فيلم نوشته‌ها



Friday, February 22, 2008

چند تکه چوب

از ميان فيلم‌های معروف به «پروژه ميرکريمی» که درباره سينماگران ايرانی ساخته شده، تا اين‌جا از ميان آن‌هايی که ديده‌ام، بی‌هيچ ترديدی بعد از خانم شماره 11 درباره رضا کيانيان، بهترين بوده است. تا چند ماه پيش، طاهاپارسا شجاع‌نوری - که هيچ وقت نديده بودمش - برايم فقط پسر عليرضا شجاع‌نوری بود. در تابستان امسال به تماشای کنسرت «دنگ شو» در فرهنگسرای هنر (ارسباران) رفتم که گروهی متشکل از او، برادرش رضا و دوسه نفر از دوستانش اجرا کردند. بسيار لذت‌بخش بود. اجرايی نو و متفاوت و در عين حال موقر و سنجيده از چند ترانه و تصنيف قديمی، بدون جيغ و فرياد و به در و ديوار زدن‌های بی‌مايه به قصد متفاوت‌نمايی و به نام نوآوری؛ با کشف صدای خواننده جوانی به نام سپنتا مجتهدزاده که جذابيت و گستره صدايش جزو استثناهاست و از آن شب از يادم نرفته (اين گروه شب بزرگداشت سينماگران از مجموعه جشن سينمای ايران در فرهنگستان هنر هم چند قطعه اجرا کرد که شب جشن اصلی تکه‌هايی از اين برنامه پيش از آغاز مراسم از مونيتورهای محل برگزاری جشن در کاخ سعدآباد پخش می‌شد). البته خودش هم علاوه بر نواختن ساکسيفون، خواننده هم بود؛ منتها در مايه‌ای متفاوت با سپنتا، که صدای اين دو ترکيب دل‌پذيری ساخته بود. چندی پيش که مستند بعد از خانم شماره 11 را ديدم، مطمئن شدم که او يکی از استعدادهای اصيل جوان دوروبر ماست و هيچ بعيد نيست که يکی‌دو دهه بعد، وقتی عليرضا شجاع‌نوری دوران بازنشستگی را می‌گذراند، او را به عنوان پدر طاهاپارسا شجاع‌نوری بشناسند!
بعد از خانم شماره 11 تنها فيلم اين مجموعه و يکی از معدود مستندهای زندگی‌نامه‌ای است که آدم‌ها رو به دوربين حرف نمی‌زنند و هر گونه اطلاعاتی که قرار است از طريق کلام و حتی توسط خود سوژه داده شود، در جريان کنش يا به‌اصطلاح اکسيونی حل شده است. فيلم ايده‌های جوانانه و نوجويانه‌ای هم دارد، بدون آن که متظاهرانه و خودنمايانه باشد؛ همان امتيازی که موسيقی «دنگ شو» داشت (اين عنوان هم بر خلاف ظاهرش از مولوی گرفته شده و ربطی به Show ندارد: «نبود چنين مه در جهان، ای دل همين جا لنگ شو/ از جنگ می‌ترسانی‌ام، گر جنگ شد گو جنگ شو/ در عشق جانان جان بده، بی‌عشق نگشايد گره/ ای روح اين‌جا مست شو، وی عقل اين‌جا دنگ شو»). از جمله شيطنت در انتخاب عنوان فيلم که تا آن را نبينيد، امکان ندارد بتوانيد حدس بزنيد وجه تسميه‌اش چيست. فيلم به شيوه جريان سيال ذهن پيش می‌رود:
رضا کيانيان به سراغ برادر بزرگ‌ترش داود می‌رود که سمت استادی بر برادر کوچک دارد و اکنون سال‌هاست دست روزگار او را به کارهای غيرهنری کشانده. با هم از گذشته‌ها و روزهای شروع کار رضا کيانيان حرف می‌زنند. در ميانه حرف‌ها تلفن زنگ می‌زند و هنگامی که داود مشغول حرف زدن با آن سوی خط است، انگار مرغ خيال رضا پَر می‌کشد به موضوعی ديگر و شاهد بحث او با مهرداد ميرکيانی گريمور درباره گريمش برای فيلم يک تکه نان هستيم. با کيانيان سری هم به يک بازارچه خيريه می‌زنيم و بعد که صحبت‌های داود تمام می‌شود، آن حرف‌های‌شان را ادامه می‌دهند.
کيانيان توی خيابان، شادمهر راستين را سوار می‌کند که به جايی برساند و توی راه، در لابه‌لای حادثه‌های خرد ترافيکی همراه با واکنش‌های ملايم کيانيان، درباره موضوعی حرف می‌زنند، بعد شادمهر در خيابانی پياده می‌شود و کيانيان به راهش ادامه می‌دهد و از اين‌جا به بعد، به موسيقی گوش می‌دهد.
