فيلم نوشته‌ها



Saturday, January 17, 2009

پنهان در آينه‌ها

گفت‌وگو با مهتاب کرامتی

امسال مهتاب کرامتی تا کنون سه فيلم بر پرده داشته که از آن ميان آتش سبز به دليل متفاوت بودن خود فيلم ، نقش او و ويژگی‌های بازی در اين فيلم ، بهانه‌ای برای گفت‌وگو با بازيگری شده که اينک دوازده سال از آغاز کارش می‌گذرد. درک و دريافت تازه‌ای از بازيگری و مناسبات سينما پيدا کرده ، توجهش به حضور در صحنه به طور جدی‌تری جلب شده و مدتی‌ست فعاليت‌های اجتماعی در سازمان جهانی يونيسف هم به عنوان نماينده ايران در اين سازمان آغاز کرده که با انگيزه آن را دنبال می‌کند. اين نخستين گفت‌وگوی ما با او، نگاهی به کل کارنامه او هم دارد اما تمرکز عمده آن بر تجربه‌ای‌ست که از بازی در آتش سبز به دست آورده است.

* شايد چنين شروعی برای گفت‌وگو با شما به‌اصطلاح يک «ضدحال» تلقی شود ، اما به عنوان يک مشخصه عمومی کارنامه‌تان ، با اين که شما يکی از زنان بازيگر مطرح سينمای ايران در دهه گذشته بوده‌ايد ، اما هيچ نقش و بازی ماندگاری از شما به يادم نمانده است. عنوان فيلم‌های‌تان را هم که مرور می‌کنم ، باز به همين نتيجه می‌رسم. ايراد از من است يا کارنامه شما يا سينمای ايران؟
شايد از همه‌اش باشد! ببينيد، من بازيگری را خيلی زود شروع کردم. در سال 1375 وارد کلاس‌های بازيگری امين تارخ شدم و شش ماه بعد برای بازی در سريال مردان آنجلس انتخابم کردند که پس از گذشت دوازده سال و با وجود بازی در فيلم‌ها و سريال‌های ديگر، هنوز خيلی از مردم، مرا با همان سريال می‌شناسند. کارم در اين سريال يک سال طول کشيد و پس از پايان فيلم‌برداری، پيش از آن که در فيلمی سينمايی بازی کنم، در يک تجربه تئاتر کارگاهی به نام شاعر حضور داشتم. هم‌زمان با فيلم‌برداری اولين فيلمم مردی از جنس بلور، پخش مردان آنجلس شروع شد. و بعد هم مرد بارانی را بازی کردم...
* مرد بارانی فيلم نسبتأ خوبی بود که ناديده گرفته شد و در حد آن‌چه سزاوارش بود مطرح نشد. از آن دسته فيلم‌هايی بود که بازيگر هم می‌توانست در آن بدرخشد. چرا چنين اتفاقی نيفتاد؟ البته به نظرم چون در دوره‌ای - پس از دوم خرداد - نمايش داده شد که فيلم‌های سياسی و به‌اصطلاح «جسورانه» مد شده بود ، اين فيلم ديده نشد. فيلم روان‌کاوانه‌ای با پرداخت آرام و تقريبأ شاعرانه بود که شايد اگر در دهه 1360 ساخته می‌شد ، موفق‌تر می‌شد.
شايد هم بدجوری اکران شد. در شروع کارم مناسبات درون سينما را نمی‌شناختم و فکر می‌کردم هر فيلمی که بازی کنم پس از مدت معينی طبق يک روال معمول و معقول، قطعأ روی پرده می‌آيد و واکنش‌هايی در خور فيلم را هم خواهد داشت. فکر نمی‌کردم زمانی می‌رسد که در سال 1384 فيلمی به اسم آدم (عبدالرضا کاهانی) بازی می‌کنم و تا سه سال بعد هم نمايش داده نمی‌شود. آن زمان ميزان فروش فيلم هم برايم مهم نبود اما حالا فکر می‌کنم که اين رقم برای همه بازيگران و دست‌اندرکاران سينما اهميت دارد. برای من هم تعجب‌آور بود که چرا مرد بارانی در سينماها ديده نشد، در حالی که وقتی همين فيلم وارد شبکه نمايش خانگی شد، خيلی تماشاگر داشت. اتفاق‌هايی سر اکران اين فيلم افتاد که هنوز از آن‌ها سر در نياورده‌ام و از همان زمان فهميدم که هميشه دو دوتای سينما چهارتا نمی‌شود.
* شما در دوره‌ای بازيگر شديد که شرايط سينمای دهه 1360 تغيير کرده بود. دوره کارگردان‌سالاری و مبارزه با ستاره‌سالاری تمام شده بود و بازيگران جوانی وارد سينما شده بودند که خيلی از آن‌ها به خاطر چهره و ظاهرشان به سينما آمدند و قرار بود در دوره تازه‌ای که در سينمای ايران شروع شده بود ، اين بازيگران يکی از عوامل تضمين فروش فيلم‌ها باشند. شما هم يکی از آن‌ها بوديد...
