فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, April 08, 2011





نام و نام خانوادگی؟
هوشنگ گلمکانی
شغل؟
دبير شورای نويسندگان ماهنامه سينمايی فيلم.
تحصيلات؟
ليسانس سينما از دانشکده هنرهای دراماتيک.
همهً شغل‌های قبلی؟
فقط کار در مطبوعات.
شغل پدر؟
نظامی.
اولين بار که با سينما آشنا شديد؟
سال‌های پيش از دبستان بود. دقيقأ به خاطر ندارم.
اولين فيلمی که ديديد؟
آن را هم....
اولين بار از چه چيز سينما خوش‌تان آمد؟
آن باريکه نور لرزان و جادويی.
دلتان می‌خواست در سينما چه کاره بشويد؟
در کودکی، بازيگر. در نوجوانی و اوايل جوانی، فيلم‌ساز.
پنج فيلم برای جزيره تنهايی؟
آوای موسيقی (اشک‌ها و لبخندها)، برخورد نزديک از نوع سوم، سينما پاراديزو، دايی‌جان ناپلئون، و کارتون‌های پلنگ صورتی.
پنج موسيقی برای جزيره تنهايی؟
دانوب آبی، درياچه قو، تصنيف نسيمی کز بن آن کاکل آيو (شجريان)، دلا، خموشی چرا (عبدالوهاب شهيدی)، به جای قطعه پنجم هم اگر اجازه بدهيد، چند تا تکه کوچک‌تر از قطعه! موسيقی راک و پاپ را نام ببرم و همه را مجموعأ يک قطعه با ما حساب کنيد، گاهی شنيدنش بد نيست.
پنج کتاب برای جزيره تنهايی؟
کليدر، حافظ‌نامه، تاريخ اجتماعی تهران در قرن سيزدهم، دائره‌المعارف بريتانيکا، و يک فرهنگ انگليسی به فارسی. البته اميدوارم گمرک جزيره تنهايی محدوديتی برای کاغذ سفيد و قلم قائل نشود.
دلتان می‌خواست کارگردان چه فيلمی باشيد؟
سينما پاراديزو.
از کدام کارتان بيش‌تر رضايت داريد؟
رضايت کامل از هيچ يک ندارم؛ مگر به طور نسبی از دوسه سفرنامه، سه‌چهار نقد فيلم و چند تا ترجمه فيلم‌نامه.
از کدام کتاب يا رمان دوست داريد فيلم بسازيد؟
داستان جاويد (اسماعيل فصيح).
بهترين کتابی که خوانده‌ايد؟
بهترينی نمی‌توانم نام ببرم؛ اما مجموعه آثار محمود دولت‌آبادی بيش‌ترين تأثير را بر من گذاشته است.
چه موسيقی را بيش‌تر دوست داريد؟
هر نوع موسيقی، جای خود را دارد. بيش‌تر موسيقی ملايم.
آيا داستان نيمه‌نوشته‌ای داريد؟
در ذهنم، بله.
در ميان آلات موسيقی کدام يک را دوست داريد؟
هر ساز، آوايی دارد که شنيدنی است، اگر خوب نواخته شود.
آيا بر ساز خاصی مسلطيد؟
نه.
به چه نوع فيلم‌هايی علاقه داريد؟
هر نوع فيلم خوبی.
اگر تهيه‌کننده بوديد، دلتان می‌خواست چه فيلمی را سرمايه‌گذاری کنيد؟
استعدادی در سرمايه‌گذاری ندارم.
اگر تهيه‌کننده بوديد، به کدام فيلم‌ساز پول می‌داديد تا فيلمش را هر طور که می‌خواهد بسازد؟
محسن مخملباف.
از کدام مهره شطرنج بيش‌تر خوش‌تان می‌آيد؟
اسب.
اگر مجبور شويد مطبوعات را رها کنيد، دوست داريد چه کاره بشويد؟
يک پايم در سينما و يک پايم در مطبوعات است. روی آن پای ديگرم می‌ايستم.
از کدام نويسنده روزنامه، مجله يا کتاب، بيش‌تر از همه بدتان می‌آيد؟
تا توانی دلی به دست آور...
