يک كلاسيک نوگرادر بزرگداشت علی رفيعیروز پنجشنبه دهم ارديبهشت ، انجمن طراحان صحنه تئاتر به مناسبت هفته تئاتر مراسمی در خانه هنرمندان برای بزرگداشت دكتر علی رفيعی برگزار كرد كه به هيچ وجه در شأن اين استاد هنرمند نبود و از توضيحش میگذرم. در اين نشست، بنده هم چند دقيقه حرف زدم...آقای رفيعی نهتنها يكی از بزرگان تئاتر ايران بلكه از مفاخر فرهنگ معاصر ايران است و باعث خوشحالی و افتخارم است كه در دورهای زندگی كردهام كه بتوانم شاهد سير آثارش باشم.
بیتعارف آقای رفيعی باعث تحولی در تئاتر ايران شد. گرچه دوران رشد و شكلگيری افكارش در دهه ملتهب 1960 و در پاريس، در دل آن تحولات دورانسازی اتفاق افتاد كه نفی ارزشهای گذشته و بنيان گذاشتن معيارهايی تازه اساسش بود، او بيشتر گرايشهای كلاسيک دارد كه آنها را با نوآوریهای دورانش میآميزد. خيلی از كسانی كه آن دوران را در آن سرزمينها تجربه كردند، وقتی كه برگشتند به روايتها و قالبهای آوانگارد و گاه مينیمال روی آوردند كه البته قد و قواره آقای رفيعی تناسبی با مينیماليسم ندارد! اما از شوخی گذشته، آقای رفيعی از همان نخستين نمايشهايی كه در ايران اجرا كرد نشان داد كه بيشتر گرايش به ريشههای كلاسيک اين هنر دارد. در واقع او را میتوانم هنرمندی توصيف كنم كه پا بر زمين و ريشه در گذشته، و سر در آسمان و نگاه به آينده دارد.
بارزترين جلوه آثار رفيعی در فضاسازی اوست به كمک صحنهپردازی آنها و تصويرسازیهايش، و به نظرم متنها در آثارش در درجه دوم اهميت هستند. معنا و پيام هم بيشتر از همين طريق منتقل و القا میشوند. از آنجا كه اين مجلس را انجمن طراحان صحنه برگزار كردهاند، بهتر میبينم به همين جنبه از كارش تأكيد كنم. بهخصوص که آقای رفیعی همیشه طراح صحنه نمایشهایش هم بوده و بر ساخت کوچکترین جزییات دکورش نظارت دقیق و مستقیم دارد.
اولين نمايشی كه آقاي رفيعی اجرا كرد،
آنتيگون سوفكل بود كه يكی از معتبرترين و مشهورترين متنهای تئاتر كلاسيک يونان باستان است. جدا از نشانهها و مشخصاتی كه مورخان از تئاتر يونان باستان برای ما ثبت كردهاند، چيزهايی كه به طور مشخص از آن نوع تئاتر برای ما به جا مانده، يكی متن نمايشنامههاست و يكی هم بقايای تئاترهايی كه اين نمايشنامهها در آنها اجرا میشده. به مضمون و محتوای آنها كاری نداريم، اما از تعداد شخصيتها و بهخصوص گروه همسرايان پيداست كه اجرای آنها نياز به صحنههای بزرگ داشته. آثار آقای رفيعی معمولأ خيلی پرشخصيت هستند و همسرايان كه در تئاتر كلاسيک از جمله نقش راوی را هم داشتند، در كارهای آقاي رفيعی به شكل متفاوتی حضور دارند و گاهی نقششان در حد سه چهار نفر خلاصه میشود. حتی گاهی اين نقش بين دو دسته از آدمها تقسيم میشوند. در همين نمايش اخيرشان
شكار روباه، آن سه راهزن جدا از نقشی كه در كنشها و داستان به عهده دارند بخشی از كار همسرايان را انجام میدهند و راوی كه خانم سهيلا رضوی نقشش را بازی كرد، بخشی ديگر را.
