فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Monday, April 25, 2011

با ياد كيومرث پوراحمد...

نوروز اول در تهران
سيزده‌به‌در: از ميدان تجريش، پياده تا چهارراه پهلوی

می‌گويند عيدها فقط در بچگی و نوجوانی رنگ‌وبوی عيد دارند. حتماً بزرگ‌سالان ديگر هم اين تجربه مشترک را از سر گذرانده‌اند كه به قول علمای متقدم و معاصر به اين اجماع رسيده‌اند! اما اين وسط يک سؤال برای من هنوز بی‌پاسخ مانده است: آيا بچه‌ها و نوجوان‌های امروز همان احساسی را نسبت به عيد دارند كه آن موقع ما داشتيم؟ پاسخ اين سؤال را فقط با پرسيدن از آن‌ها هم نمی‌توان دريافت. چون آن‌ها اصل مقياس را نمی‌شناسند كه بتوانند جواب بدهند! بپرسيم: «آيا شما هم احساس ما را در آن زمان داريد؟» و آن‌ها نمی‌دانند كدام زمان؟ كدام احساس؟
اين يک پرسش خودخواهانه نيست مبتنی بر اين‌كه ما تافته جدابافته‌ای بوديم. مسأله تفاوت دو دنيا و دو زمانه است. همين پرسش را در مورد سينما هم دارم: آيا عاشقان جوان و نوجوان سينما همان احساس نسل ما را دارند؟ اين‌كه اكنون فيلم‌ها در كنار ما – و اين نوجوان‌ها - هستند و دسترسی به آن‌ها آسان‌تر از گذشته است؛ و اين‌كه حالا ديگر نيازی نيست برای فيلم ديدن حتماً به سينما برويم آيا تأثيری در اين احساس می‌گذارد؟ فيلم ديدن در تنهايی، با دور تند (در صورت نياز)، پيكچر سرچ، چپتر سرچ، دانلود، مونيتور، سينمای خانگی، بدون پرده مخملی، بدون زنگ شروع، بدون كنار رفتن پرده، بدون جمعيت، بدون همهمه، بدون قهقهه جمعی هنگام تماشای كمدی، بدون آه جمعی هنگام تماشای تريلر، بدون شنيدن صدای شكستن بغضی هنگام تماشای ملودرام... همه اين‌ها حتماً تأثيرهايی دارند كه ربطی به همان بحث شيرين «احساس عيد» هم دارد!
در شماره اخير مجله «نسيم» مصاحبه‌ای كه خانم مرضيه رياحی با نگارنده كرده چاپ شده است. موضوع مصاحبه، تهران است. احساساتی درباره اين شهر و خاطراتی از تهران به عنوان يک غيرتهرانی. حالا كه اين مصاحبه در آستانه عيد درآمده، فكر كردم همراه با نقلش در فضای مجازی، تكمله‌ای به آن اضافه كنم درباره نخستين نوروزهايم در تهران؛ كه اولی‌اش نوروز 1348 بود – در پانزده سالگی - و مشخص‌ترين روزش سيزده‌به‌در آن سال. البته در آن سال‌ها، خاطره عيد با خاطره فيلم‌های برنامه ويژه نوروز آميخته بود. به‌خصوص آن سال، آن نخستين نوروز در تهران، همه چيز كنار دستم بود، بيخ گوشم بود. همه آن فيلم‌هايی كه سال‌های پيش فقط آگهی‌هايش را می‌ديدم و تک‌وتوكی از آن‌ها هم‌زمان در شهر خودمان هم روی پرده می‌رفت. عيد آن سال نخستين عيد فراوانی بود؛ وفور نعمت. از آن ميان، حالا فقط تماشای فيلم تكخال در سينما نپتون (اول خيابان دماوند، كه حالا نمايش‌های عامه‌پسند در آن روی صحنه می‌رود) در يادم مانده كه من جايی ديگر رفته بودم و قرار بود سر يک سانس خودم را به بقيه اهل خانواده در سينما نپتون برسانم. چند دقيقه دير رسيدم و توی تاريكی در بالكن سينما پيدای‌شان كردم.
اما – و به‌خصوص – خاطره‌هايم از نوروزها با شماره مخصوص مجله‌های سينمايی هم آميخته است. آن سال مجله «ستاره سينما» شماره‌ای كم‌ورق (48 صفحه!) درآورده بود كه هيچ جوری نمی‌شد «مخصوص» توصيفش كرد. روی جلدش عكسی از آن مارگارت بود و صفحاتش حتی شماره نداشت (در آن سال‌ها خيلی از شماره‌های «ستاره سينما» و «فيلم و هنر» شماره صفحه نداشتند و اين كمبود اساسی به چشم‌مان نمی‌آمد؛ حتی وقتی كه بقيه مطلبی می‌رفت به يک صفحه ديگر! می‌گشتيم و پيدايش می‌كرديم.). اما در همين شماره، پرويز دوايی يک بهاريه داشت با همان سبک آشنايش. پر از تصويرهای كوتاه و مقطّع كه در پی هم مونتاژ شده‌اند. مثل يک آلبوم عكس و احساس. و اين‌ها چندتايش هستند از ابتدای هر پاراگراف:
«...بهار، بهار و مه و بوی دود، باران، كاه‌گل... بوی خاک، بوی نم، درخت‌های كهن اقاقی، باغچه اناری، كوچه‌درختی، بهرام، دانه‌های پره‌دار زبان‌گنجشک كه وقتی توی هوا ول می‌كرديم چرخ می‌زد و پايين می‌آمد...
«بهار و باران و شمشاد، عيد، چراغ‌قوه، ...سينما،... كيف بغلی، اسكناس تانخورده، توپ، سازدهنی...
«بهار و كوچه روحی، نعنا و ترخون، بستنی نونی...
«بهار و دوچرخه و روبان آبی، زمزمه لاستيک بر آسفالت خيابان در سپيده‌دم، بهار و از سينما به سينما دويدن، هفت فيلم عيد را در سه روز ديدن، صاعقه را با روبن هود پيوند زدن...