راستش در اوايل کار، من هم چندان ناراضی نبودم که به خاطر ظاهرم برای بازی در فيلمی انتخاب می‌شوم، اما به‌زودی اين جاذبه اوليه جايش را به وسواس و تلاش برای ارتقای سطح بازيگری و بازی در فيلم‌های بهتر و نقش‌های متفاوت داد.
* اما نکته اين است که با آن که شما در آن مناسبات و در آن فضا وارد سينما شديد ، فکر می‌کنم هيچ فيلم پُرفروشی نداشتيد و جزو بازيگرانی نشديد که حضورشان تضمين فروش فيلم‌ها باشد.
خودتان خيلی خوب می‌دانيد که هيچ بازيگری قادر به انجام کاری خاص برای پُرفروش شدن فيلم نيست. اين را می‌توان از بازيگران متفاوتی که فيلم‌های‌شان فروش خوبی داشته پرسيد، که شما آيا زمان مطالعه فيلم‌نامه، فکر می‌کرديد که اين فيلم فروش بالايی داشته باشد يا اگر با دانش غيبی چنين اتفاقی را پيش‌بينی می‌کرديد، چه جوری بازی کرديد که آن فيلم خاص بفروشد. آيا ممکن است همين بازيگر مثلأ در يک فيلم ديگر، جوری متفاوت بازی کند که نفروشد؟ ما بازيگران نمی‌دانيم فيلمی که داريم بازی می‌کنيم اصلأ اکران می‌شود يا نه، و اگر می‌شود در چه شرايطی؟ فکر می‌کنم بازيگر فيلم‌های پُرفروش بودن (به فرض اين که چنين چيزی وجود داشته باشد) فضيلتی برای من نيست؛ همچنان که بازيگر فيلم‌های نفروش بودن هم امتيازی نيست. برای بازيگران، ماندگار بودن است که اهميت دارد؛ سال‌ها بعد وقتی فيلمی خوب با بازی‌های خوب را به ياد می‌آورند، نمی‌پرسند اين فيلم در زمان نمايش‌اش چه‌قدر فروش کرد. مثلأ من بازی زنده‌ياد پرويز فنی‌زاده در رگبار را خيلی دوست دارم و می‌دانم که اين فيلم در زمان نمايشش فروش خوبی نداشت و حتی تهيه‌کننده‌اش ورشکست شد. آيا اين می‌تواند ملاک خوبی برای ارزيابی کار بازيگر باشد؟ راستش من منظور شما را متوجه هستم؛ خيلی از بازيگران مشتاقانه منتظر پيشنهاد بازی در فيلمی هستند که هم قابليت جذب مخاطبان بسياری را داشته باشد و هم از نظر هنری کار قابل توجهی باشد. اما خب مگر در سال چند فيلم با اين ويژگی‌ها ساخته می‌شود و من به عنوان يک بازيگر که علاقه‌ای به بازاريابی و مراجعه به دفترهای فيلم‌سازی و ارتباط پُررنگ با اهالی سينما ندارم، چه‌قدر می‌توانم خوش‌شانس باشم که در اين چند فيلم معدود حضور داشته باشم؟
* در مورد علاقه‌تان به بازی در نقش‌های متفاوت گفتيد. در رستگاری در هشت و بيست دقيقه برای اولين و تنها بار در کارنامه‌تان نقش يک زن خيابانی را بازی کرديد که البته نمونه‌های ديگری هم طی دهه گذشته در سينمای ايران داشته است. با توجه به ويژگی‌های شخصی شما و معيارها و تابوهای اجتماعی ، که معمولأ نقش‌های سينمايی در قضاوت عامه نسبت به بازيگر تأثير می‌گذارد ، چه جوری با اين نقش کنار آمديد؟
فيلم‌نامه خيلی خوبی داشت و همين باعث رفع نگرانی من از جنبه‌ای که گفتيد شد. در پايان فيلم متوجه می‌شديم که اين آدم در ذاتش ويژگی‌های چنان شخصيتی را نداشت. او به ناچار تن به آن کار داده و ما در جامعه‌مان از اين جور آدم‌ها کم نداريم. رستگاری او در پايان باعث شد ترسم از بابت تأثير اجتماعی بازی در اين نقش بريزد.
* احتمالأ اين فيلم‌نامه و اين نقش يکی از مواردی بوده که شما رويش حساب کرده بوديد که می‌تواند نقطه عطفی در کارنامه شما باشد که نشد.
