آقای گلمکانی، اجازه دهيد تنگنا را ببينم!يادداشتی بر نوشته «تو پيش نرفتی، تو فرو رفتی» از «کتابِ تـنـگـنا»چند سال پيش که شناخت چندانی از آثار امير نادری نداشتم و البته اکنون هم ندارم، به خاطر چيزهايی که در گوشه و کنار راجع به شخصيت بیقرار و ناآرام و تا حدودی نامتعارف نادری شنيده بودم و هم برای اين که تا حدودی با آثار او بيشتر آشنا شوم، شروع به خواندن کتاب
معرفی و نقد آثار امير نادری تأليف غلام حيدری کردم. يادم میآيد که شروع خواندن اين کتاب، همزمان با آغاز امتحانات خردادماه بود و چون به اقتضای روزهای امتحانات و عادت هميشه دانشآموزان ايرانی به انباشته کردن دروس و خواندن آن در شب امتحان میبايستی صبح زود از خواب بيدار میشدم، شبها سعی میکردم چند مطلب کوتاه پنجشش صفحهای را از کتاب بخوانم تا برای بيدارشدن در صبح زود مشکل چندانی پيدا نکنم (که باز هم پيدا میکردم). تا رسيدم به مطلبی که هوشنگ گلمکانی بر فيلم
تـنـگـنا که تا آن زمان نديده بودم نوشته بود. طبق عادت برای اين که حجم مطلب دستم بيايد، شروع کردم به ورق زدن از ابتدای آن به اميد اين که مطلب کوتاهی باشد که بتوانم آن را در شب بخوانم. ولی وای!! هرچه ورق میزدم مگر به پايانش میرسيدم. چهل صفحه بود. ميان دوراهی گير کردم: از يک سو غصه يا بهتر بگويم مرگ بيدارشدن صبح زود بود و از سوی ديگر نمیشد از نوشتهای که امضای گلمکانی پای آن بود به راحتی گذشت. پس تصميم گرفتم چند صفحه از آن را بخوانم و بقيه را به فردا موکول کنم. ولی به قول خودِ گلمکانی «وای چه بگويم»! نوشته را همان شب تا ته سر کشيدم. از همان چند صفحه ابتدايی، برای من امير نادری و
تـنـگـنا کمرنگ و کمرنگتر شد و اين خود نويسنده و عشق سرشار و شايد تا حدودی عجيباش بود که لحظه به لحظه پررنگتر میشد. گلمکانی يادداشتی بر
تـنـگـنا ننوشته بود (شايد نتوانسته بود) بلکه به شرح خاطرات عاشقانه خود با دنيای اثر پرداخته بود و آن هم چه عشقبازیای. شايد هم از ابتدا چنين قصدی نداشته اما مانند عاشقی شده بود که خاطرات عشقی خود را مرور میکند تا ببيند که کجا سنجيده و درست رفتار کرده و کجای کار را غلط رفته (چه خود و چه معشوقش). اما در آخر به جای اينکه به نتيجهای ولو غلط برسد، غرق در همان خاطرات شده و دوباره در يادش خنديده و گريسته است.
«
چند دقيقه از شروع فيلم گذشته بود که طاقت از دست دادم، با دهان نيمهباز و چشمهای از حدقه درآمده پرده را میبلعيدم، گاهی به دسته صندلی چنگ میزدم و نيمخيز میشدم...» اين احساس گلمکانی است هنگام ديدن
تـنـگـنا و چندان مبالغه نکردهام اگر بگويم حالات خود من نيز هنگام خواندن نوشته او همين بوده است. با دهانی باز و متحير از اين همه دقت در جزئيات، اين همه توضيح دقيق و پرآبوتاب لحظه به لحظه فيلم، و اين همه عشق آن هم به يک اثر سينمايی. به من حق دهيد در روزگاری که عشق آدمها به هم به سالی دوام نمیآورد، از ديدن چنين عشقی ماندگار و راستين، آن هم در طول ساليان دراز، حيران بمانم و مانند خودِ گلمکانی از تعجب و لذت دهانم نيمه باز بماند.
پس از آن که آن نوشته را خواندم دو آرزو بر خيل عظيم آرزوهایم افزوده شد: يکی اين که
تـنـگـنا را ببينم و ديگر اين که ایکاش اين همه احساس و عشق نويسنده به اين چند صفحه محدود نشود. چون اين باور پس از خواندن چندين باره نوشته در من ريشه دوانده بود که بدون شک قابليت تبديل شدن به کتابی مجزا، خواندنی و دوستداشتنی را دارد.
آرزوی اولم زود برآورده شد: به لطف يکی از دوستان
تـنـگـنا را پيدا کردم و ديدم. تصور میکردم وقتی آن نوشته، که راجع به فيلم بود، آنگونه جادويم کرد، ديگر وای به حال خود
تـنـگـنا. فيلم را در ويدئو گذاشتم. شروع شد. تصور میکردم الان بايد مثل گلمکانی دهانم باز بماند، نفسام حبس شود، عين لالها و منگها محو فيلم شوم، ناخنهايم را در کف دستم فرو کنم و... ولی نشد که نشد. فيلم خوبی بود اما... من در لحظه لحظه فيلم به جای آن که جذب اثر شوم، مدام به فکر توصيفات گلمکانی میافتادم. بهجای اينکه فيلم مرا با خود ببرد، هر آن با خود میانديشيدم که نويسنده آن مطلب هنگام ديدن اين يا آن صحنه چه حالتی داشته؟ اگر الان فيلم را با من میديد، چه میکرد؟ گويی، تصوير گلمکانی روبهرویام بود که مثل سِحرشدهها با دهانی باز در حالی که ناخنهایاش را در دستش فرو میکند، فيلم را با ولع میبيند. میخواهم فرياد بزنم آقای گلمکانی، دست از سر من برداريد و اجازه دهيد
تـنـگـنا را ببينم!
اما آرزوی دومم با چند سالی انتظار برآورده شد. از نمايشگاه کتاب تهيهاش کردم. در کنار تمام نوشتهها و مسائل جالبی که در
کتابِ تـنـگـنا بود و واقعأ بهقول خود گلمکانی به اين همه جزئيات برای هيچ فيلم ايرانی ديگری اينگونه پرداخته نشده، نوشته «
تو پيش نرفتی، تو فرو رفتی» برای من مثل يک چيز عزيز خودنمايی میکرد. بار ديگر آن را يکنفس خواندم. هنوز قابلتحسين و عشقورزيدن، متحيرکننده و دوستداشتنی است. اما اين بار ديگر اشتباه نمیکنم. میخواهم در لذت خواندن همين نوشته غوطهور باشم و آن را با ديدن دوباره
تـنـگـنا (که در اين مدت چندين بار ديدهام) کمرنگ نکنم، يا دستکم اين حس خوشايند را در معرض قضاوت قرار ندهم.
شنيدهام که آقای سردبير مطالبی را که در ستايش يا تعريف از خود باشد، چاپ نمیکند. اما آقای سردبير، به خودتان نگيريد. اين نوشته در ستايش شما نيست. در ستايش عشق دوستداشتنی شما به اين اثر و جادوی سينماست. عشق شما را عشق است.
محمودرضا ذاکرين
9/3/1386
[
لـيـنـک بـه مـطـلـب /
اظـهـار نـظـر
]