«بهار و چهره و چشم و جاذبه، اشتياقی كه در ته وجود بيدار می‌شود، قلبی كه در قلب تو آغاز تپش می‌كند، كسی كه در تو پرورده می‌شود، بهار و پنجره بخارگرفته و باران، نگاه و پرهيز و تمنا، بی‌تابی و اندوه و گريز تنهايی...»
اما شماره مخصوص نوروز «فيلم و هنر» پروپيمان بود، با عكسی از فردين روی جلدش. اين همان دوره‌ای بود كه «فيلم و هنر» برای رقابت با مجله «ماه نو – فيلم» تقی مختار قطعش را مثل مجله رقيب بزرگ كرده بود و در هر شماره نيش و كنايه‌ای به هم می‌زدند.
روز سيزده‌به‌در دير از خواب بيدار شدم. خانه يكی از آشنايان بوديم و خودمان نمی‌توانستيم مثل هر سال برای اين روز برنامه‌ريزی كنيم. به هر حال همه رفته بودند بدون اين‌كه بيدارم كنند. تنها فرد باقی‌مانده در خانه گفت همه رفته‌اند به خانه «خانم‌جان» در نياوران. نزديک ظهر بود كه من هم راه افتادم به سمت نياوران. پول اندكی داشتم و فكر كردم كافی است خودم را با اتوبوس تا نياوران برسانم. در ميدان فوزيه شماره مخصوص سيزده به‌در «فيلم و هنر» را خريدم (آن سال‌ها مجله‌های هفتگی به اين مناسبت هم شماره مخصوص منتشر می‌كردند). از آن‌جا يک اتوبوس سوار شدم تا پيچ شميران، و از آن‌جا يک اتوبوس ديگر به سوی انتهای جاده قديم شميران كه اسم قبلی‌اش يادم نيست و حالا اسمش ميدان قدس است. اين همان روزی است كه در ابتدای اين مسير، آتش گرفتن سينما پاسيفيک را ديدم؛ سينمايی كه حالا به جايش مجتمع سينمايی تهران ساخته شده. در ماه‌های قبل و بعد از آن هم تعداد ديگری از سينماهای تهران به طرز مشكوكی در آتش سوختند. می‌گفتند اين آتش‌سوزی‌ها برنامه‌ريزی‌شده و عمدی برای استفاده از حق بيمه است اما واقعيت ماجرا هيچ وقت معلوم نشد.
در انتهای جاده قديم شميران سوار يک اتوبوس ديگر شدم به طرف ميدان نياوران. به خانه «خانم‌جان» كه رسيدم ديدم آن‌جا هم كسی نيست. همه آمده و رفته بودند. بايد همان راه را دوباره برمی‌گشتم اما در راه بازگشت، يک اشتباه باعث شد به جای پياده شدن در ميدان قدس، كمی آن‌طرف‌تر در ميدان تجريش پياده بشوم. آن‌جا به نظرم آشنا نمی‌آمد. حجب و حيای شهرستانی هم باعث می‌شد خجالت بكشم از كسی سؤال كنم. مشكل اصلی هم اين بود كه فقط دو ريال ديگر – يعنی به اندازه يک بليت اتوبوس – در جيب داشتم، در حالی كه بايد دو تا اتوبوس سوار می‌شدم. يكی كه بايد از آن‌جا خودم را به خيابان شاهرضا می‌رساندم و يكی هم تا ميدان فوزيه. همين جوری كه سرگردان داشتم ميدان را دور می‌زدم، در سر يكی از خيابان‌های منشعب از ميدان چشمم به تابلوی آن خيابان افتاد: «خيابان پهلوی». خب اين اسم كه برايم آشنا بود و حتماً می‌رسيد به چهارراه پهلوی در خيابان شاهرضا. پس همين خيابان را بگيرم و پياده جلو بروم می‌رسم به چهارراه پهلوی و از آن‌جا هم يک اتوبوس تا ميدان فوزيه! تصميم گرفتم يک مسير را پياده بروم و يكی را با اتوبوس. از شما چه پنهان مقدار زيادی هم خنگ‌بازی درآوردم و به جای تخمين اين‌كه كدام مسير كوتاه‌تر است تا آن را برای پياده‌روی انتخاب كنم، برعكس عمل كردم.
از سر خيابان راه افتادم به سمت پايين. درخت‌های خيابان را آن موقع شماره‌گذاری كرده بودند. فكر كردم به شماره يک كه برسم چهارراه پهلوی است. اما درخت شماره يک، تازه در ميدان ونک بود. در راه – كه سيزده‌به‌در هم در جريان بود – از يكی‌دو نفر پرسيدم «چهارراه پهلوی كجاست؟» كه اشاره كردند: مستقيم. يكی‌شان كه توی ايستگاه اتوبوس ايستاده بود گفت راه خيلی دور است، با اتوبوس برو. حتی تعارفی كرد كه اگر بليت نداری من اضافه دارم. اما باز هم حيای شهرستانی مانع شد و پياده ادامه دادم. فكر می‌كنم اين سفر پياده حدود چهار ساعت طول كشيد. در راه، كل مطالب مجله را خواندم و هيچی برای بعد باقی نماند. متأسفانه در اين مسير سينما كم بود: آتلانتيک و امپاير و پوليدور و راديوسيتی، آن هم در اواخر راه. بقيه‌اش تماشای مردم بود و خيابان و ساختمان و ماشين‌ها. از آن ميان فقط فيلم سينما امپاير (استقلال فعلی) يادم هست: وقتی كه آفتاب غروب می‌كند. يك فيلم جوانانه و جوان‌پسند مد روز آن سال‌ها، متأثر از جنبش هيپی‌گري كه نه بازيگر آشنايی داشت و نه كارگردان معتبری. جلوی سينما و توی پياده‌رو هم پر از دخترها و پسرهايی بود با شكل و شمايل همان‌هايی كه عكس‌شان بر سردر و ويترين‌های سينما بود. و من با آن ريخت و قيافه و لباس حتی جرأت نمی‌كردم در چند قدمی‌شان حتی لحظه‌ای بايستم.