اين فيلم‌نامه خوب، کمی محتاطانه ساخته شد. اگر مثل خود فيلم‌نامه لبه‌های تيزتری می‌داشت، شايد فيلم جسورانه‌تر و مطرح‌تری می‌شد. همين انتظار را هم داشتم. اما نشد.
* بجز آتش سبز، در ميان فيلم‌های‌تان کدام يک برای شما تجربه مفيدتری در زمينه حرفه‌تان بوده است؟
از فيلم‌های اکران‌نشده‌ام نمی‌توانم حرف بزنم چون هنوز آن‌ها را نديده‌ام، اما سه تجربه همکاری که با عليرضا داودنژاد داشتم (بهشت از آن تو، ملاقات با طوطی و هشت‌پا) فارغ از کيفيت خود فيلم‌ها، از حيث بازيگری برای من تجربه‌های خوبی بودند و داودنژاد راهنمايی‌های خيلی مفيدی می‌کرد. به هر حال آموختنی‌هايم را ذره‌ذره ياد گرفتم. از اين ميان حس پنهان را خيلی دوست دارم... راستی يکی از تجربه‌های خوب ديگری که داشتم موميايی3 بود، در حالی که از بازی در يک فيلم کمدی وحشت داشتم.
* البته نقش شما که در آن فيلم ، کمدی نبود.
نه. اصلأ يکی از دغدغه‌هايم که بابت آن بازی در فيلم زن‌ها فرشته‌اند را قبول کردم، بازی کمدی در يک فيلم کمدی بود. همکاری با محمدرضا هنرمند تجربه خيلی خوبی بود، کارگردان خيلی باهوشی است و فيلم‌نامه سنجيده‌ای نوشته بود که حاصل کار هم خيلی به فيلم‌نامه نزديک بود. ديگر جنبه باارزش اين فيلم برای من، اولين همکاری با پرويز پرستويی بود.
* حس پنهان و زن‌ها فرشته‌اند، دو فيلم ديگر شما هستند که امسال و پيش از آتش سبز اکران شده‌اند. در هر دو فيلم ، شما نقش يک زن خيانت‌شده و- به قول سيمون دوبوار- «وانهاده» را داريد. اولی يک فيلم روان‌کاوانه است و دومی يک کمدی. به‌خصوص نقش شما در حس پنهان از آن نقش‌هايی است که قاعدتأ برای بازيگر جای کار دارد. اما پرداخت نقش در فيلم‌نامه و اجرا (کارگردانی و بازيگری) طوری است که باز همه چيز در سايه می‌ماند و نقش خانم دکتر خيانت‌شده ، نقشی خنثی و بی‌حضور است. بازی کمدی شما در زن‌ها فرشته‌اند هم باز به دليل کليت فيلم و ويژگی‌های ذاتی خودتان چندان موفق نيست...
بايد ديد که اولأ فيلم چه ظرفيت‌هايی برای کار يک بازيگر دارد و ثانيأ اين که آيا اين انتقاد اگر منصفانه است فقط متوجه من است يا بازيگران ديگر هم دچار همين کاستی‌ها هستند. اين‌جا نکته‌ای هميشه مغفول می‌ماند و منتقدان کم‌تر به آن توجه دارند. نکته اين است که آيا ما هميشه و در هر فيلمی قرار است «نقش‌آفرينی» کنيم؟ فيلمی با ويژگی‌های زن‌ها فرشته‌اند برای تماشاگر عام است و کل ماجرا منطبق بر کليشه‌هايی است که آن را در زمره سينمای تجاری قرار می‌دهد. يک بازيگر ترجيح می‌دهد که با فيلم‌های مهم‌ترش به ياد آورده شود. من درباره بازی‌ام در زن‌ها فرشته‌اند مدعی نيستم اما اعتقاد دارم هر آدمی در هر جايگاه و موقعيتی، نمی‌تواند به همه کارهايش بنازد. مهم اين است که آدم در درجه اول خودش نسبت به ضعف‌هايش آگاهی داشته باشد.
* شما فيلم زياد می‌بينيد؟
متأسفانه در سال‌های اخير، به دليل گرفتاری‌هايم خيلی کم فيلم می‌بينم و بيش‌تر کتاب می‌خوانم.
* چه‌گونه خودتان را تغذيه می‌کنيد و می‌سازيد؟
با تجربه‌ای که از بازی در نمايش‌های مختلف به دست آورده‌ام تصميم گرفته‌ام هر چند سال يک بار به صحنه تئاتر برگردم. فيلم ديدن هم می‌تواند راه مناسبی باشد. سعی می‌کنم لااقل فيلم‌های ايرانی و آثار همکارانم را ببينم.
