بازیگران: ژولیت بینوش (اله)، ویلیام شیمل (جیمز میلر)، ژان‌کلود کریر (مرد حاضر در میدان)، آگات نوتوسو (زن حاضر در میدان)، جانا جاکتی (زن کافه‌دار)، آدریان موره (پسربچه)
محصول2010 ایتالیا، فرانسه، بلژیک
106 دقیقه

جیمز میلر نویسنده انگلیسی، برای رونمایی ترجمه ایتالیایی کتابش کپی برابر اصل و سخنرانی درباره آن به روستایی در توسکانی ایتالیا آمده است. کتاب در این باره است که بحث‌های مربوط به اسناد در هنر بی‌معنی‌اند چون هر بازآفرینی در نفس خود یک آفرینش نو است و چه بسا منبع اصلی مورد آفرینش خود بازآفریده‌ای از یک سرمشق دیگر باشد. زنی عتیقه‌فروش (ژولیت بینوش) - که اسمش در فیلم هرگز برده نمی‌شود - به همراه پسر یازده‌ساله‌اش در جلسه سخنرانی میلر حاضر می‌شود تا از نویسنده برای نسخه‌هایی از کتاب که خریده امضا بگیرد، اما به دلیل گرسنگی پسرش مجبور به ترک سالن می‌شود و شماره موبایلش را به مترجم میلر می‌دهد تا بعدأ با او تماس بگیرند. میلر پس از جلسه سخنرانی به عتیقه‌فروشی زن می‌رود و پیشنهاد می‌کند با هم در آن حوالی پرسه بزنند. آن‌ها سوار اتومبیل زن می‌شوند و میلر کتاب‌هایش را برایش امضا می‌کند و او بی‌هدف در جاده می‌راند. در حین این گشت‌وگذار، میلر و زن درباره موضوع کتاب با هم صحبت می‌کنند. سپس به یک موزه می‌روند. زن از دست پسر سرکش‌اش پریشان و عصبی است و به نظر می‌رسد که میلر در اختلاف میان مادر و فرزند، طرف پسر را می‌گیرد. آن‌ها به کافه‌ای می‌روند. میلر برای صحبت کردن با تلفن به بیرون از کافه می‌رود. پیرزن صاحب کافه که فکر می‌کند این دو زن و شوهرند سر صحبت درباره ازدواج و مسائل زناشویی را با زن باز می‌کند. پس از بازگشت میلر به درون کافه و ترک کردن آن‌جا ماهیت گفت‌وگوی میان زن و میلر به شکل آشکاری عوض می‌شود: آن‌ها با ترکیبی از زبان‌های ایتالیایی، فرانسوی و انگلیسی سخن می‌گویند (میلر عنوان می‌کند که زبان فرانسه را در مدرسه آموخته) و به شکل حیرت‌انگیزی حالا دیالوگ میان این دو به گونه‌ای است که انگار یک زوج واقعی هستند که پانزده سال است با هم ازدواج کرده‌اند و پسربچه هم فرزند واقعی آن‌هاست...


خیلی حسرت خوردم که پس از پایان تماشای کپی برابر اصل، با ترجمه هم‌زمان خود کیارستمی، او برای خلاصه کردن مضمون و محتوای کل فیلمش گفت که این فیلمی درباره آدم و حوا است. کاش نمی‌گفت و لذت این کشف را خودم می‌چشیدم. کاش خودم - که در طول فیلم، کلنجارها و جدل‌های «زن» و «مرد» این همه برایم آشنا و نزدیک و در عین حال جهان‌شمول و زمان‌شمول و به نظرم همه‌شمول بود - به این «جمع‌بندی» می‌رسیدم که این فیلمی درباره رابطه زن و مرد در طول تاریخ و عرض جغرافیا است. کیارستمی که معمولأ از این جمع‌بندی‌های واضح می‌گریزد، آن بار ناپرهیزی کرد. یک بار خواسته بود داستانی را برایش تعریف کنم که در آخر گفت ماجرا را می‌دانسته. و وقتی پرسیدم پس چرا از من خواستی بگویم، گفت: «می‌خواستم ببینم چه جوری تعریف می‌کنی.» حالا چنین آدمی - که استاد آفرینش ابهام‌های خیال‌انگیر است - خلاصه فیلمش را گذاشته کف دستم؛ و من دیگر هیچ گاه نمی‌توانم در موقعیت تماشاگری قرار بگیرم که کپی برابر اصل را دیده اما آن جمع‌بندی سازنده‌اش را نشنیده است. این هم خودش به نوعی یک موقعیت کیارستمی‌وار است. شاید هم لینکلیتروار است. ارتباطش را خواهم گفت.
