فيلم نوشته‌ها



Sunday, February 08, 2009

در نـقـد امروز ، هيجان جای تعقل را گرفته است

گفت‌وگو با روزنامه «امتیاز»

* در نظرسنجی روزنامه امتياز از منتقدان و روزنامه‌نگاران ، به عنوان منتقد برتر سی سال پس از انقلاب انتخاب شده‌ايد. اين موقعيت برای شما جذابيتی دارد؟
من خودم را منتقد «برتر» نمی‌دانم. به نظرم منتقدان ديگری هستند که شايسته اين عنوان‌اند؛ از جمله جهانبخش نورايی، ايرج کريمی، حميدرضا صدر، مجيد اسلامی، و... همچنین بهزاد رحیمیان، شهرام جعفری‌نژاد، بابک احمدی، کامبیز کاهه، صفی یزدانیان و نغمه ثمينی در زمانی که می‌نوشتند، و اگر حاشيه‌های‌شان را کنار بگذارند، امير پوريا، امير قادری و سعيد عقيقی هم منتقدان بسيار خوبی هستند. ديدم عنوانی که برای اين نظرخواهی‌تان گذاشته‌ايد، «منتقد تأثيرگذار» است که شايد عنوان مناسب‌تری باشد؛ آن هم به دليل سابقه است و اين که من کارم را زودتر شروع کردم و فعاليتم مستمر بوده. شايد خيلی از دوستان جوان، اگر سابقه من را داشتند، تأثيرگذارتر از من بودند. البته در زیر این عنوان، باید از احمد طالبی‌نژاد و جواد طوسی هم نام برد. به هر حال از کسانی که مرا با اين عنوان انتخاب کرده‌اند سپاسگزارم.
* به نظر می‌رسد در گذشته ، روندی بر مطبوعات ما حاکم بود و منتقدان سينمايی در دهه‌های 40 و 50 توانستند جريان‌سازی کنند و به طريقی ، به سينمای ما شکل دادند. آيا مشخصأ امروز و به‌خصوص در دهه 80 منتقدان توانسته‌اند به جريان رايج در سينمای ايران شکل بدهند؟
در مورد همان دهه‌های 40 و 50، برخلاف تصور برخی، بجز چند استثنا، من در آن تأثيرگذاری قاطع منتقدان شک دارم و بعيد می‌دانم که مثلأ موج نوی آن سال‌ها مستقيمأ تأثير منتقدان باشد. البته می‌توانيم بگوييم که چند منتقد بر يکی‌دو نفر از فيلم‌سازان آن زمان، به طور مشخص مسعود کيميايی و امير نادری، تأثير گذاشته‌اند، اما در قطعيت اين نکته که موج نوی سينمای ايران حاصل کار منتقدان باشد ترديد دارم، ولی حتمأ منتقدان تأثيرهايی بر سينمای ايران داشته‌اند. دهه 60 يک دوره خاکستری بود که قرار نبود آدم‌ها در آن ديده شوند و قرار نبود کسی در آن شاخص شود. در سينمای آن دوران، ستاره‌های جلوی صحنه در انزوا قرار گرفته بودند و قرار بود آدم‌های پشت صحنه ستاره باشند؛ آن هم تا مرز معينی. در زمينه نقد هم تحت تأثير همان فضا، اوضاع به همين شکل بود، اگر شماره‌های اوليه مجله فيلم را ديده باشيد، تا چند شماره مطالب اسم نداشت، بعد اسم‌ها آن بالای صفحه به شکل فله‌ای ريخته می‌شد که فلان منتقد نقدهای اين فيلم را نوشته است. بعدها تبديل شد به اين که اسم منتقد در انتهای مطلب قرار می‌گرفت. خيلی طول کشيد و اواخر دهه 60 بود که اسم‌ها رفت بالای مطالب و زير عنوان‌ها قرار گرفت. آن دوره‌ای بود که بهتر بود آدم‌ها ديده نشوند و تأثيرگذار نباشند.
* يعنی يک جريان عمومی بود که نام‌ها در آن نقشی نداشتند.
بله. اين جريان عمومی، فارغ از نام‌ها، تأثير خود را بر سينمای ما، سينماگران، مسئولان سينمايی، و البته تماشاگران هم گذاشت و تا حدودی سلیقه‌سازی کرد.