تئاترهای باستان و صحنههای بزرگ آنها كاملأ نشاندهنده ابعاد فيزيكی نمايشهای کلاسیک است. آقای رفيعی به شيوه پيشگامان كلاسيكش مرد صحنههای بزرگ است. او چيزهايی به تئاتر ايران آورد كه بیسابقه بود و تازگی داشت. هرچند نخستين كارش
آنتيگون را در تالار مولوی اجرا كرد كه اصلأ برای اجراهای دانشجويی ساخته شده و
آنتيگون را هم با يک گروه دانشجويی روی صحنه برد، اما در همان نمايش هم كارهايی كرد كه تناسبی با اجراهای فقير دانشجويی نداشت؛ از جمله ساختن دو الاكلنگ بزرگ به عنوان عناصر اصلی صحنه و ميزانسنهايش. با اين حال طرحهايی كه آقای رفيعی در ذهن داشت و افقی كه به دنبالش بود، در چنين صحنههای كوچک و با امكانات يک تالار دانشجويی قابل اجرا نبود. خوشبختانه گاهی بخت و اقبال هم باعث اتفاقهای تاريخی خوبی میشوند. شانس آقای رفيعی و ما اين بود كه تئاتر شهر از سال 52 شروع به كار كرده بود و صحنه بزرگ تالار اصلی آن اين امكان را میداد كه نمايشهای آقای رفيعی در آنجا اجرا بشود. فكرش را بكنيد كه اگر آقای رفيعی ده سال زودتر به دنيا آمده بود و بنابراين ده سال زودتر به ايران برمیگشت، اصلأ امكان اجرای نمايشهايی مثل
خاطرات و كابوسهای يک جامهدار از زندگی و قتل ميرزا تقی خان فراهانی،
جنايت و مكافات و
شيون و استغاثه پای ديوار بزرگ شهر را نداشت. مهمترين تالار نمايش آن سالها – قبل از تئاتر شهر - تئاتر سنگلج بود و قديمیترها مثل تالار فرهنگ و تئاترهای لالهزار و سالنهای انجمنهای فرهنگی هم كه تكليفشان معلوم است. تالار وحدت هم كه اصلأ برای برنامههای موسيقی و اپرا و با معماری موزيکهالها ساخته شده و آن سالها در آنجا تئاتر اجرا نمیشد.
آقای رفيعی از همان اول بلندپرواز بود و از طريق فضاسازی با كمک صحنهآرايیهای عظيم و خيرهكنندهاش استانداردهای تئاتر ايران را بالا برد. از طرف ديگر، ارتباط با بيشترين تماشاگران بالقوة تئاتر، يك هدف اصلی برای او بود و هست. به نظرم آقای رفیعی یک کلاسیک نوگرا است که کارش نه شباهتی به تئاتر بیچیز گروتوفسکی دارد، نه مثلأ نسبتی با ابسورديته يونسكو دارد، نه با انتزاع بكت، نه غرابت تئاتر آوانگارد و تجربی را دارد و هرچند كه بعيد نيست، اما احتمال اينكه متنی از برشت را برای اجرا انتخاب كند كم است، با اين حال اگر روزی بخواهد اين كار را بكند مطمئنم به جای اينكه زير سايه اين نام بزرگ برود، برشت را به شكل خودش در میآورد و در قالب خودش میريزد. کار او البته بیارتباط با سنتهای تئاتری ایران هم نيست و همین باعث شد که ورودش به وطن و شروع کارش، هم با استقبال سنتیهای تئاتر ایران روبهرو بشود و هم مورد استقبال نوگراها قرار بگیرد که از این حیث هم میشود نقشی تاريخی برای او قائل شد.
