ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد...امـيـر قـادریچند سالی بود که دائم از هوشنگ گلمکانی میپرسيدم اين کـتـاب تـنـگـنـايش چی شد که قرار بود دربيايد و میگفت توی راه است. خودش در مقدمه کتاب گفته 34 سالی طول کشيده که کتاب به اينجا رسيده ، اما به عمر آشنايی ما ، اين 4 سال آخرش قد میداد که دائم درباره کتاب صحبت میکرد و کارهايش را انجام میداد ، اما تمام نمیشد و اول نمیدانستم چرا و وقتی اولين نسخه ماقبل چاپاش را با شور و خوشحالی نشانام داد ، فهميدم که اگر قرار بود کـتـاب تـنـگـنـا اين قدر قطور و جامع و پُربندوبساط باشد ، طبيعی بود که اين قدر وقت بگيرد و تمام نشود و نشود تا اين که نمايشگاه کتاب امسال ، برای اولين بار در نمايشگاه کتاب ، به دست مشتریهايش برسد...* چطور انتظار داشتيد کسی در اين دوره و زمانه سرعت و کمبود وقت ، هفتهزار تومان بدهد و کتابی با اين همه مطلب ، آن هم درباره يک فيلم بخرد و در مرحله بعد اين همه کلمه و کاغذ را بخواند؟اين کتابی است که برای دل خودم درآوردهام، نه برای «مشتری». با خودم فکر کردم کاری که دوست دارم انجام میدهم، حالا يا خواننده دارد يا ندارد. تازه بعدش، فکر میکنی اين کتاب چند نفر خواننده خواهد داشت؟ بعيد میدانم 2000تايش فروش برود.
* کتاب به کنار. به نظرتان میرسد اصلأ خود فيلم اين قدر مهم هست که مردم پايه خواندن دربارهاش باشند؟ تـنـگـنـا اين قدر هوادار دارد؟من چه کار به مردم دارم؟ گفتم که کار خودم را کردم. ضمن اين که
تـنـگـنـا هم به هر حال در تاريخ سينمای ايران باقی مانده است. بين فيلمهای خيابانی آن سالهای سينمای ايران،
قـيصـر و
گـوزنها را اگر کنار بگذاری،
تـنـگـنـا به اندازه بقيه فيلمهای مهم آن دوره، مطرح باقی مانده است. بعد هم اين که منظورت از «مردم» چيست؟ اين قدر عام به موضوع نگاه نمیکنم. گفتم که چنين موضوعی، برای گروه خيلی کوچک و خاصی اهميت دارد. مثلأ خود تو، شايد به اين فيلم زياد علاقه نداشته باشی، ولی از اين جور خلبازیها میکنی. ديوانهای هستی برای خودت. ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد.
* اما ديوانگی اين کتاب ، بيش از اين چيزهاست. شخصأ از پس تصور چنين جنونی برنمیآيم...[][][]جنونی 470 صفحهای که در نگارش تکتک کلمات و چاپ دانهدانه عکسهايش دقت شده ، با يک وقايعنگاری شصت صفحهای و پُرجزئيات از مراحل توليد فيلم ، از اين که چهطور نوشتن فيلمنامه آغاز شده ، تا اين که لوکيشنهای فيلم کجا بودهاند و تبديل به چه شدهاند و اين که چه دوبلورهايی جای بازيگرها حرف زدهاند و در کدام سينماها نمايش داده شده و اينها. و بعد يک نقد 40 صفحهای از خود گلمکانی ، که راستاش درباره «سامورايی»اش هم فکر نوشتن چنين نقد طولانی نمیتوانم بکنم ، پُر از جزئيات ، همراه خاطرات و اينها و اين تازه تا صفحه 140 کتاب است...ببين، من خودم فکر میکنم در زندگی عاشق راسخی هستم. به دلبستگیهايم خيلی پابندم.
تـنـگـنـا هم يکی از عشقهای زندگیام است که بر آن پا بر جا ماندهام. عاشق اين فيلم بودهام. باهاش زندگی کردهام. نه فقط اين، مثلأ فکر کن
آوای موسيقی. چهارده سالم بود که برای اولين بار اين فيلم را ديدم و هنوز هم دوستش دارم.