* اين جريان نقد عمومی و تأثيرگذار نقد، آيا در دهه 80 هم وجود داشت؟
مشکل امروز اين است که اوضاع خيلی شلوغ شده و فضا، فضای طبيعی نيست. يعنی يک جور هرج و مرج وجود دارد که هياهو بيش‌تر شنيده می‌شود تا حرف حساب... اگر بيش‌تر جلو بروم، ممکن است به همکارانم بر بخورد. فقط می‌توانم بگويم که زيادی شلوغ شده و هيجان‌ها جای تعقل و جديت را گرفته است.
* فکر نمی‌کنيد دليل اين موضوع اين باشد که جای من روزنامه‌نگار و منتقد با مخاطب عادی سينما عوض شده و از نقد منطقی فاصله گرفته‌ايم؟
وقتی که اين همه رسانه طی ده سال گذشته به وجود آمده - اين همه روزنامه، مجله، سايت و وبلاگ و شبکه و خبرگزاری - بدون آن که برای اين رسانه‌ها نيرو تربيت شده باشد يا آدم‌ها، در شرايط طبيعی کم‌کم رشد کنند، نتيجه‌اش همين می‌شود. برخی از کسانی که برای مجله فيلم نقد می‌فرستادند و نقدشان گاهی در صفحه خوانندگان چاپ می‌شد، همان‌ها می‌شدند مسئول صفحه هنری يک روزنامه که جايگاه بسيار مهمی است. اين وضعيت غيرطبيعی ضايعاتی هم دارد.
* يعنی شما معتقديد ضايعه اصلی نقد امروز، طی نشدن مسيرها به شکل طبيعی است؟
بله، البته آدم‌های استثنايی هم وجود دارند که صاحب ذوق و استعداد هستند که طبيعی است اين افراد مسيرشان را خيلی زودتر طی می‌کنند، اما همه که نابغه و استثنايی نيستند و يک دفعه يک لشکر بی‌تجربه برای اين تعداد عظيم رسانه‌ها قرار است مطلب توليد کنند که کيفيت پايين می‌آيد. از اين زاويه، نظر شما در مورد اين که نويسنده، خبرنگار و منتقد به عامه مردم نزديک شده، کاملأ درست است. يعنی اين که ديگر فاصله‌ای بين منتقد و مردم عادی جامعه نيست و همان‌هايی که در وبلاگ‌ها مطلب می‌نويسند، خيلی زود سر از روزنامه‌ها درمی‌آورند، بدون اين که کيفيت کارشان تناسبی با يک قالب رسانه‌ای حرفه‌ای داشته باشد.
* حتی اگر جريان نقد جشنواره بيست‌وهفتم را دنبال کنيم ، متوجه می‌شويم که همان هيجاناتی را که بعضأ مردم عادی در برخورد با فيلم‌ها دارند ، منتقدان هم داشتند...
در مورد اين موضوع به‌‌خصوص، من هم شنيده‌ام که گاهی فيلم‌های عامه‌پسند يا برخی صحنه‌هايی که قاعدتأ بايد عامه را هيجان بياورد، سينمای منتقدان را به هيجان می‌آورد. البته به نظرم اين اتفاقی است که کم‌وبيش در دنيا هم افتاده و اينترنت باعث شده جريان نقد فيلم و فيلم ديدن به طور کلی عوض شود. البته در خيلی از کشورها، به دليل اين که اوضاع طبيعی‌تر است اين موضوع به شکلی در جامعه هضم و مستحيل می‌شود، ولی ما متأسفانه اسير جوسازی‌ها می‌شويم و اين جوسازی‌ها، به جريان حرفه‌ای سينما و نقد فيلم صدمه می‌زند.
* چه‌قدر انجمن منتقدان و نويسندگان می‌تواند به عنوان متولی جريان نقد سينمايی در کنترل اوضاع مؤثر باشد؟
فکر نمی‌کنم هيچ کنکور و فيلتری در اين ميان بايد وجود داشته باشد. اگر هيأتی قرار باشد کنکور بگذارد و از آدم‌ها تست بگيرد، خود اين موضوع منشأ ضایعات دیگری خواهد شد. تازه صلاحيت ممتحن‌ها را چه کسی تعيين می‌کند؟ من چه حقی دارم که در مورد صلاحيت يک علاقه‌مند برای کار در جايی تعيين تکليف کنم؟ در نهايت می‌توانم نظرم را بگويم و مثلأ اگر معتقدم يک داوطلب فعلأ قلم خامی دارد، از همکاری با او پرهيز کنم و دعوتش کنم به تجربه و مطالعه و کار بيش‌تر. اين اتفاق، بايد به شکل طبيعی بيفتد و فکر نمی‌کنم که هيچ انجمنی لازم باشد در اين زمينه دخالتی کند.