* تجربه همکاری با ابراهيم حاتمی‌کيا در سريال خاک سرخ چه‌طور بود؟
او به شکلی متفاوت از کارگردان‌های ديگری که با آن‌ها کار کرده‌ام عمل می‌کند. تقريبأ مثل تئاتر. تمرين‌های مداوم و طولانی. فيلم‌برداری. قطع. روتوش و تمرين و تمرين و فيلم‌برداری. بعد از اين سريال يک سال‌ونيم کار نکردم و دوباره رفتم تئاتر بازی کردم. يک سال تمرين و فقط دو اجرا. اما راضی‌ام و می‌خواهم اين تجربه را تکرار کنم. البته احساس می‌کنم الان ديگر اختصاص زمان‌های طولانی برای کارها از عهده‌ام برنمی‌آيد. نمی‌توانم برای يک نمايش يک سال وقت صرف کنم يا برای يک سريال، يک سال درگير و در سفر باشم. می‌خواهم در لابه‌لای بازی‌ها، به دغدغه‌های ديگرم هم بپردازم. بنابراين ترجيح می‌دهم در فيلم‌هايی بازی کنم که در تهران فيلم‌برداری می‌شوند.
* در طول دوازده سالی که کار می‌کنيد ، آيا يک اتفاق ، يک فيلم ، يک کتاب يا يک توصيه... چيزی بوده که باعث تغيير نگرش شما در کارتان بشود؟
پيش از آن که بازيگری را شروع کنم و زمانی که فقط تماشاگر سينما بودم، فيلم‌هايی مثل هامون و ناصرالدين‌شاه آکتور سينما ساخته می‌شدند که به نظر من فوق‌العاده بودند. حسرت می‌خورم که چرا الان از آن جور فيلم‌ها ساخته نمی‌شود. دليل اين که نقش کوتاهی در ترديد بازی کردم اين بود که خاطره خوبی از فيلم اول واروژ کريم‌مسيحی (پرده آخر) داشتم که يکی از فيلم‌های خوب همان دوره بود. آرزو دارم که از آن جور فيلم‌ها ساخته بشود و من هم بتوانم در آن‌ها بازی کنم. جذابيت بازيگری برای من با همين فيلم‌ها و نمايش عشق‌آباد (داود ميرباقری) شروع شد. مهرجويی آن زمان فيلم‌هايی با موضوع محوری زنان می‌ساخت و حالا تعداد اين نوع فيلم‌ها کم‌تر شده است.
* اتفاقأ به نظر می‌رسد که شما ويژگی‌های زنان بازيگر فيلم‌های مهرجويی را داريد و عجيب است که تا کنون چنين اتفاقی نيفتاده است.
آرزو دارم در فيلمی از مهرجويی بازی کنم. البته در فيلم‌هايی از او در دوره‌ای که من هم کار می‌کردم، طبعأ جايی برای من نبوده است.
* دوست داشتيد در کدام يک از فيلم‌های مهرجويی بازی می‌کرديد؟
ليلا و پری...
* حسرت نقش‌هايی را که نپذيرفته‌ايد نداريد؟
خوش‌بختانه نه. همه آن فيلم‌هايی را که پيشنهاد بازی در آن‌ها شد، ديدم و از رد کردن آن پيشنهادها پشيمان نشدم. يکی ديگر از حسرت‌هايم بازی در فيلمی از محسن مخملباف است و حسرت ديگرم اين است که چرا ناصر تقوايی فيلم نمی‌سازد. اما به هر حال من يک بازيگرم و بايد کار کنم وگرنه خيلی زود فراموش می‌شوم. اين نگرانی فراموش شدن را فکر می‌کنم همه بازيگران دارند و بدترين اتفاقی است که می‌تواند برای هر بازيگری بيفتد.
* شما هم مثل بعضی از همکاران‌تان وسوسه فيلم ساختن نداريد؟
نه. فکر می‌کنم هنوز خيلی مانده تا احساس کنم توانايی فيلم ساختن دارم.
* برسيم به آتش سبز... اين فيلم را چند بار ديده‌ايد؟
بارها و به مناسبت‌های مختلف...
* راحت بوديد؟ مشکلی نداشتيد؟
خيلی برايم لذت‌بخش بود. نسبت و موقعيت تماشاگر در قبال يک فيلم، تفاوت دارد با کسی که در آن نقش داشته؛ به‌خصوص که آتش سبز فيلم سختی بود با پيش توليد دشوار و طولانی، لباس و گريم‌های متفاوت و لوکيشن‌های متعد و دور از هم. بايد به قاسم قلی‌پور بابت توليد چنين فيلمی تبريک بگويم. تماشاگر (يا منتقد) فيلمی را می‌بيند و می‌پسندد يا نمی‌پسندد، اما برای کسی که در آن بازی کرده، هر صحنه ممکن است يادآور لحظه‌ها و خاطرات و حس‌هايی باشد که ارتباط او را با فيلم، شکل می‌دهد و آن را متفاوت می‌کند با احساسی که تماشاگر دارد.
* اولش فيلم‌نامه را خوانديد؟
بله.