اگر بخواهيم در ميان تئوريسينها و نامآوران تئاتر جهان، از آنهايی كه از طريق منابع مكتوب میشناسيم، دنبال يک منبع الهام و همتای تأثيرگذار بر كار آقای رفيعی بگرديم، مطمئنأ او ميرهولد روس است كه تأثير زيادی بر تئاتر دنیا و همچنین سينماگران معاصر هموطنش گذاشت. وسوالوت مِيِرهولد جدا از تئوری بايومكانيكش در زمينه بازيگری كه به نوعی در تقابل با تئوری استانيسلاوسكی بود، در زمينه طراحی صحنه و صحنهآرايی هم انقلابی به پا كرد. طراحیهای اكسپرسيونيستی او روی صحنههای بزرگ رخ میداد و پر از پلكانهای بزرگ و راهروهای پيچيده و درهمرونده بود، با تكههای دكور متحرک و جابهجاشونده و همچنين صحنههای گردنده كه در دهه 1920 تماشاگران را مبهوت میكرد. معروف است كه سال 1926 در اجرای نمايش
بازرس گوگول در مسكو، يک صحنه نيمدايره بزرگ ساخته بود كه توی اين نيمدايره پانزده تا در تعبيه شده بود و در آخر نمايش كه كاركنان اداره مخفيانه از همديگر میآيند كه به خسلاكوف رشوه بدهند، ناگهان پانزده تا در با هم باز میشوند و كارمندان پولبهدست در آستانه درها ظاهر میشوند و آهی حاكی از تأثير اين صحنه از نهاد تماشاگران بلند میشود.
ميرهولد گفتم كه بر سينماگران كشورش هم تأثير زيادی گذاشت؛ از جمله بر سينماگر بزرگ روس سرگئی ايزنشتين كه دوست نزديك او هم بود. به طور مشخص سه فيلم
ايوان مخوف،
الكساندر نوسكی و
اعتصاب اين تأثير را به شكل برجستهای نشان میدهند. اگر در
اعتصاب بيشتر تئوری بايومكانيک ميرهولد در زمينه بازيگری احساس میشود، اما مثلأ آن صحنهآرايی باشكوه و عجیب
ايوان مخوف با آن قصر و پلكانهای عظيم پيچدارش مستقيمأ از آموزههای ميرهولد میآيند. حتی به نظرم پلكان عظيم اودسا در آن سكانس مشهور و تاريخی فيلم
رزمناو پوتمكين، با آن كه دكور نيست، حاصل تأثير ميرهولد بر ايزنشتين است.
ميرهولد كه علايق سينمايی هم داشت، اصلأ آن شيوه صحنهآرايی با دكورهای متحرک و گردنده را برای ايجاد حس پيوستگی سينمايی ابداع كرده بود و جالب است كه او در اجرای نمايشهايش از فيلم هم استفاده میكرد؛ كاری كه بعداً پيسكاتور آلمانی و ژانلويی باروی فرانسوی هم در نمايشهایشان كردند و در تئاتر ايران اين كار با آقای رفيعی شروع شد و پيش از آن سابقه نداشت. من البته به آرشیوی مراجعه نکردهام، هرچند که آرشیوی هم در این زمینه وجود ندارد، اما یادم است که پس از شروع کار آقای رفیعی، مثلأ نمایش
خلوت خفتگان به کارگردانی صدرالدین زاهد و بازی سوسن تسلیمی در سالن چهارسوی تئاتر شهر اجرا شد که در مدتی طولانی از نمایش، روی صفحهای در زمینه صحنه، تصویرهای در ارتباط با مضمون نمایش و به عنوان یک عنصر بصری شکلدهنده میزانسن، نمایش داده میشد. اگر اشتباه نکنم در یکیدو تا از کارهایی که در کارگاه نمایش هم روی صحنه رفت، چنین استفادهای از فیلم شده بود.
