
...امشب و هر شب عجله كنيد!جلد اول «
از كوچه سام» منتشر شد. برادران و خواهران نشر
رسش آن را تر و تميز از كار درآوردهاند؛ بهخصوص جلدش كه باعث نگرانی بنده و استاد ابراهيم حقيقی بود، خوب چاپ شده. البته همه اينها از نگاه خطاپوش بنده است و شايد اگر استاد آن را ببيند (هنوز ارتباط برقرار نشده تا نسخهای از كتاب را به ايشان برسانم) ايرادهايی بگيرد كه عقل من نمیرسد يا ديگران نكتهها باريکتر از مو پيدا كنند. خودم در تورقی كه كردهام فقط چند غلط تايپی و لپی ديدم كه در اين سالهای كار مطبوعاتی به آنها عادت كردهام و اغلب حاصل شتاب و خستگی هستند (مثل شماره 418 مجله كه در معرفی كتاب «معماری سلولويد» به جای اكسپرسيونيسم نوشتهام امپرسيونيسم).
هنوز خودم كتاب را در كتابفروشیها نديدهام اما گفتند كه قرار بوده دوشنبه يا سهشنبه به دو مركز پخش برسد. بعد هم كه سه روز تعطيلی بوده و حتماً پخش از شنبه شروع میشود. به هر حال پخش كتاب به عهده «گزيده» (تلفن 66492962) و «گسترش فرهنگ و مطالعات» (تلفن 88660834) است. من بجز كتابهايی كه «نشر نی» ناشر و پخشكنندهاش بود از حيث پخش كتابهايم وضعيت خوبی نداشتهام. بجز موارد خيلی معدودي يادم نميآيد كه به يک كتابفروشی رفته باشم و كتابهايم را آنجا ببينم. بهخصوص در مورد كتاب «
نقشی از رؤيا» (كتابی مصور و داستانگونه و غيرتحليلی و غيرپيچيده درباره فيلم محبوب چند نسل؛
اشکها و لبخندها) هنوز حيرتزدهام. حالا منتظرم ببينم وضعيت اين يكی چه میشود.
●●●●●●●●●●
کوچه به کوچه تا کوچهی سامدر نوجوانی - همانطوری که در مقدمهی کتاب هم نوشتهام - دوستدار نقدهای جمشيد اکرمی بودم که در مجلهی
فيلم و هنر میخواندم. بعدش شيفتهی نثر پرويز دوايی شدم. نقدهای اکرمی را هم بيشتر به خاطر نثر سادهشان دوست داشتم. نوشتههای پختهی کيومرث وجدانی را بعدها خواندم که او هم از خودنمايی دور بود. با نثرهای پيچيده و نامفهوم نمیتوانستم ارتباطی برقرار کنم. خواندن هر جمله دو بار و چند بار برای اين که بفهمم نويسنده چه گفته هميشه برايم عذابآور بوده. از کلمات و تعبيرهای تازه و ناآشنا در نوشتههای دوايی و اکرمی هم چيزهايی ياد گرفتم. احساس میکردم اين دو نفر، خواننده را با خود همراه میکنند و دستشان را میگيرند تا به درون دنيای خودشان و دنيای فيلم ببرند. اينها همراه خواننده میشوند اما مبهمنويسها قصد خودنمايی و تحقير خواننده را دارند؛ حتی اگر اين کارشان ناخودآگاه باشد. دوايی حسیتر مینوشت و اکرمی ژورناليستتر بود. اکرمی مرورهايی نوشت بر کارنامهی چند کارگردان و بازيگر ايرانی که برايم آموزنده بود. يک بار هم گزارشی نوشت بر يکی از دورههای جشنوارهی جهانی فيلم تهران که مضمون مشترکی در تعدادی از فيلمها پيدا کرده بود و اين نوع نگاه برايم تازگی داشت. اما نثر دوايی هميشه برايم نهايت پختگی و بهنوعی دستنيافتنی بوده، بدون اين که تلاشی در تقليد از او کرده باشم. به نظرم نثر هم - وقتی که ديگر شکل گرفت - مثل خط و قد و ريخت و صدای آدم است. میشود تغييرات جزئی در آن داد اما نمیشود بهکل عوضش کرد. تقليد محض از ديگران يا تلاش برای جور ديگر نوشتن، مثل عمل جراحی دماغ و لب و لپ و چروک صورت و رنگ کردن مو است که زود خودش را به رخ میکشد و اگر تغيير خیلی شديد باشد حسابی توی ذوق میزند و عدم اصالتش لو میرود.
خوشبختانه با اين که منتقدان مورد علاقهام را داشتم، اما زياد تحت تأثير سليقهی آنها نبودم. حتی گاهی مخالف نظرشان در مورد فيلمی بودم. مثلأ از دفاع پرويز دوايی از رضا موتوری سردرنمیآوردم. يا گاهی از دفاع بیقيدوشرط منتقدان از هيچکاک حرصم میگرفت و در دفتر يادداشتهايم مخالفخوانی میکردم.
در مورد نقدهای خارجی، آنچه يادم میآيد متنهای مبهم و بیمعنی بوده (بعضی از نقدهای ظاهرأ اريژينال هم مثل همينجور ترجمهها بودند). نمیگويم همهاش اينجوری بوده؛ کليت آنچه در ذهنم مانده چنين استنباطی است. حالا هم که گاهی از سر اتفاق يا بنا به ضرورتی برخی از آنها را مرور میکنم متوجه میشوم که بیخودی مرعوب میشدهام و فکر میکردم حرفهای مهمی در آنهاست که نمیفهميدهام. واقعأ بد ترجمه میشدند و بیمعنی بودند. شش کتاب انتشارات پنجاهویک که نخستين تلاش برنامهريزیشده و با هدف در زمينهی ترجمه اين گونه متنها بود، اغلب به خاطر ترجمه و نثر، کار را برای درک متن و راه يافتن به دنيای نويسنده دشوار میکردند. تأکيد میکنم که اينها استنباطهای مانده در ذهن، از خواندن کتابها در همان زمان و دوران دانشجويی است و حالا بهتازگی ننشستهام آنها را مرور کنم يا با اصل تطبيق بدهم. از ميان همهی نقدهای خارجی که خواندهام، با اين ترجمههای بد و خوب و متوسط، نثر و نگاه پالين کيل و جاناتان رزنبام و رابين وود بيشتر از همه در ذهنم مانده است. از اين ميان پالين کيل به خاطر جسارت و صراحت و تندوتيزیاش (چيزی که خودم اغلب ندارم) و رزنبام و وود به خاطر حضور خودشان در نوشتههایشان و زنده بودن نقدهایشان برايم خواندنیترند. در ترجمهها بهسختی میشود اصالت نثرها را از کار درآورد، اما نگاهها و رويکردها و شيوهها و شگردها را میشود. با اين حال هيچگاه سعی نکردهام مثل کس ديگری بنويسم. سعی کردهام امانتدار باشم. موقع نوشتن نقدی بر يک فيلم خارجی، اگر هم به نوشتههای منتقدان خارجی مراجعه کردهام که ببينم آنها چه میگويند، هر جا که لازم بوده نکتهای از آنها نقل کنم همراه با اسم نويسنده بوده. هيچ وقت تلاش نکردهام مثل کس ديگری بنويسم اما نثر دوايی و دانش و نگاه و رويکرد برخی منتقدان برايم غبطهبرانگيز بوده. از منتقدان همدورهی خودم و جوانترها اسمی نبردم چون میترسم اسباب سوءتفاهم شود و اسمی جا بيفتد و مکافات داشته باشم اما با اطمينان میگويم که با وجود هرجومرج بهخصوص ده سال اخير در زمينهی نقد، در سه دههی گذشته منتقدان خوشقلم و باذوق زياد داشتهايم.
به اقتضای حرفهام (ژورناليسم) مفهوم بودن و نکته داشتن نقدها و اين که بتواند از همان اول خواننده را تا آخر با خود بکشاند، برايم بسيار مهم است. و بعد اين که کسی که آن را خوانده، خواندنش را به ديگران توصيه کند. راستش حافظهی بهخاطر سپردن چيزهايی که میخوانم ندارم. خوبهايش در من رسوب میکند و جزو دانستههايم و جزو خودم میشود. بنابراين در مطالبم زياد از ديگران نقلقول نمیآورم، مگر به ضرورت. سعی نمیکنم آخرين کتابی که خواندهام مستقيمأ وارد اولين نوشتههايم شود يا بگردم و بالای هر مطلبی جملهای از کسی بياورم. اين کار را بهکل مذموم نمیدانم چون يک شگرد برای کشاندن خواننده به درون نوشته است، اما خيلی وقتها خودنمايانه است. دوستی را میشناسم که حتی کلمههايی را يادداشت میکرد تا يک جوری در جاهايی از نوشتهاش بگنجاند که مطالبش «سنگینتر» شود. بعضی از اين تمهيدها اقتضای جوانی است اما خودم در جوانی هم از اين کارها پرهيز میکردم. اينها به روحيه هم مربوط است. نمیخواهم کلمهای در مطلبی بپرانم و در حد همان يک کلمه متوقف بمانم.
گفتم که من در وهلهی اول ژورناليست هستم و بعد منتقد. در دوران حرفهایام همهجور کاری کردهام؛ از نمونهخوانی و خبرنگاری و گزارشنويسی و ويرايش تا مصاحبه و ترجمه و نقد و مقاله و سرمقاله و عکاسی و حتی صفحهبندی و حسابداری! ژورناليسم در ارتباط مستقيم با مخاطب انبوه است و با شاعری فرق دارد. من البته نوشتههای شخصی هم - که ربط چندانی به ژورناليسم ندارد - زياد نوشتهام، اما اينها مال زمانی است که فکر میکنم طول و عرض کارنامهام به حد کفايت رسيده بود و خواننده اسمم را بهجا میآورد؛ يعنی زمانی که حدود پانزده سال از شروع کارم میگذشت. خيلی وقتها با جوانهايی برخورد کردهام که از همان ابتدا با ضمير اول شخص مینويسند و نوشتههایشان پر از «به نظر من...» و «به عقيدهی من...» است. بعد هم بهسرعت میخواهند مطالب شخصی يا نوستالژيک بنويسند.
باز به جادهی فرعی زدم. به هر حال... اغلب نوشتههايم موقع نوشتهشدن شکل میگيرند. گاهی ايدهای مضمونی يا ساختاری برای مطلبی که میخواهم بنويسم دارم، برای ابتدا و وسط و انتهايش، اما خيلی چيزهايش موقع نوشتن خلق میشود. شکل و محتوای يک جمله، جمله بعدی را میسازد. استدلالها و صغراکبراچيدنها هم اغلب حاصل همين مرحله است. البته کليتش در ذهن وجود دارد اما شکل و جزييات و جملههايش مال اين مرحله است. جملههای خيلی طولانی را دوست ندارم. يعنی نوشتنش برايم دشوار است. درک و ارتباط خواننده با نوشته را در دستانداز میاندازد. هنر میخواهد جملههای طولانی نوشتن بهطوری که از اواسطش خواننده خطوربط آن را گم نکند. دوايی میتواند اينجوری بنويسد. اميد روحانی هم جملههای طولانی درخشانی دارد... به هر حال من سعی نمیکنم جور خاصی بنويسم؛ شروع میکنم به نوشتن، و خودش همينجوری میشود.
من اين راه را پلهپله پيمودهام. چون آدم متوسطی هستم. نبوغ ندارم. آدمی استثنايی نيستم. کودکی و نوجوانیام ديمی گذشت و از همان موقع نوشتههای اندرو ساريس و پالين کيل و رابين وود و نيچه پَر قنداقم نبود. راهنمايی نداشتم. همين يادداشتهای ابتدای کتاب که سياهمشقهای دورهی نوجوانی هستند نشان میدهند که چهقدر متنهای معمولی هستند. کوچه به کوچه آمدهام تا اينجا، و نيمی از عمرم را ساکن کوچهی سام بودهام. حاصل عمرم هم کموبيش، خوب و بد، همين است. ادعايی بابت آنها ندارم. نوشتههايم اندکی خواننده پيگير دارند که برخی تحسين میکنند و برخی ايراد میگيرند. حد و اندازه و جايگاه خودم را میدانم. بیخودی ادعا نمیکنم. بلندپروازیهايی فراتر از توانايیهايم ندارم. راضیام. چون قانعم. اين شايد از نگاهی، محدودنگری و ايراد تلقی شود. عيبی ندارد. بالاخره هر کسی عيب وايرادی دارد. بعضی هم - مثل من - چندتايش را دارند.

ای که از کوچه مجله ما میگذری*
احسان رضايی
مأخذ: هفتهنامه همشهری جوان، شماره 290، شنبه 20 آذر 1389
گلمکان شهری است ييلاقی در شمالغربی مشهد که بزرگترين شخصيتش در تمام طول تاريخ، سردبير عبوس، جدی و در عين حال دوستداشتنی ماهنامه «فيلم» بوده است. هوشنگ گلمکانی جز آن ظاهر عبوس و آن باطن نرم، نثر خاصی هم دارد که طبق آن چيزی که در مقدمه کتاب از کوچه سام میخوانيم، مصطفی مستور داستاننويس يکی از شيفتگان اين نثر است. اين شيفتگی باعث شده تا مستور به هوشنگ گلمکانی پيشنهاد بدهد مجموعه نوشتههايش را کتاب بکند و او هم که يک بار سر نظر دادن درباره داستانهای مستور، ديده رابطهشان به هم خورده است اين بار کار را جدی میگيرد و با مستور قرار اين کار را میگذارند و يک مجموعه پنج جلدی را طرح میريزند که فعلأ جلد اولش در آمده است و... اين از قصه کتاب اما محتوای کتاب.
جلد اول از کوچه سام به نقدهای گلمکانی بر فيلمهای ايرانی اختصاص دارد (نقدهای نوشتهشده بر فيلمهای خارجی قرار است جلد دوم را تشکيل بدهد.) اين نقدها بازه زمانی 40 سال سينمای ايران (از 1349 تا 1388) را شامل میشوند. بيشترشان قبلأ در مجله «فيلم» و تعدادی هم اين طرف و آن طرف کار شدهاند. حتی در ابتدای کتاب بخشی هست از نقدهايی که گلمکانی در جوانی نوشته و در هيچ مجلهای کار نشده بود و در واقع سياهمشقهای او به شمار میرود. همين دستهبندی مرتب و منظم کتاب يکی از ويژگیهای اصلی آن است. توی روزگاری که تب کتابسازی از هميشه بالاتر است، چنين کتابهايی واقعأ نوبر هستند؛ کتابی که وقت خواندنش حس میکنی برای توی مخاطب چه احترام فوقالعادهای قائل شدهاند و مثلأ بعد از هر نقد، يک «نگاه امروز» هم آمده که نقطه نظرات جديد گلمکانی يا ماجراهايی را هم که بعد از آن فيلم يا نقد اتفاق افتاده بشود خواند.
خلاصه که کتاب، کتاب خوب دلنشين و مفرحی است. مروری بر 40 سال سينمای ايران با دور تند، به قلم يکی از اهالی شهر گلمکان.