* دريافت‌تان چه بود؟
وقتی به دفتر آقای قلی‌پور دعوتم کردند، می‌دانستم قرار است چنين فيلمی در آن‌جا ساخته شود. رفتم که بگويم حاضرم در اين فيلم بازی کنم، اما ضمنأ فيلم‌نامه را هم بدهيد تا بخوانم. فيلم‌نامه را که خواندم هيچی نفهميدم. تماس گرفتم و موضوع را گفتم. گفتم که حتی نمی‌توانم ديالوگ‌هايم را درست بخوانم. گفتند پاشو بيا دفتر. رفتم و بارها آن حکايت‌ها و ديالوگ‌ها را خوانديم. اصلانی در مورد تک‌تک ديالوگ‌ها و سنديت تاريخی‌شان توضيح داد. داستان سنگ صبور را خيلی دوست داشتم و ديدم نقش خوبی هم هست. اين فرصت فوق‌العاده‌ای برای يک بازيگر است که در چنين فيلمی از اصلانی بازی کند.
* اصلانی نوع خاصی از بازی کردن را از شما خواست؟
مهم‌ترين توصيه‌ای که به من کرد اين بود که تا حد امکان از حرکت‌های اضافه و اصولأ هر نوع حرکتی که توی چشم بخورد و تمرکز را بگيرد پرهيز کنم. از من خواسته شد که حرکت‌هايم بسيار آرام و تا حدی مينياتوری باشد.
* به هر حال در اين فيلم نيازی به بازيگری به مفهوم کلاسيکش نبوده...
کاملأ با تجربه‌های گذشته‌ام فرق داشت.
* آتش سبز فيلمی روان‌کاوانه و شخصيت‌پردازانه نيست. فيلمی افسانه‌ای/ اسطوره‌ای/ تاريخی است که نياز به عناصری تصويری دارد. در چنين ساختاری ، بازيگران بيش‌تر حکم عناصر صحنه را دارند تا شخصيت‌های يک درام.
دقيقأ. احساس می‌کردم يکی از اجزای صحنه هستم و تمام تلاشم را می‌کردم که بازی و حضورم توی ذوق نزند و تأثير بقيه اجزا را کم‌رنگ نکند. همه ما بايد در کنار هم در کنار ساير عناصر يک نما و قاب زيبا می‌ساختيم. اما اميدوارم منظورتان از «بازيگر به عنوان جزيی از صحنه» اين نباشد که ما موجودات بی‌جانی بوديم که مثل اجزای دکور جابه‌جايمان می‌کردند!
* ميزانسن‌ها ، قاب و زاويه دوربين نسبت به بازيگرها هم گاهی طوری بود که بازيگر در مرکز توجه تماشاگر نباشد و جزيی از ابزار صحنه باشد. تا حدود نيم ساعت اول فيلم ، به‌ندرت اتفاق افتاد که يک بازيگر را به طور مشخص در حال ديالوگ گفتن ببينيم. صدای‌شان می‌آمد و کم‌تر حرکت لب‌ها را می‌ديديم. بعد از آن هم موقع حرف زدن ، حرکت لب‌ها و ميميک چهره‌ها بسيار آرام و نامحسوس بود. جز در موارد خيلی معدودی ، حالت خاصی هم در چهره‌ها ديده نمی‌شد. غير از اين ويژگی بارز که تصويرها را به مينياتور نزديک می‌کرد ، در اواخر فيلم نماهايی وجود داشت که با حضور ساکن شما و پگاه آهنگرانی ، با آن گريم و لباس‌ها ، تابلوهای مينياتوری به شکل مؤکدتری ساخته می‌شد. نماهای پايانی هم که شخصيت‌های فيلم در کنار تصويرهای بريده شده روی لته‌های دوبُعدی قرار داشتند ، نمی‌دانم با چه تکنيکی تصويرهای بازيگران گرفته شده بود که آن‌ها هم دوبُعدی و مثل تصويرهای بريده شده روی لته‌ها ديده می‌شدند. درست مثل نقاشی‌های دوبُعدی مينياتور.
دقيقأ. آن تصويرها روی آينه‌هايی گرفته شده بود که قاب آينه‌ها را مخفی کرده بودند. وقتی فيلم‌نامه را خواندم متوجه شدم که آتش سبز بجز يک سکانس، فيلم کم‌ديالوگی است. بيش‌تر روايت است. اگر تماشاگر، آتش سبز را نه به شکل يک فيلم متعارف داستانی بلکه مانند چند حکايت ببيند که خوانده می‌شوند، تصويرها برايش گويا و عادی و صاحب معنا می‌شود. به هر حال آتش سبز برای تماشاگر فيلم دشواری است چون به اين سبک فيلم عادت ندارد. در ابتدای هر حکايت، داستانش خوانده می‌شود اما نه به شيوه فارسی امروز...