نظرتان در مورد آبلوموف چيست؟
يک آدم عقب‌مانده و لاابالی و کسالت‌آور.
نظرتان در مورد ليرشاه چيست؟
يک آدم درمانده، که اصلأ حوصله‌اش را ندارم.
از کدام شخصيت در فيلم‌هايی که ديده‌ايد خوش‌تان آمده است؟
تعدادشان زياد است؛ اما چندتايی که بلافاصله به خاطرم می‌آيد، اين‌ها هستند: «دايی‌جان» و «مش‌قاسم» در دايی‌جان ناپلئون، «ماريا» در آوای موسيقی، «روی نيه‌ری» در برخورد نزديک از نوع سوم، «تراويس» در پاريس تگزاس، «جلسومينا» در جاده و «محمود چالدرانی» در سفرنامه شيراز (از مجموعه قصه‌های مجيد).
دلتان می‌خواست با کدام کارگردان معروف همکاری می‌کرديد؟
آرزو که عيب نيست. زمينه همکاری را هم که مشخص نکرده‌ايد. پس می‌توانم بلندپروازی کنم. آنتونيونی، فلينی، برسون، وندرس و...
بهترين فيلم خارجی که ديده‌ايد؟
از بهترين بگذريم، فيلم‌های باارزش را نام می‌برم: پاريس تگزاس، موشت، جاده، دزد دوچرخه، پنجره رو به حياط،...
بهترين کارگردان خارجی؟
همان‌هايی که در دو سؤال قبل‌تر اسم بردم، به‌اضافه چند فيلم‌ساز درگذشته: هيچکاک، ولز، فورد، سيگل، پکين‌پا،...
بهترين بازيگر مرد (جهان)؟
مارلون براندو، کلاوس ماريا برانداثر، داستين هافمن، آنتونی کويين، استيو مک‌کويين، جيمز استيوارت، مارچلو ماسترويانی، پل نيومن، رابرت دنيرو،...
بهترين بازيگر زن (جهان)؟
مريل استريپ، جولی اندروز،...
بهترين فيلم ايرانی؟
تنگنا را به دلايل خصوصی بيش‌تر دوست دارم؛ اما آرامش در حضور ديگران را فيلم بهتری می‌دانم.
بهترين کارگردان ايرانی؟
بهرام بيضايی، مسعود کيميايی، ناصر تقوايی، محسن مخملباف، کيانوش عياری، عباس کيارستمی،...
بهترين بازيگر ايرانی؟
عزت‌الله انتظامی. و نمی‌توانم از يک تک بازی درخشان که ديده‌ام ياد نکنم: جهانبخش سلطانی در سفرنامه شيراز (از مجموعه قصه‌های مجيد).
بهترين بازيگر زن ايرانی؟
سوسن تسليمی، ماهايا پطروسيان، فاطمه معتمدآريا، فريماه فرجامی،...
بهترين منتقد سينمايی ايران؟
طبعأ انتظار نداريد که از بازنشسته‌ها اسم ببرم. از آن‌هايی که طی اين سال‌ها کم‌وبيش نوشته‌اند، «جهانبخش نورايی». حيف که کم می‌نويسد!
بهترين طنزنويس ايرانی؟
کيومرث صابری، و يک نفر ديگر.
بهترين رمان ايرانی؟
جای خالی سلوچ
بهترين داستان کوتاه ايرانی؟
بيش‌ترِ داستان‌های محمود دولت‌آبادی، به‌خصوص هجرت سليمان و بند و قصه يک تکه آينه از پرويز دوايی.
بهترين رمان خارجی؟
ريشه‌ها، راز کيهان، در جبهه غرب خبری نيست،...
بهترين نمايش‌نامه خارجی؟
زن نيک ايالت سچوان، ملاقات بانوی سالخورده،...
بهترين فيلم‌نامه ايرانی؟
اگر منظورتان فيلم‌نامه‌های چاپ شده است، بيش‌ترِ فيلم‌نامه‌های بهرام بيضايی.
نظرتان در مورد مطبوعات؟
چاپ و کاغذشان هيچ خوب نيست!
کدام شعر را در اوقت تنهايی زمزمه می‌کنيد؟
بستگی به حالم دارد.