* برای اين که وزن شعر خراب نشود، «ل» مجله را با تشديد بايد خواند: ای که از کوچه مجل- له ما میگذری
بازتابی از زمانه
آرمين ابراهيمی
http://arminandramtin.blogfa.com
مأخذ: روزنامه شرق، 2 آبان 1389
نثر هوشنگ گلمكانی، طی 38 سال حضور جدی در مطبوعات سينمايی به مجموعهای قابل بازشناسی تبديل شده كه گرچه خواندن و هضم برداشتهای اوليهاش برای مخاطب دشوار نيست، اما موجوديت يافتن چنين نثری بيش از آنكه به نظر میآيد سخت خواهد بود. آثاری چنين، كه با مخاطبان انبوه سر و كار دارند و مهمتر از آن موفق شدهاند اين مخاطبان را كموبيش به شكل ثابت پای خود نگه دارند و دنبال خود بكشانند، تنها به ياری حضور نويسندهای تعادلگرا تداوم خواهند داشت. كه البته تعادلگرا اينجا معادلی است برای غيبتِ تعصبهای سفتوسختی كه راه را بر منطق و حقيقت هر موضوع میبندند، و وجودِ پررنگِ هوشی پيگير و غيرمنفعل كه تمام دغدغهاش كشف و كشف است. احتمالاً مخاطبان اين نوشته میتوانند با يک جستوجوی ساده در حافظهشان به اسم شاملو برسند كه از موسيقی مقامی ايران تا سينمای ايتاليا، از شعر و ترانه تا ادبيات داستانی قرن بيستم، و خلاصه در هنر و سياست و فرهنگ همواره در حال جستوجو بود و پشت تمام نوشتهها و سخنرانیهايش چهره جوانی مصمم و تشنه دانستن به چشم میخورد.
هوشنگ گلمكانی كه با سختكوشیاش در كشف همهچيز نه فقط به يكی از نويسندگان مطرح تاريخ نقد سينمايی تبديل شده، كه مجله فيلم را با سه دهه پابرجايی و دوام پيش برده. تا همين امروز هم، در زمانه نويسندگانی كه پشتِ خلق دو كتاب شدهاند فيلسوفان عاصی و گريزان از همه و آنها كه حس میكنند والدين سينمای جهاناند و بايد مثل يک معلم برايش خط مشی تعيين كنند، هوشنگ گلمكانی، به زعم نگارنده، يكی از معدود نويسندگانی است كه خالی از تعصب با جهان پيرامونش ارتباط برقرار میكند و محصول اين ارتباط را مكتوب و منطقی در اختيار ديگران میگذارد
ظاهر نثر او ساده است و جريان متنهايش روان، منتها از طريق همين ساختار، گاه مفاهيمی عميق را پيش میكشد، و بینياز از اغراق در بازیهای فرمی درونمتنی به كنكاش در ابعاد آن واكنشها دست میزند. گاه از نديدهماندهترين نقطه يک اثر، رشته مفاهيمی را بيرون میآورد و به بحثاش میگذارد كه هر كدامش میتواند مضمون يک مقاله پرحرف باشد. درنورديدن لايههای گوناگون هر سوژه، همزيستی دلالت و تشخيص ريشههای هر محور عناصر تقريباً پای ثابت نوشتههايش هستند. نوشتهای كه چنين مشخصاتی داشته باشد، طبعاً به الزام شفافيت سطرهايش، نمیتواند كلیگويی كند و به مبهمنويسی متوسل شود. اصولاً مداقه كردن در موضوع مورد نظر، و رو كردن زاويههای نوينی از نگاه به آن موضوع، جزء جدانشدنی وجود چنين متونی است. حالا اين موضوع میخواهد بررسی شاخصههای احيای فيلمفارسی و وضع اكران در سينمای امروز ايران باشد (مثل يادداشتهايی كه اخيراً بر «ازدواج در وقت اضافه» يا «پوپک و مشماشاالله» نوشت)، يا نقدی باشد ساختارشناسانه بر فيلمی چون «مزرعه شبدر» (مت ريوس). يكی از ويژگیهای برجسته نوشتههای او كه در طول سالها برای مخاطبانش به آينهای آشنا و قابل بازشناسی تبديل شده همين قوه چالشجويانه عقايدش است كه تمجيد و نقد را در هر حالت، بیتوجيه منطقی، برنمیتابد. اين میشود كه در نوشتههايش برش و بازتابی از زمانه و زندگی اجتماعی و فرهنگی مردمانش جلوه میكند. وقتی يک متن به جانمايه اثری نفوذ كند و آن اثر را به خاستگاهِ وقت زمانهاش ربط بدهد (فارغ از مثبت يا منفی بودن تاثير آن اثر) طبعاً بخش مهمی از ماهيت جامعه صاحب خاستگاه را نمايش داده. نوشتههای هوشنگ گلمكانی از اين جنبه نيز بااهميت و ماندنیاند، كه تنها به نقد و بررسی صرف بسنده نمیكنند و جايگاه مهمی برای اجتماع و مخاطب آن محصول در نظر میگيرند. به دنيايی كه قرار است آن خوراک (فيلم سينمايی، قطعه موسيقی، رمان ادبی و...) را مصرف كند نيز، در خلال آن نقد توجه میكنند كه همين، نخستين قدم برای آشتی دادن محصولات جامعه روشنفكری با مخاطبان عام و گريزان است. اين در نظر گرفتن جامعه در تمام مباحث و متون، حالا از انحنا يا به شكل مستقيم، معرف نويسندهایست كه پيش از هر چيز بايد اجتماعش را بشناسد و با بافتهای منتشر و پراكندهاش سر و كار داشته باشد؟ عنصری كه نبودنش در ميان نويسندگان امروز آفتی اساسی و درجه يک است. بارها از خود میپرسيم دليل كميابی نقدی كه در كنار معرفی دغدغهها و احساسات شخصی نويسندهاش جايگاهی میشود برای تكثير ادراک و گستردگی اندوختههای خواننده چيست؟ اين كدام نقطه دور از دسترس است كه حافظه تاريخی ما موفق به يافتن موارد متعددی از آن نمیشود؟ پاسخ، نه در نوع ارائه اين دو محور و تلفيق آنها در متنی يگانه، كه در ميزان اهميت آن دغدغهها و ارتباطشان با سوژه است. امروز كه صفحههای سينمايی مطبوعات را ورق میزنيد بيشتر اظهار نظرهای شخصی میجوييد كه راهبردی به اثر ندارند و، همان طور كه گفته شد، ربطی هم به سن و سال و تجربه نويسنده پيدا نمیكند. هستند نويسندگان توانايی چون «ايرج كريمی» و «مجيد اسلامی» كه اين همجواری لذتها و هراسهای شخصی با منطق فراگير تحليل در نوشتههايشان وجود دارد، اما متاسفانه در برشمردن نمونههای نزديک راه چندان بلندی نداريم. محدودند چنين نويسندگانی. تعدادشان كم است.
به روز بودن و در جريان بودن تنها با حضور خشک و خالی در بطن هر چيز ممكن نيست، چه بسيار كسانی كه حضور دارند و در جرياناند اما مخلوقات و محصولاتشان مشتری و خواهان ندارد و در نهايت جز اعلام وجودی گذرا تغييری در جامعه به وجود نمیآورند. در كنار حضور داشتن در محيط، توانايی موشكافی مسائل است كه از يک شخص نويسندهای آگاه میسازد. نويسندهای كه بتواند در هر موضوع وابسته به رشتهاش دست به شناخت و معرفی نكتههای تازه بزند. خوشبختانه نمونه چنين بهروز بودنی همچنان فعال و پويا مشغول نوشتن است و همچنان بر طبقههای گوناگون اين سينما تأثير میگذارد. در كارنامه هوشنگ گلمكانی از فيلم مستند میيابيد تا نوشتن كتابی چون «تنگنا» و ترجمه فيلمنامه (بدون در نظر گرفتن فعاليتهای ديگر مثل مصاحبه با ايرج دوستدار كه در آن به خارج از محدودههای بسته پرسشگر پا گذاشته و چالش ايجاد كرده). يكی از نخستين برخوردهای نگارنده با آثار او به ترجمهاش از فيلمنامه «پاريس- تگزاس» (ويم وندرس) برمیگردد، كه چون با عشق انجام شده بود پس از ديدن فيلم نيز همراهم ماند و بعد كه با طرح جلدی تازه در مجموعه «صد سال سينما، صد فيلمنامه» نشر «نی» چاپ شد نسخه جديدش به كتابخانهام پا گذاشت. «صد سال سينما، صد فيلمنامه»، مجموعهای كه تا نيمه، زير نظر او منتشر شد و خودش هم در آن مجموعه ترجمه كرد (مثل فيلمنامه «شب» ميكلآنجلو آنتونيونی و «سينما پاراديزو» جوزپه تورناتوره). امروز كه شما اين متن را میخوانيد او مشغول ترجمه كتابی است درباره فيلمساز محبوبش «سام پكينپا» و برمیآيد كه كتابی باشد مفصل كه زمانی چنين زياد صرف ترجمهاش شده.
از كوچه سام بخش نخست مجموعهای است تحت عنوان «يادگار عمر» كه همان طور كه از اسمش میآيد، ماحصل يک عمر فعاليت هوشنگ گلمكانی است. دفتر نخست نقدهای او بر فيلمهای ايرانی است، بيش از 400 صفحه. دفتر دوم شامل گزيده نقدهايش بر فيلمهای خارجی است. سومين دفتر يادداشتهای او درباره ديگران است كه احتمالاً به دليل پراكندگی محل چاپشان نسبت به باقی نوشتهها قابل توجه خواهد بود. دفتر چهارم گزيده مقالهها و يادداشتهای اوست، و دفتر پنجم مختص يادها و خاطرههاست كه يقيناً بوی نوستالژی دارند. اين حجم گسترده، نتيجه پربار يک تن است. تعجبی ندارد كه اين متون، در برابر زمان غدار دوام آوردهاند و آنقدر كارآمد هستند كه در مجموعهای مفصل منتشر شوند. برخي از آنها را شايد ديگر نتوانيد در منبع اصلیشان پيدا كنيد. از كوچه سام به بزمی میماند كه تمام آن نوشتهها را يكجا در خودش جمع كرده. از نقد او بر «تاراج» ايرج قادری تا نوشتهاش در مورد «شارلاتان». در اين كتاب نقد مفصل 43 فيلم ايرانی وجود دارد كه برخی از آنها از اين قرار هستند:
دايیجان ناپلئون (ناصر تقوايی)، دو زن (تهمينه ميلانی)، درخت گلابی (داريوش مهرجويی)، سرب (مسعود كيميايی)، زندگی و ديگر هيچ (عباس كيارستمی)، پرده آخر (واروژ كريممسيحی)، طعم گيلاس (كيارستمی)، به نام پدر (ابراهيم حاتمیكيا)، قصههای مجيد (پوراحمد)، ده (كيارستمی)، تهران انار ندارد (مسعود بخشی) و...
در كنار اين نقدها، بخشی انضمامی هست كه «نگاه امروز» نويسنده نقدهای بالا را درباره آن فيلمها نشان میدهد و البته مربوط است به همان وجوه چالشطلبی كه در ابتدا ذكر كرديم. وجوهی كه شايد فقط در نويسندگان پيدا كنيد كه بیاعتنايی به مخاطبشان را برنمیتابند و جز به بازتاب تمام حقيقت خود راضی نمیشوند. نويسندگانی كه در جامعه، بیتوفيری بين محفلهای روشنفكری و مردم عادی، هوادار و مخاطب دارند. از كوچه سام بخش كوچكی است از انديشههای كسی كه يكی از همين نويسندگان است. بیهيچ تعارفی.
گذاری بر سی سال و اندی تجربه سينمايی
شاهين شجریکهن
http://filmbin.blogfa.com
كتاب جديد هوشنگ گلمكانی منتشر شد و بايد بگويم بسيار بهتر از آن چيزی است كه در ابتدا تصور میشد. جلد اول اين مجموعه پنج جلدی كه از كوچه سام نام دارد شامل نقدهای او درباره فيلمهای ايرانی است كه انتشارات رسش آن را منتشر كرده است. ساختار اين كتاب يک ويژگی مهم دارد: اينكه گلمكانی به جمعآوری و تدوين يک كشكول از نوشتههای قبلیاش بسنده نكرده و با اضافه كردن بخشهايی با عنوان «نگاه امروز» به نوعی نقدهای قديمیاش را بهروز كرده و ديدگاه كنونیاش را به آنها افزوده است. به اين ترتيب متنها احيا شدهاند و جنبهای پويا و زنده يافتهاند.
سياق كلی كتاب اينگونه است كه نويسنده سراغ نقدها و نوشتههای قديمیاش رفته، آنها را از سی سال پيش تا امروز جمعآوری كرده و در يک قالب يکپارچه ريخته است. (اين كاری است كه خيلیها كردهاند و نوعی بازيافت مطلب محسوب میشود. يعنی طرف يكبار نوشتهاش را در مطبوعات چاپ كرده، روی سايت يا وبلاگش گذاشته يا در قالب برنامهای راديويی اجرا كرده و حالا مجموعه آن نوشتهها يا شعرها يا طرحها يا كاريكاتورها را جمع میكند و به عنوان كتاب به بازار میفرستد. يکجورهايی میتوان به اين كار گفت كتابسازی. چون هيچ فايدهای برای هيچكسی ندارد، جز احتمالاً خود نويسنده كه با اين كار هم پولی مضاعف درمیآورد و هم بدون نوشتن مطلبی جديد نامش را مطرح كرده است.) در ابتدا فكر میكردم كتاب از كوچه سام هم علیالقاعده بايد يكی از همين كشكولهای «حاصل عمر» باشد، گيرم چند پله باكيفيتتر و بهخاطر امضای معتبری كه پايش هست چند آب شستهتر. اما با نخستين تورق جلد اول دستگيرم شد كه اين كتاب از جنس ديگری است و نويسنده برايش فكر كرده و سليقه به خرج داده. گلمكانی همه نقدهايش را انتخاب نكرده و معيارش برای انتخاب اين گزيده هم كيفيت و شهرت فيلم، كارگردان و نقد بوده است. تكملههايی كه با عنوان «نگاه امروز» به هر نوشته اضافه شده، اصلیترين عامل جذابيت كتاب است. در اين تكملهها با نظر امروز نويسنده آشنا میشويم و میفهميم كه اكنون و پس از سی سال از زمانی كه نقدها در ورسيون اوليه نوشته شدند، ديدگاه نويسنده چه تغييراتی كرده. آيا فيلمی كه در آن زمان تحويل گرفته نشده، اكنون با چرخش نويسنده و تغيير عقيدهاش فيلمی خوب معرفی میشود كه در زمان خودش به درستی درک نشده؟ میدانيد كه منتقدان سينمايی معروفند به اينكه گاهی اشتباهات مهلک میكنند و ارزيابیشان از فيلمها با تأثير تاريخی آنها تعارض دارد. تكملههايی كه بر نقدهای اين كتاب نوشته شده موارد جالبی از اين خصيصه تاريخی منتقدان هستند.