* اصلأ اين که شما نسبت به چيزی که دوست داريد ، با تمام وجود احساس دِين میکنيد و با درآوردن کتاب و پرونده و گفتوگو و اينها ، سعی میکنيد اين عشق را منتقل کنيد ، برايم خيلی جالب است. از آوای موسيقی گرفته تا پاريس تگزاس، از سينما پاراديزو گرفته تا اين گروه خشن. حالا اما انگار يکی از اين دِينها ادا شده. هرچند که اينجوری هم اگر نگاه کنيم ، باز اين حجم زحمت و مطلب برای يک فيلم قديمی ، متعجبام میکند.شايد به اين دليل است که در شرايط خاصی عاشق
تـنـگـنـا شدم. اين عشق در دورهای پا گرفت که دوره مهم زندگی هر آدمی است. نه کودکی و نوجوانی بود که علايق آدم هنوز خام است و نه مثلأ چهلسالگی که معمولأ آدمها گرفتار و پُرمشغلهاند. وقتی در نوزدهسالگی فيلم را ديدم، خيلی در زندگیام تأثير گذاشت. خودت هم تجربه کردهای و دچارش بودهای. در آن سنوسال، بعضی اتفاقها زيادی روی آدم تأثير میگذارد.
* اما کارگردانش که اين فيلم را زياد دوست ندارد. خيلی تغيير کرده است. نادری حالا جور ديگری فيلم میسازد و صراحتأ میگويد که دل خوشی از تـنـگـنـا و فيلمهای آن دوراناش ندارد. اين موضوع دلسردتان نکرد؟اتفاقأ همين باعث شد که ماجرا برايم جالبتر شود.
* يا دراماتيکتر شود...دقيقأ. در مقدمه کتاب هم اين نقل قول از نادری را آوردهام که میگويد: «
تـنـگـنـا برايم بچهای است که سر راه گذاشتهام، حالا يکی ديگر آمده و بزرگش کرده.»
* حالا يک جور حس مالکيت داريد نسبت به فيلم.آره. بچهای که پدر (يا مادرش) رهايش کرده و حالا نصيب من شده که چنين احساسی نسبت بهش دارم، ديگر انگار فرزند خودم است. اين جوری تعلق خاطر بيشتری نسبت به فيلم احساس میکنم.
[][][]نتيجه اين تعلق خاطر بهخصوص در گفتوگوهای کتاب مشخص میشود. اين که گفتوگو با امير نادری ، شايد به همين خاطر در کتاب نيست. اما عوضاش گزيدهای از حرفهای نادری با دو منتقد ايتاليايی در کتاب وجود دارد با يک گفتوگوی طولانی از پرويز دوايی و رضا سهرابی با امير نادری ، و چند گفتوگوی ديگر با محمدرضا اصلانی (نويسنده)، جمشيد الوندی (فيلمبردار)، عنايت بخشی و سعيد راد (بازيگران)، واروژ کريممسيحی (دستيار کارگردان)...* در شناسنامه کتاب آمده صفحهآرايی و طراحی جلد: هوشنگ گلمکانی.اين کتاب از نظر من يک One Man Show، يک نمايش تکنفره است. نمیتوانستم چيزی از کتاب را به کس ديگری سفارش دهم. حتی طراحی صفحاتش را هم نمیخواستم به کسی بسپارم. بعضیها که از تدارک چنين کتابی باخبر شدند، اظهار علاقه کردند چيزی در آن بنويسند، يا کسانی را توصيه میکردند که ازشان مطلب بگيرم، اما نمیخواستم اين کتاب تبديل به مجموعه مقالههای ديگران بشود. دو مطلب آقای دوايی و يادداشت اسماعيل جمشيدی را هم بيشتر به عنوان واقعهنگاری نقل کردهام.
* به نظرم خوب يا بد ، اين بخشی از شخصيت کتاب است که تنها و تنها به يک نفر منتسب شود. میتوانست مجموعه مقاله شود و نظرگاههای ديگران را هم در بر بگيرد ، اما آن وقت ديگر اين کتاب نبود ، چيز ديگری بود ، بهتر يا بدتر.آره. البته اين کارها را نمیکنم که بگويم اين «کتاب من» است. اين کاری بود که نياز داشتم انجام بدهم. شايد به همين خاطر است که نمیخواهم کتاب پخش گسترده داشته باشد. قرار نيست همه اين کتاب را ببينند و بردارند و ورق بزنند و بخوانند. آنهايی که چنين کتابی را دوست دارند، بايد بيايند دنبالش. هر که دوست ندارد، نيايد.
* پس يک جور کتاب محفلی است...دقيقأ. کتاب يک محفل خاص. يک گروه محدود. کتابی برای چند نفری که اين فيلم را و چنين کتابی را دوست دارند. فروش ريالیاش برايم چندان اهميتی ندارد. بيشتر دلم میخواهد آن کسی که بايد اين کتاب را ببيند، به آن دسترسی پيدا کند.