نمايشهای آقای رفیعی از ابتدا برای صحنههای بزرگ فکر و طراحی و اجرا میشد. اما برای او صحنه بزرگ محلی برای فیل هوا کردن نبود و نیست. دکورهای عظیم او برای ضرب شست نشان دادن تکنیکی هم نیست. آقای رفیعی همه ابعاد صحنه بزرگ را در خدمت نمایشش میگیرد. روی همین سالن اصلی تئاتر شهر، نمایشهای زیادی اجرا شدهاند که استفاده چندانی از یک صحنه بزرگ نکردهاند. مثلأ یادم هست که در آن سالها دو نمایش زیبای اسماعیل خلج –
گلدونه خانم و
حالت چهطوره مش رحیم؟ – در سالن اصلی تئاتر شهر اجرا شد که خیلی راحت میشد در سالن کوچکتری اجرا بشود و حتی تأثیرگذارتر هم باشد. اما اجرای کارهای آقای رفیعی در صحنههای کوچک امکانپذیر نیست. او در آن سالها کاری کرد که چشم تماشاگران تئاتر به چشماندازهای تازهای باز شود و خود تئاتریها هم به دنبال افقهای بلندتری بروند. در کار او همیشه هم فقط دکورهای عظیم و حجیم نبود که جلب توجه میکرد. او در واقع تصویرها و میزانسنهای عظیم میسازد که دکور، بخشی از آن است. مثلأ اولین نمایشش در تئاتر شهر،
خاطرات و كابوسهای يک جامهدار از زندگی و قتل ميرزا تقی خان فراهانی بود که با تعداد زیادی لنگهای قرمز و سیاه که قدیم در حمامها استفاده میکردند، چند تا سکو و یک حوضچه و مقداری بخار که در فضا رها شده بود، فضای حیرتانگیزی روی صحنه از حمام فین کاشان ساخت. يا آن فرسک چهرههای قاجاری كه روی ديوار انگار بر همه چيز تسلط داشتند و فضای مخوفی ساخته بودند. يا آن صندلی بزرگی كه در حكم تختی شاهی در ابعادی عظيم بود كه آقای مهدی هاشمی در نقش ناصرالدينشاه روی آن ورجهوورجه ميكرد. توی
شكار روباه آن تاج عظيم را كه از سقف پايين میآمد ديدم ياد آن تخت بزرگ شاهی افتادم در
خاطرات و كابوسهای يک جامهدار از زندگی و قتل ميرزا تقی خان فراهانی كه هر دو برای القای حقارت دو شاه قاجار در برابر موقعيتی كه در آن قرار داشتند به كار رفته بود.
البته من دارم بيشتر خاطرههایم را میگویم که شاید چندان دقیق نباشد. در نمایش
جنایت و مکافات تصویری متحرک از ابرهای تیره و دلگیری که آقای رفیعی به وسیله پروژکتور بر پرده بزرگ انتهای صحنه تئاتر شهر انداخت حالوهوای مضمون نمایش را بهخوبی القا میکرد. در نمایش
شيون و استغاثه پای ديوار بزرگ شهر با تنههای بلند درختهایی، یک دیوار بلند و دروازههای شهر را بازسازی کرد که فکر میکنم برای تماشاگران آن زمان حیرتانگیز بود.
تعدادی از نمایشهایی که در همان سالها و دو سال پس از انقلاب در تئاتر شهر و بعد در تالار وحدت اجرا شد، بهخوبی تأثیر حالوهوای تازهای را که آقای رفیعی در تئاتر ایران اجرا شد، نشان میداد. حتی مثلأ این تأثیر در اجرای نمایشهای
کلهگردها و کلهتیزها و
دایره گچی قفقازی هم دیده میشد، در حالی که تا پیش از آن نمایشنامههای برشت برای صحنههای کوچک و اجراهای جمعوجور طراحی میشد.
آقای رفیعی مسیرش را در سالهای بعد هم ادامه داد. البته در دهه 1360 که کیفیت تئاتر ایران به سطح تئاتر مدارس نزول کرده بود، بنده تقریبأ از تئاتر بریدم و همان طور که میدانید خیلی از نامآوران تئاتر هم یا کار تئاتری نمیکردند یا به سینما و تلویزیون روی آوردند. از ابتدای دهه هفتاد هم که تئاتر حرفهای رونق دوباره گرفت، به دلیل تصوری که از تئاتر دهه 60 داشتم و همچنین نوع کار و زندگیام، بخت تماشای خیلی از نمایشها را از دست دادم، اما از جایی به بعد که باز هم کموبیش تئاتر را دنبال میکردم، و
شازده احتجاب و
رومئو و ژولیت را از ایشان دیدم، به این نتیجه رسیدم که آقای رفیعی دارد پختهتر و آزمودهتر به همان مسیرش ادامه میدهد. همین نمایش اخیرش
شکار روباه، آقای رفیعی را در اوج قدرت و صلابت و سرزندگی و طراوت و جوانی نشان میدهد.