از كوچه سام كتابی خواندنی و جذاب است كه به چند دليل خواندنش را توصيه میكنم: نخست بهخاطر موجود دوستداشتنی و دانشمندی كه اسمش روی جلد حک شده: هوشنگ گلمكانی، يكی از كاربلدترين منتقدان سينمای ايران و روشنفكری كه تقريباً در سی سال گذشته هيچ مطلب مزخرفی ننوشته و آنچه نوشته ارزش خواندن و بازخواندن دارد. دوم بهخاطر گذاری كه با اين كتاب بر سی سال و اندی تجربه سينمايی در ايران میتوان داشت. اينكه فيلمهای مشهور اين سينما در زمان اكرانشان با چه واكنشهايی روبهرو بودهاند و حالا چه عقيدهای درباره آنها وجود دارد. دليل سوم انسجام و مايههای جذاب و خواندنی كتاب است كه آن را به يک تجربه رمانخوانی نزديک میكند. دلايل ديگری هم وجود دارد كه چون عمومی نيستند از ذكر آنها میگذرم. مثلاً منتقدان جوان و علاقهمندان به نوشتن و نقد فيلم میتوانند با مطالعه مطالب يكی از اثرگذارترين منتقدان تاريخ سينمای ايران تكنيکها و شيوههای تحليل، نقد و نگارش درباره سينما را بياموزند. خوانندگان هميشگی مجله «فيلم» هم میتوانند كتاب را با اين انگيزه بخرند كه مجموعهای از مطالب قديمی و جديد سردبير مجله محبوبشان را در آرشيو داشته باشند و پابهپای اين كتاب، مروری كنند بر سه دهه نقد فيلم و 28 سال مجله «فيلم».
برای خريد از كوچه سام چند راه وجود دارد: میتوانيد با مراكز پخش اين كتاب در تهران تماس بگيريد يا از طريق دفتر مجله «فيلم» ارسال كتاب را درخواست كنيد يا در كتابفروشیهای معتبر دنبالش بگرديد. پيشبينی شخصیام اين است كه «از كوچه سام» كتاب ناياب و پرطرفداری خواهد شد كه اگر امروز نخريدش فردا بهسختی در دسترس خواهد بود. و چند نكته ديگر...
1. شماره تلفن مراكز پخش اين است: گزيده 66492962 و گسترش فرهنگ و مطالعات 88660834
2. دوستانی كه میخواهند كتاب را با امضای نويسنده داشته باشند میتوانند در همين وبلاگ تمايلشان را اعلام كنند تا ترتيبش را بدهم. البته هنوز هيچ قولی از نويسنده نگرفتهام، ولی خدا بزرگ است و گلمكانی مهربان!
3. در يكی از برنامههای راديويی «باشگاه تعطيلات» در آذرماه مفصل به اين كتاب خواهيم پرداخت و احتمالاً نويسنده هم در برنامه حضور خواهد داشت. «باشگاه تعطيلات» با اجرای احسان رضايی، شاهين شرافتی و نگارنده روزهای پنجشنبه از 9 تا 11 صبح از راديو جوان پخش میشود و سردبيرش امير اصانلو است. در اين برنامه هر هفته پيشنهادهايی در زمينه موسيقی، ادبيات و سينما ارائه میشود كه از كوچه سام يكی از پيشنهادهای آذر 89 خواهد بود. متأسفم كه زمان دقيق اين آيتم را هنوز نمیدانم، وگرنه میگفتم.
4. جلدهای بعدی از كوچه سام شامل نقد فيلمهای خارجی، نوشتههايی درباره اشخاص، يادداشتها و خاطرات خواهد بود. اگر اشتباه نكرده باشم.
يادگار عمر آقای نويسنده
عقيل قيومی
http://aghilgh.blogfa.com
چهل سال موانست با قلم، چهل سال خيره شدن به کاغذهايی سفيد که قرار است از افکار و دغدغههای مردی که خالصانه به سينما عشق میورزد، بارور شوند و اکنون قرار است ثمره اين معاشقهی چهل ساله در کتابی مستطاب با عنوان از کوچه سام رخ بنمايد. بیترديد هر يک از ما سينمادوستان به نوعی نسبتی با درخت تنومند و ديرپای مجلهی فیلم داشتهایم و هريک میتوانیم به بایگانی ذهنیمان رجوع كنیم تا دریابیم كه چه هنگام و در چه حال و هوایی نخستین محصول نوشتاری هوشنگ گلمكانی را خواندهایم و بعد از آن شیفتهی شیرینی، كشش و سادگی نثر محترمش شدهایم؛ نثری كه بر آن است تا مفاهیمی گاه پیچیده را هم با لحن و زبانی ساده بیان كند، نثری كه به فراخور احوالات نویسندهاش گاه تلخ مینماید، گاه طناز. دو سال از این چهلسال به نوشتن مطالبی گذشته كه نویسنده برای دل خودش و در دفترچهی شخصیاش یه یادگار گذاشته و ظاهرا نخستینبار از طریق همین كتاب از آنها رونمایی خواهد شد و اكنون فرصت مغتنمیست برای ما دوستداران سینما و ادبیات سینمایی كه سیر تحول نوشتاری ایشان را از نخستین تمرینهای نویسندگی تا سالهای حرفهاینویسی و استادی رصد كنیم و احتمالا به نتایج شگفتی برسیم كه بهویژه برای انبوهی از افرادی كه در سالهای اخیر میل به نوشتن در باب سینما و شتاب در چاپ نوشتههاشان دارند، میتواند رهگشا باشد. راستی شما یادتان میآید عنوان نخستین مطلبی كه از آقای گلمكانی خواندید، چه بود؟ چندساله بودید؟ حال و روزتان چهگونه بود؟! این كتابیست كه احتمالا خیلی از مقالاتش برای ما خوانندگاناش و نویسندهاش به یك اندازه نوستالژیك خواهد بود. نكتهی جالب این است كه نویسنده پینوشتهایی تازه و امروزی را بر هریك از مقالات قدیمیاش افزوده است كه قصهای جداگانه دارد و شاید بر آن است تا اندیشههای پیشیناش را به محك زمان بزند و قضاوت را برعهدهی خوانندگانش بگذارد. در پایان باید دریغ بخوریم بر حذف چندتایی از نوشتههای استاد كه تنها جرمشان در روزگار كنونی نام یك كارگردان است كه در شرایط سیاسی این روزهای ایران به «نامش را نبر» تبدیل شده است ولی این نام بخشی از تاریخ سینمای این دیار است. حذف كردن او چارهی كار نیست.
از کوچه سام
سايت هزار کتاب
http://www.1000ketab.com
در وانفسای کمبود کتابهای منتشرشده در عرصهی نقد و نقدنویسی، انتشار مجموعه مقالات و نقدهای سینمایی یکی از قدیمیترین و شناختهشدهترین منتقدهای ایرانی در دو جلد میتواند اتفاق فرخندهای محسوب شود.
جلد اول کتاب از کوچهی سام شامل نقدهای هوشنگ گلمکانیست بر فیلمهای ایرانی طی 38 سال حضور مستمرش در عرصهی مطبوعات سینمایی. او مدتی قبل توانست جایزهی برترین منتقد دههی اخیر سینمای ایران را از آن خود کند و هماکنون بهعنوان سردبیر مجلهی فیلم مشغول بهکار است. این کتاب بهتازگی از سوی نشر رسش روانهی بازار کتاب شده است.
مقدمهای از مصطفی مستور، که بهنوعی بانی انتشار این کتاب بوده، با عنوان بیستودو سال بعد به علاوهی نوشتهای خاطرهانگیز و خواندنی از گلمکانی با عنوان یادگار عمر، مجموعه مقالات آغازین کتاب را تشکیل داده و در ادامه نقدنوشتههای نویسنده بر فیلمهایی چون طغرل، تاراج، عقابها، سرب، پردهی آخر، بودن یا نبودن، درخت گلابی، طعم گیلاس، داییجان ناپلئون، بهنام پدر، قصههای مجید، دعوت، تهران انار ندارد و... بهچشم میخورد.
قابل ذکر است جلد دوم کتاب شامل نقد و بررسی فیلمهای خارجی و... بهزودی از سوی همین انتشارات منتشر خواهد شد.
عبور از کوچه سام
سيدرضا صائمی
http://ssaemi.blogfa.com
چند روز پیش که به کوچه سام و دفتر مجله فیلم رفته بودم این افتخار را پیدا کردم تا از هوشنگ گلمکانی عزیز آخرین کتابش را هدیه بگیرم. ازکوچه سام دفتر اول از یک مجموعه ۵ جلدی است که به نقد فیلمهای ایرانی اختصاص دارد که توسط هوشنگ گلمکانی از سال ۵۱ تا ۸۸ نوشته است. البته گزیدهای از آنها که چهلواندی فیلم میشود. مطالعه این کتاب را به همه علاقمندان و دوستداران جدی سینما و نقدنویسی توصیه میکنم. خواندن این کتاب هم بر دانش سینمایی خواننده میافزاید و هم او را با ساختار یک نقد خوب و حرفهای آشنا میکند. اگر میخواهید منتقد خوبی شوید یا از خواندن نقد فیلم لذت ببرید حتما از کوچه سام عبور کنید. نوشتههای هوشنگ گلمکانی عین شخصیت خود اوست عمیق و لطیف. وی بیستوهفت سال از عمر حرفهایاش را در همین کوچه و در طبقههای چهارم و پنجم ساختمان شماره ۱۲ گذرانده است و این کتاب، محصول فکری و قلمی او در این کوچه است. لذت خواندن آن را از دست ندهید.
ور متعادل آقای نويسنده
امير قادری
http://www.caffecinema.com
مأخذ: ماهنامه 24، شماره دوازدهم، دی 1389
1- با هوشنگ گلمکانی و مجله فیلم، هر چیزی میتواند به «یادگار عمر» تبدیل شود. یعنی همان عبارتی که در روی جلد خیلی خوب طراحی شده این کتاب، هم روی یکی از تابلوها نوشته شده. رمزش را هیچ وقت درنیاوردم. نفهمیدم نکتهاش چیست. ولی هیچ چیز به اندازه ردیف شمارههای ماهنامه فیلم و ورقزدن یکی از شمارههایش آدم را یاد گذر عمر نمیاندازد. هر چیز به محض تماس با مکتب ماهنامه فیلم، تبدیل به آرشیو میشود. به یادگاری از یک دوران. به خاطرهای از یک گذشته. حالا با هر اعتبار و حسرتی که شاملاش میشود. این کتاب مجموعه نقدهای هوشنگ گلمکانی هم همین طور. این نوشته، درباره این مجموعه نقدها هم همین طور. نوشتهای نه فقط در رابطه با این کتاب و این نوشتهها، که درباره رابطهی پر از احساسات متناقضام با یکی از مهمترین آدمهای زندگیام در طول این ده سال. و البته بیشتر.
2- نوشتن نقد به نظرم هیچ وقت نقطهقوت اساسی هوشنگ گلمکانی نبوده است. این کتاب درباره مجموعه نقدها بر فیلمهای فارسیاش است و جلد بعد درباره مجموعه نقدهایش بر فیلمهای فرنگی و بعدیها هم که شامل مصاحبه و گزارش و یادداشت. اما هر کسی را با بهترین کاری که میتواند انجام بدهد باید سنجید، و هوشنگ گلمکانی، سردبیر شاهکاری است. این را فکر نمیکنم هیچ جور کتابی بتواند نشان دهد. گلمکانی را سلیقه و دانش و تجربه و پشتکارش در مقام سردبیر، گلمکانی کرده است. از همان سالهای کودکی و نوجوانی، از نُهسالگی به بعد که خواندن ماهنامه فیلم را شروع کردم، بیشتر از این که دلام بخواهد گلمکانی نویسنده را ببینم، دوست داشتم روزی روزگاری هوشنگ گلمکانی سردبیر را از نزدیک ملاقات کنم. او نشریهای را سردبیری کرد که در طول سیسال، چه در مطالب درجه یکاش، چه متوسط، چه معمولی، و چه حتی بد؛ یک خط غیر قابل خواندن وجود ندارد. همه چیز روشن و واضح و ویرایش شده به نفع مخاطب. سالهای بعد اگر سعی کردم روشن و قابل خواندن بنویسم، تحت تاثیر مجله فیلم خواندنام بود. هیچ کس به اندازه او نمیداند کدام مطلب خوب نوشته شده و نویسنده استعداد نوشتن دارد یا نه. مطلب خوب را هوشنگ گلمکانی روی هوا میزند. اغلب سردبیرهای مطبوعات ما این روزها در بهترین حالت، اگر تنها به فکر پر کردن صفحههای مجلهشان نباشند، موضوعمحورند. بر اساس اتفاقها و چهرههای روز، صفحههای نشریهشان را پر میکنند. گلمکانی، از معدود آدمهایی است که فرق مطلب خوب و بد را میفهمد. وقتی هم به اضطرار مطلب معمولی یا حتی بد چاپ میکند، خودش بهتر از هر داوری میداند که دارد چه کار میکند. از گلمکانی سردبیر، وقتی فقط خواننده مجلهاش بودم، یاد گرفتم که چطور میشود شیرین و رسا نوشت. که میشود از دریچه چشم مخاطب هر مطلبی را دنبال کرد. این که مخاطبهای مجله بارها گفتهاند از سر تا ته مطالب را میخوانند، از خبر و گزارش و نقد و از این قبیل؛ یک دلیلاش همین است.
3- گفتم که هوشنگ گلمکانی، منتقد محبوبام نبود. یکیاش به این دلیل که به نظرم هیچ وقت مسیر تازهای در نوشتن نگشود. به باورهای قدیمی نویسندگان چپ (منظورم به لحاظ سیاسی نیست) این سرزمین باور داشت و ادامه داد. الگوی دیگری البته نداشتیم، اما او هم الگوی تازهای نیافرید. پس گلمکانی منتقد در نوشتههایش همان خطکشی میان سینمای تجاری و هنری را ادامه داد. همان برخورد با ستاره، با کلیشه، با گیشه، با هنر عامهپسند. همان ارزشهای همیشگی که چندان همبستگی با مفهوم فردیت نداشت. و در عین حال سیستم نمیشناخت و نمیساخت. نه ستاره و نه سیستم. همان نگاه مرسوم به نقد هنری: استوار بر این دیدگاه که این یعنی این. که طرف آنچه را که ناماش را باطن گذاشتهبودند، در برابر ظاهر گرفتن. که طرف پسند جمع و توده را گرفتن، تا «سلیقه» فرد. که تعصب را به شکل دیگری باز تولید کردن. که شکل هر چیز، از جمله شکل و مدل و نشانه و طبقه آگاهی را، جای آگاهی واقعی گذاشتن. گذشته را به لحظه و آینده برتری دادن. که خارج از جریان را در هر شرایطی به جریان ترجیح دادن. که اصالت ذاتی برای «نه» قائل شدن. (منظورم طبعا این نیست که نباید نه گفت یا هیچ وقت نباید خارج از جریان بود.) همان طبقه ساختن. همان تفکیک کردن. همان کمبود درونی را به مسئولیت و تعهد بیرونی تبدیل کردن. اینها البته توصیف اغلب نوشتهها و آثار هنری تاریخ معاصر این مملکت است. (توصیف نوشتهها، و اغلب نه مسیری که آقایان و خانمها در زندگی واقعیشان میپیمودند). این شد که گلمکانی منتقد مورد علاقهام نبود، چون جز همان شیرین و روان و واضح نوشتن، تاثیر چندانی بر آن مسیر همیشگی نقد فیلم نگذاشت و در مواردی دنبالهرو همان نگاه قدیمی شد. اما آنچه سبب نجاتو تفاوت نسبیاش شد، این بود که همه آن ایدهها و انتظارات و افکار را تا حد و اندازهای دنبال کرد. آنچه اینجا هم نجاتاش داد، باز همان کلمه مرکزی زندگیاش بود: تعادل. این شد که به عنوان منتقد فیلم، کمتر گرفتار عوارض این نگاه شد. که از ده کیارستمی هم، نه به ادا، خوشاش آمد. (نقدش را در همین کتاب بخوانید.) همین شد که مجله فیلم هم، با همکاری مسعود مهرابی و عباس یاری، بر عکس نشریههای حاصل فکر و کار هم دورهایهایشان در گذشته متوقف نماند. و به حیاتاش ادامه داد. همین است که شاید این دو جلد اول مجموعه نوشتههای هوشنگ گلمکانی، از آن جا که نتیجه همین نگاه، (گیرم به شکل متعادلاش!) هستند، بخش مورد علاقهام از میان کارهای او نیست.