* در واقع پوست‌اندازی جريان نقد بايد ابتدا از درون نشريات شروع شود اما لازمه این موضوع چيست؟
بله، اما اين طوری هم نيست که بگوييم اين فيلتر را پيشنهاد می‌کنيم و بعد جلوی همه اتفاق‌های ناخوشايند و ضايعات گرفته خواهد شد. اما به هر حال نقش مسئولان و گردانندگان نشريات مسئول خيلی مهم است و نبايد همه چيز را به حال خود رها کنند. البته مسائل و عواملی هم وجود دارد که به وضعيت عمومی و روانی جامعه بستگی دارد.
* يعنی وضعيت نقد به نوعی ناشی از ضايعات جاری در زندگی ما است؟
فکر می‌کنم ضايعات نقد حاصل اين فضای روانی جامعه هم هست. مثل اوضاع خود سينما. البته منظورم مناسبات درونی سينماست وگرنه نمودار کيفی سينما در همه جای دنيا، به همين شکل است. يعنی اين طور نيست که همه کشورها دارند شاهکار می‌سازند و ما فقط فيلم بد می‌سازيم. اتفاقأ ميانگين سينمای ما از بسياری کشورهای ديگر بهتر است.
* من فکر می‌کنم اگر از يک منظر ديگر هم نگاه کنيم، می‌توانيم بگوييم که منتقد کاشف است. کاشف يک فيلم و يا لحظاتی ناب از يک فيلم که می‌تواند آن را بهتر بشناساند، اما اين کاشف بودن منتقد، بايد دارای چه خصوصياتی باشد؟
مهم‌ترين خصوصيت يک منتقد کاشف، داشتن روح جستجوگری است. تمام منتقدانی که نام بردم در مطالب‌شان به مواردی اشاره می‌کنند که اين‌ها معمولأ از نگاه‌های عمومی پنهان می‌ماند. اين به ذات آدم‌ها بستگی دارد و نمی‌شود برای ايجادش کلاس تشکيل داد. اتفاقأ به نظرم اين روح کشف و جست‌وجو در دوران ما بسيار بيش‌تر از گذشته وجود دارد. چون زمانه عوض شده. گاهی که مراجعه می‌کنم به نقدهای چهل‌پنجاه سال پيش، می‌بينم جز در نوشته‌های معدودی از منتقدان، مابقی واقعأ حرفی برای گفتن نداشته‌اند و ما هم اين‌ها را می‌خوانديم و چون چيزی متوجه نمی‌شديم، مرعوب می‌شديم و فکر می‌کرديم دارند حرف‌های خيلی بزرگ و مهمی می‌زنند. ولی به نظر من طی بيست‌سی سال اخير، نقدهای بسياری نوشته شده که هم نويسندگانش حرف برای گفتن دارند و هم حرف‌های آن‌ها فهميده می‌شود.
* يعنی شما معتقد هستيد که جريان نقد در دهه‌های 40 و 50 برای ما تبديل به يک نوع تابو شده در حالی که بايد همان جريان هم رمزگشايی و بازخوانی شود؟
ممکن است برای عده‌ای آن نقدها تابو باشد چون فقط چيزهايی شنيده‌اند يا بهترين نمونه‌های نقد آن سال‌ها را خوانده‌اند. يا در نوجوانی مطلبی را خوانده‌اند و مرعوب شده‌اند و ديگر به آن مراجعه نکرده‌اند. همان هم در ذهن‌شان مانده است. تابوها به اين دليل به‌وجود می‌آيند که ناشناخته‌اند و با يک بازنگری ممکن است چيزهايی را کشف کنيد که از نگاه‌ها دور مانده بودند. برخی‌شان اگر شناخته شوند ديگر تابو نيستند.
