فيلم نوشته‌ها



Friday, May 01, 2009

بـی‌قـرار

رسول صدرعاملی

25 سال پيش در انتهای مطلبی درباره رهايی (نخستين فيلم رسول صدرعاملی) در شماره پنجم ماهنامه فيلم، پس از رديف کردن نکته‌هايی از خوب و بد اين فيلم، نتيجه گرفته بودم که به هر حال اين فيلم از فيلم‌ساز «بی‌تجربه»ای مثل صدرعاملی قابل قبول است. اين توصيف برای او خوشايند نبود و گاهی گلايه‌اش را با لبخند مطرح می‌کرد و ساخت مستند جنگی فتح بستان (که هنوز هم آن را نديده‌ام) و تهيه‌کنندگی فيلم خونبارش (امير قويدل، 1359) را نقض اين توصيف می دانست. می‌گفت اين‌ها هم تجربه است، در حالی که منظور نگارنده، تجربه در کارگردانی فيلم بلند داستانی بود. اين گلايه وجهی از روحيه صدرعاملی را نشان می‌داد که هنوز آن را حفظ کرده است: بلندپروازی. او هميشه روحيه‌ای بی‌قرار و رو به جلو داشته است. زمانی که روزنامه‌نگار بود هميشه به سراغ موضوع‌های دشوار می‌رفت و گزارش‌هايش از دادگاه خانواده، از مطالب پُرخواننده مجله اطلاعات هفتگی بود. در بحبوحه انقلاب به نوفل لو شاتو رفت و يکی از مسافران «پرواز انقلاب» بود. صدرعاملی بيست سال بعد اين تجربه‌اش را در قالب سريال خاطرات يک خبرنگار ريخت و محور روايتش روزنامه‌نگاری بود که بيست سال بعد به پاريس می‌رود و دنبال خلبان و مهماندار شرکت هواپيمايی ارفرانس در آن پرواز می‌گردد که تکيه‌گاه رهبر انقلاب هنگام پايين آمدن از پلکان هواپيما در مهرآباد بود.
معلوم نيست تماشای رهايی، حالا که سينمای ايران و آثار خود صدرعاملی به مرزهای کيفی متفاوتی در مقايسه با آن سال‌ها رسيده، چه قضاوتی را برمی‌انگيزد، اما يک واقعيت هنوز هم به قوت خود باقی‌ست که رهايی از حيث موضوع و مضمون اولين فيلم متفاوت سينمای ايران در دوره شعار «جنگ جنگ تا پيروزی» بود. در حالی که فيلم‌های آن زمان عمدتأ در پی تقويت روحيه سلحشوری بودند و عراقی‌ها را آدم‌هايی يک‌بُعدی نشان می‌دادند، صدرعاملی موقعيت داستانی‌اش را طوری به پايان برد که رزمنده ايرانی (در عين اين‌که آسيب جنگ را بر پيکرش دارد) و نظامی اسير عراقی در يک مجلس شادمانی در برابر هم می‌ايستند و برادرانه يکديگر را در آغوش می‌گيرند. اين فرجام متفاوت و جسورانه (با توجه به فضای آن سال‌ها) تازه بعدها به شکل‌های ديگری در فيلم‌ها ظاهر شد و فيلم‌ها بُعدی ديگر از دشمن و وجه انسانی روابط طرفين را هم نمايش دادند.
فيلم دوم صدرعاملی (گل‌های داودی، 1363) باعث باز شدن راه موفق تازه‌ای در سينمای آن زمان شد. در سال‌های پس از انقلاب، موضوع فيلم‌های ايرانی فقط در محدوده چند موضوع دور می‌زد: انقلاب و مبارزه با ساواک و رژيم شاه، فيلم‌های روستايی درباره ستم خان‌ها و مالکان بر روستاييان (که گاهی مرزهای مشترکی با موضوع اول هم پيدا می‌کرد)، اعتياد و قاچاق مواد مخدر (که آن هم در مواردی به دربار و قدرتمندان سياسی پيش