4- این از این. اما باز از جمله کارهایی که هوشنگ گلمکانی در انجاماش بهترین است، مقاله نوشتن است. نوشتن به عنوان کار یک نویسنده. باز با چاشنی اندوه و حسرت و غم گذشته و یار. گفتم که گلمکانی وقت خواندن نقدهایش، معمولا منتقد محبوبام نبوده. اما خط به خط خیلی از یادداشتهایش را از بَرم. مقاله مفصل شماره 100اش که زیر و زبرم کرد. آنرا وقتی نوشت که همسنوسال این روزهای من بود. اما اینقدر پر از خاطره و حسرت و غم بود که انگار یک پیرمرد آن را نوشته. با کولهباری از رنج و غم سالیان دور. که مدت زیادی از زندگیاش باقی نمانده. همان دوران یادم هست گزارشی نوشته بود از پشت صحنه بانوی مهرجویی و در آن سن و سال سیوچند سالگی، افسوس دانشجوی جوانی را خورده بود که در ابتدای راه است و او هم که در سراشیب زندگی! حیرتانگیز بود. انگار که مثل بنجامین باتن عزیز ما، با سن بالا داشت جوان میشد و این همه غم و حسرت و نگرانی، حاصل عمری که از گذر معکوس بزرگسالی به جوانی پشت سر گذاشته بود. هوشنگ گلمکانی احساساتی، نوشتههای احساساتی و نوستالژیک را دوست داشت و در این مسیر خودش تبدیل شد به نویسنده تعدادی از بهترین و دلپذیرترین و موثرترین و احساساتیترین یادداشتها و مقالههای نوستالژیک تاریخ مطبوعات این مملکت. در این زمینه بود که باز هوادار حسابیاش بودم و هستم. موقع نوشتن این مقالههای خاطرهبازانه بود که سردبیر و نویسنده محبوبمن خوشبختانه آن«تعادل» همیشگی را فراموش میکرد. که به سیم آخر میزد. در همین کتاب، آن چند نقدی که بر خلاف همیشه از حالت تعادل خارج شده، از جمله نقد مربوط به سرب مسعود کیمیایی و درخت گلابی داریوش مهرجویی در همین کتاب، به یاد ماندنیترینهایند. حداقل این که برای من از بسیاری از دیگر نقدهایش به یاد ماندنیترند. (هر چند که در بخش «نگاه امروز» به این مطالب، حواساش بوده تا یادآوری کند موقع نوشتناین جور نقدها زیادی احساساتی شده، یا این طور نوشته شدنشان دلیلی، مثل درج در یک پرونده تحلیلی داشته است!) این کتاب مجموعه مقالههایش چه وقت درمیآید که دربارهاش بنویسم؟ این بار نه با احساسات متناقض... که فقط با عشق؟
5- درآمدن این کتاب، مثل همیشه با وسواس و خواندنی، ثابت میکند که نویسندهاش همچنان در دنیای کلمات زندگی میکند. که آنچه قرار است از عمر و زندگی و حاصلاش باقی بماند، در همین دنیای کلمات اسیر شدهاند. و مگر درباره همه ما این طور نیست؟ رابطه همکاری ده سالهام با گلمکانی، البته به همین سادگی و شفافیت کلمات ویرایش شده ماهنامه فیلم نبوده. رابطهای بوده متناقض، در حال تاب خوردن میان دو نوع زندگی. میان دوپارهوجود شخصی که هم نویسنده این نقدهای متعادل است و هم آن مقالههای احساساتی. لحظههای بسیار دلخواهی داشتهایم و دوام دهسالهاش اما به این دلیل بوده که همیشه انتظار داشتهام این احساس خوب، به نفع انتشار شماره تازه مجله از بین برود. طبعا شما نمیتوانید همه چیز را فدای کارتان کنید و انتظار یک رابطه واقعی را داشته باشید. اما این کتاب ثابت میکند که پیمان اصلی با کلمات بسته شده. رابطه واقعی این جاست. «یادگار عمر» این جاست.
6- این وسط و در میانه این رابطه ده ساله، یک واکنش هوشنگ گلمکانی از حد انتظاری هم که داشتم فراتر بود. وقتی نه فقط فیلم آخر بهرام بیضایی را دوست نداشتم، که تفکر حاکم بر آن را مخرب میدانستم. پس نه درباره شخص، که درباره آن محصول نوشتم. که نمونهکامل و مشخصی بود از همان دیدگاهی که چند پاراگراف قبل دربارهاش حرف زدیم. و هوشنگ گلمکانی یادداشتی نوشت و از این که احتمالأ کمک کرده به ورود افرادی به این عرصه که حالا این طور مینویسند ابراز شرم کرد. گفتم که این فراتر از انتظارم بود. من خوب نوشته بودم یا بد، ربطی به او نداشت. پس بهاش گفتم که یک روز در این باره مینویسم. که نوشتم. اما این را هم هیچ وقت یادم نمیرود که وقتی سال 1379 مقالههایم را زدم زیر بغلام؛ مقالههایی درباره رابطه بین دلپیرو و پکینپا، و آن «کرین کولاک»ای که اتفاقأ برای فیلم قبلی بیضایی نوشتم (که دوستاش دارم)، و کلمه «عمرأ» در نقد پدرخوانده کوپولا، تماماش را چاپ کرد. این دیگر هوشنگ گلمکانی منتقد نبود. همان سردبیر و نویسندهای بود که دوستاش داشتم. از معدود دفعاتی که توی عمرش باز تعادل را کنار گذاشت و البته که بعدا ندامتنامه نوشت. اما کار از کار گذشته بود. آن نیمه نامتعادل احساساتی کار خودش را کرده بود. در این چند ساله بارها پس از اغلب موضعگیریها و خیلی از تصمیمها و نوشتههایم، هوشنگ گلمکانی پیشبینی سقوطام را کرده. گفته که این دیگر آن اشتباه آخر است. اما خب متاسفانه من هنوز اینجا هستم. قدردان و همراه. همیشه طرف هوشنگ گلمکانی. سردبیر و نویسنده مورد علاقهام. ور متعادل آقای نقدنویس هم باید این را، من را، تحمل کند. همان طور که در تمام این سالها، آن ور دیگر وجود آقای نویسنده را تحمل کرده است.
يکجا عبوس، يکجا مطبوع
پرويز نوری
pnourifilm@yahoo.com
مأخذ: ماهنامه 24، شماره دوازدهم، دی 1389
روشن، متين و صديق است. هوشنگجان (گلمکانی) را میگويم. نوشتههايش هم همين گونه است. يادم نمیآيد از کی او را میشناسم. اما از طريق مجلهی فيلماش بود که با هم نزديک شديم. گفتن از خلقياتش اندکی سخت است. گاهی چنان گرفته و تو خودش است که نمیشود باهاش دو کلمه حرف زد. يک وقتهايی هم کمی سر حال است (ازش که میپرسم «حالت چطوره؟» با خندهی زهرآلودی پاسخ میدهد: «خوب خوب!») و همين است روحيهاش. اين «خوب خوب» را بدجوری میگويد که آدم حس میکند نه زياد هم! اما با نقدهايش - و تلقیاش نسبت به سينما - از لحاظ سليقهای ممکن است چندان با هم توافقی نداشته باشيم (او مثلأ از يک بوس کوچولو تعريف میکند و کل فيلمهای بهمن فرمانآرا و من بدم میآيد) و با وجود اين، خوب مینويسد و تحليل میکند. ساده و خوشفهم (و باز مثلأ نقد دوندهاش عالی است). و خلاصه، کتابی که از نقدهايش درآمده، در کنار ديدگاه امروزش، دلچسب و خواندنی است. مثل خودش است، يک جاهايی عبوس است و يک جاهايی مطبوع.
كلمات، كاغذها و تلفنها
احسان خوشبخت
http://notesoncinematograph.blogspot.com
مأخذ: ماهنامه 24، شماره دوازدهم، دی 1389
اگر رفتاری حرفهای با او داشته باشيد، رفتاری حرفهای از او خواهيد ديد و در اين حال بسيار دشوار است كه نتوانيد از كار كردن با او لذت ببريد. او با وجود راهنمايی و دادن سرنخها، هرگز نمیگويد بايد چطور بنويسيد و يا چه بنويسيد. هيچ پيشنهادی در دفترش با «نه» روبرو نمیشود، مگر دلايل كافی برای رد آن وجود داشته باشد. حالا كه فكر میكنم میبينم در تمام ده سال گذشته هرگز نه طرحی را از من رد كرد و نه مقالهای را چاپنشده گذاشت. بنا به تجربههای شخصی در دههی گذشته، او از يک پسربچه دبيرستانی، در آغاز راهی طولانی، همانقدر با روی باز استقبال میكند كه از دكتر هوشنگ كاووسی.
جمعبندی علايق سينمايی او دشوار است، شايد به اين خاطر كه بيشتر از تعيين خطكشیها به دنبال چيزهای تازه است، نه فقط در سينما، بلكه در موسيقی و سفر هم. ديدگاههای اجتماعی و اومانيستی او هميشه با زبانی سرراست در نوشتههايش ظاهر میشوند. بيشتر اين نوشتهها معمولاً مقدمه هم ندارند، و از همان كلمه اول «شروع شدهاند»، مثل ريوبراوو كه نمای اول فيلم، اولين نمای داستان هم هست و چيزی در آن ميان تلف نشده است. در گذر زمان بهتر و بهتر نوشته كه يكی از نمونههای متأخرش مقاله سانسور در همين مجله 24 بود، نه فقط بهترين مقاله مجموعه بلكه بیتعارفترين و پراگماتيکترين آنها (اگرچه پراگماتيزمی درباره يک موقعيت غيرممكن!) ديدگاههای سينمايیاش خوشبينانهتر از خود اويند، از آن دسته آدمهايی است كه فيلمها آرامشان میكند. او قصد كمک كردن دارد. بهتر شدن خواسته اوست، اتفاقی كه درباره بيشتر آدمها (كه شامل من نيز میشود) هرگز نمیافتد و دوست دارند با سرعت از آنچه نمیپسنددند گذر كنند. او در بيشتر موارد تأسف از «بدی» يک فيلم را جايگزين خشم از آن میكند. در نوشتههای او، حتی درباره آنچه نپسنديده، هميشه نگاهی از تمام زوايای ممكن وجود دارد، و بعد از آن تلاشی برای دادن دلگرمی، دادن يک امتياز مثبت به خالقان اثر در يكی از اين زوايا.
هميشه از ساعت فلان به بعد، و خدا میداند تا كی، او را پشت ميز و تكيه زده بر صندلیاش پيدا خواهيد كرد، و هميشه غرق در كلمات، صفحات پريشان، عكسهای روی ميز، كتابهای علامتگذاری و نگرانیهای تمام نشدنی. با وجود این با حوصله و ادب تمام تلفنهايی كه زنجيروار به طرفش هجوم میآورند و مهمانان ناخوانده را جواب میدهد. كليشههای زيادی درباره او وجود دارد، مثل «سردبير بداخلاق فيلم» يا «همو كه هميشه حرف خودش را میزند»، اما چند ديدار – و حتی يک ديدار– برای پی بردن به بیمعنايی اين حرفها كافی است. تا جايی كه من فهميدهام، تنها واقعيتهای مسلم درباره او اين است كه سبيل دارد و مو ندارد.
عاشق محافظهکار کوچهی سام
جواد طوسی
مأخذ: ماهنامه 24، شماره دوازدهم، دی 1389
شروع آشنايی دورادورم با هوشنگ گلمکانی از طريق نوشتهها و گفتوگوهايش در مجلهی ستاره سينما بود که در دورهای بيشتر اختصاص به تئاتر داشت. او صادقانه اين تجربيات اوليهی خودش را به عنوان يک جوان شهرستانی به تهران آمده (با همهی دغدغههای فردی و اجتماعیاش) لو میداد.
گذشت و گذشت تا او به همراه مسعود مهرابی و عباس ياری سنگ بنای اولين مجلهی سينمايی بعد از انقلاب را گذاشتند و متعاقب يادداشتهايی که برای صفحهی نقد خوانندگان میفرستادم، در سال 1363 از من دعوت به همکاری شد. اين همکاری قطعنظر از يک وقفهی سهچهار سالهی توأم با دلخوری که نگاه بيش از حد دموکراتيک گلمکانی عامل اصلیاش بود، تاکنون ادامه داشته است.
با آن که در طول زندگیام آدم رفيقبازی بودهام، ولی آنطور که بايد اين رفاقت را با هوشنگ گلمکانی حس و تجربه نکردهام. شايد اين بدشانسی من بوده که (بهويژه در حريم کوچهی سام) چهرهی خشک و عبوس و ديسيپلين انعطافناپذير او نصيبم شده است. هيچگاه در طول اين مدت در اتاق کار گلمکانی راحت نبودهام و با آن که در طول اين سالها، که هردویمان پا به سن گذاشتهايم، مرا در مراجعات محدودم دعوت به نشستن کرده و برايم چای آورده، ولی احساس میکنم که بايد زود شاخ را بکشم و زياد موی دماغش نشوم. بله، چندين بار پا داده و با هم بيليارد بازی کردهايم و اينجا و آنجا که يکی از دوستان و همکاران عدهای را به صرف شام در منزل خود و يا ناهار در بيرون دعوت کرده، يکديگر را ديدهايم و گفتهايم و خنديدهايم، ولی «رفيق ناب» نشدهايم. بيشتر صحبتهای تلفنی گاهوبیگاهمان کوتاه و تلگرافی بوده و اگر احيانأ اين صحبت به درازا کشيده يا سوژه مسعود کيميايی بوده که استيضاحشدنم از سوی هوشنگ را به دنبال داشته يا راجع به برخی مسائل حقوقی بوده و يا انتقادات هرازگاه من از سياستهای مجله و محافظهکاریهای بيش از حد او و دو حلقهی ديگر اين جمع خللناپذير را شامل شده است. راستش توقعام از کسی که آنطور عاشقانه دربارهی تنگنا و سرب مینويسد، بيش از اين رفع کتیهاست.