* گروهی از منتقدان و روزنامه‌نگاران شما را به عنوان منتقد تأثیرگذار سينمای ايران در سی سال گذشته انتخاب کرده‌اند. وجه مشخص نوشته‌های شما چه بوده و هست که وقتی هنوز هم به عنوان يک منبع به مجله فيلم مراجعه می‌کنيم بار آموزشی و کاربردی دارند؟
فکر می‌کنم اگر از خود اين انتخاب‌کنندگان بپرسيد بهتر است. اما تلقی خودم را می‌گويم که شايد چند عامل منجر به اين نتيجه شده است: اول دورانی که من شروع کردم به نوشتن، و مجله فيلم منتشر شد. اين دوران را آگاهانه انتخاب نکرديم، در آن زمان ما در يک سنی و با انباشت علايقی بوديم که فکر می‌کرديم بياييم مجله‌ای منتشر کنيم. يکی از دلايل موفقيت مجله فيلم، زمان انتشارش بود. هيچ نشريه سينمايی ديگری وجود نداشت و تشنگی و نيازی در جامعه وجود داشت که مجله فيلم به آن پاسخ داد. و من هم در آن دوران شروع کردم به نوشتن. البته قبل از آن هم می‌نوشتم، اما با انتشار مجله فيلم به شکل جدی‌تری و مستمر نوشتم.
دليل دوم به نظرم نگاه واقع‌بينانه است. يعنی اين که بدانيم در کجا و با چه مختصات و شرايطی کار و زندگی می‌کنيم، ببينيم دوروبرمان چه می‌گذرد و بدترين فيلم‌های خودمان را با بهترين فيلم‌های دنيا مقايسه نکنيم. اين البته به معنای نفی تعالی‌جويی و کمال‌گرايی نيست که آن بحث ديگری‌ست. و سومين نکته اين است که يکی از مهم‌ترين مسايلی که از همان ابتدا آويزه گوشم بود و هنوز هم هست و به جوانان هم توصيه می‌کنم، قضيه «لحن» است. به نظرم لحن مهم‌ترين عامل تأثيرگذاری در هر چيزی - از جمله آثار هنری - است که چندان مشخص نيست و مانند نسيم و عطری است که در فضا پراکنده می‌شود و از ترکيب چيزهای مختلف تشکيل شده است.
نظر من و دوستانم در مجله فيلم اين است که در نوشته‌های‌مان نبايد هيچ کس را تحقير و به کسی توهين کنيم؛ حتی کسانی که فکر می‌کنيم فيلم‌های خيلی بدی ساخته‌اند. خودمان را عالم برتر ندانيم و فکر نکنيم که داريم به کسی چيزی را ياد می‌دهيم. در بهترين شکلش تصورم اين است که در جريان نوشتن نقد، دارم مکالمه‌ای می‌کنم با يک اثر، و نتيجه اين مکالمه را منتشر می‌کنم. حال امکان دارد در اين ميان صاحب اثری که دارم آن را نقد می‌کنم نکته‌ای را بگيرد، يا قبول کند يا اصلأ هيچ بخش مطلب را قبول نداشته باشد. به هر حال فکر می‌کنم اگر بتوانيم لحن و نثر و قالب مناسبی را برای نوشته‌مان پيدا کنيم تأثيرگذارتر خواهد بود. البته به شرطی که واقعأ حرفی هم برای گفتن داشته باشيم.
* بنابراين آيا دليل اين که مجله فيلم در طی بيست‌وشش سال انتشار هميشه بر يک اصول نوشتاری ثابت حرکت کرده است ، همين لحن ثابت بوده است؟
من و دوستانم – مهرابی و یاری - يک اصل را در فعاليت‌مان هميشه در نظر داشته‌ايم که حق نداريم به کسی توهين کنيم، کسی را تحقير کنيم، چيزی را بنويسيم که صاحب اثر- حتی اگر به نظر ما فيلم خيلی بدی ساخته - شب نتواند توی چشم زن و بچه‌اش نگاه کند و احساس تحقير شدن کند. ما به هيچ وجه چنين حقی را نداريم. هر چند که ممکن است در اين سال‌ها مطالبی هم در مجله چاپ شده باشد که خلاف اين را نشان بدهد، ولی آن‌ها جزو خطاها و انحراف‌مان از آن اصل بوده است.
البته خيلی از افراد آن ثبات نوشتاری را که شما اشاره کرديد، يک عيب برای مجله می‌دانند و فکر می‌کنند که همه مطالب در قالبی ريخته می‌شود و سعی می‌کنيم آن‌ها را يک‌شکل و همسان کنيم. ممکن است در اوايل انتشار مجله اين نکته وجود داشته، اما فکر می‌کنم ب‌ تدريج آدم‌ها صاحب هويت و امضا شدند ولی به هر حال سمباده گردانندگان مجله فيلم هم چنان روی همه مطالب کار می‌کند، حتی برای منتقدان خيلی سرشناس. همه اين‌ها هم مربوط می‌شود به همان حفظ لحن؛ لحنی که معقول باشد، تند و توهين‌آميز نباشد و تأثير مثبتی بگذارد به جای اين که آدم‌ها را برنجاند. ممکن است با رعايت همه اين احتياط‌ها، باز هم عده‌ای برنجند و از ما مدام توقع تحسين داشته باشند. در آن صورت، اشکالی ندارد که برنجند! ما از اصول‌مان کوتاه نمی‌آييم.