* تا به حالاش چهطور بوده؟ کتاب به دست همه اعضای اين محفل رسيده است؟نه کاملأ. هنوز جا دارد. ضمن اين که همه را که من نمیشناسم. اما مواردی از اين دست بوده است. از همه قشرها. مثلأ يک روز آمدم دفتر مجله و ديدم يک آقايی با تيپ کوچهبازاری با منشی مجله کلنجار میرود. بعد که مرا ديد، گفت: آها خودش آمد. پريد مرا بغل کرد و تعريف کرد که آدم باسوادی نيست، اما از علاقهمندان
تـنـگـنـاست و پول خريد کتاب را هم ندارد. يک نسخه از کتاب را بهش دادم. آنقدر خوشحال بود و واکنشهايی نشان میداد که بيا و ببين. اين برای من مهم است. اين کتاب را نوشتم تا حالم را با تعداد ديگری از آدمهايی که آنها هم چنين حالی دارند، تقسيم کنم. به نظرم رسيد آدمهای اين گروه محدود، با همديگر اشتراکهايی دارند و برخی از اين نقاط اشتراک را در اين مجموعه خواهند يافت.
* کتاب تا به حال از اين محفل خارج هم شده است؟بله، در مواردی که اصلأ انتظارش را نداشتم. آدمهايی واکنش نشان دادند که فکر نمیکردم اصلأ توی اين جور حالوهوا باشند
[][][]کـتـاب تـنـگـنـا علاوه بر همه اين چيزها ، دو تا فيلمنامه دارد. يکی فيلمنامه نوشته شده و ديگری فيلمنامه کار. يعنی فيلمنامهای که روی پرده میبينيم. مجموع اينها باعث شده تا اين تکنگاری غريب راجع به يک فيلم ، که بعيد میدانم در تاريخ نشر سينمايی در ايران مثل و مانندی داشته باشد ، به کتاب پُرحجم و پر از جزئياتی تبديل شود که از هر صفحهاش عشق و علاقه و وسواس بيرون میريزد. چه فيلم را دوست داشته باشيم چه نه ، چه کتاب را دوست داشته باشيم چه نه ، بعيد میدانم کسی بتواند منکر اين چيزها شود. و جالب اينجاست همانطور که گفتيم ، خود کارگردان چندان علاقهای به اين فيلماش ندارد و همين ، ماجرای کتاب را شخصیتر جلوه میدهد...الان اين کتاب، به نظرم هويتی مستقل از فيلم پيدا کرده...
* يادم هست بحثمان با همديگر، خيلی وقتها سر اين بود که منتقد خوب ، در نقدش هميشه چيزی از خودش به يادگار میگذارد.آره. سالها پيش در مجله «
دفترهای سينما»، بيژن خرسند مطلبی نوشته يا ترجمه کرده بود که: نقد فيلم، شرح حال منتقد است. اين خيلی رويم تأثير گذاشت. بهخصوص که در آن سالها نقد فيلم يک کار آکادميک، يا حتی يک فعاليت اجتماعی به حساب میآمد. الان ديگر مطمئن شدهام که اين طوری است و نقد فيلمهای خوب، به شکلی شرح حال منتقد است، بعضیها مستقيم و بعضیها غيرمستقيم.
* سر اين جور بحثها ، هميشه ياد اين حرف پالين کيل میافتم که ازش پرسيده بودند چرا زندگینامهات را نمینويسی، گفته بود که عوضاش نقد فيلم نوشته است.تازه اين حرف، به نقد فيلم به عنوان يک زندگینامه غيرمستقيم اشاره میکند. درباره
کـتـاب تـنـگـنـا که به نظرم اصلأ مستقيمأ با يک زندگینامه مستقيم و بیرودربايستی طرفيم. از اين چيزها گذشته.
* حالا سوال آخر. توی فيلم آقای کيميايی، کيميايی تعريف میکند که دلش میخواسته بعد از خط قرمز ديگر فيلم نمیساخته. چون اين فيلمساختن، شده همه زندگیاش. و اين که شايد سينما اين قدر ارزش نداشت که بخواهد جای همه چيز را بگيرد. شده که بعد از درآمدن کتاب ، به همچين چيزی فکر کنيد؟ اين که حاصل اين 34 سال و رابطه با تـنـگـنـا همين بود؟ اين که مثلأ همهاش يک مشت کاغذ است و حالا کی اين را میخواند و اينها...نه. اتفاقأ بعد از اين که کتاب درآمده و آن را دستم میگيرم، ورق میزنم و ذوق میکنم. با اين که بارها و بارها تکتک صفحههای کتاب را ديدهام، با اين وجود باز میرسم به عکسی يا نقل قولی، و با اشتياق میخوانم. حال خوشی دارم.
[][][]انتشارات روزنهکار،
کـتـاب تـنـگـنـا را به کوشش هوشنگ گلمکانی، در 466 صفحه و در 2000 نسخه و به قيمت 7000 تومان، در بهار 1386 منتشر کرده است. 34 سال پس از اولين روزی که نويسنده، برای اولين بار فيلم محبوباش را روی پرده سينما ديد.
مأخذ:
ماهنامه نـسيـم، شماره 19، تـيـر 1386
[
لـيـنـک بـه مـطـلـب /
اظـهـار نـظـر
]