هوشنگ گلمکانی نثر صميمانه و بیتکلف و دلنشينی دارد و صراحت لهجهاش در مورد بعضی فيلمها و فيلمسازان ستودنی است اما شخصأ نمیتوانم با بخشی از سلايق و متر و معيارهايش در حوزهی سينما و جامعهشناسی کنار بيايم. نمونههايش را در همين مجموعه مطالب از کوچه سام میتوان ديد. مثلأ او بيگانه بيا را بهتر از فيلم قيصر میداند يا مرثيهی امير نادری را با نگاهی امروزی و بدون شرايط تاريخی و اجتماعی دورانش ارزيابی میکند و آن را اثری کهنه و آشفته و سردرگم میداند يا در مطلبی که کلی گويی از سرورويش میبارد پنبهی فيلم سلطان و سازندهاش را میزند و هيچ نکته ارزشمندی در آن نمیبيند ولی متقابلأ فيلمی در اندازههای سوپراستار را بيش از حد بها میدهد.
من و هوشنگ با هم يک فصل مشترک داريم و آن بزرگشدنمان در محيط نظامی به لحاظ ارتشیبودن پدرانمان است اما میبينيد که نگاهمان نسبت به جامعه و آدمها و موجوديت و ذات سينما کموبيش تفاوت دارد. او گاهی اوقات با شوخی و جدی مرا به لحاظ اين دوز بالای اجتماعینگری و دلواپس «جامعهی ملتهب و پُرتناقض»بودن زير اخيه میکشد. شايد بخش قابل توجهی از اين موضعگيری به لحاظ انطباق خودجوش او با ابزار رسانهای جديد و تکنولوژی نرمافزاری و همگامی با دنيای مدرن باشد که اين نوع نگاه سماجتآميز به اصول و آرمان و عقيده را اصلأ برنمیتابد. اما با همهی اين تضادهای درونی و بيرونی، هوشنگ گلمکانی يک آدم حرفهای در کار خود و يک منتقد تأثيرگذار در طول 32 سال اخير بوده است. ريشههای اين تشخص و اعتبار را بايد در عشق بیشائبهی او به «سينما» جستوجو کرد و اين عشق مشترک و مشروع چه بهانهی خوبی است برای همکلامی، تحملپذيری، تفاهم و... يکرنگی.
حاصل عمر
کسرا مقصودی
مأخذ: ماهنامه مهرنامه، شماره 9، اسفند 1389
انگشتشمارند منتقدانی که خوانندگانی هميشگی داشته باشند. اين نهايت خوشبختی منتقد است که بداند هر وقت نوشتهای از او منتشر میشود خوانندگانی هستند که آن را با اشتياق میخوانند و جملههايی از اين نوشته را بهياد میسپارند و بعدتر که درباره آن فيلم سخنی به ميان میآيد، آن جملهها و ایبسا استدلال اصلی آن نقد را به عنوان دليلی بر خوب بودن يا خوب نبودن فيلم به زبان میآورند. چگونه میشود مطمئن بود که نويسنده/ منتقدی صرفأ از سر علاقه به سينماست که مینويسد و نوشتن دربارهی سينما را پلهای برای ترقیهای احتمالی نمیداند؟ يکی از مطمئنترين راهها گذشت زمان است تا معلوم شود منتقد «دولت مستعجل» است يا نه. بخت با هوشنگ گلمکانی يار بوده که در بيستسال عمر ماهنامهی فيلم خوانندگانی پيدا کرده که بهاندازهی خودش حرفهای هستند و با مجلهای که سردبيریاش به عهده اوست انس گرفتهاند؛ آنقدر که گاهی از نوشتههای او درباره فيلمسازهای محبوبشان میرنجند و زبان به اعتراض باز میکنند. اين هم از نهايت خوشبختی هر منتقدیست که نوشتههايش برای خوانندگان مهم باشد.
جلد اول از کوچه سام که «نقد فيلمهای ايرانی»ست، بزنگاه نقدهای اوست بهقولی. مسأله اين است که به عنوان سردبير يکی از مهمترين نشريات سينمايی ظاهرأ چارهای ندارد غير از اين که مصلحتانديشی کند و دربارهی بعضی فيلمها ننويسد و به عنوان منتقد ظاهرأ وظيفهی خود میداند که اگر از فيلمی خوشش آمده خوبیهايش را بنويسد و اگر فيلمی را دوست نداشته بگويد که چرا فيلم خوبی نيست. نقدهای کوتاه و ريويوهايی که در بخش «سياهمشقها» آمده و حاصل سالهای دور محسوب میشود، بيش از همه نشانه تلاشیست در جهت خلاصهنويسی و البته کشف قابليتهای احتمالی فيلمها. اما نقدهای حرفهای گلمکانی دقيقأ از ابتدای راهاندازی مجلهی فيلم شروع شدهاند. دوسه نقد مختصری را که محصول کار در نشريهی «جهانگرد» و «تهراناکونوميست» هستند در واقع بايد مقدمهای برای نقدهای بعدی محسوب کرد.
اولين نقدهای دورهی مجلهی فيلم، البته بيش از آن که نقدهای قابل توجهی باشند، گزارشی هستند از وضعيت نهچندان خوشايند فيلمسازی در نخستين سالهای دههی 1360. مثلأ میشود تاراج را مثال زد که فيلم نمونهای آن سالهاست و البته سرشار از کليشههايی که نقد گلمکانی به يکايک آنها میپردازد. مهمترين نکتهی آن فيلم (و شايد بخشی از جذابيتاش)، کلهی طاس جمشيد آريا بود که در فيلمهای ديگر او هم تکرار شد. گلمکانی مینويسد که چرا بايد او صاحب کلهای طاس باشد و به اين نتيجه میرسد که اين هم کليشهای ديگر است و شخصيت «زينال بندری» صرفأ از محدودهی تيپسازی فراتر نمیرود. همين طور است نقدی که دربارهی عقابها نوشته و بعد توضيح اين که فيلمهای ساموئل خاچيکيان اساسأ منطقی ايرانی ندارند و به خاطر علاقهی او به فيلمهای خارجی شبيه آن فيلمها از کار درمیآيند. و به اين میرسد که عقابها فيلم بدیست، حتی اگر در مقايسه با فيلمهای بدتر از خودش فيلم بهتری باشد.
اما يکی از مشهورترين نوشتههای گلمکانی نقدیست که دربارهی سرب نوشت و برای چاپ آن را به هفتهنامهی «سروش» سپرد. (آيا چاپ اين نوشته با سياستهای مجلهی فيلم هماهنگ نبود؟) اين نقدیست عاشقانه دربارهی فيلمی که به زعم منتقد داستانی عاشقانه دارد و خب، شيوهای که در نوشتن اين نقد به کار گرفت، بيش از آن که مبتنی بر عقل باشد مبتنی بر قلب بود. و از آنجا که بر اين باور بود که کيميايی اين فيلم را با قلباش ساخته، چارهای غير اين برای خودش نمیديد. خود او گفته هر فيلم اصول خودش را بنا میکند و ظاهرأ هيچ منتقدی هم تضمين نداده که اگر از يک فيلم خوشش آمد، حتمأ بايد از فيلمهای بعدی کارگرداناش هم خوشش بيايد. اين است که مثلأ وقتی دربارهی سلطان (يکی ديگر از ستايششدهترين فيلمهای کيميايی در دهه 1370) نقد مینويسد، کوتاه است و همهی اين نوشته هم به نوعی دربارهی بیحوصلگی کارگردانیست که به نظرش حتی ديگر مثل خيلی از فيلمهايش حوصلهی حرف زدن ندارد و به جای گفتن حرفها، فقط کدهايی را در فيلماش میگنجاند که تماشاگر ممکن است از معنا و مفهوم بسياری از آنها سر درنياورد.
نقطه مقابل کيميايی، شايد نقدهايی باشد که گلمکانی دربارهی فيلمهای کيارستمی نوشته است. برای خوانندهای که شايد پیگير نقدهای او نبوده و گلمکانی را مثلأ با کتابی که دربارهی تنگنای امير نادری نوشته شناخته، درک اين نکته که او سخت شيفته فيلمهای کيارستمی و علاقهمند جدی شيوه نگاه او به سينماست، کمی عجيب به نظر میرسد. آرامشی که نقطهی ثقل عمدهی فيلمهای کيارستمیست سخت به مذاق منتقد خوش آمده و همه چيز فيلمهای او به نظرش آنقدر کامل هست که چندين و چند بار دربارهی اين فيلمها تعبيرهايی مثل شاهکار و بینظير را به کار ببرد. اما صرفأ آرامش فيلمهای کيارستمی نيست که او را مجذوب کرده، احتمالأ تجربهگری فيلمهای او هم هست؛ اين که هر فيلم او دنيای تازهای را میسازد و از تماشاگرانش میخواهد که اصول و قواعد اين دنيای تازه را بپذيرند و بعد دربارهاش نظر بدهند. برای منتقد خوب هيچ چيز به اندازه سينما اهميت ندارد و چنين منتقدی تنها به اين فکر میکند که کاش فيلمهای بعدی کارگردانی که فيلم تازهاش خوب و ديدنی از آب درآمده، به همين خوبی باشد.
اين کتاب هر چند همهی نقد فيلمهای ايرانی گلمکانی نيست (به دلايلی آشکار) اما خبر از سليقهی منتقدی می دهد که سیسال است سردبيری يکی از مهمترين نشريههای سينمايی را هم بهعهده دارد. منتقد بودن و سردبير بودن وقتی همزمان بشوند، حفظ تعادل آسان نيست، اما گلمکانی از پس اين تعادل به خوبی برآمده است.
مثل سينما...
مهرزاد دانش
http://mehrzaddanesh.persianblog.irمأخذ: ماهنامه همشهری کتاب، شماره 8، اسفند 1389از کوچه سام کتابی است شامل مجموعه نقدها و یادداشتهای سینمایی هوشنگ گلمکانی روی فیلمهای ایرانی از سال 1349 تا پارسال (جلد اولش مربوط به آثار ایرانی است. قرار است موضوع جلدهای بعدی فیلمهای خارجی، درباره دیگران، گزیده مقالات و خاطرات باشند). این کتاب به پیشنهاد مصطفی مستور، داستاننویس نامی که خود از علاقهمندان به گلمکانی است صورت گرفته و نام کتاب هم اشاره دارد به مکان نقشهای ساختمان
ماهنامه فیلم که بیشترین نوشتههای سینمایی گلمکانی از آنجا شکل گرفته است. از این دست کتابها البته در ادبیات سینمایی ما کمسابقه نیست و بودهاند منتقدانی که به عناوین گوناگون، گزیدهای از نقدها و مطالبشان را در قالب کتاب گردآوری کردهاند. اما در عین اعتبار برخی از کتابهای مشابه قبلی، اثر گلمکانی «چیز» دیگری است. این عبارت «چیز» البته چندان متناسب با متنی رسمی نیست، اما به نظر میرسد در رابطه با گلمکانی و نوشتههایش (و خیلی امور دوستداشتنی دیگر) گویای بسیاری از ناگفتههایی باشد که در قالب واژگان متداول نمیگنجند.
بخش مهمی از جذابیت کتاب قطعا مربوط به شخصیت خود نویسنده است. کمتر کسی است که با هوشنگ گلمکانی مراودهای هرچند کوتاهمدت داشته باشد و از صمیمیت و بیغل و غشیاش لذت نبرده باشد. این صمیمیت صد البته به معنای ولنگاری و یخلیگری نیست. برعکس؛ آنها که از نزدیک با او کار کردهاند میدانند که چه آدم جدی و پیگیر و حتی متعصبی در اصول حرفهای مطبوعاتی و سینمایی است و اگر کمی پا را از این محدوده کج بگذاری با سگرمههای درهم او روبهرو خواهی شد. بیخود نیست که در فرازونشیبهای پُرنوسان سه دهه گذشته، او در کنار دو همکار قدیمیاش، مسعود مهرابی و عباس یاری، ماهنامهای سینمایی را که اینک دیگر شمایلش فراتر از یک نشریه معمولی مینماید اداره کرده است بی آنکه به رغم توفانهای گاه هولناک پیرامونی، گرد و خاکی بر رویش بنشیند. جدا از این مدیریت مداوم مثالزدنی (آن هم در جامعهای که شراکتهایش عمری کوتاهمدت دارند و سودهای آنی فردی بر منافع دیرپای جمعی معمولا چیرگی دارد)، گلمکانی به اعتبار منتقد بودنش هم باز یک پرسونای ویژه دارد. در بین منتقدان همنسل او، کمتر کسی را میتوان پیدا که همچنان کنشمندانه به دنبال بحث نقد فیلم باشد (اغلب این منتقدان هنوز محصور در تعلقات سینمایی سیچهل سال قبلشان هستند و انگار اظهارنظر در باب سینمای روز ایران یا جهان دیگر کسر شأنشان است) و با این که در اداره مجله سرش شلوغ است و خود را حتی درباره برخی از جزئیات هم مسئول میداند تا سروسامانش دهد، باز هم کمتر شمارهای از
مجله فیلم است که نقدی یا یادداشتی از او درج نشده باشد.
کتاب
از کوچه سام این فرصت را در اختیار سینمادوستان قرار میدهد تا این ویژگیها را در طول دورهای نزدیک به چهلسال مرور کند. این چهلسال البته دیگر منحصر به موقعیت فردی گلمکانی نیست. با کتاب او در واقع جدا از شخصیت و نوشتههای یک منتقد فیلم، دورانی چهلساله را در فراگردهای اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی دنبال میکنیم. هر یک از نوشتههای او در این کتاب، حالوهوایی مقتضی با زمانهاش را دارد که حالا در بازخوانیاش میتوان نقبی گذرا زد بر تحولاتی که در این مدت بر سر بسیاری از شئون و ساحتهای مختلف آمده است؛ یک سند اجتماعی بیواسطه. این نکته بهویژه آنجا آشکارتر میشود که گلمکانی در اقدامی خلاقانه، بخشی به نام نگاه امروز را در پایان هر یک از یادداشتهای دیروزش آورده است و با بازنگری بر دیدگاههای قبلیاش نکات جدیدی را که گاه مخالف با نگرشهای پیشین است مطرح کرده است.به عنوان مثال او در بازخوانی نقدی که برای فیلم
زندهباد...( خسرو سینایی، 1359) نوشته است چنین آورده که:« این نقد در دورانی نوشته شد که به شوخی میگفتند حتی اگر بخواهی سوار تاکسی بشوی، راننده اول موضع سیاسیات را میپرسد و بعد نشانیای را که میخواهی بروی.» و یا در نگاه امروزش به فیلم و نقد
خونبارش باز تأکید کرده است:« این نقد هم مثل نقد
زندهباد... در همان سالهای ملتهب و سیاستزده نوشته شده و این امر علاوه بر محتوا، در لحن آن هم پیدا است.» اکنون که آن نقدها را مطالعه میکنیم و آن فیلمها را به یاد میآوریم، شمایلی فراتر از یک گستره سینمایی برایمان تداعی میشود و خاطره اقتضائات زمانه و روحیات اجتماعی دورانی سرنوشتساز مقابل دیدگانمان شکل میگیرند.