* ...که برای تماشاگر، نامفهوم است.
برای من که با اين کار زندگی کردم ديگر نامفهوم نيست.
* تکرار و تأمل در يک متن مکتوب برای شما امکان‌پذير بوده اما تماشاگر سينما امکان برگشت و تأمل ندارد. فيلم غيرمتعارف و غيرکلاسيکی که می‌خواهد قرارداد روايتی تازه‌ای با تماشاگر ببندد ، بايد حداکثر تا همان ده دقيقه ابتدای کار بتواند با تماشاگر به توافق برسد وگرنه تماشاگر نمی‌تواند روايت را دنبال کند. به هر حال کار دشواری است که نويسنده و کارگردان بايد از پيش و به‌تنهايی با تماشاگر غايبش به توافق برسد و واکنش او را پيش‌بينی کند. کلام اين فيلم کلام سنگينی است و نه فقط متن حکايت‌ها بلکه حتی ديالوگ‌ها هم بسيار دشوار است. در يک متن مکتوب می‌شود چند بار جمله را خواند يا سراغ منبعی و لغت‌نامه‌ای رفت و برای درک دقيق‌تر از آن‌ها کمک گرفت. فيلم مثل يک رودخانه جاری است که نمی‌ايستد. ذات سينما اين اجازه را نمی‌دهد ، مگر در مورد فيلم‌هايی که حکم منابع مطالعه و تحقيق در محافل فرهنگی و دانشگاهی را دارند و گروهی نخبه می‌توانند بنشينند و اين گونه فيلم‌ها را تکه‌تکه تماشا و درباره‌شان بحث کنند. طبعأ نه آتش سبز فيلم سينمای رايج و بدنه است و نه اصلانی فيلم‌ساز اين نوع سينما...
شايد در اين فيلم حجم اطلاعات و مواد زيادی به تماشاگر داده شده. من که تاريخ‌شناس و متخصص امور افسانه‌ها و اسطوره‌ها نيستم، اما به نظرم تک‌تک قصه‌ها بسيار زيباست. عده‌ای سرگذشت لطفعلی‌خان و مشتاق علی‌شاه و ساير آدم‌های اين قصه‌ها را می‌دانند. شايد اين فيلم فرصتی باشد برای کسانی که بخواهند بيش‌تر درباره آن‌ها بدانند يا با روايت ديگری از سرگذشت آن‌ها روبه‌رو شوند. اگر خيلی علاقه‌مند باشند، ممکن است بعدش بروند بيش‌تر در اين زمينه مطالعه کنند و مشتاق‌تر شوند و باز هم بروند فيلم را ببينند و اين بار بيش‌تر لذت ببرند.
* انشاالله! قطعأ اين فيلم برای کسانی که دغدغه‌هايی شبيه اصلانی دارند ، مواد بسياری برای بحث دارد. به هر حال اين هم نوعی سينماست که مخاطبانی هرچند اندک ولی خاص دارد. اين فيلم خاص ، نوع خاصی از بازيگری هم می‌طلبيده که حتی در اوج موفقيت هم بعيد است چنين تجربه‌ای در فيلم‌های بعدی به کارتان بيايد...
نه. در سينمای رايج، چنين تجربه‌ای به کار نمی‌آيد. چون آتش سبز يک فيلم تاريخی و نامتعارف است.
* خب البته مردان آنجلس و مريم مقدس هم تاريخی بودند ، اما سعی داشتند به شيوه کلاسيک قصه بگويند ، در حالی که آتش سبز يک فيلم تجربی با رويکردی اسطوره‌ای به موضوع تاريخ و افسانه است. در چنين فيلمی ، شما به جای بروز دادن خودتان ، بايد به تعبيری پنهان شويد و استيليزه و خوددارانه بازی کنيد.
دقيقأ. حذف حشو و زوايد تا حد امکان.
* فقط در اوايل فيلم ، لحظه‌ای وجود داشت که بازی‌تان بازی متعارف می‌شود. آن‌جا که ماشين کنار قلعه می‌ايستد و پدر پشت ماشين می‌ايستد ، شما پياده می‌شويد و کنار ماشين با تکيه دادن به آن ، حرکت‌های سر و دست و زدن پنجه پا به زمين ، می‌خواهيد بازيگوشی کم‌سن‌وسال بودن دخترک را القا کنيد.
بله. اين تنها قسمتی بود که در زمان جديد اتفاق می‌افتاد، ربط پيدا می‌کرد به صحنه دادگاه و هنوز وارد گذشته و تاريخ نشده بوديم. قرار بود کمی متفاوت با بقيه فيلم باشد. همان طوری که گفتيد در اين فيلم کلوزآپ هم نداشتيم که از اين طريق حسی منتقل بشود.