رفیعی یک تصویرساز مسلط و مقتدر است که هر تصویرش به قابهای فیلمهای بزرگ تاریخ سینما پهلو میزند. توی مطلبی که درباره
شکار روباه نوشتم، لانگشاتهای نمایشهای او را با لانگشاتهای دیوید لین مقایسه کردم و به نظرم آقای رفیعی در عرصه تئاتر هیچ کم از اعتبار دیوید لین کبیر در سینما ندارد. به هر حال آقای رفیعی یک دوستدار سینماست که همچون مرادش میرهولد دوست دارد در آثارش سینما و تئاتر را پیوند بدهد و این برای امثال من که عشق اولش سینماست، خیلی هیجانانگیز است. حالا ممکن است کسی بپرسد که مگر شبیه شدن تئاتر به سینما چه فضیلتیست (در حالی که معمولأ شبیه شدن سینما به تئاتر مذموم شمرده میشود)؟ راستش نمی دانم. این بیشتر جنبه احساسی دارد. ما معمولأ چیزهایی را که دوست داریم و میخواهیم زیباییهایشان را توصیف کنیم، آنها را به رخ یار تشبیه میکنیم و هرچه شبیهتر باشد، به نظرمان زیباتر و خواستنیتر است. یادم هست نه سال پیش در مطلبی در رثای زندهیاد احمد شاملو به مناسبت درگذشت او، اشارهای کردم به مطلبی از خانم درودی که شعرهای شاملو را به نقاشی تشبیه کرده بود و من نوشته بودم که چهقدر این شعرها سینماست! عیبی ندارد؛ یک اهل موسیقی هم میتواند شعرهای شاملو را به قطعههای لطیف موسیقی یا یک سمفونی عظیم تشبیه کند. از آثار آقای رفیعی هم می توان نت و نغمه و نقاشی و تصویر و لانگشات و شعر و تاریخ و نثر و معماری و مجسمه و هرچه که دوست داریم استخراج کنیم، بس که غنی و چندپهلو هستند.
در حالی که سينما در آثار تئاتری رفیعی جلوهای بارز دارد، اما این جلوه و حضور مانع و مخل تئاتر بودن آنها نیست. کما اینکه در تنها فیلم سینماییاش، فیلم زیبای
ماهیها عاشق میشوند، او یک سینماگر مقتدر است که با وجود تشخیص پسزمینه تئاتری سازندهاش به شکل رایحهای که در فضای آن پراکنده است، نه میزانسنهای تئاتری دارد و نه بازیهای تئاتری.
آثار آقای رفیعی از جنبههای مختلفی قابل بررسی است اما به نظرم آنچه از آن نمایشها در یادها میماند، بیش از داستان و کلام، فضا و تصویر است. میزانسنهای غنی است به مفهوم گسترده آن که شامل طراحی صحنه و دکور و بازی و ریتم و حرکت و فضا. در مقیاسی دیگر مثل سری فیلمهای جیمز باند که از آنها بیشتر صحنههای جیمز باندی و آن صحنهآراییهای کن آدام و موسیقی جادویی جان باری به یادمان میآید تا داستان این فیلمها. قصدم از این مقایسه اصلأ تخفیف کار آقای رفیعی نیست، چون من فیلمهای جیمز باند را خیلی دوست دارم.
دکتر علی رفیعی از آن شخصیتهایی است که همیشه به عنوان «آدمحسابی» و «درجهیک» توصیفشان میکنم. او حالا در هفتاد سالگی مثل یک جوان برومند با ذهن و ذوقی سرشار و شفاف و پیشرو است. امیدوارم سالهای سال بماند و نمایش اجرا کند و فیلم بسازد و فرهنگ دوران ما را غنیتر کند.
[
لـيـنـک بـه مـطـلـب /
اظـهـار نـظـر
]