...بله، کپی برابر اصل فیلمی درباره آدم و حوا است.بحث‌ها و کلنجاری زن و مرد، از آغاز تا پایان، تجربه‌های مشترک بشری‌ست. هیچ مورد و مسأله خاصی که دلالت بر انتساب آن‌چه در فیلم می‌بینیم و می‌شنویم به یک زوج خاص، وجود ندارد. از این زاویه، کپی برابر اصل فیلمی شخصیت‌پردازانه نیست. فیلمی درباره ارتباط زن و مرد به طور عام - نیاز، پیوند، سوءتفاهم، کشمکش، انفصال و گاهی تکرار این چرخه - است. تصویری عام از موقعیت‌های مدام تکرارشونده است. در کلنجارهای این زن و مرد، شنونده همان بحث‌ها، گلایه‌ها، توقع‌ها و آرزوهای مشترک بشری هستیم. زن از بی‌اعتنایی مرد گلایه می‌کند و مرد از بی‌منطقی زن می‌گوید. در ابتدای سکانس آغاز اتومبیل‌رانی، تصویر زن و مرد بر انعکاس ساختمان‌های قدیمی دو سوی آن خیابان باریک روی شیشه جلوی اتومبیل (در دو طرفِ انعکاس تصویر آسمان بالای سرشان)، شبیه دیوارنگاره‌های باستانی است که هم‌چون اسطوره، موضوع را از زمان و مکان فراتر می‌برد. مکالمه زن و مرد به سه زبان هم جلوه‌ای از همین جنبه فیلم است. اگر کمی فانتزی وارد فیلم می‌شد - مثل فارسی حرف زدن زنی آفریقایی در ABC آفریقا - هیچ بعید نبود این زن و مرد به فارسی و زبان‌های دیگر هم حرف بزنند.
سراسر فیلم پر از تصویر و اشاره به ازدواج و رابطه زن و مرد در معنای عامش است. از زوج‌های جوان در حال ازدواج در زمینه تصویرها تا زوج پیری که در سکانس پیش از پایان از کلیسا بیرون می‌آیند و به خانه‌شان در کنار همان هتلی می‌روند که زن و مرد زندگی مشترک‌شان را در آن آغاز کرده بودند. زن مسن کافه‌چی هم حرف‌هایی عام و ساده درباره رابطه زن و مرد می‌زند؛ مثل همان پیرمرد توی میدان (با بازی ژان‌کلود کریر). زن رفته از آن‌ها سؤالی بکند که بر خلاف ظاهر سؤال ارتباطی با دغدغه‌هایش در مورد همین رابطه دارد. سؤال او درباره مجسمه وسط آب‌نمای میدان است اما پیرمرد دنیادیده درک می‌کند انگیزه طرح این پرسش چیست. مرد را چند قدم جلوتر می‌برد و نصیحتی ساده و آشما به او می‌کند. با جدا شدن زن و مرد از آن‌ها، مرد مثل بچه‌های حرف‌شنو فوری این نصیحت را به کار می‌برد و دستش را به عنوان نشانه دعوت به تفاهم، روی شانه زن می‌گذارد (اما گویا از این تفاهم اکراه دارد چون زود دستش را برمی‌دارد!). وقتی که وارد رستوران می‌شوند، حدس می‌زنیم که همسر آن پیرمرد هم - چند قدم عقب‌تر، که ما نشنیده‌ایم - نصیحت‌هایی به زن کرده است. چون به محض استقرار در رستوران، زن برای جلوه‌گری ژاکتش را درمی‌آورد، در حالی که تا چند دقیقه قبل سگرمه‌هایش در هم بود به شکلی نمایشی لبخند می‌زند و بعد هم بلند می‌شود به توالت رستوران می‌رود تا خود را برای مرد بیاراید.