* تعداد مواردی که قرار بود از طريق چهره ، حسی القا شود بسيار کم بود. در شروع کار هم حتمأ اصلانی به شما گفت که قرار است در اين فيلم بازی و خودنمايی نکنيد.
بله. قبل از شروع فيلم‌برداری که فيلم‌نامه در دست‌مان بود و مدام آن را می‌خوانديم تا مفهوم ديالوگ‌های‌مان و موقعيت‌ها و حکايت‌ها را بفهميم. اما روز اول فيلم‌برداری، پس از پوشيدن لباس صحنه و پايان گريم، گفتند که حالا فيلم‌نامه را بگذاريد کنار، بازی‌های رايج را هم فراموش کنيد. بيش‌تر فيلم پلان‌سکانس بود و نياز به تمرين‌های مکرر داشت.
* در فيلم‌نامه که دکوپاژ معلوم نبود. فيلم‌برداری که شروع شد ، تعجب نکرديد از اين که چرا وقتی داريد ديالوگ می‌گوييد و به‌اصطلاح بازی می‌کنيد ، دوربين چنان زاويه‌ای دارد؟
کمی برايم عجيب بود، اما چون پيش از اين با دوتا از شاگردان اصلانی (اميد بنکدار و کيوان علی‌محمدی) فيلم کوتاهی کار کرده بودم و با آن‌ها درباره کار اصلانی حرف زده بودم، می‌دانستم که او سبک متفاوتی دارد و بازی در فيلمش هم شيوه متفاوتی می‌طلبد. فقط بايد سراپا گوش بشوم و بشنوم و ياد بگيرم که چه کنم. به هر حال مشتاق چنين تجربه‌ای بودم.
* خب وقتی آدم تجربه متفاوتی می‌کند ، دلش می‌خواهد ديده بشود ، اما در چنين فيلمی شما و بازی‌تان ديده نمی‌شويد.
ديده شدن به شکل مرسوم فرق دارد با کار کردن در فيلمی که بازيگر از اول برای آموختن رفته. شايد آتش سبز تجربه گران‌بهايی برای من باشد که بفهمم در سينما فقط ديده شدن مهم نيست. من گفت‌وگوی شماره قبل مجله فيلم را با کيانوش عياری می‌خواندم و برايم خيلی جالب بود که ديدگاه‌های او درباره بازيگری کاملأ با اين منطق «ديده شدن» فرق داشت. در آن سريال مهدی هاشمی به عياری اعتماد کرد و جواب اين اعتماد را گرفت؛ من نه به اندازه هاشمی سابقه و تجربه دارم و نه آن‌قدر خودخواهم که انتظار داشته باشم کارگردان همان جوری که من دلم می‌خواهد ديده شوم، از من بازی بگيرد.
* اما اگر بازيگری در فيلمی که معتقد است خوب است بازی می‌کند ، دلش می‌خواهد کار خودش هم در آن ديده بشود ؛ درست مثل فيلم‌بردار و طراح صحنه و آهنگ‌ساز و بقيه عوامل. آتش سبز فيلم کارگردان است و بيش از هر کسی کارگردانش ديده می‌شود.
اين را می‌دانستم.
* اين‌جا بازيگر بايد در سايه قرار بگيرد و البته اين در سايه رفتن بازيگر، در خدمت فيلم است اما با نفس بازيگری متفاوت است. از اين حيث ، حس خوبی داشتيد؟
اصلأ حس بدی نداشتم. من حتی اگر در يک نما از فيلمی هم حضور داشته باشم، سعی می‌کنم کار خودم را خوب انجام بدهم. صحنه‌هايی از بازی من در اين فيلم هست و شما با وجودی که می‌گوييد بازی‌ام ديده نمی‌شود و در سايه است، من را ديده‌ايد. اگر فکر می‌کنيد اين در سايه بودن، ويژگی فيلم‌نامه و کارگردانی است، من پاسخ‌گو نيستم و اگر تصور می‌کنيد اين کاستی از من بوده، نظرتان را به عنوان يک منتقد محترم و ارزشمند می پذيرم.
* حتی اگر کسی آتش سبز را هم دوست داشته باشد و آن را شاهکار بداند ، بعيد است در تحليلش بگويد که فيلم چه بازی‌های خوبی داشت. اين برای شما حس خوبی داشت؟
من اين طوری نگاه نمی‌کنم. اين فيلم و نقشم را دوست دارم. البته قطعأ دوست داشتم زحمت‌هايی که کشيديم به شکل ديگری ديده بشود. شايد اين يک احساس خودخواهانه باشد، اما هرچه فکر می‌کنم می‌بينم دوستش دارم؛ به‌خصوص صحنه‌های قلعه را، که خيلی جذاب است. نه فقط بازی خودم، بلکه بازی بقيه را هم دوست دارم. تنها صحنه‌ای که من و پگاه با هم ديالوگ طولانی داريم، سکانس روی بام است. از اصلانی پرسيدم چرا در اغلب صحنه‌ها ما با هم ديالوگ نداريم يا جمله‌های‌مان کوتاه است اما اين‌جا ديالوگ‌مان طولانی است؟ اين ديالوگ‌ها را هم کوتاه کنيد. گفت نه، بپذير که بايد همين جوری باشد.