البته خود من در طی اين سال‌ها، با اين که متخصص نوشتن نقدهايی شده‌ام که قرار بوده کسی را نرنجاند، گاهی نقدهايی نوشته‌ام که لحن تندی داشته‌اند، اما به دليل اين که اين مطلب در دل مجموعه مطالبی که نوشته‌ام معنا می‌دهد، نمی‌شود گفت که لحن‌ام هميشه اين طوری است و حتمأ آن موارد معدود و خاص، دليلی داشته. مثلأ آخرين نقدی که من با لحن تند نوشتم نقد فيلم تيغ‌زن عليرضا داودنژاد بود. علتش اين است که من و داودنژاد از يک نسل هستيم و کارمان را هم‌زمان شروع کرديم؛ او در سينما و من در مطبوعات. با هم دوست هستيم و مراوده داريم و يک جايی آدم احساس می‌کند اين حق را دارد که حتی به دوستش پرخاش کند تا او را از مسيری که به نظرش اشتباه است، بازدارد.
* به طور کلی آيا جريان رايج در سينمای ايران را جريانی افتخارآميز می‌دانيد؟ اين سوال را از اين جهت می‌پرسم که به هر حال همه ما داريم برای اين سينما کار می‌کنيم و قلم می‌زنيم...
من هميشه به سينمای ايران به عنوان يک مجموعه نگاه می‌کنم. در مورد جزيياتش، فيلم‌ها و سينماگرانش نظر دارم و ممکن است انتقادهايی به آن داشته باشم، اما کليت اين پيکره به نظر من قابل دفاع است. هر سال تعدادی فيلم خوب داريم، چند تايی فيلم متوسط و تعداد زيادی فيلم زير متوسط و بد. اين همان ترکيبی است که سينما در همه جای دنيا دارد و اگر بخواهيم نسبت بگيريم بخش قابل دفاع سينمای ايران بيش‌تر است و آن بخش، به نظر من حتی غرورآفرين است.
اما کليت سينمای ايران يک چيز است و بحث اکران چيز ديگر. به اعتقاد من اکران در سينمای ايران اشکال دارد و اين حاصل مسايل بسياری است که مهم‌ترينش کمبود سالن سينما است. طبيعتأ در اين شرايط آن‌هايی که قدرت بيش‌تری دارند بازار را در اختيار فيلم‌های تجارتی قرار می‌دهند. ما تعداد زيادی فيلم خوب و قابل بحث داريم که غير از جشنواره فجر اصلأ امکان نمايش پيدا نمی‌کنند، بنابراين در اکران، غلظت آن نکته‌های برجسته کم می‌شود. در حالی که در کليت سينمای ما غلظت نقاط روشن برجسته بسيار بيش‌تر از چيزی است که در اکران يک دوره يک‌ساله می‌بينيم. اگر اين روال ساخت مجتمع‌های سينمايی ادامه پيدا کند آن وقت اين امکان هم به وجود می‌آيد که سينماهای مختلف برای نمايش فيلم‌های مختلف وجود داشته باشد. حال قرار نيست همه فيلم‌ها مثل اخراجی‌ها فروش ميلياردی داشته باشند، لااقل اين امکان را پيدا کنند که برای تماشاگر محدود و خاص خودشان روی پرده بروند. کسی که فيلمی خاص و با ريتم کند می‌سازد انتظار ندارد که فيلمش به اندازه اخراجی‌ها فروش کند، همين که در يکی‌دو سينما امکان عرضه فيلمش وجود داشته باشد بايد راضی باشد. در همه جای دنيا هم همين‌طوری است.
در مجموع من فکر می‌کنم پيکره کلی سينمای ايران با وجود همه مشکلات و ضعف‌هايی که دارد، قابل دفاع است. حتی بدنه امروز سينمای ايران خيلی جسورتر از گذشته است. سينمای دهه 60 سينمای خيلی محافظه‌کارانه‌ای بود، اما کارهايی که امروز می‌بينيم اصلأ آن‌موقع سابقه نداشت. بخشی از اين تغيير هم البته حاصل تغييرات زمانه است.

مأخذ: روزنامه امتياز، شماره 345، ويژه‌ نوروز 1388


[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©