قضیه «کپی» و «اصل» - با آن که به عنوان فیلم هم راه یافته و در چند جا هم موضوع بحث می‌شود - برایم اهمیت چندانی ندارد. راستش از آن سردرنمی‌آورم. بیش‌تر به نظرم یک بحث انحرافی و در نهایت یک شوخی کیارستمی‌وار می‌رسد. حداکثر می‌توانم این‌طور تعبیر کنم که این زن و مرد، کپی برابر اصل آدم و حوا هستند! بدون آن که اطلاعی از زندگی خصوصی سازنده‌اش داشته باشم اطمینان دارم که کپی برابر اصل مستقیم از تجربه‌های شخصی او می‌آید. چنین فیلمی با این ظرافت و با این جزییات، درباره پنهان‌ترین لایه‌های احساسی بشری، نمی‌تواند فارغ از تجربه‌های شخصی آفریده شود. چنین فیلمی را نمی‌شود مثلأ با اقتباس از یک کتاب یا مشاهده یک اتفاق گذرا ساخت. رویکرد تماشاگر هم بر اساس تجربه‌هایش است. مثل همین نوشته. بی‌دلیل نیست که فیلم رویکردی مردانه دارد و به شکلی البته نه چندان گل‌درشت - که شیوه ظریف‌کاری کیارستمی است - نگاهی جانب‌دارانه به مرد و در نهایت دل‌سوزانه و آمیخته با ترحم به زن دارد. او عالمی برزخی و پر از تردید را تصویر می‌کند که زن و مرد با همه ضعف و قوت‌های‌شان - فارغ از بحث‌های جزیی و حتی کلی درباره موقعیت و جایگاه هر کدام، فارغ از مردسالاری و زن‌سالاری و فمینیسم و زن‌ستیزی و همه بحث‌های مشابه - گریزی از هم ندارند. نالان و معترض و متوقع و گریزان و نیازمند یکدیگرند. این عالم برزخی کم‌وبیش تا پایان، تا همیشه خلقت ادامه دارد و این موقعیت در نمای پایانی به شکلی گویا مؤکد می‌شود. مرد به دستشویی اتاق هتل می‌رود و در برابر آینه به خود خیره می‌شود. با نگاهی پرسنده. که چه کند. نه تسلیم است و نه مصمم به حرکتی. فقط پرسش است. و هر کس خودش را - پرسش خودش را - در این آینه می‌بیند. مرد از برابر آینه کنار می‌رود و حرکت و صدای ناقوس کلیسایی که از پنجره پیداست، این موقعیت را از ازل به ابد پیوند می‌دهد.
اما فقط هم این نیست که فیلمی ببینی که با دیدگاه فیلم‌ساز موافق باشی و رویکردش به موضوع را بپسندی یا حرف دلت را در آن بشنوی یا دلت خنک شود یا چیزهایی از این قبیل، و تمام. کپی برابر اصل فقط چنین خاصیتی ندارد. فیلم حاوی یک شیرین‌کاری بازیگوشانه روایتی اعجاب‌انگیز است که اصل ارزشش از آن می‌آید. این که زن و مردی پانزده سال پیش ازدواج کرده‌اند، حدود پنج سال پیش از هم جدا شده‌اند و حالا در توافقی اعلام‌نشده، طوری یک بازی کلامی به راه می‌اندازند که انگار برای اولین بار است همدیگر را دیده‌اند و بعد ذره‌ذره نشانه‌هایی بروز می‌دهند که انگار همدیگر را می‌شناخته‌اند و آخرش بفهمیم آن‌ها زن و شوهر بوده‌اند، طرح فوق‌العاده‌ای است که با ظرافت بسیار، میلی‌متری اجرا شده و پیش رفته. مثل یک قالی ریزبافت. مثل یک پازل ریز و بزرگ. اعجاب‌انگیزبودنش از آن‌جاست که کیارستمی هیچ ادا و اصولی ندارد و پنهان‌کاری نمی‌کند و تماشاگر را سر کار نمی‌گذارد. به او رودست نمی‌زند. اهمیت دیگر موضوع این است که این طرح روایتی با کلام شکل گرفته و کیارستمی به زبان‌هایی بیگانه با زبان آشنای مادری‌اش این ظریف‌کاری بسیار دشوار را بدون اندک لغزشی انجام داده و هم‌چون طرحی معماوار که ذره‌ذره گشوده می‌شود پیش برده و رازگشایی کرده است.