نوروز دوم در تهران، دو سال بعد بود؛ همان نخستين سفر مستقل به شهر سينما. همان سالی كه سينمايش برای من با بورسالينو شروع شد، روی جلد «ستاره سينما»ی عيد داش آكل بود و روی جلد «فيلم و هنر» ناصر ملک‌مطيعی. سالی كه نوروزش با She's a Lady تام جونز شروع شد و خاطراتی كه پايان تلخش از همان اولش پيدا بود.
باری... اين عكسی كه همراه مصاحبه چاپ شده مال بهار يا تابستان 1347 است در ميدان فوزيه تهران. زمانی كه هنوز آن اسب‌ها و آدمک‌های آب‌فشان وسط توی حوض‌های وسط ميدان بودند و كل اين ميدان و كوچه‌خيابان‌های اطرافش از فرط فراوانی و تنوع، برای ما حكم يک دنيا را داشت. هنوز فشار ماشين‌ها آن قدر نشده بود كه ميدان را خراب كنند و مسير زيرگذر به جايش بسازند.
پيراهنم هم برای خودش حكايتی دارد. توی ويترين يک عكاسی، عكس جوانی را ديدم با پيراهنی ليمويی رنگ كه به جای هر دكمه در پيراهن‌های معمول، سه تا دكمه داشت و سطح زيری يقه هم مشكی بود. عكس را كه نمی‌توانستم با خودم به خياطی ببرم. پارچه را بردم و به پيراهن‌دوز، همان عكس را توضيح دادم. اين نتيجه كارش شد: به جای سه دكمه دوتا گذاشت و به جای سطح زيری يقه كل يقه را مشكی دوخت. به هر حال فرقی هم نمی‌كرد؛ هر دو به نوعی گل‌درشت و به قول امروزی‌ها «جواد» هستند. مثل بند ساعتم كه در مجموع، همه به تنم زار می‌زنند. يادم هست كه عكس خوب را هم عكسی می‌دانستم كه مستقيم توی دوربين نگاه نكنم و اگر عكس تمام‌قد است حتماً يک پايم را جلوتر از آن يكی بگذارم. مثل همين عكس.
چند روز پيش يكی از دوستان كه اين عكس را ديد، گفت: چه‌قدر شبيه مهدی باقربيگی هستی! روز بعد يكی ديگر هم از جای ديگر همين را گفت. دقت كه كردم ديدم راست می‌گويند. ياد سفرنامه شيراز افتادم كه مجيد تنهايی از اصفهان راه افتاد برود شيراز و به دايی‌اش سر بزند. و توی قسمت كراوات هم حسابی از همين حركت‌های گل‌درشت انجام داد. بی‌خود نيست كه آدم با بعضی كسان احساس همذات‌پنداری می‌كند!


ديدار با مادر و سياحت تهران

مرضيه رياحی: يادم نمی‌آید که چه سالی برای اولين بار ماهنامه فيلم را خريدم. خريدم يا دزدکی به مجله خواهر بزرگم سرک کشيدم. يادم نمی‌آيد اولين مطلبی که از هوشنگ گلمکانی خواندم چه مطلبی بود، درباره چه فيلمی. اما يادم می‌آيد که در تمام آن سال‌های نوجوانی که سينما داشت کم‌کم برايم جدی می‌شد، می‌خواندم اين نام را هم‌پای سينما. گفت‌وگو با هوشنگ گلمکانی هميشه برايم دل‌پذير است که از هر جمله‌اش ياد می‌گيرم. حالا اما بهانه اين گفت‌وگو «تهران» است. شهر من.

* یادتان هست اولین‌بار چه سالی و برای چه آمدید تهران؟
سال 1347 بود در چهارده سالگی. من گرگان به دنیا آمدم و آن‌جا زندگی می‌کردیم. خواهرم که از من سه سال بزرگتر بود در 15 سالگی ازدواج کرده بود. شوهرش مثل پدرم ارتشی بود و پس از مدتی که در گرگان بودند منتقل شد به تهران و ما اولین بار همراه آن‌ها آمدیم که در واقع - يا به اين بهانه - که کمک‌شان کنیم در خانه پیدا کردن و اسباب‌کشی.
* بعد دوباره به گرگان برگشتید؟
بله. چند روز پس از خانه پیدا کردن آنها برگشتیم. اما چند ماه بعدش مادرم در هوای سرد از حمام که بیرون آمده بود – آن موقع حمام در خانه نداشتیم- شروع کرده بود تو حیاط به لباس شستن و به خاطر همین سرما خورد و آسم گرفت. هوای گرگان مرطوب بود و بهش نمی‌ساخت و اغلب شب‌ها نفس‌تنگی‌اش عود می‌کرد و خيلی به‌زحمت نفس می‌کشید. به تجربه، یک بار که آمدیم تهران دیدیم این‌جا دچار نفس‌تنگی نمی‌شود. هوای خشک بهش می‌ساخت. بنابراین ناچار شد بیاید تهران. خوش‌بختانه خواهرم هم بود. دوست و آشنایی هم داشتیم و ما به هوای دیدن مادرم بيش‌تر به تهران می‌آمديم.
* یعنی با خانواده نیامده بودید؟ فقط مادرتان آمده بود؟
نه. ما در گرگان به مدرسه می‌رفتیم و پدرم هم ارتشی بود و به هر حال باید می‌رفت سرکار. ما هر دو سه هفته یک‌بار، یا هر ماه می‌آمدیم تهران برای دیدار با مادر و سياحت تهران. به خاطر همین قضیه پدرم ناچار شد زود تقاضای بازنشستگی کند؛ با بيست سال. تا از آن‌جا به مشهد نقل مکان کنيم چون نزديک گلمکان و سرزمين اجدادی پدر و مادرم بود و هوای مشهد هم به مادرم می‌ساخت. از قبل هم پدرم یک خانه در مشهد خریده بود که ما تابستان‌ها مدرسه که تعطیل می‌شد می‌رفتیم مشهد. اوایل سال 1348 که پدرم بازنشسته شد، ما نقل مکان کرديم به مشهد. در فاصله‌ای که مادرم به ناچار در تهران بود، زیاد می‌آمدیم به تهران.