* راستی اين حضور شما در سازمان يونيسف فقط جنبه سمبليک دارد؟
می‌تواند فقط سمبليک باشد، اما برای من اين طوری نيست و وقت زيادی صرفش می‌کنم. چون اين دغدغه‌ام است و سعی می‌کنم با آن‌ها به طور فعال همکاری کنم. کاری که من و همکارانم در اين زمينه انجام می‌دهيم اين است که اصلأ در وهله اول نشان بدهيم يونيسف در ايران چه فعاليت‌هايی دارد. يونيسف يک دژ تسخيرناپذير نيست که فقط پول جمع کند و به آفريقا بفرستد. يونيسف در دوازده استان ايران در زمينه‌های مختلفی از جمله حقوق، آموزش کودکان، تواناسازی زنان و مبارزه با ايدز فعاليت دارد. سمينارهای مختلف برنامه‌های بازديد برگزار می‌کند، با NGOها همکاری دارد. علاقه‌مندم که سينما و هنرهای ديگر را هم با فعاليت‌های يونيسف پيوند بدهم؛ همچنان که جشنواره فيلم ايدز و برگزاری هفته کودک را در خانه هنرمندان برگزار کرديم که هيچ کدام از اين‌ها می‌تواند کار من نباشد، ولی دوست دارم در همه‌شان فعالانه همکاری کنم. سعی می‌کنيم برای پروژه‌های مختلف‌شان جذب سرمايه کنيم، در حالی که برخی از دوستان فکر می‌کنند يونيسف می‌تواند سرمايه‌گذار فيلم‌های‌شان باشد. البته برای برنامه‌های مختلف‌شان توليد فيلم هم دارند و خدمات مشاوره‌ای هم می‌دهند و همکاری‌‌‌هايی می‌کنند. من هم حتمأ در اين فعاليت‌ها حضور دارم.
* سمتی که شما در يونيسف داريد ، قبل از شما چه کسی داشت؟
کسی اين سمت را نداشت. فقط علی دايی در يکی از پروژه‌های آموزشی يونيسف همکاری داشت.
* از وقتی که شما اين مسئوليت را پذيرفته‌ايد ، آيا يونيسف در ايران فعال‌تر شده؟
من که نمی‌توانم چنين ادعايی بکنم، اما حداقل می‌توانم بگويم که مردم بيش‌تر با يونيسف آشنا شده‌اند و ترغيب شده‌اند پيام‌هايش را دريافت کنند. شايد مردم راغب‌تر باشند پيام‌های يونيسف را از زبان يک بازيگر بشنوند و برای‌شان پذيرفتنی‌تر و قابل درک‌تر باشد. شرکت‌های مختلفی هم در اين مدت با يونيسف همکاری کرده‌اند و می‌توانم بگويم يونيسف فعال‌تر شده اما نمی‌توانم ادعا کنم همه‌اش به خاطر من بوده. خيلی‌ها همکاری کرده‌اند.
* سينماگران مشهور ديگری هم در دنيا با همين عنوانی که شما داريد با يونيسف همکاری می‌کنند. آيا تا به حال در چارچوب اين فعاليت‌های‌تان با آن‌ها ملاقاتی کرده‌ايد؟
هنوز نه، اما قرار است به‌زودی اين اتفاق بيفتد. اين ملاقات‌ها اول از کشورهای منطقه شروع می‌شود و بعد در ابعاد جهانی.
* حالا با توجه به سينمای موجود و ديدگاهی که پس از دوازده سال تجربه در سينمای ايران به دست آورده‌ايد ، نگاه‌تان به آينده حرفه‌تان چيست؟
در شرايطی که دريافته‌ام در سينمای ايران، دو دوتا چهارتا نيست، حالا فقط تلاش کردم انتخاب‌هايم درست باشد، چون انتخاب نادرست را به بازيگر نمی‌بخشند. فکر می‌کنم تک‌تک کارهای کارنامه‌ام را بايد انجام می‌دادم تا حالا به اين نتيجه برسم. دغدغه خودم بازی در فيلم‌هايی مثل شبانه‌روز، بيست و دوزخ برزخ بهشت است. نقشم در بيست کاملأ متفاوت با گريمی عجيب است که اميدوارم نمايش داده بشود. فيلم ديگرم، آدم، را هم دوست دارم که در آن نقش عزراييل را دارم.
* تصور شما در نقش عزراييل هم جالب است!


[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©