وقتی خوشحال هستيد؟
کم‌تر پيش می‌آيد... «آه ای يقين يافته...»
وقتی غمگين هستيد؟
چندتايی هست...، «در نيست، راه نيست...»، «همهً لرزش دست و دلم از آن بود که...»، «چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد...»، «رؤياهای آدمی را باد ترانه‌ای می‌سازد...»، «ما همچنان دوره می‌کنيم شب را و روز را...».
فرزندتان از شغل شما راضی است؟
خودشان می‌گويند بله. شايد تعارف می‌کنند؛ اما اظهار نارضايتی هم نکرده‌اند.
اولين برخوردتان با نوشته‌ای که با نام شما چاپ شد چه بود؟
ناباوری. چند بار مجله را بستم و دوباره باز کردم تا ببينم خواب ديده‌ام يا نه.
هنر با نظم سازگارتر است يا با بی‌نظمی؟
نوعی بی‌نظمی منظم.
در کارتان آدم منظمی هستيد؟
زياد بی‌نظم نيستم.
اولين کسی که از آثار شما خبردار می‌شود چه کسی است؟
معمولأ حروفچين مجله؛ مگر در مواردی که حساسيت دارم، به دوسه نفر از همکارانم نوشته‌ام را می‌دهم تا بخوانند.
يک تعريف سريع و کامل از سينما؟
معذورم و بيزار از اين جور تعريف‌ها. فقط تعريف ژان رنوار را به خاطر می‌آورم که هم جامع است، هم مانع نيست: «هرچه روی پرده سينما حرکت کند، سينماست.»
تعريف از تلويزيون؟
آن هم ...
بهترين سريال تلويزيون؟
دايی‌جان ناپلئون، قصه‌های مجيد، پيشتازان فضا،...
بهترين مستند تلويزيونی؟
از تلويزيونی‌ها روايت فتح، از غيرتلويزيونی‌ها کودک و استثمار.
بدترين برنامه تلويزيون؟
90% برنامه‌ها. نام بردن از همه، به درازا می‌کشد.
نظرتان درباره خنده‌های مجريان برنامه «بعد از خبر» چيست؟
جدی باشد بهتر است!
به طور متوسط روزی چند ساعت تلويزيون می‌بينيد؟
کم‌تر از يک ساعت.
خريد خانه می‌کنيد؟
بندرت. علاقه‌ای به خريد ندارم.
نظرتان درباره زندگی؟
هر لحظه‌اش، گامی به سوی مرگ.
آيا آدم بدقولی هستيد؟
اگر حافظه‌ام بدقلقی نکند، زياد بدقول نيستم.
درباره زوربا؟
شخصيتی دوست‌داشتنی است؛ به‌خصوص اين پندش را بايد آويزه گوش کرد، آن‌جا که به آن مهندس جوان می‌گويد: «تو همه چيزت کامل است؛ فقط کمی ديوانگی کم داری. يک مرد به کمی ديوانگی هم احتياج دارد.»
نظرتان درباره فرانچسکو قديس؟
نظری ندارم.
نظرتان درباره اوشين؟
راستش هيچ وقت حتی يک قسمت آن را به طور کامل نديدم؛ اما از همان مقداری که ديدم و نديدم، اين همه گذشت و فداکاری و تحمل، به نظرم اسم ديگری دارد: حماقت.
نظرتان درباره مارشال مک‌لوهان؟
زمانی دهکده جهانی‌اش يک رؤيا به نظر می‌رسيد؛ حالا که تا آن‌جا راهی نيست، بيش‌تر به يک کابوس شبيه است؛ چيزی مانند جامعه 1984.
فکر می‌کنيد اگر کاريکاتورتان را بکشند کدام اجزای بدنتان بيش‌تر اغراق خواهد شد؟
سگرمه‌های در هم رفته.
اگر جای ژان والژان بوديد چه می‌کرديد؟
خيلی جاها فکر نمی‌کنم تحمل او را داشتم.
نظرتان درباره حافظ؟
کهنه نمی‌شود.
بهترين نمونه عشق در ادبيات؟
رومئو و ژوليت.