* فکر می‌کنم آن سال‌ها چون مادرتان مریض بود و به این بهانه به تهران می‌آمدید حس خوبی به تهران نداشتید؟
نه اتفاقأ. چون وقتی مادرم در تهران بود حالش خوب بود و مشکلی وجود نداشت. انگار نه انگار. در سال‌های بعد هم در مسير مشهد - تهران؛ انگارکه شرطی شده باشد از پنج کیلومتر مانده به گرگان نفسش شروع می‌کرد به گرفتن تا پنج کیلومتر بعد از گرگان. و این خیلی عجیب بود. البته الان سال‌هاست که این مشکل را ندارد.
به هر حال آن سال‌ها تهران آمدن ما یک جور توفیق اجباری بود. از همان موقع من خیلی علاقه‌مند به سینما بودم و همیشه مجلات سینمایی را که می‌خواندم با ديدن آگهی‌های سينماها درباره‌شان خیال‌پردازی می‌کردم. مثلا اسم «پارامونت» برایم خیلی جذاب بود و فکر می‌کردم یک بنای خیلی خیلی عظیم است. یا «امپایر» که فکر می‌کردم یک جای خیلی شیکی است.
* برای هر کدام رویای خودش را داشتید؟
آره. سینما «تخت جمشید» را فکر می‌کردم مثل یک ساختمان قدیمی است که بعدها آمدم و دیدم که همين‌طور هم هست. توی آن سفرهایی که به تهران داشتم خیلی فرصت خوبی بود که تطبیق بدهم آن خيال‌ها را با واقعیت.
* توی این سفرها تهران‌گردی هم می‌کردید؟
کم‌وبیش. چون در مقایسه با شهر ما، تهران شهر خیلی بزرگی بود. البته گاهی ما را می‌ترساندند از جاها و چیزهای ناشناخته. به هر حال تا شعاع محدودی خودم می‌رفتم این ور و اون ور. ولی خاطره‌ای که از تهران آمدن‌هایم در آن سال‌ها دارم، تنهایی است. اگر تصوری از خانواده هم توی خاطرات من در آن زمان وجود دارد مواردی است که مثلأ خانه دوست و آشنا رفته بودیم. تو خیابان، میدان، این ور و اون ور، تو سینما و... خانواده به خاطرم نمی‌آید. همش خودم را تنها به یادم می‌آورم. چون این‌جا من رفيقی نداشتم. کسی نبود که با او به جايی بروم. تنهایی بود. خانواده‌ام هم اهل سینما رفتن نبودند. بنابراین خودم تنهایی می‌رفتم.
* چه چیزهایی در تهران آن سال‌ها شما را جذب می‌کرد؟
عظمت، عظمت با معیارهای آن زمان. عظمت این شهر با شهر خودمان گرگان. حتی بعدش هم که رفتیم مشهد - که در مقایسه با گرگان شهر بزرگ‌تری است - باز این عظمت وجود داشت. تهران خیلی خیلی بزرگ‌تر از هر چیز دیگری بود که تصور می‌کردم. آن موقع هیچ تصوری از خارج، از نیویورک و لندن و... نداشتیم!
* آن زمان تهران را دوست داشتید؟
خیلی زیاد. چون در دنيای کوچک ما یک جور سرزمین عجایب پر از چیزهای رنگ و وارنگ و فراوانی بود. گرگان چهار تا سینما داشت. مشهد نه یا ده تا سینما داشت ولی 250 تا سینما در تهران یک موهبت باورنکردنی بود. در لحظه هر جور فیلمی که می‌خواستی می‌توانستی پیدا کنی. غیر از خود سینماهای رسمی کلی انجمن‌های فرهنگی وجود داشت، «سینه‌کلوب» و این‌جور چیزها. در ذهنم نمی‌گنجید که در شهر خودمان چنین امکانی داشته باشم. علاوه بر عظمت دست‌نیافتنی این شهر، شلوغی و این همه ماشین برایم جذاب بود. ممکن است الان از این همه ماشین آدم کلافه شود به خاطر ترافیک، اما آن موقع یک جاذبه بود برای ما. نئون‌ها تو شب‌های تهران خیلی قشنگ بود. هر بار فیلم باد صبا و آن نماهای شبانه از خیابان‌های تهران را که در همان سال‌ها گرفته شده می‌بينم، ياد اولين برخوردهايم با تهران می‌افتم. عین سرزمین رویا بود برای ما... توی آن شهرگردی‌ها، تابلو خواندن یکی از علایقم بود. سوار اتوبوس دوطبقه می‌شدیم و می‌نشستیم طبقه بالا که مسلط باشیم به اطراف.
* اتوبوس‌های دو طبقه که بی‌نظیر بود...
به‌خصوص اگر آن جلو می‌نشستیم تا هم خیابان‌ها را از جلو ببینيم و هم از بغل، پياده‌رو و مغازه‌ها را. انگار که تو کابین خلبان نشسته باشی. نسبت به الان، آن موقع تهران خیلی دست‌نیافتنی‌تر بود برای آدم‌‌های شهرستانی...
* شاید مثل سفر کردن به یک کشور دیگر...
بله. خیلی سخت بود. نمی‌دانم الان نوجوان‌های شهرستانی که می‌آیند چه احساسی دارند. فکر می‌کنم مثل قضیه سینما رفتن بود. آن موقع ما برای فیلم دیدن حتما باید می‌رفتیم سینما. خود پیدا کردن امکان سینما رفتن خیلی سخت بود. در حالی که الان فيلم‌ها توی دست و پا ریخته...
* تازه مشکل مالی هم وجود داشت برای خانواده‌ها که بچه‌ها بتوانند بروند سینما.
این که می‌گویم دسترسی سخت‌تر بود هم از نظر اجازه خانواده بود، هم پولش. برای همین الان نمی‌دانم احساس نوجوان‌ها به سینما چه شباهتی به نوجوانی ما دارد.
* تهران آن زمان را چطور به یاد می‌آورید؟
خیلی عجیب است؛ شاید این عادتم از سینما آمده که تهران آن زمان را سیاه‌وسفید به ياد می‌آورم.