آن‌ها مثل زن و مردی ناآشنا به هم، گفت‌وگویی عادی و محترمانه و خوددارانه و بافاصله را آغاز می‌کنند، حتی برای هم جوک می‌گویند، اما پس از طی مسیری، نشانه‌های آشنایی قبلی آن‌ها ذره‌ذره و با فاصله‌های تناوبی آشکار می‌شود؛ نشانه‌هایی که با بحث و جدل و کلنجار و گاه پرخاش - و به‌ندرت اظهار محبت!- آمیخته است. هرچه به پایان فیلم نزدیک می‌شویم فاصله ظهور این نشانه‌ها، تراکم و وضوح‌شان بیش‌تر می‌شود. اولین بار در کافه‌ای که می‌روند تا قهوه‌ای بخورند، زنگ خوردن تلفن همراه مرد و رفتنش به بیرون کافه برای مکالمه، بهانه و فرصتی ایجاد می‌کند برای گفت‌وگوی زن با پیرزن کافه‌چی درباره رابطه زن‌ها و مردها (شوهرها). می‌شود چنین تعبیر کرد که مقاومت نکردن زن در برابر این که مرد شوهر او تصور شده و حتی خودش هم به این عنوان از او یاد می‌کند، نوعی حفظ ظاهر است. اما در همین‌جا نخستین نشانه از پیوندی قبلی هم ظاهر می‌شود؛ آن‌جا که زن درباره خصوصیات مرد حرف می‌زند که بیش‌تر به فکر کارش است تا خانواده. باز هنوز در تردیدیم که شاید او دارد درباره خصوصیات عام مردها حرف می‌زند. اما نشانه‌ها بیش‌تر و آشکارتر می‌شود.
از بسیاری شنیده‌ام و در نقدهایی خوانده‌ام که در این باره تردید کرده‌اند و هنوز بابت این تردید حیرانم؛ بس که این نشانه‌ها روشن و صریح‌اند. از کافه که بیرون می‌آیند، کم‌کم لحن یک زن و شوهر را پیدا می‌کنند. (آن لطیفه معروف را حتمأ همه شنیده‌اید که مأموری جلوی ماشینی را می‌گیرد و از زن و مرد سرنشین ماشین بابت رابطه‌شان پرس‌وجو می‌کند، چون با هم بگوبخند داشته‌اند؛ در حالی که اگر اخم و مشاجره می‌داشتند شکی به آن‌ها نمی‌رفت). جایی زن به مرد می‌گوید «همیشه» غر می‌زنی؛ که قید «همیشه» ارجاع به ارتباطی مستمر در گذشته دارد. کلنجارهای‌شان در رستوران موضوع را روشن‌تر می‌کند، چون آن‌ها درباره تجربه‌هایی مشترک حرف می‌زنند. قضیه اصلاح روزدرمیان مرد، و اشاره به شبی که زن رفته خود را بیاراید و وقتی برگشته خروپف مرد بلند بوده که دیگر خیال‌بافی و ابهام نیست و یک دعوای کاملأ «زن و شوهری» است. بعدش مرد از خاطره شبی می‌گوید که از فلورانس به رم برمی‌گشته‌اند و پشت فرمان داشته خوابش می‌برده و زن می‌گوید که تو مرا و پسرمان را دوست نداشتی. آخرش هم که آن‌ها به اتاق شماره 9 در هتلی کوچک می‌روند؛ همان جایی که پانزده سال پیش زندگی مشترک‌شان را آغاز کرده بودند. زن با صراحت از مرد می‌پرسد: «هتل شب عروسی‌مون یادته؟» بعد هم از پنجره هتل چیزهایی را به او نشان می‌دهد و یادآوری‌اش می‌کند که مرد یادش نیست. اصلأ درک نمی‌کنم که چرا باید در این همه وضوح تردید کرد و آن‌ها را نادیده گرفت و تازه به ابهام تعبیرشان کرد. معمولأ باید از ابهام‌ها کشف رمز کرد، ساده و روشن و شفاف‌شان کرد؛ این‌جا اتفاق وارونه افتاده است.