بهترين نمونه تنفر در سينما؟
زياد به نفرت فکر نمی‌کنم.
نظرتان درباره رابين هود؟
اين هم نوعی انقلابی بودن است که بايد با زمان و مکان خودش سنجيده شود.
نظرتان درباره پلنگ صورتی؟
اگر منظورتان کارتون پلنگ صورتی است که بسيار بسيار دوست داشتنی است؛ اما اگر منظورتان شخصيت پلنگ صورتی است، به نظرم چيزی ميان نابغه و احمق است.
نظرتان درباره خيام؟
دل آدم را خنک می‌کند.
چه پوستر معروفی را خيلی دوست داريد؟
برای «خيلی دوست داشتن»، پوستر خاصی به خاطرم نمی‌آيد.
نظرتان درباره استاد شجريان؟
تصنيف‌هايش را دوست دارم. آوازهايش را می‌جود و اغلب نمی‌فهمم چه می‌گويد. به هر حال صدايش يگانه است.
نظرتان درباره چارلی چاپلين؟
مشهورتر از خود سينما.
بدترين فيلمی که تا آخر تماشا کرده‌ايد؟
تعداد فيلم های بدی که تا آخر تماشا کرده‌ام زياد بوده. «ترين»شان را انتخاب نکرده‌ام. عذاب تماشای‌شان کم بوده، حالا می‌خواهيد عذاب مقايسه را هم اضافه کنيد!
نظرتان درباره مولانا؟
مجمع الاسرار.
نظرتان درباره لنز زوم؟
اگر زياد از آن استفاده نشود، هيچ بد نيست.
چه رنگی را بيش‌تر دوست داريد؟
سياه، سفيد، نارنجی.
سيلوستر استالونه شما را ياد چه ميوه‌ای می‌اندازد؟
چه سوال‌هايی!
شما به کدام حيوان و کدام ميوه بيش‌تر شباهت داريد؟
ای آقا!
بهترين تفريح‌تان چيست؟
فيلم ديدن و خواندن.
وقتی تصوير چاپ‌شده‌تان را می‌بينيد چه حسی داريد؟
حس خوشايندی نيست. دلم نمی‌خواهد نگاهش کنم. سعی می‌کنم کم‌تر عکس از خودم بگيرم.
بهترين ساعت کار هنری؟
پس از استراحت کامل، فرقی نمی‌کند چه ساعتی از روز باشد.
در يک روز معمولی از صبح تا شب چه کار می‌کنيد؟
اگر «معمولی» باشد که همان کارهای معمول.
لطفأ عکس خودتان را بکشيد.
چشم چشم دو ابرو...، ببخشيد؛ نقاشی‌ام اصلأ خوب نيست. ببينم، نکند ما را گرفته‌ايد!
اسم خودتان را بنويسيد و امضا کنيد؟
فکر نمی‌کنم نمونه خط و امضايم برای کلکسيونرها جاذبه‌ای داشته باشد. فقط ممکن است به درد جاعلان خط و امضا بخورد. مثل اين که دوست داريد برای ديگران دردسر درست کنيد!
احساس شرم از آزار دادن کسی؟
فکر نمی‌کنم کسی را - دست‌کم آگاهانه - آزار داده باشم.
احساس ناراحتی از برخورد غلط کسی با شما؟
معمولأ زود فراموش می‌کنم.
دلتان می‌خواهد در چه سنی بميريد؟
دلم نمی‌خواهد بدانم کی می‌ميرم.
دلتان می‌خواهد روی سنگ قبرتان چه چيزی بنويسند؟
حساسيتی ندارم که چه چيزی نوشته شود.
وقتی ده سالتان بود، دلتان می‌خواست چه کاره بشويد؟
بازيگر سينما.
در بيست ‌سالگی چه‌طور؟
فيلم‌ساز.
در سی سالگی؟
نويسنده و روزنامه‌نگار خوب.
و حالا چه‌طور؟
به اندازه کافی تخليه اطلاعاتی کرديد و پته ما را روی آب انداختيد. فکر می‌کنم اگر همين طور ادامه بدهيم، کار به جاهای باريک می‌کشد. بس کنيم ديگر...


[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©