* واقعا؟
بله. رنگی یادم نمی‌آید. قطعا رنگ‌های آن زمان خیلی بیش‌تر بوده، خیلی متنوع‌تر بوده ولی من سیاه‌وسفید یادم می‌آید.
* دقیقا چی را سیاه‌وسفید به یاد می‌آورید؟
کلا. قديم را. فضا را، خیابان‌ها را، همه چیز را. مثلا تاکسی‌های آن‌موقع سیاه‌وسفید بود. دیدی؟
* بله توی فیلم‌ها دیدم.
این حس به نظرم از سینما می‌آید. چون فيلم‌های قديمی سياه‌وسفید بودند.
* شاید یک بخشی از این حس از خاطره‌های ما می‌آید و این خاطره‌ها وقتی دور می‌شوند دیگر رنگ ندارند.
نه. من فکر می‌کنم که از سینما می‌آید. از عکس‌هایی که داریم و فیلم‌ها. فیلم‌های مستند و داستانی که از آن زمان مانده همه سیاه و سفید هستند و به همین دلیل با اطمینان می‌گویم که این حس حاصل سینماست. با همين استدلال، تهران دهه اوايل 50 را رنگی، اما رنگ‌‌ورو رفته یادم می‌آید. چون فیلم‌هايی که از آن دوران مانده حالا چنین رنگی دارند! در فیلم‌ها معمولأ وقتی می‌خواهند فلاش‌بک بزنند به گذشته دور، تصوير سیاه‌وسفید یا قهوه‌ای می‌گيرند. تک‌وتوک مواردی پیش می‌آید که سنت‌شکنی می‌کنند؛ مثل فیلم عاشق ژان‌ژاک آنو که حالای مارگریت دوراس سیاه‌وسفید است و بعد داستان به گذشته که می‌رود رنگی می‌شود. اما به‌طور معمول زمان قدیم را سیاه‌وسفید نشان می‌دهند. چیز دیگری که از آن موقع به یادم می‌آید شیک و پیک بودن آدم‌هاست.
* شیک بودند آدم‌ها در آن دوره؟
آره. شیک‌وپیک با معیارهای آن زمان. آدم‌های کراواتی. آدم‌هایی که موهای‌شان را روغن و شانه زده بودند. خانم‌های آلامد و در مقایسه با تهران امروز، خلوتی خیابان‌ها. تو فیلم‌های آن دوره هم که می‌بینیم به طرز غبطه‌برانگیزی تهران خلوت بود. نکته ديگر فاصله مرکز تهران با محله‌های اطرافش بود. یک بار سال 1347 از میدان فوزیه (امام حسین (ع) فعلی) یک ماشین گرفتیم که برویم نیاوران؛ دربست چهار تومان. چهارتا تک‌تومانی. از جاده قدیم شميران رفتیم بالا و از جاده سلطنت‌آباد (پاسداران فعلی) ادامه داديم. دو طرف جاده جوی آب و درخت‌های بید بود. کاملا با حال و هوای یک جاده خارج از شهر. دو طرف بر و بيابان بود با تک و توکی ساختمان. حالا تهران مثل این آدم‌هایی شده که دچار چاقی مفرط هستند و افتاده‌اند روی تخت و فقط می‌خورند و می‌خورند و همه منتظرند که این موجود بيمار روزی بترکد و بمیرد. همچین حالتی دارد الان. خیلی حالت رقت‌انگیزی است که تا بیخ شهر، تا دامنه کوه خانه ساخته شده. دو سال بعد که به محله‌ای می‌روید آن‌جا را نمی‌شناسید؛ بس که تغييرش داده‌اند.
* چه سالی آمدید تهران و ساکن شدید؟
دوسه سالی که ساکن مشهد بوديم دوسه بار ديگر آمدم تهران. خاطره‌انگیزترینش عید 1350 بود که تنهایی آمدم. اولین‌باری بود که تنها و مستقل سفر می‌کردم؛ در 17 سالگی. به هر حال جدا از همه جاذبه‌هایی که ممکن بود تهران برای آدم‌ها داشته باشد، 90 درصد جاذبه‌هایش برای من به خاطر سینما بود. من اهل تفریحات دیگری نبودم. وقتی می‌آمدم، از این سینما به آن سینما می‌رفتم. باغ وحش، دربند یا جاهای دیگر نمی‌رفتم. البته پولش را هم نداشتم ولی اگر هم داشتم، نمی‌رفتم. می‌رفتم سینما. شاید یکی از بیماری‌هایم این بود که آمار فیلم‌هایی که می‌بینم ببرم بالا.
* اسامی فیلم‌هایی را که می‌دید می‌نوشتید؟ دفتر داشتید؟
بله. از بچگی دفتر سینمایی داشتم. اول اسم هنرپیشه‌ها را می‌نوشتم.
* آن موقع هنرپیشه‌ها برایتان مهم‌تر بودند؟
در بچگی بله. اسم هنرپیشه‌ها را می‌نوشتم با فهرست فيلم‌های‌شان. چون منبعی نداشتم و آن‌موقع هنوز مجله خریدن را هم شروع نکرده بودم، بر اساس چیزهایی که یادم بود و فيلم‌هايی که ديده بودم يا پوسترهايش در سالن انتظار سينماها بود اين فهرست‌ها را می‌نوشتم. بعد که شروع کردم به خریدن مجله «فیلم و هنر» آن شد یک منبع. وقتی مشهد رفتم توی یک تقویم، هر روز که فیلمی را می‌دیدم اسم فیلم و کارگردان را در همان روز توی تقويم می‌نوشتم. یک روز این تقویم افتاد دست پدرم. نگاه کرد و دید چقدر من سینما رفته‌ام! سرزنشم کرد که چرا پول‌ها را حرام می‌کنی و به درس‌ات نمی‌رسی. بعد از آن به انگلیسی می‌نوشتم اسم فیلم‌ها را. پس از مدتی دوباره تقویم افتاد دست پدرم. انگليسی نمی‌دانست و نمی‌فهمید چیزهایی که نوشتم چیه ولی می‌فهمید که اسم یک فیلم است. باز هم سرزنشم کرد. بعد از آن، توی همه روزهایی که فیلم ندیده بودم چیزی الکی می‌نوشتم. مثلأ می‌نوشتم صندلی سیاه است؛ با حروف انگلیسی. به هر حال او مطمئن بود که من هر روز نمی‌توانستم به سینما رفته باشم؛ بنابراين متوجه نمی‌شد در چه روزهايی به سينما رفته‌ام و هفته‌ای چند فيلم ديده‌ام. اين‌جوری رد گم می‌کردم. از سال 1349 دفتری داشتم که توی آن يادداشتی می‌نوشتم در باره فیلم‌هايی که می‌ديدم.