گلمکانی در این کتاب چند عنصر را در بحث نقدنویسی به یادمان میآورد که در بطن و متن نوشتههای چهلسالهاش جلوهگری میکند. یکی از آنها سادهنویسی است. بسیاری از منتقدها، به هر نیت و انگیزهای (که گاه تراوش بیواسطه بینش و دانششان است و گاه اظهارفضلی متظاهرانه و خودبزرگ پندارانه) مطالبشان آکنده از عبارات دشوار و دیرفهم است و حتی گاه متنی که قرار است نقد فیلم باشد تبدیل به مکتوبی فلسفی و عرفانی میشود. اما محال است در آثار گلمکانی حتی یکبار به چنین فضایی بربخورید. تکتک جملات او قابل فهمند و سرراست و مستقیم به همان نکتهای اشاره دارند که ظاهر الفاظ نیز نشان میدهند؛ بدون هیچ ویراژ و قیراژ و قر و اطواری. این بدان معنا نیست که نوشتههای گلمکانی فاقد عمقند که اتفاقأ برعکس پر از ارجاعات اجتماعی و فرهنگی در کنار اشارات سینمایی هستند. اما تفاضلنمایی جایی در این نوشتهها ندارد و حتی گاه میتوان اشاراتی را دید که در مخالفت با این جور ادبیات به کار رفتهاند. این خود درسی بزرگ برای همه کسانی است که میخواهند به حرفه نقدنویسی بپردازند. قطعأ در مواردی هدف مطلب و ساختار اثری که قرار است تحلیل شود گاه ایجاب میکند که از ادبیات تخصصی رشتهها و معارفی خاص بهره ببریم، اما یک نقد فیلم «بما هو نقد فیلم» حتی الامکان لازم است از اصطلاحات سخت و دیرفهم بهدور باشد و صرفا اصطلاحات سینمایی تئوریک و یا فنی در آن به چشم آید.
نکته دیگردر آثار گلمکانی، همان صمیمیتی است که در آغاز این یادداشت هم در مورد شخصیت خودش یادآور شدیم. نقدهای گلمکانی علاوه بر این که از تکلف بیانی و گفتاری منزه هستند، از قالبهای نقدنویسی کلیشهای هم فاصله دارند و وقتی آنها را میخوانیم احساس فاصلهمندی بین خود و منتقد را چندان نداریم.گاهی این موضع در نوشتههای احساساتیتر و شخصیتر او نمودی بارز دارند (مثل مطلبی که بر
سرب کیمیایی در سال 1368 در
مجله سروش نوشت و البته خودش هم در نگاه امروزش این احساساتیبودن را قابل نقد میداند) اما این کمفاصلهگی در سایر نوشتههایش هم جاری است. مثلا وقتی برای فیلمی تحسینشده در جشنوارهها مانند
نارونی (سعید ابراهیمیفر) میخواهد دیدگاه منفیاش را مطرح کند خیلی راحت از همین پارادوکس تحسینهای خارجیها برای فیلم شروع میکند:« خب حالا تکلیف ما چیست؟ تکلیف آنهایی که
نارونی را فیلم خوبی نمیدانند و آن را دوست ندارند، در برابر موفقیتها و تحسینهای جهانی فیلم؟...اظهار ندامت کنیم و اعلام کنیم که سرانجام ابرهای تیره و تار کجفهمی به همت منتقدان و جشنوارههای جهانی از مقابل چشمان خفته ما کنار رفت و خورشید واقعیت پدیدار شد یا همچنان مثل بچههای سرتق و یکدنده بگوییم مرغ یک پا دارد؟» جوابی که گلمکانی برای این تضاد میدهد بسیار جالب و خواندنی است و برای تعلیق هم که شده به آن اشاره نمیکنم تا اگر سینمادوستی هنوز آن را نخوانده کنجکاو شود و برود بخواند؛ اما نکته اساسی در همین بیشیلهپیلگیای است که در مواضع نویسنده دیده میشود.
این خصوصیت ، صفت دیگری را در خود میپروراند که عبارت از صداقت و انصاف است. منتقدان زیادی را سراغ داریم که از فیلمی خوششان نیامده و به رسم جو زمانه تظاهر به خوشآمد میکنند و بالعکس، و نیز نویسندگان فراوانی را میشناسیم که از نقد فیلم چماقی میسازند برای طرح عقدهها و عقیدههای غیرسینمایی و شخصیشان. اما در آثار گلمکانی خبری از این روال ناخجسته نیست. او در صفحه 413 کتاب در نگاه امروزی که به مطلبش درباره
سوپراستار تهمینه میلانی نگاشته است چنین میگوید: « من نقد مینویسم، برای انتقام نیامدهام» همین انگاره است که نقدهای گلمکانی را تا حد زیادی متمایز جلوه میدهد. اصلا افزودن بخش نگاه امروز به نقدهای گذشته، تا حد خیلی زیادی نشان از همین روحیه دارد. بسیاری از ما از روی خودخواهی و به عبارت بهتر از روی ترس از این که مبادا متهمان کنند به تذبذب و سسترأیی و غیره، اگر نظری را درباره فیلمی دهیم و بعدا پی ببریم که میشد نظر دیگری راجع به آن ابراز داشت، هرگز به روی مبارک نمیآوریم و تا ابد مردوار پای حرفمان میایستیم ولو اینکه در دل موضع دیگری داشته باشیم. قطعأ نقطه مقابل این وضعیت هم پسندیده نیست و برخی هم هستند که گویی هیچ ثبات رأیی ندارند و به تناسب مصالح روزگار هربار به رنگی درمیآیند و افاضاتی متفاوت ابراز میدارند. آثار گلمکانی نه تعصب دسته نخست را دارد و نه بوقلمونصفتی دسته دوم را. او در قسمت نگاه امروز به راحتی خود و نوشتههای دیروزش را نقد میکند و با این که در اغلب موارد در کلیت نگاهش به فیلمها تغییر موضع نداده است، ولی منصفانه آنچه را که حالا در نقدهای قبلیاش به نظرش نادرست میآید، مطرح میکند؛ حتی اگر احتمال این باشد که نمای نقطه نظر در فصلی از فیلم نه چندان مطرح
اشباح مرحوم رضا میرلوحی شگردی سنتشکنانه باشد که نویسنده در زمان نمایش فیلم آن را درک نکرده بود و اشتباه تکنیکیاش دانسته بود.
صمیمیت و انصاف و سادگی و فرزند زمانه بودن و ...را شاید بگویید ویژگیهایی اخلاقی و انسانی است و ربط چندانی به مقوله سینما ندارد. اما نکته اساسی اینجا است که اتفاقأ قالب نقدهای گلمکانی یکی از خواندنیترین و پرمایهترین ادبیات سینمایی در این حیطه است. برخی از منتقدان در نوشتههایشان بسیار تکنیکی هستند. خشک و بیروح و عصاقورتداده. میتوان کلی مطلب از نوشتههایشان آموخت و یاد گرفت ولی خبری از لذت بردن از نوشتههایشان نیست. از سوی دیگر برخی هم فقط حسی مینویسند و کمتر خبری از بررسی میزانسن و روایت و پیرنگ و دکوپاژ و زاویه دوربین و ضرباهنگ تدوین و غیره در نقدهایشان است. مطالعه نوشتههای این دوستان بعضأ لذتبخش است، اما خب نمیتوان نام تحلیل فیلم به روی کارشان نهاد. نقدهای گلمکانی در مرزی بینابین این دو موقعیت قرار دارد. ترکیب دلپذیری که بین این دو فرم در آثار او برقرار میشود شکل تصنعی هم ندارد که مثلأ در یک پاراگراف فنی بنویسد و در پاراگراف دیگر ذوقی. این توازن به شکلی ارگانیکی در تاروپود کلماتش جای گرفته است. نمونه دیگر خلاقیت در کارهای او الگویی است که با عناوین «نگاه خطاپوش، نگاه سختگیرانه، نگاه واقعبینانه» پیکرهای سهبخشی یافته است و از سال 1376 در برخی نقدهایش شکل گرفت؛ یک جور تحلیل منشوری و چندزاویهای که مانع از تکقطبی انگاری در فرایند تحلیل میشد.
نه... نشد. هنوز نتوانستهام به عمق آن «چیز» برسم. چه در سنین نوجوانی که
ماهنامه فیلم با محوریت نقدهای گلمکانی روح تشنهمان را سیراب میکرد و چه حالا که در آستانه میانسالی، در کسوت نویسندهای از بین منتقدان مجله ، گاه بی آن که حرفی برای گفتن داشته باشم، در دفتر کارش مینشینم تا از حضورش بهره ببرم (گو این که منتقد خوشنویس ما آنقدر کمحرف است که در ترکیب با کمتوانی ذاتی بنده در حرف زدن، اغلب سکوت در این همنشینیها حاکم میشود!)، در تبیین راز جذابیت نوشتههای کسی که 25-26 سال است نقدهایش را میخوانم و از آنها لذت میبرم (ولو این که دیدگاهش نسبت به خوب یا بد بودن فیلمی مغایر نظرم باشد) درماندهام و گمان میکنم به هرچه اشاره میکنم باز نکاتی ناگفته باقی مانده است. درست مثل یک فیلم خوب که هر چه در موردش مثبت بنویسی باز هم ریشه کلمههایت به عمق خاک هنرش نمیرسد. مثل سینما...
از کوچهی سام: دریچهی گفتگوی بیپایان
پوريا ذوالفقاریمأخذ: روزنامه شرق، شماره 1186، چهارشنبه 27 بهمن 1389
اول: پرسشخواندن نقدهای سينمايی قديمی چه سودی دارد؟ تصور كنيد فيلمی چند سال يا چند دهه پيش ساخته شده، در زمان خود مورد تحليل قرار گرفته و به عنوان يک اثر خوب يا بد به تاريخ پيوسته است. البته میتوان امروز مطلبی دربارهی آن فيلم نوشت و نگاهی متفاوت به آن انداخت اما خواندن نقدی نوشته شده بر آن فيلم در همان سالهای ساخت و نمايشش به چه كار میآيد؟
اين سوالی بود كه همواره هنگام برخورد با كتابهايی شامل مجموعه نقدهای سينمايی يک يا چند نويسندهی ايرانی يا خارجی در ذهنم نقش میبست و هر بار بیاعتنا و با ترديد از كنار كتابها (و سوالهايم!) میگذشتم. تا اينكه كتاب
از كوچهی سام در برگيرندهی مجموعه نقدهای سينمايی هوشنگ گلمكانی توجهم را به خود جلب كرد.(همينجا بگويم كه طراحی جلد خلاقانهی كتاب در اين جلب توجه نقش بهسزايی داشت. كاری متفاوت و جذاب از استاد ابراهيم حقيقی).
خب، اين بار غلبه بر ترديدها كار آسانی نبود. اولاً كتاب طيف وسيعی از فيلمهای سالهای دور و نزديک سينمای ايران را در بر میگرفت. تنوع فيلمهای انتخابشده هم جذاب و حتی كمی عجيب بود (معمولاً كتابهای اينچنينی بيشتر به فيلمهای هنری و بهقول معروف «دشوارياب» میپردازند اما در فهرست اين كتاب میشد نقد فيلمهايی چون
افعی و
شارلاتان و .. را نيز يافت.) نويسندهی آن هم منتقد كهنهكار و صاحبسبكی بود كه برای بسياری از علاقهمندان حتی كمتر پیگير سينما، شمايل كامل يک منتقد جدی فيلم به حساب میآيد و نامش با نشريهای قديمی و خاطرهساز برای چند نسل دلبسته و دلسوختهی سينما گره خورده است (لازم است نام آن را بياورم؟! همان ماهنامهای كه دفترش در خيابان حافظ جنوبی است. كوچهی سام!) اينها دلايلی كافی بود كه ديگر نخواهم يا نتوانم بگذارم و بگذرم.
دوم: در جستوجوی پاسخ كتاب با يادداشتی از مصطفی مستور آغاز میشود. رماننويس صاحبنامی كه بعد از خواندن نوشتهاش در میيابيم او پيشنهاد جمعآوری و چاپ نقدها و مقالهها را به نويسنده داده است و بعد هم مقدمهای میخوانيم به قلم آشنای هوشنگ گلمكانی. او علت مصممشدن به چاپ مجموعه نوشتههايش را اينگونه توضيح میدهد كه میخواسته «حاصل عمر را در كشكولی» بريزد. (تا اينجا من هنوز جواب پرسش ابتدايی را نگرفتهام: چرا بايد نقدهای قديمی را خواند؟)
قسمت بعدی كتاب با عنوان «سياهمشقها» يادداشتهای روزهای نوجوانی نويسنده را در بر میگيرد. شايد برای شما هم جالب و كمی هم عجيب باشد اگر بدانيد منتقد كهنهكار امروز ما از نوجوانی برای دل خود در دفتری نقد فيلم مینوشته، به آنها امتياز میداده و در پايان هر سال هم ده فيلم برتر ايرانی و خارجی را به ترتيب امتيازها انتخاب میكرده است!
فارغ از هر تعريف و تمجيدی بايد گفت كه نكتهی جالب توجه در قسمت «سياهمشقها»ی كتاب، پختگی نوشتهها – كه با در نظر گرفتن سن نويسنده، گاه حالتی غبطهبرانگيز پيدا میكند - و عشقی سرشار به سينماست كه از سطر سطر نوشتهها میجوشد. (پيشنهاد میكنم نقد فيلمهای
قيصر،
درشكهچی،
رگبار و
بلوچ را - كه اين دوتای آخر محصول هجدهسالگی نويسنده است – با دقت بيشتری بخوانيد.)
سوم: ...و سرانجام پاسخ آن پرسش ابتدايیبعد از قسمت «سياهمشقها» با نقد فيلم
طغرل سيامک یاسمی بخش اصلی كتاب آغاز میشود (منظور از بخش اصلی، قسمتی است كه نقدهای چاپشده را شامل میشود كه حجم عمدهی كتاب را نيز در بر میگيرد وگرنه همين نقد
طغرل را هم، نويسنده در هجدهسالگی نوشته است.) بعد از خواندن تعدادی از نوشتههای اين بخش، نه به پاسخ سوال بلكه به غلط بودن آن پی میبرم! اصلاً قرار نيست هنگام مطالعهی كتابهای اينچنينی – كه زياد هم نيستند - نقد چند فيلم را بخوانيم و خلاص! باور كنيد حتی ضرورتی هم ندارد تمام فيلمهايی را كه نقدشان در كتاب آمده، ديده باشيم. دستكم دربارهی كتاب
از كوچهی سام بايد گفت كه نقدها و نوشتهها، در زمان خود هرچه بودهاند، اكنون در كنار هم دريچهای ساختهاند گشوده به تاريخ چهار دههی سينمای ايران.