از انقلاب مربوط می‌شد)، تاريخ، و جنگ. گل‌های داودی به همراه مترسک (حسن محمدزاده) و راه دوم (حميد رخشانی) از نخستين ملودرام‌های آن زمان بود که به‌خصوص فيلم صدرعاملی به دليل موفقيت تجاری و حمايتی که از آن شد، بر بدنه سينمای ايران تأثير گذاشت و در شرايطی که در مورد انتقاد اجتماعی و سياسی در فيلم‌ها حساسيت رسمی وجود داشت، تا چند سال ملودرام محبوب‌ترين ژانر سينمای ايران بود. صدرعاملی در پاييزان (1365) آشکارا تلاش کرد به ملودرامش عمق بيش‌تری ببخشد اما شکست اين فيلم باعث آغاز دوره‌ای در کارش شد که او تا فيلم موفق ديگرش دختری با کفش‌های کتانی (و شروع دوره‌ای ديگر در کارنامه‌اش) بيش‌تر خودش را به عرصه توليد و پخش فيلم و فعاليت‌های صنفی مشغول کرد. در اين فاصله البته دو فيلم ديگر هم ساخت که هر دو ناموفق بودند. قربانی (1371) يک ملودرام اجتماعی/ حادثه‌ای بر اساس داستانی واقعی بود که با سابقه و گرايش‌های ژورناليستی او پيوند داشت. در سمفونی تهران (1373)، که فيلمی بيگانه با کل کارنامه‌اش است، صدرعاملی تلاش کرد يک فيلم سفارشی و کاربردی از نوع آثار کانونی را تبديل به عرصه‌ای برای تجربه‌گری کند. اما اين فيلم پس از شرکت در چند جشنواره اصلأ نمايش عمومی نداشت. در همين سال‌ها، او با ارجاع ديگری به دوره روزنامه‌نگاری‌اش دست به تحقيق گسترده‌ای در مورد پرونده معروف پدرام تجريشی زد و چندين ساعت هم فيلم گرفت. ابتدا می‌خواست يک مستند بسازد. بعد فيلم‌نامه‌ای برای يک فيلم بلند داستانی نوشت و سرانجام معلوم نشد چرا حاصل چند سال کار- همان فيلم‌نامه - را فروخت که با تغييراتی تبديل شد به می‌خواهم زنده بمانم (ايرج قادری).
صدرعاملی در زمينه پخش و تبليغات هم کارهايی کرد که در سينمای ايران نوآوری بود. مثلأ در حالی که کم‌تر پخش‌کننده‌ای برای پخش فيلمی از کيارستمی رغبت نشان می‌داد، او پخش مشق شب را پذيرفت و برای تبليغش هم سنگ تمام گذاشت. شيوه‌های تبليغاتی او هميشه فراتر از چيزی بود که پخش سنتی سينمای ايران با آن آشنا بود و يکی از مشهورترين‌شان تبديل کردن ويرانه سينما آزادی به مکانی برای تبليغ دختری با کفش‌های کتانی (1373) و پيش‌فروش بليت‌هايش بود که تا سال‌ها در ياد خواهد ماند. اصلأ تبديل شدن روی جلدهای ماهنامه فيلم به عکس فيلم‌های ايرانی به عنوان آگهی، با همن پيشنهاد صدرعاملی برای فيلم رهايی در شماره پنجم آغاز شد که تبديل به رويه جاری همه مجله‌های سينمايی بعدی هم شد.
با دختری با کفش‌های کتانی او يکی از آغازگران سينمای انتقادی/ اجتماعی و توجه به دنيای جوان‌ها بود که سال‌ها در سينمای ايران تقريبأ ناديده گرفته شده بودند. البته با شروع دوره موسوم به «دوم خرداد» از اين گونه فيلم‌ها زياد ساخته شد، اما صدرعاملی ساخت اين فيلمش را پيش از آغاز اين موج آغاز کرده بود. گفته می‌شود که تحت تأثير همين فيلم، شهرداری تهران نهادی با نام «خانه ريحانه» برای پناه دادن به دختران فراری تأسيس کرد که بعدها متأسفانه به دليل سوءمديريت تعطيل شد.