* این یادداشت‌ها را صرفا برای خودتان می‌نوشتید؟
بله، خب به درد کس دیگری نمی‌خورد.
* فکر نمی‌کردید شاید این یادداشت‌ها روزی در جایی چاپ شود؟
نه. فکر نمی‌کردم.
* آن‌موقع مجله خریدن را شروع کرده بودید؟
بله. اصلأ تحت تاثیر آن مجله‌ها بود که شروع کرده بودم به نوشتن. البته طوری می‌نوشتم که اگر کس دیگری بخواند بتوانم ازش دفاع کنم. مثل خاطرات يا یادداشت‌‌های خصوصی نبود که از دیگران پنهان کنم.
* یعنی برای یک مخاطبی می‌نوشتید؟
نه. برای خودم می‌نوشتم ولی طوری می‌نوشتم که اگر کسی خواند خجالت نکشم و از آن دفاع کنم. انگار نویسنده یک مجله شخصی و خصوصی هستم. دیگران در مجله‌ها می‌نویسند، چاپ می‌کنند، منتشر می‌کنند و من نمی‌توانم این کار را بکنم. توی مجله شخصی خودم می‌نوشتم؛ با اين احتمال که شاید روزی کسی آن را بخواند و در مورد اين يا آن فیلم با هم صحبت کنیم. سال 1351 که دیپلم گرفتم، کنکور قبول نشدم. یک سال وقت داشتم برای سربازی رفتن. فکر کردم نروم سربازی و درس بخوانم. منتها پدرم چند ماه قبلش فوت کرده بود. وضعیت مالی خوبی هم نداشتیم. ضمن اینکه مشهد شهر پژمرده و خیلی کلافه‌کننده‌ای بود برای من. خاطرات خوبی هم از مشهد نداشتم و دلم می‌خواست از آن‌جا بزنم بیرون. این بود که دنبال کاری می‌گشتم. توی آن فاصله برای مادر یکی از همکلاسی‌هایم که رفت‌وآمد داشتیم این قضایا را تعریف کردم. در تهران یک مجله‌‌هفتگی اقتصادی درمی‌آمد در خیابان سرهنگ سخایی به اسم «تهران اکونومیست». مدیر آنجا از بستگان اين دوستم بود. مادرش بهم گفت تهران اگر کار پیدا شود حاضری بروی؟ گفتم آرزويم اين است که از این‌جا بکنم و بروم. در 18 سالگی آمدم تهران و به عنوان دستیار مصحح در آن مجله مشغول به کار شدم.
* تهران که آمدید کجا رفتید؟
اول که آمدم یک‌راست رفتم خانه خواهرم و يکی‌دو هفته بعد اتاقی اجاره کردم.
* در چه محله‌ای؟
طرف‌های نظام‌آباد و سبلان. آن‌جا محله مهاجرنشین بود. بیش‌تر هم خراسانی بودند. بعد از یکی‌دو ماهی که آن‌جا زندگی کردم مادربزرگم هم آمد پیش من. «بی‌بی».
* پدرتان آن زمان فوت کرده بود. مادرتان تنها بود. مخالفتی با مهاجرت شما به تهران نداشت؟
نه. گلمکانی‌های آن زمان می‌گفتند پرنده‌ها وقتی بچه‌های‌شان را بزرگ می‌کنند بچه‌ها «پره‌زاد» می‌شوند. یعنی پریزاد. یعنی اين که خودشان می‌توانند بپرند و ديگر مستقل شوند و بروند برای خودشان زندگی کنند. پدر و مادرها به کنايه در مورد بچه‌های‌شان هم همين اصطلاح را به کار می‌بردند و عادت داشتند زود بچه‌های‌شان را پریزاد کنند. کمااینکه خواهرم 15سالش بود که ازدواج کرد. برادر کوچکم هنوز من نیامده بودم تهران که رفت به يک هنرستان شبانه‌روزی در اطراف مشهد. یعنی برای پدر و مادرها خیلی طبیعی بود که بچه‌های‌شان زود بروند پی سرنوشت خودشان. این بود که من آمدم تهران و پس از دو ماه مادر مادرم - که ما «بی‌بی» صدايش می‌کرديم و اغلب هم با ما زندگی می‌کرد - آمد پیش من. انگار یک توافق ناگفته بود؛ که او نیاز به پناهگاهی داشت و من نیاز به کسی که ازم مواظبت کند. ما با هم زندگی کردیم. خیلی هم خوب بود. زندگی با «بی‌بی» جزو بهترین سال‌های زندگیم بود. همه کارهای خانه را می‌کرد و من اصلأ سختی‌های زندگی مجردی را نکشيدم.
* آن زمان هنوز مصحح بودید یا ژورنالیست شده بودید؟
آن کار مربوط به هفته‌های اول بود. یک ماه بعد از شروع کارم در مجله، نقد فیلم نوشتن را شروع کرده بودم. يک سال بعد چون در کنکور قبول نشده بودم به سربازی رفتم و در طول دوران سربازی هم ارتباطم را با «تهران اکونوميست» حفظ کردم. آبان 1354 که سربازی تمام شد برگشتم تهران و یک‌راست نشستم در تحریریه آن مجله. يکی‌دو ماه بعد هم در 21 سالگی عملأ شدم سردبیر مجله «تهران اکونومیست».