نقد فيلمهای
سرب،
گروهبان و
سلطان شايد هر يک در زمان انتشارشان، برخورد منتقدی بوده با اين آثار. اما در گذر سالها، وقتی كنار هم خوانده میشوند، روايتی میسازند گرم و زنده از تغيير تدريجی برخورد كيمیايی با آدمهای زمانهاش در هر دوره. نقد فيلم
طغرل، امروز - دستكم برای نسل بعد از انقلاب – فرصتی است برای پیبردن به مشخصات فيلمهای گنج قارونی دهههای چهل و پنجاه سینمای ایران. يا مثلاً نقد فيلم
نارونی سعيد ابراهيمیفر، بعد از بيستسال فراتر از يک نوشتهی سينمايی، سندی میشود از سياستهای فرهنگی حاكم بر سينما در روزگاری نهچندان دور؛ سياستهايی كه در شكل دادن گرايش كارگردانان به سمت گونهای خاص از فيلمسازی، نقشی تأملبرانگيز داشتند. در پايان هر نقد نيز يادداشتی با عنوان «نگاه امروز» اضافه شده كه نظر امروز نويسنده است نسبت به فيلم و پيش از آن نسبت به خودش و برخوردی كه در زمان نگارش آن نقد، با فيلم داشته است. «حاصل عمر در يك كشكول» توصيف فروتنانهای است برای
از كوچهی سام. اين كتاب توصيفی ديگر میطلبد.
چهارم: گفتوگوی مداومی از جنس سينماهوشنگ گلمكانی در يكی از نوشتههای كتاب، نقد فيلم را «گفتگوی منتقد با فيلم» میخواند. با تعميم اين توصيف به كل كتاب، میتوان
از كوچهی سام را گفتوگوی طولانی و دلچسب نويسنده خواند با فيلمها و فيلمسازان، با خوانندگان ديروز و امروز و ... با خودش! (نويسنده در چند قسمت، بهويژه در «نگاه امروز»ها خود را نيز به چالش میكشد. مثل اعتراف به احساساتی بودن نقدش بر فيلم
سرب يا ترديد نسبت به مثبت يا منفی بودن نگاه امروزش به فيلم
اشباح).
اما دليل آنكه اين گفتوگو را از جنس سينما میدانم تنها محتوای نوشتهها نيست. كتاب ويژگیهای سينمايی دارد! باور كنيد! گاه خواننده را غافلگير میكند (در لابهلای نقدهای سينمايی، دو نوشتهی منتقد دربارهی سريالهای
دايیجان ناپلئون و
قصههای مجيد بهطرز عجيبی دلنشيناند). گاه میخنداند (كافیست نگاهی به نقد فيلم
گريز از شهر بيندازيد كه به گفتهی منتقد در زمان خودش هم نقد پُرسروصدايي بوده است). گاه از اتفاقاتی جذاب پرده برمیدارد (يادداشتی كه مسعود كيميايی در ابتدای يک جلد از زمان «
حسد»ش نوشته و به گلمكانی هديه داده است). گاه میگرياند (مثل مواجهشدن با نام هنرمندانی كه ديگر نيستند و از آن تلختر، آنهايی كه هستند اما چنان كمر به نابودی خود بستهاند كه نه میتوان برایشان بازگشتی متصور بود و نه حتی فردایی. اما يكی از قسمتهای كتاب كه اكنون معنايی عجيب يافته «نگاه امروز» منتقد به فيلم
افعی زندهیاد محمدرضا اعلامیست. گلمكانی مینويسد: گاهی خود اعلامی عزيز را اينجا و آنجا - و اغلب در مجلسهای ختم و ترحيم – میبينم كه عمرش درازباد...!)
پنجم: تفكر انتقادی به جای نقد صرفخوشبختانه نقدها محدود به برشمردن نكات ضعف و قوت چند فيلم نيستند. نويسنده، انتقادش را به فيلمها و فيلمسازان محدود نكرده. او در نقد فيلم
بهنام پدر از بيماری «فضيلت مخالفخوانی» منتقدان سخن میگويد: با اين توضيح كه «بهزحمت و بهندرت مايلند كسی يا چيزی را تائيد كنند... تصور میكنند نظر مثبت دادن... انگار نوعی كوتهبينی و بیسوادی است». يا در جايی ديگر به جملهی روشنفكرمآبانهای اشاره میكند كه بسياری با بيان آن خود را از دشواریهای نقد يک فيلم راحت میكنند و میگويند «اين كه سينما نيست» يا «فلان كار كه فيلم نيست»(نقل به مضمون). هوشنگ گلمكانی با نقل قولی از ژان رنوار میگويد «هر چه روی پرده حركت میكند، سينماست» و خود، به شهادت مجموعهی نوشتههايش به نقد هر گونه فيلمی پرداخته است. از
عقابها و
تاراج تا
درخت گلابی و
طعم گيلاس! همهی اينها ما را با منتقدی مواجه میكند تكيه زده بر اصول خود كه پيش از هر چيز به تعامل و گفتوگو با فيلم میانديشد.
مطالعهی
از كوچهی سام تجربهی دلچسبی است. كتابی است كه به خواننده آزادی عمل میدهد. میتوان هر زمان، قسمتی از آن را گشود و خواند و لذت برد. در آغاز نوشتار، كتاب را دريچهای ناميدم گشوده به تاريخ چهاردهه سينمای ايران. به ميزان حوصله و زمان، میتوان در آستانهی اين دريچه توقفی كرد و به گوشه و كنار آن چشمانداز نگاهی انداخت. در آن نه اجباری هست و نه قانونی دستوپاگیر. پر از آزادی است. مثل سينما!
فضيلت مقالهنويسی و فضيلت مخالفخوانی
مأخذ: ماهنامه نافه، شماره 4، نوروز 1390در همان سالهای دهه 60 مجلهای شروع به انتشار کرد که از معدود دريچههای نسل ما به جهان هنر بود.
ماهنامهی سينمايی فيلم که دوام آوردن آن در طول بيش از سه دهه از عجايب و البته اقبالهای روزگار ماست و جالبتر آن که در اين سیوچند سال شورای سردبيری آن دست نخورده است،
مجلهی فيلم برای نسل دهه 60 فراتر از خاطره است. ما با
مجله فيلم زندگی میکرديم حتی افرادی مثل من که چند سال پس از آغاز انتشار
مجله فيلم در سالهای پايانی دهه 60 به آن پيوستيم. سخن درباره
مجله فيلم را اما میگذاريم برای بعد و گله از يکنواختی و بیرمقی آن در سالهای اخير را فعلأ رها میکنيم. اما در سالی که گذشت هوشنگ گلمکانی دبير شورای نويسندگان
فيلم مجموعهای از مقالهها و نقدهای سينمايی خود را پس از سالها در قالب کتابی به نام
از کوچه سام گردآوری کرده است که آن را يادگار عمر نام نهاده. البته اين اولين دفتر از نوشتههای سينمايی گلمکانی است که ظاهرأ در پنج دفتر گرد آمده و در صورت عمل به اين وعده در نوع خود کاری بینظير خواهد بود. بهخصوص آن که گلمکانی در پايان هر نقد فيلم، نظر امروز خود را هم نوشته است. نقدها از فيلم
طغرل سيامک ياسمی در سال 1351 آغاز میشود و تا
خاک آشنای بهمن فرمانآرا در 1388 پايان میيابد. آنچه در اين سالها در نقدها و مقالههای هوشنگ گلمکانی برايم جالب بوده، جرأت او در اعلام نظر در برابر موجها و جوهايی است که در جامعهی نقد سينمايی ايران وجود داشته است. البته گلمکانی هم نقدهايش را کموبيش دلی مینويسد - و مگر درباره هنر و سينما جز میتوان با دل قضاوت کرد - اما کمتر اسير جو و مد روزگار میشود. جرأت او دربارهی فيلم
تيغزن (عليرضا داودنژاد - 1387) همانقدر است که جرأتش درباره فيلم
به نام پدر (ابراهيم حاتمیکيا - 1387). در نقد فيلم اول کار به جايی میکشد که مینويسد: «حتمأ اين حرفها به داودنژاد عزيزمان برمیخورد. خب البته بايد هم بربخورد، چون مطمئنم غيرت حرفهای دارد... میتواند شکايت کند تا بنشينيم در شورای داوری خانه سينما، يا يکی از شعبههای دادسرای تهران (ترجيحأ قاضیاش جواد طوسی باشد که میدانم به داودنژاد و سينمايش علاقه دارد) در اين باره حرفهایمان را بزنيم؛ و گرنه توی دفتر ما، يا دفتر خودش، يا کافه نادری يا حتی سر يکی از چهارراههای شهر همديگر را میبينيم.»(ص 384)
اما همين گلمکانی زمانی هم چنين مینويسد: «پيرامون فيلم
به نام پدر از همان زمان جشنواره جوی منفی به راه افتاد. دليل قطعی و روشنش را نمیدانم... از ميان دلايل ممکن، به نظرم يکی از مهمترين آنها، شايد فضيلت مخالفخوانی باشد. روشنفکران و نخبهگرايان، که روزنامهنگاران و منتقدان فيلم هم در اين دسته جای میگيرند يا دوست دارند جای بگيرند، بهزحمت و بهندرت مايلند چيزی يا کسی را تأييد کنند و نظر مثبتی دربارهاش بدهند. تصور میکنند نظر مثبت دادن - اينجا در مورد يک فيلم - انگار نوعی کوتهبينی و بیسوادی و کجسليقگی است و بايد از توی هر چيز ظاهرأ موجه و خوب و دلپذيری، يک نکته منفی درآورد و با چشم بصيرت مو را از ماست تشخيص داد و با فراست، آن را (يعنی همان مو را) از توی اين (يعنی ماست) بيرون کشيد و نشان خلقالله داد تا ماست بند بور و خجل شود.»(ص 354)
مجموعه مقالات هوشنگ گلمکانی تاريخنگاری شخصی و فردی سينمای ايران در طول سه دهه است که بخش عمدهای از عادات نويسندگی مقالهنويسی به عنوان يک ژانر خلق ادبی و هنری است. مقالهنويس و رسالهنويس برخلاف محقق و پژوهشگر نمیتواند فرديت خود را از مقاله جدا کند. همچنان که فرديت گلمکانی در تمام اين مقالات ديده میشود.
مقالهنويسی به اين معنا نوعی خطابه است که در آن فرد بايد افزون بر نظر، هنر خود را هم آشکار کند. مقالهنويس گردآورنده آرای ديگران نيست، او عصاره رأی ديگران و جوهر سخن خود را بايد در کمترين کلمات و عبارات بنويسد. کشف فضيلت مخالفخوانی بهعنوان يک بيماری ادبی و هنری را جز به اشاره مستقيم به موردی مانند فيلم
به نام پدر نمیتوان نشان داد و اين همان کاری است که هوشنگ گلمکانی انجام داده و همان کاری است که مقاله میتواند از عهده آن برآيد. فقط ایکاش سردبير
ماهنامه فيلم اين روزها به اندازه آن روزها شاد باشد و نه چون صفحات مجلهاش خسته.
يادگارِ عمر
حسین گیتی
مأخذ: ماهنامه صنعت سینما، شماره 104، نوروز 13901) نوشتن درباره آثار هوشنگ گلمکانی کمی دشوار است. او از ميان وجوه مختلف شخصيت آدمی، قابليتهای دوستداشتنی بسياری دارد. بارزترين آن، جلوهای حسی در کليه نوشتههايش است که مخاطب، او را آدمی بسيار بااحساس، عاطفی و البته مسلط بر آنچه بر قلم میآورد، میيابد. در اين راستا نثر روان و شيرين او سبب میشود که اگر حتی مطلبش را دوست نداشته باشيم، خواندن آن را ادامه دهيم. غير از اين عناصر، حضور نوستالژی (غم غربت) در بسياری از نوشتههايش سبب میشود خوانندگانی که در حيطه اين پديده غور میکنند با او همذاتپنداری کنند چنان که حتی در يکی از شمارههای مجله
فيلم در نيمستون «نوستالژی» را شرح میدهد و از آن دفاع میکند.
2) نگارنده متجاوز از سه دهه است که نوشتههای او را خوانده و پيوسته حس مشترکی با آنها يافته است. عنصر فزاينده نوشتههای او، حسی غريب و مهگونه است که تو را احاطه میکند و اين احاطه، حصاری ايجاد میکند که تا آخر نوشته، ما را در آن قرار میدهد و پس از خواندن آخرين واژه از مه خارج شده و آن فضای اثيری را در شرايطی ترک میکنيم که انگار از وهمی زيبا خارج شدهايم. خودش در همين کتاب
از کوچه سام مینويسد: «من اول ژورناليست هستم و بعد چيزهای ديگر. نقد مینويسم، مقاله و گزارش و حتی خبر مینويسم، مصاحبه میکنم، ترجمه میکنم، ويرايش میکنم، علاقه به صفحهآرايی دارم و گاهی در اين زمينه هم کارهايی کردهام و میکنم. نقد ژورناليستی يک شاخه از نقد، و پُررهروترين و پُرمصرفترين نوع نقد است.»(ص19). اين جملات اعتراف به چيست؟ هرچند دانستهايم روزنامهنگار با نويسنده، منتقد فيلم و حتی نويسنده سينمايی تفاوتهايی دارند، اما اين تفاوتها آنقدر عميق نيستند. البته کار روزنامهنگاری که با خبر، حادثه و فضای شتابزده جامعه تلاقی دارد، نوعی شتاب در نوشتن را الزامی میکند و شايد برخی از نوشتارهای اين گونهای تاريخ مصرف هم داشته باشند، اما تصور میشود نويسنده کتاب به خود کملطفی داشته، زيرا برخی از نوشتههای او (بهويژه مقالات و داستانوارههايش)، نويسندهای قابل را ارائه میدهند. حالا هوشنگ گلمکانی طی برخوردی با يکی از خوانندگان قديمی و تشويق ايشان، دست به انتشار دورهای از فعاليتهای خود در نشريات بهويژه مجله
فيلم زده و کتاب حاضر، جلد اول است که شامل نقد فيلمهای ايرانی است.
3) کتاب
از کوچه سام - جلد اول، با روی جلد معنادار علائم فلزی سر کوچهها بهويژه در شهر تهران و در برخی از کلانشهرها که راهنمای شهری است، سه ورق فلزی را بر يک ميله عمودی بر سر کوچه سام نشان میدهد. اين پرنده میتواند نمادين باشد، البته با زيبايی ظاهری و نوار سياه بر گردن، تأويلهايی را ارائه میدهد که مربوط به نوع شناخت مخاطب از هنر سينماست. پوستر کوچک
گوزنها هم حاصل معانی بسياری است، از موج نوی سينمای ايران، سينمای دهه پنجاه و حوادث حاشيهای آن و... آيا واژگان «يادگار عمر» يعنی همه نوشتههای او در مجله
فيلم حاصل عمری است که در طبقات چهارم و پنجم ساختمانی در کوچه سام سپری شده؟ در سالهای اوايل دهه شصت خورشيدی که هنوز غول اينترنت، ايميل، چت و... در نوزادی به سر میبرد، نامهنگاری، گاه به گاه لحظات خوب فيلم ديدن و اصولأ سينما را ثبت و ضبط میکرد. در اين معادله غيرعادلانه، حجم بالايی از نامههای نگارنده در کيف، کشو و احتمالأ صندوق او مانده و برخی حتی شايد خوانده نشدهاند، اما نامههای او به من بسيار کم بودهاند.