موفقيت دختری با کفش‌های کتانی، اوج من ترانه پانزده سال دارم (1380) را در پی داشت که هنوز هم بهترين فيلم کارنامه اوست و نشان داد که وسواس‌ها و حساسيت‌های صدرعاملی افزايش يافته است (ضمن اين که يک بازيگر جوان و بااستعداد را به سينمای ايران معرفی کرد). اين فيلم همچنين نشانی از ارتقای توانايی‌های فيلم‌ساز در اجرای ظريف ايده‌هايی بود که جنبه‌های هنری آثارش را افزايش می‌داد، بی‌آن که تعلق او را به سينمای بدنه نفی کند. اهميتش هم در همين است. صدرعاملی با ديشب باباتو ديدم آيدا (1383) تلاش کرد سه‌گانه‌اش درباره مسائل اجتماعی دختران جوان را کامل کند. اين فيلم گرچه از حيث مضمونی پيچيدگی و ظرافتی بيش از دو فيلم قبلی داشت اما موفقيت آن‌ها را تکرار نکرد (يا لااقل آن سير صعودی را ادامه نداد)، زيرا در دوره‌ای ساخته شد که سينمای ايران و خود فيلم‌ساز تجربه‌های بسيار را از سر گذرانده بودند و فيلم در پرداخت فيلم‌نامه و اجرايش نياز به عمق و ظرافت‌های بيش‌تری داشت. تغيير مسير او از سينمای اجتماعی به فيلم‌های موسوم به معناگرا - يا سينمای دينی - با شب و هر شب تنهايی، حتی اگر در پی سفارشی بوده باشد يا همراهی با فضای موجود، باز هم حاکی از ميل صدرعاملی به تجربه‌گری است. شب البته فيلمی استاندارد بود که نه امتيازی به کارنامه او افزود و نه از آن کاست، اما هر شب تنهايی به خاطر ظرافت‌هايی که يادآور بهترين فيلم کارنامه‌اش (من ترانه پانزده سال دارم) است، تحسين شد. اين فيلم که در جشنواره فيلم‌های مذهب امروز ايتاليا جايزه بهترين فيلم و در جشنواره شيکاگو جايزه تماشاگران را گرفته بود، در جشنواره اخير فجر هم برنده ديپلم بخش سينمای معناگرا شد. صدرعاملی در همين جشنواره داور بخش مسابقه سينمای ايران بود و به همين دليل فيلمش از دور رقابت خارج شد؛ ضمن اين که او يکی از پنج سينماگری بود که در اين جشنواره بزرگ داشته شد. صدرعاملی به عنوان يک سينماگر فعال، فرصت‌های مختلف را برای اظهار نظر ناديده نمی‌گيرد؛ از جمله حرف‌هايش در «مؤسسه گفت‌وگوی اديان» و همچنين اظهار نظرش در جشنواره فيلم پليس درباره حجاب و حرف‌هايش درباره بهرام رادان در روزهای جشنواره فجر که بازتاب‌هايی داشت و منجر به توضيحات تکميلی او شد. قرار است هر شب تنهايی به زودی روی پرده برود و بازتاب‌هايش می‌تواند برای صدرعاملی روشن‌گر باشد؛ به‌خصوص که او از جمله سينماگرانی است که به نقد آثارش بسيار اهميت می‌دهد. صدرعاملی در فيلم تازه‌اش زندگی با چشمان بسته باز مسير تازه‌ای انتخاب کرده، اما رشته ظريفی همه بخش‌های کارنامه او را به هم پيوند می‌دهد که همان روحيه جست‌وجوگری و ميل به ارتقا است.


[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©