* این سمت رسمی بود؟
نه. دکتر باقر شریعت صاحب آن مجله عنوان سردبیر را به هیچ کس نمی‌داد. البته واقعیتش هم همین بود که من در واقع ویراستار بودم و در سیاست‌گذاری مجله نقشی نداشتم. ویرایش می‌کردم مطالب را. سفارش می‌دادم. پی‌گیری می‌کردم. منتها طی چند ماه خیلی بهم فشار آمد. موضوع آن مجله کار مورد علاقه‌ام هم نبود و دنبال کار دیگری بودم. قبل از سربازی با مجله «ستاره سینما» هم آشنا شده بودم. در دوران سربازی از طریق نامه با آنها ارتباط داشتم. از قبل قصد این‌که ژورنالیست سینمایی بشوم نداشتم. آن کار به طور اتفاقی برای من پیدا شد و بعد وقتی وارد شدم دیدم این همان کاری است که من دوست داشتم. اتفاقی همه چیز جفت‌وجور شد. سال 55 رفتم دانشکده هنرهای دراماتیک رشته سینما خواندم و با این‌که درس فیلم‌سازی خواندم، علاقه‌ای نداشتم به طور عملی وارد فیلم‌سازی شوم چون احساس می‌کردم در مطبوعات آزادی عمل بیش‌تری وجود دارد.
* چه سالی ایده ماهنامه فیلم شکل گرفت؟
سال 1360 و انتشارش در 1361 شروع شد. چهار شماره اول را در اتاقی در دفتر شرکت دیگری درآوردیم.
* کی به این دفتر آمدید؟
بعد از اینکه شماره چهارم (و در واقع اولين شماره ماهنامه) درآمد آن شرکت می‌خواست تغییر شغل بدهد و ما باید از آن‌جا می‌رفتیم. فکر کردیم که باید یک دفتر مستقل داشته باشیم. راه افتادیم دنبال پیدا کردن دفتر. البته قرار بود در خیابان فاطمی دفتر بگیریم اما کسی که قول آن دفتر را داده بود به قولش عمل نکرد و ما یک ماهی علاف شدیم. هیچ سرمایه‌ای هم نداشتیم. دنبال یک جای ارزان می‌گشتیم. به خودمان گفتیم ما محکوم به موفقیت هستیم و اگر شده باید قرض کنیم و کارمان را شروع کنیم. در این میان همان دوستی که مادرش برای من کار در «تهران اکونومیست» را پیدا کرده بود، دیدم و مسأله را مطرح کردم. او هم خودش آمد با ما شریک شد و رفتیم با آقای یاری به دفتر آژانس رابینسون در خیابان امیرآباد دنبال پیدا کردن دفتر. اولین جایی که آن‌ها به ما معرفی کردند همین‌جا بود که بيش از 27 سال است ساکنش هستيم، توی کوچه سام.
* یعنی هیچ محله خاصی در تهران مدنظرتان نبود که بخواهید انتخاب کنید؟
نه اولین جایی که به ما پیشنهاد شد این‌جا بود. یکی از واحدها طبقه پنجم خالی بود که اجاره کردیم. عجله داشتيم و نمی‌خواستيم وقت را از دست بدهيم.
* شما تهران را به خاطر سینماهایش دوست داشتید. سینماهای مورد علاقه‌تان در آن سال‌ها کدام بودند؟
از زمان بچگی بیش‌تر دوست داشتم بروم سراغ سینماهای شیک که شبیه‌شان در شهر خودمان نبود. وگرنه سینماهای درجه دو و سه که شبیه سینماهای شهرمان بود.
سینما «شهر فرنگ» و «شهر قصه» خیلی رؤیایی بودند برایم. شهر فرنگ فیلم‌های عظیم 70 میلی‌متری نمایش می‌داد و شهر قصه فیلم‌های هنری از کارگردان‌هایی که سال‌ها فقط اسم‌های‌شان را در مجله‌ها خوانده بودم. سینما «پارامونت»، «امپایر» و «آتلانتیک» را خیلی دوست داشتم.
* بعد از این که سینما برای‌تان جدی شد و وارد مطبوعات شدید، پاتوق سینمایی‌تان کجا بود؟
یکی از سینماهایی که در اين دوره خیلی دوست داشتم سینما «کاپری» («بهمن» فعلی) بود. چون بهترین فیلم‌های سینمای ایران را در این سینما دیدم. به نظرم این سینما خیلی نقش مهمی در تاریخ سینمای متفاوت ایران دارد. خیلی از فیلم‌ها اگر آن سینما نبود محو و نابود می‌شدند و هیچ وقت نشان داده نمی‌شدند. در اوایل دهه 50 که تازه ساکن تهران شده بودم، سینمای محبوب من «کاپری» بود. من با سینمای ایران بیش‌تر دم‌خور بودم و آن را پيگيری می‌کردم. درست در دوره‌ای که سینما برای من جدی‌تر شده بود اوج آن سینما بود. آن سینما، آن ورودی، آن صندلی‌ها، آن راه‌روها، خروجی از کوچه پشتی... خیلی برایم خاطره‌انگیز است.
* الان چه سینمایی اولین انتخاب‌تان است؟
الان دیگر حسم به ساختمان و سالن سینما مثل گذشته نیست. الان دسترسی و پیدا کردن جای پارک خیلی مهم است، و کیفیت صدا و تصویر. به نظر من الان یکی از معضلات سینما رفتن در تهران، ترافیک است. آن زمان فیلم‌ها با خود سینماها معنی پیدا می‌کردند. هیچ‌وقت نمی‌شد فیلمی برای ما تبدیل به خاطره شود منهای سینما. سینما جزئی از آن فیلم می‌شد. الان دیگر این‌طور نیست. چون سینما در واقع توی دست و پا افتاده است. آن موقع قضیه دیریاب بودن خیلی مهم بود. مثلا زمانی سینما «پولیدور» (قدس فعلی) هم یکی از سینماهای محبوبم بود اما الان صدا و تصویرش قابل تشخیص نیست.