4) سال 1372 در سينما اکسين اهواز در هفته فيلمی که اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان برپا کرده بود، پس از نمايش
فرانچسکو (ليليانا کاوانی، 1988)، مجری از ميان جمعيت کسی را صدا کرد که بانی چاپ اين کتاب و کتابهای ديگر است. مجری صدا زد: مصطفی ذرتیپور، جوانکی شوقزده فرز و بدو رفت بالا. نمیدانم درباره فيلم چه گفت، اما آنقدر ذوقزده بود که میشد در تلفظ واژگانش آن را حس کرد. ماجرا گذشت و بعدها داستانهای بلند و کوتاه از نامی ديدم و خواندم که مصطفی مستور نام داشت. میدانستم اهوازی است. تا... اين که مقدمه او را بر اين کتاب خواندم. با او تماس گرفتم و معلوم شد اين همان جوانک خوشحال در جلسه نقد فيلم
فرانچسکو بود. خودش در تماس تلفنی گفت که با «ذرتیپور» خداحافظی کرده و قانونأ «مستور» است. او مینويسد: «خيلی دير با سينما آشنا شدم. پاييز سال 1364، يعنی تازه وارد 22 سالگی شده بودم. تا آن وقت فکر میکردم سينما يعنی تفريح و سرگرمی(ص7) و... و پيشنهاد انتشار نوشتههای گلمکانی به نشر رسش در اهواز خيلی ناگهانی به ذهنم رسيد. بعد از انتشار
کتاب تنگنا و خواندن کتاب فکر کردم چه خوب میشد اگر همه نوشتههای او يکجا جمع شود...»(ص9). در انتها مستور اعتراف میکند: «با اين همه برخی چيزها را هنوز به اندازه همان پاييز 1364 دوست دارم. يکی از آنها هوشنگ گلمکانی است. هوشنگ گلمکانی و نوشتههای او. هوشنگ گلمکانی و همه نوشتههای او.»(ص10). او پس از نزديکیهايی که با اين نشر داشت (گويا مشاور نشر است)، توانست اين کتاب گلمکانی را به چاپ برساند و علاقهمندان به سينما را با يک مجموعه نقد ايرانی از سينمای ايران در 458 صفحه با قيمت 7800 تومان و 1500 نسخه به دستمان برساند.
5) کتاب شامل 48 مقاله، نقد و نوشته به اضافه مقالهشناسی نويسنده و فهرست اعلام است. مصطفی مستور با علاقه و ذوق نوجوانانه بخشی از نامه گلمکانی به خود را که در بيستودوم آذر 1366 نگاشته شده، در صفحه 9 آورده است. او همچنين به سفرنامه سينمايی چهلمين جشنواره کن نوشته گلمکانی اشاره کرده که اتفاقأ من هم نتوانستم با چاپ آن احساساتم را پنهان کنم و در تلفن برايش هورا کشيدم، اما گفتم: «چرا اين همه صفحه از مجله را به آن اختصاص دادی؟» جواب داد: «خب سردبير هستم و حق دارم!». صرفنظر از چند گزارش جشنوارهای از نوع خارجیاش که عمدتأ توسط مسعود مهرابی، عباس ياری و محمد حقيقت در مجله
فيلم چاپ شده و میتوان فضای جشنواره را در آنها کاملأ حس کرد، مطلب گلمکانی درباره جشنواره چهلم کن (توأمان گزارش و ضدگزارش) را میتوان خواندنیترين مطلب تاريخ اين نشريه درباره يک جشنواره خارجی فيلم دانست.
6) مطلب چهارصفحهای "22 سال بعد" (مصطفی مستور) شرح دلدادگی او به سینما و نوشتههای گلمکانی است که درواقع خواننده را به محتوای کتاب راهبر میشود: «...چیزی که نوشتههای گلمکانی را برای من متمایز میکند، نوع نگاه، زبان و نثر او در این نوشتههاست تا خود فیلمهایی که او بر آنها یادداشت و نقد نوشته است. نوشتههای او حتی بر فیلمهای بد هم جذاب و خواندنی است.»(ص10). شروع نوشتههای گلمکانی با یک جمله و دیالوگ از فیلم
ناصرالدینشاه آکتور سینما پیگیری میشود: «راستی که اخوان لومیر در آن اتاق تاریک با ما چه کردند». شرح دلدادگی نویسنده به سینما از پاراگراف "یادگار عمر" آغاز میشود که آن را یک بار در شماره 200 مجله
فیلم در اسفند 1374 نیز نوشته بود. او میگوید قبل از دهسالگی یادداشت فیلم داشته است. او سینما را با خواندن مجله
فیلم و هنر آغاز کرده، مجلهای که بدون چون و چرا از سینمای آن دوره ایران حمایت میکرد، برعکس
ستاره سینما که سینمای ایران را جدی نمیگرفت. گلمکانی در این صفحات با نثری گزارشگونه و کمتر نوستالژیک، گزارشی از خود و درواقع از نسلی دلباخته سینما در شهرستان میگوید که سینما جزو خواب و خوراکش بوده و انگار اگر سینما نبود، مدرسه نبود، رشد نبود، عاطفه نبود و اصلأ هیچ چیزی نبود: «در آخر سپاس از همسرم الهام خاکسار که جدا از همه چیز، عنوان کتاب از پیشنهاد او شکل گرفت و این را به او تقدیم میکنم.»(ص23). او سپس مینویسد: «از ابتدای سال 1349، در شانزدهسالگی، شروع کردم به نوشتن یادداشتهایی درباره فیلمهایی که میدیدم.»(ص 25). پس، از سال 1349 تاکنون، چهل سال است که گلمکانی درباره سینما مینویسد، هرچند به قول خودش، صرفأ برخی از سیاهمشقهایش را در کتاب آورده است.
7) هوشنگ گلمکانی متولد 1333 در گرگان، دانشآموخته سینما در تهران، شروع فعالیت مطبوعاتی از سال 1351 با نوشتن نقد فیلمهای ایرانی در مجله
تهران اکونومیست و بعدها با
ستاره سینما،
جهانگرد و نشریات دیگر. از سال 1361 مجله
فیلم را سردبیری کرده و این کتابها را منتشر کرده است: فیلمنامههای
پاریس تگزاس (1369)،
روشناییهای شهر و
شیخ سفید (1371)،
جاده (1374)،
سینما پارادیزو (1376)،
شب (1376)،
آقای بازیگر (1376)،
نقشی از رؤیا (1379) و... او سینما را به خاطر سینما و دنیای ویژهاش دوست دارد. همچنین همواره دو فیلم را به صورت افراطی دوست داشته:
تنگنا و
پاریس تگزاس. تا مدتها در اتاق کارش، پوستری از
پاریس تگزاس نصب شده بود و دست آخر به وسوسه سیسالهاش جامه عمل پوشاند و کتابی نیز در سرسپردگی به
تنگنا (امیر نادری) به چاپ رساند. این کتاب در تاریخ سینمای نوشتاری ایران منحصربهفرد است. نه این که کتاب عجیب و غریبی است، نه، صرفأ تکنگاری یک فیلم است که حجمی برابر 400 صفحه را به خود اختصاص داده است.
8) نقدهای اولیه گلمکانی از صفحه 27 آغاز میشود که عمدتأ کوتاه و بر فیلمهای ایرانی است. نمیدانم این نقدها برای کتاب، ویرایش یا دستکاری شدهاند یا نه، چون همین چند خطها، قوی هستند و نشان از تماشاگری فهیم دارد که ادبیات سینمایی را میشناسد. به این جمله از نقد کوتاه
آقای هالو توجه کنیم: «با محتوایی غنی، این نمایشنامه علی نصیریان به ترسیم گوشهای از جامعه ما و نیز تشریح روحی یک انسان گمگشته میپردازد...»(ص27). هر چه به سالهای بعد میرسیم، نقدها طویلتر و البته پختهتر میشوند و نشان میدهند که این خوره سینما و مجله سینمایی در مسیر تعالی قرار گرفته است. اما در میان خیل آثار سبک و سنگین آن سالها، او پی فیلمهای متفاوت هر سال رفته است. در نقد
مغولها (پرویز کیمیاوی) حیرانی خود را در برابر فیلم، اینگونه شرح میدهد: «
مغولها به معنای واقعی کلمه، یک فیلم شخصی است؛ یعنی درست مخالف فیلم مردمی. این فیلم برای من حکم تابلوهای پیکاسو را دارد.»(ص55). از صفحه 60 نقدهای او آغاز میشوند و دیگر با سیاهمشق روبهرو نیستیم. نکته این که پس از چاپ هر نقد که نشانی و تاریخش را در آخرین خط مینویسد، نوشتهای بر آن افزوده که حاشیهها، صحبتها و مطالب جالبی را بیان میکند که برخی از آنها از خود نقد دوستداشتنیتر است. از جمله، در انتهای نقد
زندهباد (خسرو سینایی)، تیر 1359، در مجله
جهانگرد مینویسد: «این نقد در دورانی نوشته شد که به شوخی میگفتند حتی اگر بخواهی سوار تاکسی شوی، راننده آن موضع سیاسیات را میپرسد...»(ص72) که با توجه به فضای آن روزگار حرف درستی زده است. برای همین است که وقتی پس از سه شماره گاهنامه
فیلم در ویدئو،
ماهنامه فیلم در آمد، پرسش بسیاری این بود که اصلأ در آن شرایط، احتیاجی به مجله سینمایی هست؟ اما آنان میدانستند که سینما میماند و رشد میکند. آنان (سه تفنگدار
ماهنامه فیلم؛ عباس یاری، مسعود مهرابی و هوشنگ گلمکانی) ماندند و زحمت کشیدند و از درون زحمات، معناها ساختند و دیدیم که
فیلم مکانی برای رشد چند نسل از نویسندگان سینمایی شد.
9) عشق و علاقه گلمکانی به سینما، ناب و متعالی است. او درواقع فیلم را به خاطر فیلم دوست دارد نه بازیهای اجتماعی دیگر. همه نوشتههای او در طول چهل سال از سینمای غیرسیاسی میگویند. سینمایی که به عشقها، حرمانها، آرزوها و عواطف انسانی به دور از دستهبندیهای سیاسی میپردازد و در آنها شعار داده نمیشود بلکه پیامش با عناصر سینما ارائه میشود، از جمله
تنگنا درباره آدمهای حاشیهای است که جامعه آنان را در خود له کرده و
پاریس تگزاس درباره عشق، گمشدن، دوریها، یافتنها و... است.
10) گلمکانی با نوشتن نقد
اشباح (رضا میرلوحی) در نوروز 1362 (شماره سوم
ماهنامه فیلم) کار نقدنویسی را به طور منظم در این مجله آغاز و دنبال کرد. در صفحه 104 در زیر نقد
عقابها (ساموئل خاچیکیان) میآید: «سینماروهای همسنوسال من (نسل من، نسل بعد از کودتا) هنگام اوج موفقیت خاچیکیان در دبستان درس میخواندند. برای نگارنده، نام خاچیکیان و فیلمهای آن دوران او (45 - 1340) نه یک خاطره گذرا، که تداعیکننده دورهای از یک زندگی است». او هر کس را دوست داشته باشد یا دوست هم نداشته باشد، اگر خاطرهای از او داشته باشد و بخشی از زندگی او را در خود داشته باشد، حتمأ در نوشتهای از او یاد و گاه تجلیل میکند. در حاشیه نقد
نار و نی (سعید ابراهیمیفر) نوشته: «جسته و گریخته دیدهام، اما نه کامل. توان و ظرفیت تماشای مجدد کل آن را، یکنفس ندارم»(ص146). در نگاه امروز در صفحه 176 درباره
در کوچههای عشق (خسرو سینایی) مینویسد: «آقای سینایی استاد من هستند. این را به رسم تعارفهای رایج نمیگویم. ایشان در دانشکده هنرهای دراماتیک، درس تدوین فیلم و مستندسازی به ما میدادند، پس هنوز سِمَت استادی بر من دارند... اما یادم میآید که در همان سالها، یک روز سر کلاس هر چه دلشان خواست به من گفتند، از کلاس اخراجم کردند و یک ترم هم از درس محرومم کردند...»(ص176). گلمکانی که
تنگنا را ستایش کرده، درباره سازندهاش در نقد
دونده مینویسد: «امیر نادری با هر معیاری یک آدم غیرمتعارف است و یک هنرمند غیرمتعارف، یک آدم استثنایی، غیرعادی، سختکوش و حساس.»(ص202). در پایان نقد
سلطان (مسعود کیمیایی) مینویسد: «...قطعأ شأن او در همین دوران افول و بیحوصلگی هم، از آدمهای خنثی و بیخاصیت، برتر است.»(ص232). پس از این نقد و سالها بعد، مسعود کیمیایی هنگامی که رمان
حسد (1387) خود را به هوشنگ گلمکانی هدیه میکند، برای او مینویسد: «برای گلمکانی بعضی وقتا عزیز، بعضی وقتا بهشدت بیمعرفت»!(ص232). یکی دیگر از دوستداشتنیهای گلمکانی، کیومرث پوراحمد است که از سریال
قصههای مجید ساخته او اینگونه ستایش میکند: «...سریال عزیز و نازنین
قصههای مجید، سریالی هنوز دیدنی و پُراحساس و تأثیرگذار که برای اعتباربخشیدن به کارنامه همه عمر سازندهاش کافی است.»(ص397). نویسنده از صفحه 400، مطالب نگاه امروز را هر چه کوتاهتر ارائه میدهد و انگار حوصله ندارد یا برای چاپ، شتاب بوده است. هرچند میتوان اینگونه استدلال کرد که این نقدها از سال 1387 به بعد نوشته شدهاند و درواقع نگاهشان امروزی و جدید است و عوض نشدهاند. از صفحه 435 تا 438 فهرستی از نقدشناسی او بر فیلمهای ایرانی آمده است که میتواند برای پژوهشگران و محققان احیانأ سیر نقد فیلم در ایران مفید باشد.
11) نمیدانم مربوط به سن و سال است یا نکته دیگری که متجاوز از یک سال است گلمکانی در دیدارهایش که به سراغش می روم، بسیار با من مهربان شده و برای مدتی مانیتور و تلفن را رها و با من احوالپرسی میکند! اما هنوز انگار روز اولی است که از کوچه سام میگذرم و با ترس از آسانسور با پلهها پنجطبقه را طی میکنم تا او را ملاقات کنم. روز اول دیدارمان، من 34ساله بودم و گلمکانی 29ساله. نمیدانم این چندمین کتاب اوست که میخوانم و لذت میبرم.
[
لـيـنـک بـه مـطـلـب /
اظـهـار نـظـر
]