زن در تاریک‌روشنای اتاق، روی تخت، افقی شده و با لحن و کلام و حالتش، گاه به اشاره و گاه آشکارا، از مرد دعوت به ماندن می‌کند. دعوت به با هم بودن و تداوم ارتباط. مرد دعوتش را رد نمی‌کند اما پذیرفتنی هم در کار نیست. عالم برزخ. در برابر آینه درون، به اعماق خود خیره می‌شود. چیزی پیدا نیست. چیزی روشن و معلوم نیست. این سرنوشتی ازلی/ ابدی‌ست. عالم برزخ.
کپی برابر اصل به شکل گریزناپذیری پیش از غروب (ریچارد لینکلیتر، 2004) را به یادم می‌آورد. در آن‌جا هم نویسنده‌ای آمریکایی به پاریس می‌آید برای معرفی و تبلیغ کتابش در یک کتاب‌فروشی، و در آن‌جا با زنی برخورد می‌کند که نُه سال پیش در سفری با او آشنا شده و در این فاصله از هم بی‌خبر مانده بودند. مرد قرار است غروب همان روز به سوی وطنش پرواز کند و در فاصله چند ساعتی که تا پرواز وقت دارد، آن دو در پاریس پرسه می‌زنند (مرد کپی برابر اصل هم چمدانش را همراه دارد چون قرار است ساعت نُه همان شب با قطار برگردد) و در آخر فیلم گذارشان به خانه زن می‌افتد. زن که اهل موسیقی است، قطعه‌ای را که ساخته می‌نوازد و می‌خواند؛ و می‌فهمیم: ای دل غافل! او این همه سال به فکر مرد جوان بوده است. ساعت پرواز نزدیک است و زن این را به مرد یادآوری می‌کند، و مکث مرد حاکی از نشانه‌هایی است که شاید از رفتن منصرف شده و می‌خواهد بماند.
شباهت‌ها که روشن است. جدا از نزدیک بودن خط کلی داستان، پیش از غروب هم یک فیلم پرسه‌زن با دوربین روی دست و نماهای طولانی و عمدتأ متکی بر کلام است. اما آن‌چه اهمیت دارد تفاوت این دو فیلم است که از تفاوت جهان‌بینی دو فیلم‌ساز می‌آید. پیش از غروب فیلمی عاشقانه است و کپی برابر اصل فیلمی روان‌کاوانه و به تعبیری اجتماعی. لینکلیتر نقش لحظه‌ها را در سرنوشت آدم‌ها، حیاتی می‌داند و کیارستمی وضعیت بشر را تقدیری محتوم. لینکلیتر در ابتدای یکی از نخستین فیلم‌هایش، تن‌پرور (1991)، در نقش مسافری جوان، تک‌گویی بلندی خطاب به راننده تاکسی دارد و در آن مثالی از جادوگر شهر زمرد می‌آورد و به جایی اشاره می‌کند که دوروتی با «مترسک» به چهارراهی می‌رسد و تصمیم می‌گیرد یکی از راه‌ها را برای ادامه مسیر انتخاب کند. و می‌پرسد: اگر مسیرهای دیگر را انتخاب می‌کرد چه سرنوشتی پیدا می‌کرد؟ خود لینکلیتر هم سرنوشت آدم‌هایش را با در نظر گرفتن این «آنات» تصویر و تفسیر می‌کند. اما کیارستمی در کپی برابر اصل، تقدیر آدم‌هایش را - دست‌کم در حوزه مورد بررسی‌اش - امری ازلی/ ابدی می‌داند که گریزی از آن نیست. گویی تصمیم در آن نقشی ندارد. یا بهتر است گفته شود تصمیم گرفتن درباره‌اش بسیار دشوار است. جدا از ویژگی‌های فیلم تازه کیارستمی (که آیا رویکردش به سینما عوض شده یا نه؟ این آیا مسیر تازه‌ای در کارنامه اوست؟ بازگشت به سینمای قصه‌گو است یا تداوم بازیگوشی‌های روایتی و فرمی‌اش...؟) فیلمش برای بررسی همین موضوع «انسان و تقدیر»(در کنار بحث «کپی» و «اصل»!) کلی مواد و مصالح می‌تواند در اختیار اهل معنا قرار دهد.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©