* کتاب‌فروشی مورد علاقه‌تان در تهران کجاست؟
شهر کتاب نیاوران. آن‌جا بیش‌تر کتاب‌ها را دارد به علاوه غرفه موسيقی و لوازم‌التحرير و چيزهای ديگر. و توی اين بی‌رونقی کتاب، استقبالی که از آن‌جا می‌شود، خیلی دلگرم‌کننده است. به همین دلیل آن‌جا را ترجیح می‌دهم.
* کافه چی؟ اگر بخواهید بروید کافه انتخاب‌تان کجاست؟
کافه‌نشین نیستم. چون فرصتش را ندارم. البته آن کافه‌ای که تو خیابان آبان است...
* 78؟
بله. آن‌جا خوب است. یک کافه‌ای هم چندی پیش دیدم در يکی از فرعی‌های خیابان ابن یمین که خوب بود. کافه نشینی وقت می‌خواهد. دلم لک زده برای این که بروم یک جایی یک ساعت همین‌جوری بی‌کار بنشینم و یله بدهم. گپ بزنم، بی‌خودی و بی‌هدف اما متأسفانه فرصتش را ندارم.
* رستوران چی؟
برای اغلب مردم دنیا غذا خوردن یک جور تفریح است که ازش لذت هم می‌برند. من زیاد اهلش نیستم. بدم نمی‌آید از چیزهای خوشمزه اما بابت خوردن حاضر نیستم راه بيفتم بروم يک جای دور و توی صف بايستم و منتظر بمانم تا غذای مثلأ خوشمزه‌ای بخورم. از جاهايی که تجربه کرده‌ام، رستوران «زرچ» در خیابان مهناز حس خوبی دارد. گارسون‌هایش اغلب پیر هستند. از رستوران «فرید» هم خوشم می‌آید که آن هم يک رستوران قديمی در خيابان ويلا است. فکر کنم یک سکانس فیلم «جرم» مسعود کیمیایی را هم آن‌جا گرفته بودند. این یکی را دیگر به خاطر غذاهایش دوست دارم؛ «بیف‌استراگانوف»های خوبی دارد.
* «گل رضائیه» چی؟
«گل رضائیه» خوب است ولی خیلی تنگ و تاریک است.
* من همان تاریکی را دوست دارم و قاب‌های روی دیوار...
قاب‌ها خوبند. نکته مهم‌اش فقط همان قاب‌هایش است.
* رنگ آبی هم هست...
آره آن حس قدیمی بودن می‌دهد. غذايش هم بد نيست.
* اگر یک روزی دلتان گرفته باشد و بخواهید بروید یک گوشه تهران بنشینید؛ کجا می‌روید؟
به دلیل وضعیتی که تهران دارد، خانه را به همه جا ترجیح می‌دهم. اگر ناچار نباشم از خانه بیرون نمی‌آیم. تو خانه بسیار بیش‌تر بهم خوش می‌گذرد. قدیم‌ها وقتی می‌خواستیم از شهر برویم بیرون راه می‌افتادیم می‌رفتیم لشکرک و لواسان و این جور جاها و کنار رودخانه بساطی پهن می‌کردیم. یک روز را می‌گذراندیم. والیبالی بازی می‌کردیم. فوتبالی بازی می‌کردیم. الان اصلا وجود ندارد همچین جایی. هر جای قابل استفاده‌ای بوده تبديل به رستوران شده. سه‌چهار سال پيش، روز جمعه‌ای رفتيم به هوای سی سال پيش به يکی از باغ‌های حاشيه رودخانه فشم. اتفاقأ ديدم همان جايی است که سی سال پيش می‌رفتيم و باغی خلوت بود. حالا بايد ورودی می‌پرداختيم. وقتی رفتيم حدود ده تا ماشين آن‌جا بود. بساط‌‌مان را پهن کرديم و تا يکی‌دو ساعت بعد آن‌قدر ماشين و آدم آمدند که به فاصله يک متر از هم‌ديگر، بساطی پهن بود. توی آن شلوغی و خاک و خل از پيک‌نيک بيزار شدم. آدم همان‌قدر که به گل و گياه و سبزی طبيعت نياز دارد به خلوت هم نياز دارد. توی باغ بهشت هم اگر آدم‌ها از سروکول هم‌ديگر بالا برود خوش نمی‌گذرد. افزايش جمعيت در سرزمينی که طبيعت خشک و کويری دارد، يک آفت است. هر جا که سبزی و سايه‌ای هست، صاحب دارد يا عده‌ای در آن اتراق کرده‌اند. از طرفی یکی از حسرت‌هایم این است که چرا با این مدیریت آشفته شهری این‌قدر تهران دارد زود رنگ عوض می‌کند. خيلی جاهايش هیچ شباهتی به تهران چهل‌پنجاه سال پیش ندارد. و نمی‌دانم چرا مثلأ هیچ مدیریتی نمی‌شود که معماری اين شهر، هر جايش ساز متفاوتی نزند. در اروپا مثلأ اگر بخواهید در پاریس خانه‌ای را بازسازی کنید به ظاهرش اصلأ نمی‌گذارند دست بزنید. آن جلویش را نگه می‌دارند و می‌گویند آن پشت هر کاری دلت می‌خواهد بکن. این‌جا خانه را می‌کوبند و ساختمانی می‌سازند که نه شباهتی به قدیمی‌اش ندارد و نه شباهتی به بغل دستی‌اش؛ و من این را نمی‌فهمم. بحث که در اين مورد زياد است، اما خلاصه‌اش اين است که تهران ديگر جای زندگی نيست؛ ولی برای ما که کارمان بسته به اين شهر است، جز زندگی در آن هم چاره‌ای نيست. حکايت همان بيمار دويست‌سيصد کيلويی است توی فيلم Whats Eating Gilbert Grape ساخته لاسه هالستروم با بازی لئوناردو دی‌کاپريوی نوجوان. که وقتی مادر خيلی خيلی چاق‌شان را می‌خواستند برای درمان از طبقه دوم به پايين بياورند، نشد. و ناچار شدند خانه و مادر را با هم آتش بزنند.

مأخذ: ماهنامه نسيم، شماره 59، نوروز 1390

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©