کيانيان با دوست نقاشش مصطفی دشتی به شمال می‌روند و او را می بينيم که در حال جست‌وجو توی ساحل است و تکه‌چوب‌ها و خرت‌وپرت‌هايی را برمی‌دارد و بعضی از آن‌ها را نگه می‌دارد. اما حرف‌هايی که روی اين تصويرها می‌شنويم، در توضيح کاربرد چيزهايی نيست که او دنبال‌شان است، فقط يک‌ جا با نشان دادن گل کوچکی به دوربين، نکته‌ای درباره چشم تيزبين و جست‌وجوگر می‌دهد که بعدأ حکمتش را می‌فهميم. در اواخر فيلم که فريبا کامران به کارگاه چوب‌کاری کيانيان می‌آيد، کاربرد چيزهايی را که او در ساحل يافته می‌فهميم؛ و تازه آن هم نه به عنوان توضيح مستقيم درباره روند بازيافت تکه‌چوب‌های ظاهرأ بی‌مصرف توی ماسه‌ها در قالب آثاری هنری، بلکه اين موضوع به شکل ظريفی با بحث درباره شخصيتی که توی فيلم‌نامه مورد بحث آن‌هاست، آميخته شده است.
کيانيان خاطره‌ای از عشق دوران نوجوانی‌اش می‌گويد و ادامه می‌دهد که همسرش هم بعدها عکس دخترک را ديده و اعتراف کرده که او زيبا بوده. کات به همسر کيانيان که می‌گويد: «قشنگه!» و لحظه‌ای بعد می‌فهميم اين ادامه همان تصويرهايی‌ست که در آغاز فيلم از کيانيان و همسرش در يک نمايشگاه ديده بوديم و تحسين همسر کيانيان در واقع نثار يکی از آثار نمايشگاه شده.
يکی از زيباترين سکانس‌های فيلم در يک باشگاه بيليارد می‌گذرد که کيانيان، پسر نوجوانش، کمال تبريزی و عليرضا شجاع‌نوری دوبه‌دو «ايت بال» بازی می‌کنند و حرف می‌زنند؛ درباره همه چيز و از جمله درباره کيانيان. لحظه‌های پايان اين سکانس نمونه‌ای از شکار لحظه‌های فی‌البداهه‌ای است که در اين فيلم زياد اتفاق افتاده و اين يکی گل آن‌هاست و حکم مؤخره‌ای شايسته و مناسب بر حرف‌ها دارد: عليرضا شجاع‌نوری يکی از گوی‌ها را در شرايطی دشوار به هدف می‌نشاند که هم تحسين بيننده را بابت اين ضربه جانانه برمی‌انگيزد و هم بابت اين پايان‌بندی موجز سينمايی بر يک سکانس. البته آقای شجاع‌نوری اصرار داشت که به هدف نشستن آن ضربه، اتفاقی بوده، که در يک تجربه بازی با او، ديدم درست می‌گويد!، اما به هر حال شانس هم يکی از فاکتورهای اين جور مستندهاست که گاهی به کمک فيلم‌ساز می‌آيد (خوره‌های تخته‌نرد اصطلاحی دارند که می‌گويند: «تاس برای بازيکن می‌آيد!»).
اما بزرگ‌ترين شانس فيلم و فيلم‌ساز، خود کيانيان است که با هوش و درايت و تجربه‌اش، توانسته در هر صحنه طوری حرف‌ها و اوضاع را پيش ببرد و مديريت کند که هم کسالت‌بار و تصنعی نشود، و هم اين که همه چيز به شکل توضيح مستقيم درنيايد... بدترين مستندهای زندگی‌نامه‌ای آن‌هايی هستند که می‌خواهند تبديل به دائره‌المعارف سوژه‌شان بشوند. بعد از خانم شماره 11، بدون تلاش در چنين جهتی، شناخت خوبی از موضوعش می‌دهد و بيننده را به دنيای رضا کيانيان نزديک می‌کند؛ اطلاعات دائره‌المعارفی را می‌شود از منابع ديگر پيدا کرد. اگر فيلم را نديده باشيد، شايد باورتان نشود که فيلم‌ساز به طرز هوشمندانه‌ای در طول اين فيلم 54 دقيقه‌ای حتی نمايی از يک فيلم کيانيان را هم نشان نمی‌دهد و فقط چند صحنه‌اش زمينه تصويری عنوان‌بندی پايان فيلم است.
تازه پس از ديدن اين فيلم و آن کنسرت، از سر کنجکاوی دريافتم که طاهاپارسا شجاع‌نوری چند فيلم ديگر هم ساخته و جايزه‌هايی هم گرفته؛ ضمن اين که در ساخت موسيقی باغ‌های کندلوس هم (آن زمان در قالب گروه «هال») نقش داشته که يکی از موسيقی‌های «درست» سال‌های اخير برای يک فيلم ايرانی بود. کاش بتواند جايگاه شايسته‌اش را پيدا کند؛ چه در موسيقی و چه در سينما. يا دست کم در يکی از آن‌ها. لياقتش را دارد.


[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©